جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

18 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
15
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  55 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  168 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  179 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  286 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  195 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 27 مهر 1396 11:21
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبول نامه رو با شمشیر باز میکنه

از اونجا که دسترسی بنده به شناسه قبلیم کلا قطع شده اصلا نمی تونم باهاش وارد شم رول ایفای نقشم هم یکی بهتر از خودم گرفته فک کنم مراحل رو از اول برم بهتره. کلاه (بوقی) لینی (بوقی) سخت نگیرید واسه ما پیرا. بسه دیگه برم سراغ اصل مطلب:


تقریبا آخرین ساعات دوازدهمین روز سال جدید بود که لوکی او را پیدا کرد، یک بچه کوچک رها شده؛ لوکی او را پیش پدر برد و اودین همه را احضار کرد، لمل هیچ کس از والدین بچه خبری نداشت و پس از مدت کوتاهی تصمیم بر این شد که از آن کودک نگه داری کنند. تور به او آهنگری آموخت، اودین روش های جنگ، لوکی او را با راه و رسم جادو آشنا کرد و هیمدال به او آموخت که چیز هایی را که به طور معمول قابل دیدن نیست ببیند و هرکس به نوبه خود به او چیزی آموخت و او را دوست می داشت، تنها کودک این قلمرو کنجکاوی سیری ناپذیری داشت و از ساخت ابزار و وسایل جدید بسیار لذت می برد.

سالیان بعد زمانی که تبدیل به نوجوانی شده بود، مار بزرگ در دریا پدیدار شد و تور برای مغلوب کردن دوباره ی اون راهی شد، اما پس از بازگشت او گرچه مار برای همیشه نابود شده بود اما تور نیز به خاطر سم از پا درآمده بود؛ نوجوان قصه ی ما با غم و اندوه براه افتاد و ناخواسته وارد سمت ممنوعه قلمرو شد، جایی که دو گرگ به زنجیر کشیده شده بودند، جادوی زنجیر ها بسیار قوی و قدیمی می نمود اما به محض اینکه او این زنجیر را لمس کرد زنجیر ها از میان رفته و گرگ ها به محض آزادی به ماه و خورشید حمله کردند و آنها را بلعیدند؛ سپس به سمت تالار بزرگ راهی شدند جایی که تمام کسانی که او میشناخت در آن بودند؛ به سرعت به سمت تالار بزرگ شتافت، اما دیر به آنجا رسید.

نیمی از کسانی که تمام عمرش را با آنها گذرانده بود مرده بودند و نیمی دیگر در حال مرگ بودند، آنها که نفس های آخرشان را می کشیدند وردی زیر لب زمزمه می کردند که او هیچ از آن نمی دانست، پس از چند دقیقه تمام قدرت و دانش آنها به او سرازیر شد.

حال او نام اصلی خود را می دانست "رگنارک" و همچنین می دانست که دنیایش به زودی توسط سیاه چاله بلعیده خواهد شد، اما حال او راه فرار از این دنیای نابود شده را نیز می دانست فقط چند روز صبر لازم بود تا دنیایش به اندازه ی کافی به سیاه چاله نزدیک شود.


ملت همینجوری دارن راوی رو نگاه می کنن یه سری با انزجار که بابا این چیه ادبی و اینا داری میگی حوصله مون سر رفت. یه سری هم خیلی جدی منتظرن ببینن بعدش چی می شه؛ لینی و کلاه هم دارن چپ چپ نگاه می کنن که اینا چه ربطی به دامبول و نامه و اینا داره. راوی با قیافه رو به مدیران بوقی میگه:
-"صبر کنید الان ربط پیدا میکنه." بعد سر رو به تماشاچیا می چرخونه می گه: " اونایی که می خوان بدونن از اینجا به بعد برای رگنارک یا اونطور که خودش دوست داره صداش کنن رگناک چه اتفاقی افتاد منتظر معرفی شخصیتش باشن. اوناییم که حوصله شون سر رفته سر جاتون بنشینید که تازه وارد جاهای خوبش شدیم.

بعد از کلی سفر طولانی رگناک به دفتر مدیر هاگوارتز دامبول منحرف خودمون میرسه. و نامه ای رو که بعد از فرارش از قسمت اسرار وزارتخونه نوشته رو به دامبول میده. دامبول در حالی که خیلی به خودش مطمدنه چوب دستیش رو در میاره به نامه ضربه می زنه آما هیچ اتفاقی نمی افته. برای مدتی این جریان ادامه داره تا دامبول از به تغییر حالت میده و اینجاست که رگناک در حالی که رضایت در چشماش موج می زنه میگه:
- " قربان جادوی شما ایرادی نکرده و مشکلی نداره نامه رو که بخونین متوجه می شین. لطفا بازش کنین" و به شمشیری که ناگهانی روی میز دامبول احضار شده اشاره می کنه.

دامبول با کنجکاوی نامه رو تو یه دست میگیره و با شمشیر اون رو باز میکنه متن نامه:

راوی اینجا میگیه متن نامه رو تو معرفی شخصیت میگم اگه دوست داشتید و این بوقیا تاییدم کنن.

درود.

خیلی خوش برگشتید. شما دیگه نیازی نبود رول بزنید. کافیه فقط اینجا معرفی شخصیت کنید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط luie.aragon در 1396/7/27 11:26:12
دلیل: چند غلط املایی اضفه کردن شکلک
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/7/27 12:37:13
شناسه قبلیم

یاد مری و لینی (بوقی) و لونا و ققی و زینو و آسپول و فلیت و چو (بوقی) و هلنا و .... خیلی بودن نمیشه همه رو گفت خوب بخیر بازم من اومدم،

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 مهر 1396 15:36
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 5
با قدم های لرزان به سمت سکو راه افتادم دلم می خواست داد بزنم نه من مال اینجا نیستم . اینو از همون موقعی که وارد این جا شدم فهمیدم نه اصلا امروز صبح هم کاملا مشخص بود . از همون موقع که توی ایستگاه کینگزاس بودم و داشتم خودمو از زیر دست و پای مردم بیرون می کشیدم فهمیدم که خیلی بد شانسم ! بیش تر زمانی حس بدبختیم بیش تر شد که فهمیدم قطار 45 دقیقه تاخیر داره !نشستم و به محیط اطرافم زل زدم در این بین جمعی از ادم های موقرمز توجهم رو جلب کردند . این چیز عجیبی بود اما چیز عجیب تر زمانی اتفاق افتاد که اونها به سمت دیوار دویدند و غیب شدند ! می خواستم مثل بقیه بی توجه بمونم و کتابمو بخونم اما صدایی از درونم می گفت :سم دنیای تو اون بیرونه پشت اون دیوار! پس رفتم و از دیوار رد شدم بدون هیچ دردی !!ان سوی دیوار یک قطار قرمز بزرگ بود که من تعجب می کردم چرا تا به حال ان را ندیده ام !سوار شدم . از لابه لای یک عالمه بچه گذشتم و کوپه ای خالی پیدا کردم . کمی بعد از راه افتادن قطار همان دسته ی موقرمز اجازه خواستند وارد کوپه ام شوند من هم اجازه دادم . همه چیز خوب بود تا این که فهمیدم ان ها جادوگرند و من نیستم کمی نگذشته بود که کل کوپه فهمیدند به قول خودشان یک ماگل در قطار است !زمانی که وارد ان سرسرای با شکوه شدیم هنوز محو تماشای سقف ان بودم که مرا سمت استیجی که یک زن نسبتا مسن با یک عینک و چهره ای شبیه گربه با قیافه ای مستبد روی ان ایستاده بود بردند زمانی که رو به روی او قرار گرفتم گفت:
خب خب دانش اموزان عزیز اصلا حول نشید ! به نظر من هیچ چیز این دنیا اتفاقی نیست . و من اطمینان دارم این دختر خانم جوان یک ساحرست . من به وضوح نشانه های قدرت جادو رو در رگ هاش حس می کنم . پس نظرتون چیه که اونو امشب گروه بندی کنیم ؟
صدای حلحله دانش اموزان بالا رفت . ان ها شاد بودند اما من چی ؟ با لرزش پاهایم خودم را روی سکویی که رویش یک کلاه نوک تیز با حالت لب و دهن بود رساندم. ان را روی سرم گذاشتم و چشمانم را بستم . ناگهان صدایی درون سرم گفت :
اوه ... بیبین کی اینجات سم هاتسن دردر ساز ! شوخی کردم ! خب بذار ببینم تو خودت چی داری هوشیاری یا نادانی قدرت می خوای یا ثروت ارامش یا شجاعت تو مهری یا عطوفت در کار خود واردم ازاده و بالغم حال ببینم درونت صیرت و خلق و خویت !
خب کارم زیادی خت شد تو به درد گیریف ریون و اسلی می خوری ! ولی خب اینده ی هیچ کسس اتفاقی نیست و اینده ی تو تو گیریفه !
نا گهان صدا از سرم خارج شد و صدایی از بالای سرم امد :
- گیریفندور.....

درود فرزندم.

خوب بود. سوژه جدیدی رو انتخاب کرده بودی، گرچه خیلی سریع پیش بردیش. میتونستی بیشتر بهش بپردازی.
توصیفاتت بد نبودن گرچه بعضی جاها غلط املایی داشت، مثلا... هلهله نه حلحله. این که اول شخص نوشتی هم خوب بود، درواقع تونسته بودی احساسات راوی داستان رو به خوبی منتقل کنی.
یادت باشه توصیفاتت رو با دو تا اینتر از دیالوگ هات جدا کنی. این طوری:

زمانی که وارد ان سرسرای با شکوه شدیم هنوز محو تماشای سقف ان بودم که مرا سمت استیجی که یک زن نسبتا مسن با یک عینک و چهره ای شبیه گربه با قیافه ای مستبد روی ان ایستاده بود بردند زمانی که رو به روی او قرار گرفتم گفت:
- خب خب دانش اموزان عزیز اصلا حول نشید ! به نظر من هیچ چیز این دنیا اتفاقی نیست . و من اطمینان دارم این دختر خانم جوان یک ساحرست . من به وضوح نشانه های قدرت جادو رو در رگ هاش حس می کنم . پس نظرتون چیه که اونو امشب گروه بندی کنیم ؟

صدای حلحله دانش اموزان بالا رفت . ان ها شاد بودند اما من چی ؟ با لرزش پاهایم خودم را روی سکویی که رویش یک کلاه نوک تیز با حالت لب و دهن بود رساندم .


پاراگراف بندی بهتری هم میتونستی داشته باشی.

با امید این که این اشکالات در فضای ایفای نقش حل بشن...

تایید شد!

مرحله بعدی: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/7/25 16:22:12
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/7/25 16:22:51
هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است! ... Only Raven
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 21 مهر 1396 20:21
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 5
عادل اریان فخر!!بیا جلو
خوب اینجا چی داریم یک پسر که عاشق طلسمه مهربونه اما کارهای بدی هم انجام میده به جادوی سیاه علاقه خاصی داره و دوستداره به رایونکلا بره وای کلاه منو بفرست به اسلایترین خواهش میکنم چی?? اسلایترین مطمعنی??? تو هوشت زیاد هست بهتره به رایونکلا بری اونجا موفق خواهی شد نه خواهش میکنم اسلایترین بزار ببینم پسری با چشم های عسلی و موهای بور و قدبلند باید کجا بره....
خوب گروه تو هست......
اسلایترین.....
اوه خداروشکر کلاه تو خیلی خوبی پسر جون من به حرف کسی گوش نمیدم فقط میدونم کی مناسبه کدوم گروهه حالا برو تو گروه سبز نقره ایت و ازش لذت ببررررر.


-----
درود دلبندم!

لطفاً به پست های قبلی این تاپیک که بقیه دوستان شما نوشتند نگاهی بنداز. متنی که شما نوشتید به طور کلی از یکی دو تا دیالوگ تشکیل شده در اصل و باهام ادغام شدند.

نمایشنامه شما به طور عمومی باید شامل توصیفات و فضاسازی هایی باشه از محیط و همچنین رفتار شخصیت هایی که روایت می کنید و در این بین می تونه با توجه به سوژه داستانی که پرورش میدین, دیالوگ ها (بین دو شخصیت) و یا مونولوگ ها (تفکرات و دیالوگ های یک شخصیت با خودش در ذهنش به عنوان مثال) رو در بر بگیره. برای درک بهتر نوع نوشته های رایج در بخش ایفای نقش سایت جادوگران، کافیه یک تئاتر و نمایشنامه اونو تصور کنی که به شکل گروهی نوشته میشه توسط نویسنده های مختلف (در این مثال منظور اعضای سایت جادوگران هستن) یا نمونه بهتر یک فیلم هست و سناریوی اون. نکته اینجاست که ما چیزی رو نمی بینیم بلکه می نویسیم و می خونیم.

اگرچه اینجا کارگاه نمایشنامه نویسی جایی هست برای شروع و محک زدن قلم شما اما توجه دارید که طیف وسیعی از عکس ها وجود دارند و شما عکس بسیار تکراری و کلیشه ای شماره 5 رو انتخاب کردید. میتونید سراغ عکس های دیگه برین. حالا چه این عکس چه عکس های دیگه انتظاری نیست که شما رمان بنویسید. کافیه یک سوژه خلاقانه برای عکس مورد نظرتون طراحی کنید و بر حسب سوژه داستانی تون، تائتری رو متصور بشین که قراره در حد یکی دو صحنه پیش ببرینش یا شاید هم بیشتر. به خاطر داشته باشید در ایفای نقش سایت جادوگران اگرچه از شخصیت های داستانی هری پاتر استفاده می کنیم، اما اعضا به شکل خلاقانه و طنز آمیز (اغلب) با این شخصیت ها بازی می کنند و اونها رو در موقعیت های داستانی و سوژه های مختلف اعم از متعارف و غیرمتعارف قرار میدن. از وفاداری قلم به نثر جی.کی.رولینگ و سیر داستانی ایشون اجتناب کنید و سعی کنید حداقل با ادغام خلاقانه سوژه های روزمره خودتون به شکل طنز، جدی، ترسناک و حتی غم انگیز و ماجراجویانه یک نمایشنامه بنویسید (و نه داستان!). یکی از راه هایی که ما حالت رفتاری و چهره شخصیت ها رو در نمایشنامه ها نشون میدیم، استفاده از شکلک ها هست. لیست کامل شکلک ها به همراه کد اونها - کافیه کد شکل مورد نظر و متناسب با دیالوگ شخصیت مورد نظرتون در انتهای متن دیالوگ اون شخصیت کپی کنی تا به خواننده پستت کمک کنی در درک بهتر ویژگی های رفتاری و اخلاقی شخصیت های حاضر در نوشته ات و واکنش های اونها به سیر رخدادها یا سایر شخصیت ها. اینطوری بقیه دوستانت در همین سایت میتونن با نوشته ات ارتباط برقرار کنند و اونو ادامه بدن (حالا اینجا البته تک پستی هست اما پس از ورود به ایفای نقش خواهید دید که محیط کاملا تعاملی است و باید با همراهی بقیه نمایشنامه نویسی کنید - برای آشنایی بهتر تاپیک ایفای نقش چیه رو کامل مطالعه کن)

در مثال نوشته خود شما، به نظر میرسه شخصیت واقعی خودتون رو فرستادین برای گروهبندی. سوژه نسبتا جالبی هست در نوع خودش اما باید پرورش داده می شد. همونطور که در کتاب هری پاتر هم شاهد توصیفاتی بودید از استرس شخصیت هایی مثل نویل، هرماینی، یا خود هری برای لحظه گروهبندی، اینجا هم طبق توضیحات بالا می تونستی جو و فضاسازی طنز و ایرانی رو ادغام کنید با گروهبندی دلهره آور. راه های مختلف هست که سوژه بسازید و جهت دهی کنید به نوشته تون. در پایان هم اینو یادآوری می کنم که از Enter استفاده کنید و دیالوگ ها رو از توصیفات و فضاسازی ها جدا کنید. برای مشخص کردن دیالوگ ها هم می تونید قبل از شروع دیالوگ خط تیره بذارید اگه نمیخواین گوینده واضح باشه هویتش یا اگر هم واضح هست به طور ساده می تونید بنویسید: هری: ... | یا مثلا هری پس از دقایقی کشتی گرفتن با چوبدستی نافرمانش با عصبانیت رو به جینی کرد و گفت: .... (که البته توجه دارید مورد دوم بیشتر در ساختار داستان عرف هست و نه در نمایشنامه اما در سایت جادوگران استفاده میشه چنین روشی خیلی زیاد).

در هر صورت، این بار موفق به گذر از این مرحله نشدین. با توجه به توصیحاتی که دادم، یک بار دیگر تلاش کنید. منتظرم.


فعلا تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط adelian در 1396/7/21 21:50:07
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/7/22 0:38:33
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/7/22 0:42:34
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 13 مهر 1396 22:56
نمایش جزئیات
آفلاین
دیاگون،کوچه ای باریک،شلوغ،اندکی هراس انگیز و البته جایی که فارغ از تمام پیشامدهای ناگوار پیرامونش گویی هنوز چیزی در آن جریان داشت؛ همیشه همینطور بود زندگی تحت هر شرایطی در دیاگون ادامه داشت و به سرعت در گذر بود اما آنروز در نظر هری همه اینها پوچ می آمد، آنقدر غرق در افکار خود بود که گویی نه می بیند و نه می شنود همیشه در تعطیلات مورد حجوم افکاری از این دست قرار میگرفت،پر میشد از خالی،حتی با وجود نامه های دوستانش باز هم حس میکرد چیزی را گم کرده جزئی از وجوش تهی میشد و امروز تمام این احساس ها به اوج رسیده بودند. او چنان ساکت و متفکر بود که حتی پرواز فرار گونه وناگهانی هدویگ را حس نکرد ،هر قدم که پا پیش می نهاد حسی تاریک،سرد ،تلخ و مبهم وجودش را بیش از پیش فرا میگرفت انگار پاهایش از او فرمان نمی گرفتند،گوش هایش،چشمهایش،زبانش و همه و همه تحت تاثیر آن حس مبهم بودند ،چیزی داشت او را به جایی هدایت میکرد و او قادر به مخالفت نبود،مثل همیشه این دردسرها بودند که خودشان هری را یافته به سراغ او می آمدند و اینبار هری نیز ناخودآگاه به سوی آنها شتابان در حرکت بود . نیرویی عجیب و مرموز در پس آن حس تلخ نهفته بود ،نیرویی که با هرچه ساز مخالفش را کوک کند به مبارزه بر میخاست در این بین تلاش هاگرید برای بیرون کشیدن هری از مرداب افکار واهی اش ناممکن می نمود،هاگرید فکر راه چاره بود و اندکی درنگ کافی بود تا هری هاگرید را کنار زده به سوی سرچشمه آن حس بشتابد،حسی که حتی  نمی دانست چیست و در ورای آن چه چیزی انتظار هری را میکشد ،تنها چیزی که هری میدانست این بود که در این لحظه باید عنان به دست احساس داده به آنجا برود پس با هر قدم تردیدش کمتر میشد تا جایی که با شنیدن اسمش از گوشه ای تاریک تمام تردیدش را به دست زوال سپرد،نمیدانم کنجکاوی بود یا بدشانسی،اقبال بود یا ادبار ،هرچه که بود هری را وادار به سکون و گوش کردن کرد کلماتی را شنید که با شنیدن واژه واژه ی آنها زانوهایش سست تر،دستهایش سرد تر و توان قلبش برای تحمل کم تر می شد،پس از شنیدن به قدر لزوم همانند آذرخشی در تاریکی کوچه محو شد در راه برگشت شنیده ها ذهنش را درگیر کرده بود،نمیدانست چه باید بکند اما وقتی به هاگرید رسید آرامشی ناشی از قدرت و حمایت از سردی قلبش کاست اما این حس در جدال با حقایق رو به نابودی گذاشته با سخن هاگرید محکوم به نابودی تام شد یادآوری هاگرید درمورد روز بازگشت هری به هاگوارتز و تنها هفت روز فرصت هری باعث شد پاتر جوان آرزوکند آن روز هرگز نیاید.هری وحشتی مرگبار و هراسی کشنده را بدون دانستن علتحس میکرد،قوی تر از هر چیزی، بازهم همچون گذشته هری در زمان نامناسب در مکانی نامناسب تر قرار کرده بود و چیزهایی شنیده بود که ترس و وحشتی عمیق تر از همیشه در وجودش رخنه کرده بود،شاید عجیب به نظر برسد،ترس آنهم برای هری پاتری که بارها مرگ را مغلوب کرده بود. این ترس بیش از هز چیزی هری را در نظرخودش ضعیف جلوه میداد پس تصمیم بر رویارویی با آن گرفت با دیگر آنچه شنیده بود دوره کرد اما هرچه بیشتر می اندیشید کمتر به دست می آورد مطلقا درک نمیکرد آنها به دنبال نابودی چه هستند نمی فهمید چه دارد که ولدمورت ندارد و نمی تواند آنرا بدست آورد چیزی که آنها اسلحه می نامیدند چیست که باید نابودش کنند سلاحی چنان قدرتمند که قادر به نجات هری از مرگ بود همانطور که در گذشته اینکار را کرده بود و اکنون در شکلی دیگر در دستان هری است تنها چیزی که هری کاملا متوجه آن شده بود این بود که قصد آنها نابودی این سلاح در هاگوارتز و همزمان با شروع سال جدید بود او نقشه را میدانست تنها نمیدانست سلاح چیست و کجاست تنها چیزی که در تمام مدت به فکر هری رسیده بود یک نفر بود،دامبلدور،هری باید قبل از اینکه زمان را از دست بدهد او را ببیند اما رفتن به مدرسه در این زمان غیرممکن می نمود اما ،نه برای هری، ثانیه ای نگذشته بود که ناممکن در برابر او ممکن شد او هاگزمید و تمامی راه های مخفی اش به مدرسه را به خاطر آورده بود،شنیدن صدای اتوبوس بر عجله اش افزود ،بدون درنگ  راه افتاد .درنظر هری همه چیز عالی و مطابق میل بود وجودش از همه چیز خالی شده بود و فقط به هدفش فکرمیکرد ،به آن اسلحه ارزشمند،افسوس که هرچه به هاگزمید نزدیک تر میشد تلخی حقیقت برایش جانسوز تر می نمود تا اینکه از اتوبوس پیاده شد و به سراغ آن راه مخفی رفت وقتی در آن راهروی طولانی به سوی هاگوارتز در حرکت بود افکاری روشنگر مغزش را احاطه کرده بود ،در تمام این مدت او به اینکه اینبار تنهاست فکرنکرده بود شاید هم نخواسته بود فکر کند به اینکه اینبار نه رون و هرمیون همراهش هستند و نه حتی هیچ موجود دیگری اینبار فقط او بود ،به تنهایی، در تضاد با این افکار او در قلبش همه آنها را کنار خود حس میکرد و البته چیزی قوی تر نیز در مجود او موج میزد،انگار تمام سلولهایش فریاد میزدند " تو هری پاتری،هری پاتر " آری او از قدرت این باور بی خبر بود ،اینبار او میخواست تنها با ایمان به خودش به مقابله با او بپردازد ،اینبار او میخواست به تنهایی مدافع همه چیز باشد،برای لحظه ای ایستاد و تمام لحظات خوب گذشته را به یادآورد سپس با قدرتی وصف نشدنی تصمیم به رویارویی به دردسر گرفت و با نیرویی محار نشدنی در را باز کرده پا به هاگوارتز گذاشت و به سوی مقابله با ناشناخته هایش شتافت...
http://www.jadoogaran.org/uploads/images/img5367c58367363.jpg

درود فرزندم.

نوشته تو خوب بود. توصیفاتت به خوبی فضا رو به خواننده انتقال میدادن. اما چرا انقدر یه نفس نوشتی؟ اینتر میزدی خیلی بهتر میشد این جوری خیلی زود خواننده خسته میشه. پاراگراف بندی میتونه هم به درک کمک کنه هم به ظاهر رول.

اگر دیالوگ مینوشتی هم خیلی خوب میشد. البته باز هم ضربه چندانی به رول نزده.

با امید این که اشکالاتت توی فضا ایفای نقش حل شه...

تایید شد!

مرحله بعدی: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/7/14 18:28:58
F/-\teme
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 مهر 1396 22:06
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ی 5

همه جا پره از جادو آموزای سال اولی و وسط همه ی اونا تنها تر از همه فقط سوفیا کارپنتره که داره هاج و واج نگاه میکنه و... لحظه ای بیشتر طول نمیکشه که سلول های جادو زده ش با شنیدن اسمش به لرزه در بیاد.

- سوفیا کارپنتر.

با دستای لرزون و یخ کرده قدم بر میداشت.. پله هارو با ترس بالا زفت و روی اون صندلی نشست...

- خب خب خب.. اینجا چی داریم؟؟؟ دختر کوچولوی وحشت زده ی طفلی، هنوز حتی نمیدونی دور و برت داره چه اتفاقی میفته مگه نه؟؟ هووومممم بذار ببینم... تو باهوشی! آو... خیلی باهوش! ببینم این فکرا رو از کجا میاری؟؟ تو.. تو قلب مهربونی داری... حالا دختر جون... زرد یا آبی..

دخترک ترسیده! چی باید جواب بده؟!!

- نمیدونی چی باید بگی نه؟! خب من میدونم. ریونکلا!!!!

جمعیت زیادی از اون ردیف تشویق میکنن. مگه حتی سوفیا رو میشناسن؟! راهنمایی میشه که بره بشینه سر میز پیش بقیه هم گروهی هاش. هنوزم وحشت کرده و گیجه ولی اون پسر مو مشکی از میز پشتی با اون چشمای سیاه مثل سیاه چاله دلش رو گرم و آروم میکنه.

- هی! به کی داری نگا میکنی دختره؟
+ ها؟! آآآ هیچ کس.. سوفیا. اسمم سوفیاس.
- خب محض اطلاعت باس بگم دور پسرای اسلیتیرین رو خط بکش.
+ پسرای چی؟!
- اسلیتیرین. تو مث که از سال اولیا هم بی تجربه تری!
+ آم... آ...
- ببین دختـ... سوفی اگه الان پشت این میز نشستی ینی باهوشی. پس از اون هوش کوفتی استفاده کن! اون پسرا بی عاطفه ن! سرد و سنگ و شرورن! فک کردی ممکنه به دختر سال اولی ای مث تو توجهی کنن؟!
+خب...
- نه. جوابه درست نه عه.

ولی این دختر وراج و فوضول حتی اسمشم به سوفیا نگفته بود! حتی بهش اجازه ی حرف زدن هم نمیداد! و سوفیا هنوزم درست نمیدونست چه اتفاقی داره میفته ولی از یه چیزی مطمئن بود... زندگیش به طرز غیر قابل وصفی عوض و عجیب شده بود!
روز ها توی مدرسه میگذشت و سوفیا دیگه به این حجم عظیم "جادو"تو زندگیش عادت کرئه بود ولی با همه ی هشدارای اون وراجک (سوفیا دوست داشت اینجوری صداش کنه) بازم سیاهچاله ها واسش غیرقابل فرار بودن. اون پسره هم عجیب بود. ساکت و سرد بود و متقابلا به چشمای سوفیا زل میزد. انگار میدونست سوفیا نمیتونه ازشون فرار کنه..
و فکر میکنم همه چی از اینجا شروع شد...

+ وراجک؟! اسم اون پسره چیه؟!

...

درود فرزندم

خوب بود. احساسات رو به خوبی منتقل میکنی و توصیفات مکانت هم خوب و به جا هستن. فاصله ها تقریبا رعایت شده بود و این خوبه.

تایید شد!

مرحله بعدی: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/7/12 18:32:40
شبیه رویاست. ولی بیدار شدنی در کار نیست.
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 10 مهر 1396 21:02
نمایش جزئیات
آفلاین
عکس شماره ۵
آآآآناااااااهیییییید
با شنیدن ای اسم از زبان پروفسور مک گوناگل راهش رو از بین سال اولی هایی که بهش زل زده بودند پیدا کرد و با اضطرابی غیر قابل توصیف در حالی که پاهاش آشکارا میلرزید به سمت سکویی رفت که در اونجا بچه ها رو توسط کلاه گروهبندی به گروه هاشون میفرستادند.آثار استرس به خوبی در چشم های به رنگ شبش معلوم بود به سمت کلاه رفت.اون کلاه گشاد که الان تا گردنش میرسید رو روی سرش گذاشت و دوباره به خودش آرامش داد.اما خب نمی تونست استرسش رو کنترل کنه.کلاه به صورت نجواگونه گفت: حماقت بدی کردی دختر میدونی اومدن تو به اینجا چقدر خطرناکه.
گفت: من برای یکی از بزرگ ترین هدف های زندگیمه که به اینجا اومدم.لطفا کمکم کن.
کلاه گفت: نمی تونم چون جای تو توی اسلیترینه .
در این لحظه همون چیزی که ازش میترسید به سرش اومده بود بنابراین با وحشتی آمیخته به التماس گفت: خواهش میکنم . من این همه راه رو نیومدم که منو بندازی توی یه گروه دیگه تو که دیگه میدونی من برای چی اینجام.لطفا!!!!!!!
کلاه گروهبندی که ظاهرا دلش به رحم اومده بود تکون خفیفی خورد و با صدای رسا و بلندی گفت : گریییییییییفندوووووورررر


درود فرزندم

مشخصه که میتونی بهتر بنویسی. سوژه ت هم جای کار زیادی داشت. توصیفاتت خوب بودن البته بهتره روشون کار کنی به نظرم.

پس فعلا...
تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/7/10 21:30:20
SH.A
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 7 مهر 1396 10:01
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 1
به جز مرگخواران ، هری پاتر و دوستانش و همچنین دامبلدور هیچ کس قبول نداشت که لرد سیاه برگشته است.
کرنلیوس فاج وزیر سحر و جادو سر دسته کسانی بود که حرف هری را قبول نمیکرد ولی همسرش مخالفش بود به همین دلیل او را از خانه بیرون کرده بود و کرنلیوس مجبور بود شب ها در وزارتخانه‌ بخوابد.
شایعه شده بود که چوبدست کهن ( یکی از یادگاران مرگ ) دست فاج است (و همانطور که میدانیم ولدمورت دنبال چوبدست کهن است ) لرد سیاه تصمیم گرفت به بالین فاج بیاید و با کشتنش آن چوبدست را نصیب خود کند.
دامبلدور به علت کهولت سن چند وقتی بود که به مشکل راه رفتن در خواب مواجه شده بود.
از آن سمت ولدمورت با چند بادیگارد که از اعضای مرگخواران بودند به سمت وزارتخانه‌ حرکت کردند.
از قضا آلبوس دامبلدور که در خواب راه میرفت سر از جنگل ممنوعه درآورده بود و یکدفعه از خواب بیدار شد ولی تعجب نکرد چون راه رفتن در خواب برای طبیعی بود. او موبایلش را روشن کرد و بخاطر اینکه تلگرام ولدمورت را هک کرده بود متوجه پیام ولدمورت به لوسیوس مالفوی شد. دامبلدور از 《نقشه اسمشو نبر》 با خبر شد و سوار بر تسترال به سمت وزارتخانه حرکت کرد.
ولدمورت به داخل وزارتخانه رسید.
دامبلدور هم به بالای سر وزارتخانه رسید اما دو بادیگارد لرد سیاه که داخل نرفته بودند و متوجه دامبلدور هم نبودند به تسترال طلسم استوپتفای وارد کردند و دامبلدور از بالای وزارتخانه‌ها داخل آن سقوط کرد. او ولدمورت را دید.
- همیشه نصفه شب ها میای اینجا تام؟
- هر وقت کسایی مثل تو مزاحم کارم نمیشم میام.
- میخوای چوبدست کهن رو بگیری اون چوبدست هیچ وقت برای تو نمیشه. حداقل تا وقتی من زنده ام نمیتونی.
- خب پس فکر نمیکنم کشتن یک پیرمرد 150 ساله ریشو زیاد طول بکشه .استوپتفای!
- پروتگو!
- لیوکورپوس!
دامبلدور جا خالی داد.
محیط وزارتخانه پر از سر و صدای طلسم هایی بود که دو تا از بهترین جادوگران تاریخ به سمت یکدیگر پرت میکردند اما فاج هنوز خواب بود.
ولدمورت شیشه های وزارتخانه را شکست و آن ها را به سمت دامبلدور پرت کرد اما او آن ها را به آب تبدیل کرد. از صدای سر و صدای شیشه ها بالاخره کرنلیوس بیدار شد و آرام آرام به طبقه پایین حرکت کرد.
دامبلدور الکی گفت آن طرف وزارتخانه چوبدست کهن است هر که زود تر رسید چوبدست مال آن میشود.
هر دو به سرعت حرکت کردند اما دامبلدور پس از چند ثانیه در حالی که ولدمورت داشت به سرعت می دوید توقف کرد، تلگرامش را باز کرد و در گروه محفل ققنوس درخواست کمک کرد.
در حالی که فاج به پایین رسیده بود، اعضای محفل که انگار همه شان آنلاین بودند و تلگرام شان را چک کردند نزد دامبلدور آمده و ولدمورت هم فهمید که گول خورده است، با افرادی نظیر سیریوس ، ریموس ، تانکس، مودی و ... و همچنین فاج مواجه شد.
ولدمورت :
سیریوس ، مگه تو قرار نبود تو همین قسمت کشته بشی؟
- تو تاپیک گفته بودن نویسنده میتونه داستان رو به دلخواه تغییر بده بخاطر همین خواست من زنده بمونم.
فاج بیشتر از همه جا خورد و بازگشت ولدمورت را تایید کرد .
اسمشو نبر از بالا فرار کرد و دست اعضای محفل در پوست گردو ماند.
فاج استعفا داد و چوبدست کهن را به دامبلدور داد تا او بتواند در جایی بهتر از آن استفاده کند .
ادامه داستان در کتاب های بعدی ...

درود فرزندم

بهتر شد این دفعه. البته هنوزم ظاهر پستت جای کار زیادی داره. مثلا؛
نقل قول:
ولدمورت :
سیریوس ، مگه تو قرار نبود تو همین قسمت کشته بشی؟
- تو تاپیک گفته بودن نویسنده میتونه داستان رو به دلخواه تغییر بده بخاطر همین خواست من زنده بمونم.
فاج بیشتر از همه جا خورد و بازگشت ولدمورت را تایید کرد .


ولدمورت گفت:
- سیریوس ، مگه تو قرار نبود تو همین قسمت کشته بشی؟
- تو تاپیک گفته بودن نویسنده میتونه داستان رو به دلخواه تغییر بده بخاطر همین خواست من زنده بمونم.

فاج بیشتر از همه جا خورد و بازگشت ولدمورت را تایید کرد .


به هرحال بد نبود. با ورود به فضای ایفای نقش بهتر هم میشی.

تایید شد!

مرحله بعدی: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/7/7 14:29:25


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 6 مهر 1396 21:12
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 1
به جز مرگخواران ، هری پاتر و دوستانش و همچنین دامبلدور هیچ کس قبول نداشت که لرد سیاه برگشته است.
کرنلیوس فاج وزیر سحر و جادو سر دسته کسانی بود که حرف هری را قبول نمیکرد ولی همسرش مخالفش بود به همین دلیل او را از خانه بیرون کرده بود و کرنلیوس مجبور بود شب ها در وزارتخانه‌ بخوابد.
شایعه شده بود که چوبدست کهن ( یکی از یادگاران مرگ ) دست فاج است (و همانطور که میدانیم ولدمورت دنبال چوبدست کهن است ) لرد سیاه تصمیم گرفت به بالین فاج بیاید و با کشتنش آن چوبدست را نصیب خود کند.
دامبلدور به علت کهولت سن چند وقتی بود که به مشکل راه رفتن در خواب مواجه شده بود.
از آن سمت ولدمورت با چند بادیگارد که از اعضای مرگخواران بودند به سمت وزارتخانه‌ حرکت کردند.
از قضا آلبوس دامبلدور که در خواب راه میرفت سر از جنگل ممنوعه درآورده بود و یکدفعه از خواب بیدار شد ولی تعجب نکرد چون راه رفتن در خواب برای طبیعی بود. او موبایلش را روشن کرد و بخاطر اینکه تلگرام ولدمورت را هک کرده بود متوجه پیام ولدمورت به لوسیوس مالفوی شد. دامبلدور از 《نقشه اسمشو نبر》 با خبر شد و سوار بر تسترال به سمت وزارتخانه حرکت کرد.
ولدمورت به داخل وزارتخانه رسید.
دامبلدور هم به بالای سر وزارتخانه رسید اما دو بادیگارد لرد سیاه که داخل نرفته بودند و متوجه دامبلدور هم نبودند به تسترال طلسم استوپتفای وارد کردند و دامبلدور از بالای وزارتخانه‌ها داخل آن سقوط کرد. او ولدمورت را دید.
- همیشه نصفه شب ها میای اینجا تام؟
- هر وقت کسایی مثل تو مزاحم کارم نمیشم میام.
- میخوای چوبدست کهن رو بگیری اون چوبدست هیچ وقت برای تو نمیشه. حداقل تا وقتی من زنده ام نمیتونی.
- خب پس فکر نمیکنم کشتن یک پیرمرد 150 ساله ریشو زیاد طول بکشه .استوپتفای!
- پروتگو!
- لیوکورپوس!
دامبلدور جا خالی داد.
محیط وزارتخانه پر از سر و صدای طلسم هایی بود که دو تا از بهترین جادوگران تاریخ به سمت یکدیگر پرت میکردند اما فاج هنوز خواب بود.
ولدمورت شیشه های وزارتخانه را شکست و آن ها را به سمت دامبلدور پرت کرد اما او آن ها را به آب تبدیل کرد. از صدای سر و صدای شیشه ها بالاخره کرنلیوس بیدار شد و آرام آرام به طبقه پایین حرکت کرد.
دامبلدور الکی گفت آن طرف وزارتخانه چوبدست کهن است هر که زود تر رسید چوبدست مال آن میشود.
هر دو به سرعت حرکت کردند اما دامبلدور پس از چند ثانیه در حالی که ولدمورت داشت به سرعت می دوید توقف کرد، تلگرامش را باز کرد و در گروه محفل ققنوس درخواست کمک کرد.
در حالی که فاج به پایین رسیده بود، اعضای محفل که انگار همه شان آنلاین بودند و تلگرام شان را چک کردند نزد دامبلدور آمده و ولدمورت هم فهمید که گول خورده است، با افرادی نظیر سیریوس ، ریموس ، تانکس، مودی و ... و همچنین فاج مواجه شد.
ولدمورت : سیریوس ، مگه تو قرار نبود تو همین قسمت کشته بشی؟
سیریوس : تو تاپیک گفته بودن نویسنده میتونه داستان رو به دلخواه تغییر بده بخاطر همین خواست من زنده بمونم.
فاج بیشتر از همه جا خورد و بازگشت ولدمورت را تایید کرد .
اسمشو نبر از بالا فرار کرد ولی آن تسترال او را به داخل وزارتخانه انداخت.
یکدفعه هری و دوستانش ظاهر شدند و هری با ولدمورت مواجه شد.
هری : آورا کداوارا!
ولدمورت نابود شد در ضمن هورکراکسی هم در کار نبود.
نتیجه : هیچ وقت اجازه تغییر داستان های زیبایی مانند هری پاتر را به شخصی بی جنبه مانند من ندهید.

درود بر تو فرزندم.

سوژت بسی جالب بود. اما یک سری مشکلات داشت که من میگم بهت.
اول از همه ظاهر پست. دیالوگ ها و توصیفاتت رو به این شکل بنویس.
نقل قول:
ولدمورت : سیریوس ، مگه تو قرار نبود تو همین قسمت کشته بشی؟
سیریوس : تو تاپیک گفته بودن نویسنده میتونه داستان رو به دلخواه تغییر بده بخاطر همین خواست من زنده بمونم.
فاج بیشتر از همه جا خورد و بازگشت ولدمورت را تایید کرد .


ولدمورت :
- سیریوس ، مگه تو قرار نبود تو همین قسمت کشته بشی؟
- تو تاپیک گفته بودن نویسنده میتونه داستان رو به دلخواه تغییر بده بخاطر همین خواست من زنده بمونم.

فاج بیشتر از همه جا خورد و بازگشت ولدمورت را تایید کرد .


حله؟

پستت یه مقدار حالت گزارش داشت. خیلی سریع پیش برده بودی. از روی جزئیات پریده بودی. این کار رو نکن. راحت توصیف کن. جزئیات رو بنویس و بعد برگرد همینجا.
فعلا تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/7/6 21:55:43


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 25 شهریور 1396 22:29
نمایش جزئیات
آفلاین


آسمان ابری شده بود و آماده بود تالشکری دیگر از برف های سفید پوشش را به سوی زمین بفرستد. دانش آموزان هاگوارتز در محوطه مدرسه راه می رفتند و با هم در مورد تعطیلات کریسمس که آخر همین هفته بود و تا شروع آن شش روز باقی مانده بود صحبت می کردند. بعضی به سوی یکدیگر گلوله های برفی پرتاب می کردند , بعضی دیگر نیز خود را با کتاب های مختلف سرگرم کرده بودند. ولی اکثر دانش آموزان خود را با صحبت کردن با دیگران مشغول می کردند. در این بین دو گروه بودند که با حرارت خاصی با یکدیگر گفتگو می کردند. یک گروه که شامل یک دختر مو قرمز با چشمانی سبز و یک پسر با مو هایی سیاه و بینی عقابی بود در کنار درخت راش نزدیک دریاچه صحبت می کردند و هر لجظه صدایشان بالا تر می رفت. گروه دیگر نیز که به گروه غارتگران معروف بودند بدون عضو چهارمشون چمد متر دور تر از گروه اول با یکدیگر سخن می گفتند و قدم زنان به درخت راش نزدیک تر می شدند.
- بچه ها این کریسمس باید حتما بیاین خونه ما...

این جیمز پاتر بود که با موهای به همریخته و چشمان قهوه ای رنگش بین دو دوست وفادارش ریموس لوپین و سیریوس بلک راه می رفت و حرف می زد.
- پدرم یه جاروی آخرین مدل برای کریسمس گرفته , یه نیمبوس 1950 گرفته باید با هم تستش کنیم ببینیم چقدر سرعت داره. میاین دیگه نه؟

-سیریوس: شک نکن

- ریموس : یه لحظه فکر کن نیایم.

و سپس هر سه خندیدند. تا چند دقیقه در سکوت راه رفتند و در افکار خود غرق بودند. ولی با صدای بلند لی لی ایوانز که تنها چند قدم با آنها فاصله داشت از افکار خود خارج شدند و توجهشان را معتوف صحبت های لی لی ایوانز و سوروس اسنیپ کردند.

- لی لی: چطور داری میگی که من از اون از خود راضی معذرت خواهی کنم؟

- سوروس: چون تقصیر تو بود تو زدی توی گوشش.

- لی لی: باورم نمیشه که داری از اون طرفداری می کنی. اگه اون اینقدر برات مهمه چراه نمیری باون بگردی ؟ من که دیگه نمی توم با تو دوستی کنم سوروس من فکر می کردم تو دوستمی.

- سوروس: منم دیگه نمی خوام بایه خون لجنی دوست باشم.

اشک در چشمان لی لی ایوانز جمع شد , فکر نمی کرد که روزی این کلمه را از زبان سوروس اسنیپ اولین دوستش در دنیای جادویی بشوند. ولی یک کسی بعد از شنیدن این کلمه از زبان اسنیپ بسیار عصبانی شد. جیمز پاتر در حالی که چوبدستی اش را می کشید روبه اسنیپ کرد و گفت:
- اسنیپ هبچ کس نمی تونه جلوی من خیلی راحت به یه خانم بگه خون لجنی.

سوروس اسنیپ به جای جواب دادن چوبدستی اش را کشید و مقابل جیمز ایستاد. جیمز می دانست که سوروس با نحوه میارزه او اشناست , پس تصمیم گرفت بایک روش جدید مبارزه کند برای همین اولین طلسم را خودش فرستاد یک طلسم قفل بدن. گرچه ورد را بی کلام نگفته بود ولی این طلسم را برای حواس پرتی فرستاده بود. می دانست که سوروس از پس این طلسم برمی آید برای همین پشت سر طلسم اولش یک طلسم بی کلام فرستاد طلسمی که اختراع خود سوروس بود" لویکورپس" مطمنا سورس می توانست طلسم خودش را باطل کند ولی جیمز همان چمد لحظه غفلت اسنیپ را لازم داشت تا بتواند او را خلع سلاح کند. و همین طور هم شد سوروس اسنیپ گول نقشه جیمز پاتر را خورد و چوبدستی اش از دستش بیرون آمد.

- جیمز: خوب زرزروس با تو چیکار کنم؟ چطوره تورو بسپرم به سیریوس؟

- لی لی: جیمز ولش کن ارزش نداره.

جیمز اول به لی لی نگاه کرد و بعد به طرف اسنیپ برگشت و چوبدستی اش را به طرفش پرت کرد سپس رو به لی لی گفت :
- میشه بیای قدم بزنیم؟

لی لی با سر موافقت کرد و به راه افتادند , در حین قدم زدن جیمز موضوع را از لی لی پرسید و لی لی نیز برایش گفت. در آخر زمانی که به قلعه رسیدند جیمز از لی لی دعوت کرد تا برای تعطیلات کریسمس به خانه پدر و مادر جیمز بیاید . لی لی بعد از چند لحظه فکر کردن قبول کرد. و این آغازی بود برای یک عشق که نتیجه اش تاریخ ساز شد.

درود فرزندم

خوب بود. گرچه میتونستی بیشتر روی علامت گذاری ها دقت کنی و بعضی جاها به خواننده نفس بدی. دیالوگ ها رو هم به این طوری بنویس.

نقل قول:
- لی لی: جیمز ولش کن ارزش نداره.

جیمز اول به لی لی نگاه کرد و بعد به طرف اسنیپ برگشت و چوبدستی اش را به طرفش پرت کرد.


لی لی گفت:
- جیمز ولش کن ارزش نداره.

جیمز اول به لی لی نگاه کرد و بعد به طرف اسنیپ برگشت و چوبدستی اش را به طرفش پرت کرد.


قبلا شناسه داشتی؟ اگر داشتی که یا به من یا به مدیران اطلاع بده تا بدون گروهبندی وارد ایفای نقش بشی.

به هرحال...

تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/6/25 22:41:44
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده

نهی از معروف و امر به منکر.
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 25 شهریور 1396 12:24
نمایش جزئیات
آفلاین

- « استانلی! برو نوبت تویه. »

استانلی نفس عمیقی کشید و با دست چروک پیراهنش را صاف کرد. با قدم هایی لرزان ولی مطمئن به سمت کلاه رفت. قلبش به دهانش آمده بود و احساس می کرد صورتش سرخ و داغ شد. جمعیت زیادی در پایین سکو در حالی که بر صندلی هایشان نشسته بودند در سکوت کامل به او خیره شده بودند. سرسرای بزرگی بود. خیلی بزرگ ، با سقفی بلند و شمع ها و مشعل های زیادی که چشم های استانلی را می زدند.
استانلی به سمت کلاه رفت. یک کلاه قهوه ای ، کج و کوله ، چروک و بلند با یک سر کج. تو دلش گفت :« چقدر مزخرفه! »
دست و پایش می لرزید و قلبش تند می زد. خیلی تند. یعنی به کدام گروه می رفت؟ بر صندلی نشست و کلاه را بر سر گذاشت. کلاه تمام کله اش را در خود فرو برد. بوی گرد و غبار می داد و هوای داخلش گرم و خفه بود.

- « اممم ، بزار ببینم. اوه ، بچه ی شجاعی هستی. یک خورده مغرور و عجیب و غریبی. منظم و منظبت و خدای من! تو چقدر عجیب غریبی! این چه افکار مزخرفیه که داری؟ خودت کدوم گروهو دوست داری؟ »

استانلی با اطمینان گفت :« اسلیترین. فقط اسلیترین. »

- « جادوی سیاه دوست داری. باهوش هم هستی و کمی مهربون. شاید ریونکلا بد نباشه؟ هان؟ من فکر می کنم تو اونجا پیشرفت کنی. نظرت چیه؟ »

- « نه. »

- « باشه ، باشه. امم نفرتت زیاده. »

کلاه چند لحظه سکوت کرد. سکوتی که برای استانلی اندازه ی یک قرن طول کشید.

- « فهمیدم. تو باید بری به... »

کلاه مکثی کرد و بعد فریاد زد :« اسلیترین! »

►تصویر شماره 5 کارگاه نمایشنامه نویسی◄تصویر شماره 5 کارگاه نمایشنامه نویسی.

درود بر تو فرزندم.

اصول اولیه نوشتن رو بلدی. اما یک سری اشکالات جزئی داری که امیدوارم با ورود به ایفای نقش رفع بشن.

تایید شد!

مرحله بعد: کلاه گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/6/25 20:32:27
عشق نیروی وحشتناکی است. نیرویی که مثل یک تیر در قلبتان فرو می رود و زهرش آرام آرام همه ی وجودتان را می گیرد.

یک روز چشم هایتان را باز می کنید و می بینید عاشق شده اید. عاشقی که همه ی وجود و هستی اش ، همه ی ذهن و نیرویش همه ی آرمان ها و همه ی زندگی و دنیایش در چنگال معشوقی گرفتار شده.
وقتی به خود می آیید که می بینید تبدیل عروسک خیمه شب بازی ای شده اید که معشوق نخ هایش را در دست دارد.

خوشحالم که هیچ وقت در این مرداب فرو نرفتم.