- مامان ، گشنمه.
مادر با لبخندی پراز مهربانی به پسرش نگاه می کند. نور سرخ و نارنجی غروب از پنجره به مادر می تابد. او کنار اجاق ایستاده و با ملاقه اش غذا را هم می زند. با قاشق به قابلمه ی آهنی می زند و می گوید :
- قابلمه زود غذا رو بپز. بپز که پسرم گشنشه.
آدر با چهره ای گرفته به قابلمه روی اجاق و سوپی که در آن قل قل می کند چشم می دوزد. مادر با خنده به آدر نگاه می کند. آدر با جدیت به قابلمه خیره شده و منتظر است تا از فرمان اطاعت کند و سوپش زود آماده شود. دهانش را باز می کند تا بپرسد که قابلمه کی غذا را می پزد؟ اما قبل از آنکه کلمه ای از دهانش بیرون بیاید ناگهان باد تندی می وزد. باد هر لحظه تند تر می شود. مادر با لبخند همچنان به آدر خیره شده است. نور شدید و کور کننده ای از پنجره به داخل می تابد. آدر دست هایش را جلوی چشم هایش می گیرد. باد شیشه ها را خورد می کند ، دیوار را تکه تکه می کند. دامن مادر در باد شناور است و مثل پرچمی به اهتزار در آمده و تکان می خورد. او همانجا ایستاده و آدر را می نگرد. باد اجاق و قابلمه را می برد و به سمت فضای بی کران پرتاب می کند. آدر در حالی که دستش را رو به غذا کرده می گوید :
- نه!
صدایش کمی عوض شده. مثل قبل نازک و کودکانه نیست. باد خانه را تکه تکه می کند و می برد. همه چیز را پرت می کند. آسمان به رنگ زرد طلایی غروب می درخشد و تکه های سیاه و تاریکی در آن معلق هستند. جنگل محو می شود. زمین مثل یک صفحه ی شطرنجی سیاه سفید می شود. آدر حیران و وحشتزده به سمت مادر می دود. اما ناگهان با سرعتی سرسام آور به جلو حرکت می کند.
- نهههه!
مادر تا آخرین لحظات به آدر نگاه می کند و بعد در نقطه ای دور ناپدید می شود. آدر به اطرافش نگاه می کند. هیچی آن حوالی نیست. نه درختی ، نه خانه ای ، نه رودی ، نه کوهی... فقط زمین و آسمان. همچنان با سرعت جلو می رود. باد موهایش را عقب می زند و لباس هایش را تکه تکه می کند. صدای جیغش در فریاد باد گم می شود. ابعاد بدنش ناگهان بزرگ بزرگ می شوند. صدایش تغییر کرده. قدش بلند تر شده است. دستی به سر و رویش می کشد. دماغش کشیده تر شده و چاق به نظر می رسد. همچنان به خود دست می کشد و حیرت زده است که چه اتفاقی افتاده. ناگهان راه های زیادی را در دور و اطرافش می بیند. بچه هایی تقریبا هم سن و سال خود که در مسیری خاکی همراه با او با سرعتی سر سام آور به سوی نقطه ای کشیده می شوند.
کسی می گوید :
- سلام. من فیبیکم. اسم تو چیه؟
آدر خود را معرفی می کند و با او حرف می زند. کم کم بچه های بیشتری را در دور و اطراف خود می بیند. آنها می خندند ، او هم می خندد ، با بعضی هایشان دعوا می کند ، با بعضی ها می گرید و باز ناگهان همه چیز جلو می رود. بچه ها یکی یکی در مسیر هایی فرعی به این سو و آن سو می روند و برای آدر دست تکان می دهند. آدر دوباره تنها می شود. صدایش کلفت تر از قبل شده و سیبیل های سبز کم رنگی بر زیر دماغش روییده اند. چیزی از دور سوسو می زند. چشم هایش را ریز می کند و یک دروازه می بیند. یک دروازه ی بسیار بسیار بزرگ که سقفش دیده نمی شود و در آسمان ها فرو رفته. درون دروازه همه چیز محو گنگ است. آدر نمی تواند داخلش را خوب ببیند. پسری که بغل دستش است می گوید :
- تو بعد آمپاستان می خوای کجا بری؟ من که می رم اوکوالیو. یک مدرسه ی جادوگری توی غرب چینه. زبونشون خیلی سخته ولی یک کاریش می کنم. شنیدم مدرسه ی جادوگریه خیلی خوبیه!
- من می خوام برم هاگوارتز. توی انگلیسه و...
ناگهان صدای نعره ای گوشش را کر می کند. با دست هایش گوشش را می گیرد و به جلو نگاه می کند. در دور ، در افق دور مردی را می بیند که طناب هایی را می کشد. دوباره سرعت بالا می رود و سفیدی و سیاهی راه زیر پایش می لغزد.
دوباره می ایستد. او به دروازه خیلی نزدیک تر از قبل شده و دوباره بزرگ تر از قبل شده است. ریش و سیبیل های وزوزی ای از زیر چانه و از روی پوست گلویش در آمده. آن پسری که کنارش بود در راه دیگری رفته و دیگر به چشم نمی خورد. آدر دوباره تنهاست. او به دروازه نزدیک می شود. هر لحظه به سویش قدم بر می دارد و حواسش هست. تنهای تنها مثل همه ی راه های دور و اطرافش در مسیری است که به سوی دروازه ای می رود که معلوم نیست آن سویش چه جهانی است؟ می داند که باید خود را آماده کند. به زودی از دروازه رد می شود. سرعتش خیلی زیاد است. خیلی زیاد. از حالا می تواند آن مرد را ببیند. مردی که طناب های سیاه و سفید زندگی ها را می کشد و آنها را با سرعتی باور نکردنی به سوی دروازه راهی می کند. آن مرد را قبلا ها دیده. نقاشی هایی از او را. او در نقاشی هایش معمولا با لباسی سیاه است و عصایی که بر سرش داسی قوس دار وصل است به دست گرفته و چهره اش در پس کلاه تاریک فرو رفته. اما اینجا چهره اش آن طور نیست. محو و کم رنگ به نظر می رسد و هر با یک چهره به نظر می آید. لحظه ای مثل نقاشی هایش مو به تن آدم سیخ می کند و لحظه ای بعد آنقدر مهربان و دلنشین به نظر می رسد که آدم دوست دارد هر چه زود تر به او برسد. نفسش را با شدت بیرون می دهد. باید خودش را برای آن سوی دروازه آماده کند که ناگهان کسی را کنار خود می بیند. دختری قد بلند و مو فرفری.
- سلام. من رزم. رز زلر. من هستم مدیر تالار. خوش اومدی به هاگوارتز.
تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
[[single]] یک جرعه چای در فنجان هافلپاف (تک پستی)
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

پاسخ به: یک جرعه چای در فنجان هافلپاف (تک پستی) / آزمایشی
ارسال شده در: شنبه 20 آبان 1396 11:57
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1396/04/03
تولد نقش: 1396/04/11
آخرین ورود: دوشنبه 18 فروردین 1399 22:06
از: اتاق مد!
پستها:
206

سرش را در بالش فرو برد و سعی کرد ذهنش را عاری از تمام افکار پوچ کند. این روز ها زیادی حس زیاد بودن میکرد. از خود بدش می آمد و این اصلا خوب نبود. او همیشه خود را بهترین میدانست نه متوسط یا حتی بد! دیگر مثل همیشه از آزار دادن اطرافیانش لذت نمیبرد. در ذهنهایشان به دنبال سوژهی آزار دهنده ای نبود. در کل او دیگر دورا نبود. احساس میکرد، قوانین، اهداف و... به طرزی ناگهانی به زیر آب رفتهاند؛ تلاشی هم برای بیرون آوردنشان نمیکرد. از دور آنها فقط یک مشت آداب و رسوم بچگانه بودند. چیزهایی که در نظرش، غرق شدنشان هزار بار بهتر از بیرون کشیدنشان بود. به دنبال تغییر بود اما چگونه را نمیدانست. اطرافش پر بود از آدم هایی که او در کنارشان احساس تنهایی میکرد! جنسش با آنها پس از این همه مدت، یکی نشده بود.
دیگر کودکی نبود که بخواهد بچگی کند. هنوز آنقدر هم بزرگ هم نبود که خود را رها کند و بی اهمیت باشد. مگر بی اهمیت تر از حالا هم میشد؟ مگر میشد این همه وقت برود و بیاید ولی وقتی نام و نشانی از او بیاید همه چشم ریز کنند و بگویند کدام؟ کجا را اشتباه رفته بود نمیدانست. کودکیاش را با گریه کردن و پا کوباندن گزرانده بود ولی کسی به او توجهی نکرد. نوجوانیاش را مغرور و بی اعتنا گزرانده بود. اما همان بود و بس! مردم چه میکردند که انقدر معروف مشهور و عزیز دل ها بودند؟ او کم و کاستی داشت؟ به قول معروف تختهاش کم بود؟ نمیدانست! و این ندانستن ا هر چیزی برایش سخت تر بود.
در درونش خلایی احساس میکرد. انقدر از دیگران فاصله گرفته بود، انقدر حصارش را روز به روز بالاتر برده بود که دیگر تنهایی امانش را بریده بود. از کی انقدر تلخ شده بود؟ به یاد نمیآورد این همه غم را! این همه غصه را! چه بود این دوره که همه میگفتند شیرین است و تا ابد دلت میخواهد یک لحظهاش را احساس کنی؟ تا این لحظه که فقط خستهاش کرده بود.
هرچند نا امیدی خودش نیز در این حس دخیل نیز بود. شکستی نخورده بود اما از دست داده بود. دوستانش را، احساساتش را و رویاهایش را! جبرانی نداشت. شکست مالی نبود که بخواهد دوباره دل را به دریا بزند. راه جبرانی نداشت. تمام شده بود و بس!
_دورا؟
خعب دیگر ناله و عجز بس بود. وقتش بود دورا بشود. لبخندی زد و سر بلند کرد...
دیگر کودکی نبود که بخواهد بچگی کند. هنوز آنقدر هم بزرگ هم نبود که خود را رها کند و بی اهمیت باشد. مگر بی اهمیت تر از حالا هم میشد؟ مگر میشد این همه وقت برود و بیاید ولی وقتی نام و نشانی از او بیاید همه چشم ریز کنند و بگویند کدام؟ کجا را اشتباه رفته بود نمیدانست. کودکیاش را با گریه کردن و پا کوباندن گزرانده بود ولی کسی به او توجهی نکرد. نوجوانیاش را مغرور و بی اعتنا گزرانده بود. اما همان بود و بس! مردم چه میکردند که انقدر معروف مشهور و عزیز دل ها بودند؟ او کم و کاستی داشت؟ به قول معروف تختهاش کم بود؟ نمیدانست! و این ندانستن ا هر چیزی برایش سخت تر بود.
در درونش خلایی احساس میکرد. انقدر از دیگران فاصله گرفته بود، انقدر حصارش را روز به روز بالاتر برده بود که دیگر تنهایی امانش را بریده بود. از کی انقدر تلخ شده بود؟ به یاد نمیآورد این همه غم را! این همه غصه را! چه بود این دوره که همه میگفتند شیرین است و تا ابد دلت میخواهد یک لحظهاش را احساس کنی؟ تا این لحظه که فقط خستهاش کرده بود.
هرچند نا امیدی خودش نیز در این حس دخیل نیز بود. شکستی نخورده بود اما از دست داده بود. دوستانش را، احساساتش را و رویاهایش را! جبرانی نداشت. شکست مالی نبود که بخواهد دوباره دل را به دریا بزند. راه جبرانی نداشت. تمام شده بود و بس!
_دورا؟
خعب دیگر ناله و عجز بس بود. وقتش بود دورا بشود. لبخندی زد و سر بلند کرد...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: یک جرعه چای در فنجان هافلپاف (تک پستی) / آزمایشی
ارسال شده در: جمعه 12 آبان 1396 17:34
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/03/15
تولد نقش: 1393/04/16
آخرین ورود: دوشنبه 29 آبان 1402 01:31
از: رنجی خسته ام که از آن من نیست!
پستها:
1125

روند اين تاپيك به تك پستي تغيير يافت!
فرقی که اين تاپيك با تك پستي های ديگر انجمن داره اينكه اينجا آزاد تَره. يعني مثلا در خاطرات نوادگان هويت هافلي شما موضوع اصليه و از دايره ي هافلي تون نبايد بيرون برين ولي اينجا آزاد تره و می تونید هر سوژه ای رو در هر سبکی بنویسید ...
فرقی که اين تاپيك با تك پستي های ديگر انجمن داره اينكه اينجا آزاد تَره. يعني مثلا در خاطرات نوادگان هويت هافلي شما موضوع اصليه و از دايره ي هافلي تون نبايد بيرون برين ولي اينجا آزاد تره و می تونید هر سوژه ای رو در هر سبکی بنویسید ...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/03/15
تولد نقش: 1393/04/16
آخرین ورود: دوشنبه 29 آبان 1402 01:31
از: رنجی خسته ام که از آن من نیست!
پستها:
1125

فيلم وسترن ديدين تا حالا؟ اگه ديدن كه تصور كنين، نديدين هم برين ببينين.
دورا و گيبن عين گاوچروناي وسط صحرا، چشم تو چشم هم دوخته بودن و آسمون عجيب غريب از وسط دلش دوتا هفت تري آب پايش پرت كرد پايين كه ست شون تكميل شه.
- اوخ.
متاسفانه يكم نشونه گيري آسمون كج بود و همين باعث پديدار شدن يه سري گوركن هاي در حال جاش دور سرش دورا شد.
- پيش پيش.
نه گربه پيشت نمي كنه. يعني وسط اون درهمي گربه اي نيس كه بخواد پيشتش كنه. درحقيقت داره دورا رو با آب خيس مي كنه.
در بين دوئل حساس و استراتژيك بين دورا و گيبن، يه هافلي اصيلِ جا مانده از هزازات سال پيش سر بر مي آرد و جلوي آيينه مي رسد. اصولا و از جايي كه روحه، انعكاس آيينه مي افته روش و برمي گرده به خود آيينه بر حسب قوانين مختلف ارشميدوس.
روح يكم توي گير افتادگان درون آيينه تعمل مي كنه ولي از اونجايي كه هيشكي رو نمي شناسه، راهشو مي گيره و ميره به امون هلگا.
هافليا هم تا ابد با دو تا تنفگ آبپاش روحه رو مورد عنايت قرار مي دن.
پايان!
دورا و گيبن عين گاوچروناي وسط صحرا، چشم تو چشم هم دوخته بودن و آسمون عجيب غريب از وسط دلش دوتا هفت تري آب پايش پرت كرد پايين كه ست شون تكميل شه.
- اوخ.
متاسفانه يكم نشونه گيري آسمون كج بود و همين باعث پديدار شدن يه سري گوركن هاي در حال جاش دور سرش دورا شد.
- پيش پيش.
نه گربه پيشت نمي كنه. يعني وسط اون درهمي گربه اي نيس كه بخواد پيشتش كنه. درحقيقت داره دورا رو با آب خيس مي كنه.
در بين دوئل حساس و استراتژيك بين دورا و گيبن، يه هافلي اصيلِ جا مانده از هزازات سال پيش سر بر مي آرد و جلوي آيينه مي رسد. اصولا و از جايي كه روحه، انعكاس آيينه مي افته روش و برمي گرده به خود آيينه بر حسب قوانين مختلف ارشميدوس.
روح يكم توي گير افتادگان درون آيينه تعمل مي كنه ولي از اونجايي كه هيشكي رو نمي شناسه، راهشو مي گيره و ميره به امون هلگا.
هافليا هم تا ابد با دو تا تنفگ آبپاش روحه رو مورد عنايت قرار مي دن.
پايان!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/12/25
تولد نقش: 1396/07/21
آخرین ورود: پنجشنبه 20 آذر 1399 03:38
از: توی دیوارای تالار هافلپاف
پستها:
1511

خلاصه:
بیماری عجیبی توی هاگوارتز فراگیر شده که هیچ درمان شناخته شده ای براش نیست و در مراحل آخر باعث وحشی شدن افراد میشه. مدیر هاگوارتز در یه تصمیم بی رحمانه، دستور به قرنطینه ی بیمارای تالار های مختلف داده و افراد سالمو از قلعه خارج میکنه تا بیمار ها خودشون رو از بین ببرن اما هافلی ها بعد از گذشت یه مدت کوتاه، برای نجات دوستاشون به قلعه برمیگردن. لاکرتیا داره مراحل آخر بیماری رو میگذرونه و در حال تبدیل به یه موجود بی رحم و وحشیه، آریانا از ترس آینده ای که با بیماری در انتظارشه و احتمال آسیب زدن به دیگران خودش رو زخمی کرده و بیهوشه، و گیبن که خودش هم بیماره قراره ازشون محافظت کنه.
بقیه ی هافلی ها به کتاب خونه میرن، بلکه راهی برای مقابله با بیماری پیدا کنن که در اونجا با جسد دانش آموزان سایر گروه ها، و یک پسر ریونکلاوی، که کاملا بخاطر بیماری وحشی شده مواجه می شن ...
<><><><><><><><><><><><>
ادامه:
هافلپافی ها ، با تمام توانشان در میان راهرو های طولانی کتابخانه، و از بین قفسه های بلندی که تا نزدیک سقف می رسید می دویدند، و دانش آموز ریونکلاوی، مثل زامبی ها با حالتی عجیب، در حالی که گویی هر کدام از دست ها و پاهایش جداگانه برای خودشان حرکت می کردند، آنها را تعقیب می کرد. خون دختر گریفندوری، دور چانه اش خشک شده بود، بیشتر سفیدی چشمانش با رگ های قرمز ورم کرده پوشیده شده بود و ناخن ها و موهایش ته رنگ زرد گرفته بود. حتی نگاه کردن به او وحشتناک بود. اگر سر و صدای دویدن روی سطح چوبی کف کتابخانه و خش خش تکان خوردن لباس هایشان نبود، احتمالا می شد صدای ضربان جنون آمیز قلب اعضای هافلپاف را شنید ...
در همان حین دویدن، لوک برگشت و چوبدستی اش را به سمت موجود وحشی پشت سرشان گرفت : « پتریفیکوس توتالوس »
طلسم به دانش آموز ریون کلاوی خورد و او را در جای خودش متوقف کرد. بلافاصله همه بچه های هافلپاف ایستادند، آرتیمیسیا که تعادلش را کمی از دست داده بود به کتابخانه خورد و چند کتاب را به زمین انداخت. همزمان با افتادن کتاب ها، سر دانش آموز وحشی ریونکلاوی تکان خورد و چشمان قرمز رنگش دقیقا به آنها خیر شد. هیچکس انتظار این را نداشت، طلسم اثر نکرده بود !!!
وقتی پسر ریونکلاوی دوباره به سمت آنها شروع به دویدن کرد، هافلپافی ها شوکه تر از آن بودند که حتی حرکت بکنن، در کثری از ثانیه به نظر می رسید طلسم بدن قفل کن بجای پسر ریونکلاوی، بر همه آنها اثر کرده است، تا اینکه سر انجام رز اولین حرکت را کرد و چوبدستی اش را بالا آورد و فریاد زد : «استیوپفای»
طلسم قرمز رنگ به پیشانی موجود وحشی روبرویشان خورد، و او درست در یک قدمی جلوی پایشان به زمین افتاد. اینبار هیچکس نفس راحتی نکشید. همه منتظر بودند تا او دوباره بلند شود. لوک محتاطانه به سمت او رفت و با پایش بدن او را برگداند تا صورتش رو به بالا باشد، و اینبار، می شد دید که طلسم اثر کرده است.
رز نگاهی به لوک کرد و گفت : « شاید طلسم های ضعیفتر روش عمل نمیکنه ؟»
ماندانگاس گفت : «شایدم محل اثابت طلسم مهمه، بهتره از این به بعد سرشون رو نشونه بگیریم !»
هیچکس حرفی برای گفتن نداشت. سر انجام این رز زلر کوچک اندام بود که به حرف آمد و گفت : « خیلی خوب، رز، مکسین ... شما برین به بخش «بیماری های جادویی» و دنبال هر کتابی بگردین که به دردمون میخوره ... آرتیمیسیا و دانگ، شما هم برین به بخش ممنوعه کتابخونه، توی کتاب های جادوی سیاه دنبال طلسم های مربوط به چنین وضعیتی بگردین ... من و لوک هم میریم توی بخش «معجون های شفابخش» و سر راهمون در رو هم قفل می کنیم ... یک ساعت دیگه با هرچی که پیدا کردین دم در اصلی باشین.»
دانگ نگاهی به دانش آموز ریونکلاوی بیهوش شده کرد و گفت : « با این چیکار کنیم ؟»
رز پاسخ داد : « دست و پاشو ببندین » و بدون هیچ توضیح دیگری به سمت در ورودی کتابخانه به راه افتاد، و لوک دوان دوان خودش را به او رساند.
چند دقیقه بعد، آنها جلوی درب بزرگ کتابخانه ایستاده بودند. درست زمانی که لوک چوبدستی اش را به سمت در گرفت تا آن را قفل کند، در گشوده شد و دختری با موهای قهوه و لباس گریفندور وارد کتابخانه شد ! رز بلافاصله چوبدستی اش را کشید و لوک آن چوبش را به سمت آن دختر برگرداند. دختر مو قهوه ای در جای خود خشک شد و به آنها خیره شد. برای یک ثانیه هر سه نفر با دقت یکدیگر را بررسی کردند. آن دختر هرمیون گرنجر بود، و نشانه خاصی از بیماری در او دیده نمیشد. سر انجام رز بود که به حرف آمد : « تو اینجا چیکار میکنی ؟ »
هرمیون، که چشمانش را باریک کرده بود و حرکات چوبدستی آنها را می پایید گفت : « اومدم که شاید یه راهی برای مقابله با این مشکل پیدا کنم. »
رز ثانیه ای دیگر درنگ کرد و سپس چوبدستی اش را پایین آورد. لوک کمی محتاط تر بود و همچنان آن را به سمت هرمیون گرفته بود. هرمیون، در را پشت سرش بست و طلسم قفل کردن را روی آن اجرا کرد و به سمت لوک برگشت : « مطمئن باش اگر من هم مبتلا بودم تا حالا زنده نبودی ... »
لوک کمی این پا و آن پا کرد و سرانجام چوبش را پایین کشید. رز دوباره رشته امور را در دست خودش گرفت : « بیا هرمیون، باید بریم و به دنبال یک معجون شفابخش که بدردمون بخوره بگردیم ... »
هرمیون سری تکان داد و دنبال آنها به سمت ضلع غربی کتابخانه، که جای کتابهای معجون ها بود به راه افتاد ...
<><><><><><><><><><><><>
فقط برای یادآوری که ساختار داستان حفظ بشه و هی شخصیت ها کم و زیاد نشه، الان در کتابخونه ای با درهای قفل شده این افراد قرار دارند : هرمیون گرنجر از گریفندور (که همه میدونیم شخص باهوشیه) به اضافه 6 هافلپافی شامل : رز ویزلی، رز زلر، دانگ، لوک، آرتیمیسیا، مکسین
بیماری عجیبی توی هاگوارتز فراگیر شده که هیچ درمان شناخته شده ای براش نیست و در مراحل آخر باعث وحشی شدن افراد میشه. مدیر هاگوارتز در یه تصمیم بی رحمانه، دستور به قرنطینه ی بیمارای تالار های مختلف داده و افراد سالمو از قلعه خارج میکنه تا بیمار ها خودشون رو از بین ببرن اما هافلی ها بعد از گذشت یه مدت کوتاه، برای نجات دوستاشون به قلعه برمیگردن. لاکرتیا داره مراحل آخر بیماری رو میگذرونه و در حال تبدیل به یه موجود بی رحم و وحشیه، آریانا از ترس آینده ای که با بیماری در انتظارشه و احتمال آسیب زدن به دیگران خودش رو زخمی کرده و بیهوشه، و گیبن که خودش هم بیماره قراره ازشون محافظت کنه.
بقیه ی هافلی ها به کتاب خونه میرن، بلکه راهی برای مقابله با بیماری پیدا کنن که در اونجا با جسد دانش آموزان سایر گروه ها، و یک پسر ریونکلاوی، که کاملا بخاطر بیماری وحشی شده مواجه می شن ...
<><><><><><><><><><><><>
ادامه:
هافلپافی ها ، با تمام توانشان در میان راهرو های طولانی کتابخانه، و از بین قفسه های بلندی که تا نزدیک سقف می رسید می دویدند، و دانش آموز ریونکلاوی، مثل زامبی ها با حالتی عجیب، در حالی که گویی هر کدام از دست ها و پاهایش جداگانه برای خودشان حرکت می کردند، آنها را تعقیب می کرد. خون دختر گریفندوری، دور چانه اش خشک شده بود، بیشتر سفیدی چشمانش با رگ های قرمز ورم کرده پوشیده شده بود و ناخن ها و موهایش ته رنگ زرد گرفته بود. حتی نگاه کردن به او وحشتناک بود. اگر سر و صدای دویدن روی سطح چوبی کف کتابخانه و خش خش تکان خوردن لباس هایشان نبود، احتمالا می شد صدای ضربان جنون آمیز قلب اعضای هافلپاف را شنید ...
در همان حین دویدن، لوک برگشت و چوبدستی اش را به سمت موجود وحشی پشت سرشان گرفت : « پتریفیکوس توتالوس »
طلسم به دانش آموز ریون کلاوی خورد و او را در جای خودش متوقف کرد. بلافاصله همه بچه های هافلپاف ایستادند، آرتیمیسیا که تعادلش را کمی از دست داده بود به کتابخانه خورد و چند کتاب را به زمین انداخت. همزمان با افتادن کتاب ها، سر دانش آموز وحشی ریونکلاوی تکان خورد و چشمان قرمز رنگش دقیقا به آنها خیر شد. هیچکس انتظار این را نداشت، طلسم اثر نکرده بود !!!
وقتی پسر ریونکلاوی دوباره به سمت آنها شروع به دویدن کرد، هافلپافی ها شوکه تر از آن بودند که حتی حرکت بکنن، در کثری از ثانیه به نظر می رسید طلسم بدن قفل کن بجای پسر ریونکلاوی، بر همه آنها اثر کرده است، تا اینکه سر انجام رز اولین حرکت را کرد و چوبدستی اش را بالا آورد و فریاد زد : «استیوپفای»
طلسم قرمز رنگ به پیشانی موجود وحشی روبرویشان خورد، و او درست در یک قدمی جلوی پایشان به زمین افتاد. اینبار هیچکس نفس راحتی نکشید. همه منتظر بودند تا او دوباره بلند شود. لوک محتاطانه به سمت او رفت و با پایش بدن او را برگداند تا صورتش رو به بالا باشد، و اینبار، می شد دید که طلسم اثر کرده است.
رز نگاهی به لوک کرد و گفت : « شاید طلسم های ضعیفتر روش عمل نمیکنه ؟»
ماندانگاس گفت : «شایدم محل اثابت طلسم مهمه، بهتره از این به بعد سرشون رو نشونه بگیریم !»
هیچکس حرفی برای گفتن نداشت. سر انجام این رز زلر کوچک اندام بود که به حرف آمد و گفت : « خیلی خوب، رز، مکسین ... شما برین به بخش «بیماری های جادویی» و دنبال هر کتابی بگردین که به دردمون میخوره ... آرتیمیسیا و دانگ، شما هم برین به بخش ممنوعه کتابخونه، توی کتاب های جادوی سیاه دنبال طلسم های مربوط به چنین وضعیتی بگردین ... من و لوک هم میریم توی بخش «معجون های شفابخش» و سر راهمون در رو هم قفل می کنیم ... یک ساعت دیگه با هرچی که پیدا کردین دم در اصلی باشین.»
دانگ نگاهی به دانش آموز ریونکلاوی بیهوش شده کرد و گفت : « با این چیکار کنیم ؟»
رز پاسخ داد : « دست و پاشو ببندین » و بدون هیچ توضیح دیگری به سمت در ورودی کتابخانه به راه افتاد، و لوک دوان دوان خودش را به او رساند.
چند دقیقه بعد، آنها جلوی درب بزرگ کتابخانه ایستاده بودند. درست زمانی که لوک چوبدستی اش را به سمت در گرفت تا آن را قفل کند، در گشوده شد و دختری با موهای قهوه و لباس گریفندور وارد کتابخانه شد ! رز بلافاصله چوبدستی اش را کشید و لوک آن چوبش را به سمت آن دختر برگرداند. دختر مو قهوه ای در جای خود خشک شد و به آنها خیره شد. برای یک ثانیه هر سه نفر با دقت یکدیگر را بررسی کردند. آن دختر هرمیون گرنجر بود، و نشانه خاصی از بیماری در او دیده نمیشد. سر انجام رز بود که به حرف آمد : « تو اینجا چیکار میکنی ؟ »
هرمیون، که چشمانش را باریک کرده بود و حرکات چوبدستی آنها را می پایید گفت : « اومدم که شاید یه راهی برای مقابله با این مشکل پیدا کنم. »
رز ثانیه ای دیگر درنگ کرد و سپس چوبدستی اش را پایین آورد. لوک کمی محتاط تر بود و همچنان آن را به سمت هرمیون گرفته بود. هرمیون، در را پشت سرش بست و طلسم قفل کردن را روی آن اجرا کرد و به سمت لوک برگشت : « مطمئن باش اگر من هم مبتلا بودم تا حالا زنده نبودی ... »
لوک کمی این پا و آن پا کرد و سرانجام چوبش را پایین کشید. رز دوباره رشته امور را در دست خودش گرفت : « بیا هرمیون، باید بریم و به دنبال یک معجون شفابخش که بدردمون بخوره بگردیم ... »
هرمیون سری تکان داد و دنبال آنها به سمت ضلع غربی کتابخانه، که جای کتابهای معجون ها بود به راه افتاد ...
<><><><><><><><><><><><>
فقط برای یادآوری که ساختار داستان حفظ بشه و هی شخصیت ها کم و زیاد نشه، الان در کتابخونه ای با درهای قفل شده این افراد قرار دارند : هرمیون گرنجر از گریفندور (که همه میدونیم شخص باهوشیه) به اضافه 6 هافلپافی شامل : رز ویزلی، رز زلر، دانگ، لوک، آرتیمیسیا، مکسین
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »

A Never Ending Story ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »

A Never Ending Story ...
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1396/04/03
تولد نقش: 1396/04/11
آخرین ورود: دوشنبه 18 فروردین 1399 22:06
از: اتاق مد!
پستها:
206

و جیغ گوشخراش گیبن مساوی شد با انفجار کمد لباس های دورا! دورا که جدیدا به طرز خفنی بی حوصله و گویا دچار افسردگی مزمن گشته بود، صورتش را به سمت بچه ها چرخاند تا ذهن خوانی کند و ببیند دنیا دست کیست؟
آملیا در حال فرار از دست یک عنکبوت بود و هر چه میکرد که با چوب دستیش او را مهار کند موفق نمیشد. رز موهایش صاف شده بود و قد زرافه ایش تبدیل به قد اوپاسویی شده بود! آدر که در میان بچه های هافل خرخون نام گرفته بود، برگه های امتحان سمج با نمرات افتضاح را در دست داشت. سوزان در حال گریست در کنار جنازه پاندایش بود و... گیبن نیز همان طور به آن سمت آینه زل زده بود. پس از جیغ داغونی که در ابتدا کشیده بود هیچ صدایی ازش در نیامده بود! دورا اندکی نزدیک تر شد تا قصد او را بفهمد.
_من آوردمشون اینجا. مـــــــــــــــــن! من میخواستم قهرمانشون باشم.
چشمان خاکستری دورا رنگی از تعجب به خود گرفت. یعنی الان همه خود درگیری داشتن بخاطر قهرمان بازی های گیبن؟
گیبن به سرعت به سمت دورا برگشت و غرید:
_خیلی زشته تو ذهن مردم فوضولی کنی.
_ برام مهم نیس اسوه ی نیکی باشم.
گیبن و دورا رو در روی هم بودند. گیبن با نگاهی خشمگین و دورا با نگاهب فارغ از دنیا!
آملیا در حال فرار از دست یک عنکبوت بود و هر چه میکرد که با چوب دستیش او را مهار کند موفق نمیشد. رز موهایش صاف شده بود و قد زرافه ایش تبدیل به قد اوپاسویی شده بود! آدر که در میان بچه های هافل خرخون نام گرفته بود، برگه های امتحان سمج با نمرات افتضاح را در دست داشت. سوزان در حال گریست در کنار جنازه پاندایش بود و... گیبن نیز همان طور به آن سمت آینه زل زده بود. پس از جیغ داغونی که در ابتدا کشیده بود هیچ صدایی ازش در نیامده بود! دورا اندکی نزدیک تر شد تا قصد او را بفهمد.
_من آوردمشون اینجا. مـــــــــــــــــن! من میخواستم قهرمانشون باشم.
چشمان خاکستری دورا رنگی از تعجب به خود گرفت. یعنی الان همه خود درگیری داشتن بخاطر قهرمان بازی های گیبن؟
گیبن به سرعت به سمت دورا برگشت و غرید:
_خیلی زشته تو ذهن مردم فوضولی کنی.
_ برام مهم نیس اسوه ی نیکی باشم.
گیبن و دورا رو در روی هم بودند. گیبن با نگاهی خشمگین و دورا با نگاهب فارغ از دنیا!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1395/06/25
تولد نقش: 1396/03/13
آخرین ورود: شنبه 14 خرداد 1401 10:21
از: پشت بوم محفل!
پستها:
503

- اینجا دیگه کجاست؟
کمر آملیا، کم کم درحال خورد شدن زیر نگاه های دیگران بود.
- مگه همين الان اشاره نشد که اومديم تو آینه؟!
- خب يه ثانیه حواسم پرت شد!
هافلیون، نچ نچی سر دادند و با این فکر که چگونه در همچون موقعیتی، فردی میتواند حواس پرت بماند، به تماشای اطراف پرداختند.
- ستاره ها ميگن عوض کنم!
ملت به آسمان خیره شدند، دریغ از یک ستاره!
- نیست که آملیا ستاره! هست ويبره همش!
- نخیرم! حرفای عجیب غریب میزنیدا! همش لباسه! اونم بنفش!
هرکسی در آسمان چیزی میدید، کسی نمیدانست تا چند ثانیه دیگر، قرار است ترس شان را بالای سرشان ببینند.
-

کمر آملیا، کم کم درحال خورد شدن زیر نگاه های دیگران بود.
- مگه همين الان اشاره نشد که اومديم تو آینه؟!

- خب يه ثانیه حواسم پرت شد!

هافلیون، نچ نچی سر دادند و با این فکر که چگونه در همچون موقعیتی، فردی میتواند حواس پرت بماند، به تماشای اطراف پرداختند.
- ستاره ها ميگن عوض کنم!

ملت به آسمان خیره شدند، دریغ از یک ستاره!
- نیست که آملیا ستاره! هست ويبره همش!

- نخیرم! حرفای عجیب غریب میزنیدا! همش لباسه! اونم بنفش!

هرکسی در آسمان چیزی میدید، کسی نمیدانست تا چند ثانیه دیگر، قرار است ترس شان را بالای سرشان ببینند.
-
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1394/05/31
تولد نقش: 1394/05/31
آخرین ورود: دوشنبه 11 مهر 1401 19:22
از: تو تالار
پستها:
265

ژنرال به موازاتِ صف راه میرفت و یکی یکی هافلیهای ننگِ هلگا را زیرِ نگاهِ خیرهاش تیر باران میکرد.
یکی بی وقفه میلرزید.
یکی به جای شلوار، گلدان پایش کرده بود و اتفاقا او هم میلرزید.
دیگری ابرو بالا میانداخت و دندونِ طلایش را به نمایش گذاشته بود.
آن یکی جای چشمهایش حلقههای خیار گذاشته بود.
بعدی و پشتِ سریاش لباسهایی به رنگهای متفاوت از بقیه پوشیده بودند.
و آخری... آخری بالشتی زیرِ سرش گذاشته بود و طاق باز، رو به آسمان خوابیده بود.
- سربااااز!
سوزان به آرامی چشمهایش را باز کرد. با آرامش از روی چمنها بلند شد. با آرامش بالشتش را زیرِ بغل زد و بالآخره با آرامش در امتدادِ صف ایستاد.
- بله قربان..
ژنرال چشم غرهای رفت و دوباره به ابتدای صف برگشت.
- گروهان آماده!
- بله قربااان!
- صد بار دورِ محوطه بدویین!
یک. دو. سه. چهار! یک. دو. سه. چهار!
یکی بی وقفه میلرزید.
یکی به جای شلوار، گلدان پایش کرده بود و اتفاقا او هم میلرزید.
دیگری ابرو بالا میانداخت و دندونِ طلایش را به نمایش گذاشته بود.
آن یکی جای چشمهایش حلقههای خیار گذاشته بود.
بعدی و پشتِ سریاش لباسهایی به رنگهای متفاوت از بقیه پوشیده بودند.
و آخری... آخری بالشتی زیرِ سرش گذاشته بود و طاق باز، رو به آسمان خوابیده بود.
- سربااااز!
سوزان به آرامی چشمهایش را باز کرد. با آرامش از روی چمنها بلند شد. با آرامش بالشتش را زیرِ بغل زد و بالآخره با آرامش در امتدادِ صف ایستاد.
- بله قربان..

ژنرال چشم غرهای رفت و دوباره به ابتدای صف برگشت.
- گروهان آماده!
- بله قربااان!
- صد بار دورِ محوطه بدویین!
یک. دو. سه. چهار! یک. دو. سه. چهار!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1394/05/31
تولد نقش: 1394/05/31
آخرین ورود: دوشنبه 11 مهر 1401 19:22
از: تو تالار
پستها:
265

موها و لباسِ دخترِ گریفندوری خیس از خون بود و به نظر میآمد قسمتی از بازویش به شکلی وحشیانه پاره شده است.
- خدای من...
- اونجا رو ببین.
کمی آن طرف تر، پسری با ردایی دریده و خون آلود ایستاده بود. چشمانش قرمز شده بودند و زخم عمیقی روی گونهاش دیده میشد. پسر که ظاهرا از گروهِ ریونکلاو بود، لبخندی به پهنای صورتش زد و دندانهای خونینش را به نشان گذاشت. مثل شیرِ درندهای که مغرور از شکارِ تازهاش است.
- هیش... تکون نخور.
رز که کاسهی صبرش لبریز شده بود مکسین را تنها گذاشت و به سمتِ پسرها که همچنان در چهارچوبِ در ایستاده بودند، حرکت کرد.
- هی! ما وقت اضافه نداریم که اینجا تلفش کنیم. باید همین الان...
پسرِ ریونکلاوی چند قدم جلو آمد.
به دنبالِ او، لوک قدمی به عقب برداشت.
- فقط بدویین... بدویین!
- خدای من...
- اونجا رو ببین.
کمی آن طرف تر، پسری با ردایی دریده و خون آلود ایستاده بود. چشمانش قرمز شده بودند و زخم عمیقی روی گونهاش دیده میشد. پسر که ظاهرا از گروهِ ریونکلاو بود، لبخندی به پهنای صورتش زد و دندانهای خونینش را به نشان گذاشت. مثل شیرِ درندهای که مغرور از شکارِ تازهاش است.
- هیش... تکون نخور.
رز که کاسهی صبرش لبریز شده بود مکسین را تنها گذاشت و به سمتِ پسرها که همچنان در چهارچوبِ در ایستاده بودند، حرکت کرد.
- هی! ما وقت اضافه نداریم که اینجا تلفش کنیم. باید همین الان...
پسرِ ریونکلاوی چند قدم جلو آمد.
به دنبالِ او، لوک قدمی به عقب برداشت.
- فقط بدویین... بدویین!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1394/04/07
تولد نقش: 1394/04/07
آخرین ورود: جمعه 25 خرداد 1403 11:57
از: زیر سایه ی هلگا به زیر سایه ی ارباب
پستها:
255

-نوبت منه. نوبت منه.
گیبن آدر را همانجا که دراز کشیده بود گذاشت و به سرعت جلوی اینه ی نفاق انگیز پرید. آینه شروع به برق زدن کرد و اولین خواسته ی گیبن را به نمایش گذاشت.
- اییییول یه ظرف باقالی!
هافلی ها با تعجب به گیبن خیره شدند.
-ینی الان مهم ترین خواستت یه ظرف باقالی بود؟
-نه باقالی خالی. باقالی پُخته با کلی فلفل و ابلیمو!
-
هافلی ها همه باهم دستشان را بلند کردند و به صورت خود کوبیدند. گیبن چشم هایش درشت شده بود و اب دهانش از زیر نقاب روی کفشش میریخت.
- یه باقالی! دوتا باقالی!
-هی گیبن این فقط یه تصویر ذهنیه؛ واقعی نیست. توش غرق نشو.
-صد تا باقالی. دویست تا باقالی.
بچه ها به سمت گیبن رفتند تا او که صورتش را به اینه چسبانده بود عقب بکشند؛ که ناگهان اینه سیاه و صدای جیغ خیلی ارامی از داخل اینه شنیده شد. وقت این بود که اینه به گیبن ترسش را هم نشان دهد. چراغ های اتاق شروع به لرزیدن کرد و چند بار خاموش روشن شد.
-یا امامزاده کوییدیچ! چه اتفاقی داره میوفته، رز؟
اما رز تمام حواسش به گیبن و اینه بود. صدای جیغ حالا بلند تر به گوش میرسید. آینه کمی لرزید و دستی سیاه از داخل آینه بیرون امد و رو به روی گیبن قرار گرفت.
-چه اینه ی با ادبی! میخوای با من دست بدی؟ باشه!
رز به سمت گیبن پرید تا مانع اینکار شود ولی دیر شده بود گیبن دستش را در دست، دست اینه گذاشت.
-خوبی؟ منم خوبم. خب دیگه...بسه... میگم بسه... دستمو ول کن... د میگم دستمو ول کن.
با فریاد گیبن دست شروع به داخل اینه رفتن کرد. گیبن فریاد میزد و زور میزد تا دستش را از دست سیاهی که از اینه بیرون امده بود رها کند ولی نشد. حالا یک دست گیبن هم داخل اینه رفته بود هر ثانیه که میگذشت گیبن بیشتر در اینه فرو میرفت.
آدر درد خودش را فراموش کرد و با سرعت به سمت گیبن رفت و از پشت ردایش را کشید. آملیا هم ردای آدر را گرفت و جسیکا شال املیا را و دورا دست املیا را و رز و دافنه هم محکم دورا را بغل کردند و همه با هم کشیدند. برای چند ثانیه اینه متوقف شد.
-ینی متوقف شد ؟
-نمیدونم. گیبن که کلا تو اینه اس. ادر هم تا دستاش تو اینه اس. چیکار کنیآآآآآآآآ !
زمین لرزشی کرد و پاهای هافلی ها از زمین کنده شد و روی هوا شناور شد. نیرویی قوی ان هارا از داخل اینه کشید و همه جیغ زنان در اینه فرو رفتند.
چند دقیقه بعد
صدای سوتی که درگوش و سفیدی که جلوی چشمان ملت را گرفته بود کم کم محو شد و همه توانستند جلویشان را ببینند. گیبن و آدر و دورا و بقیه ی بچه ها روی زمین افتاده بودند.
-ای...اینجا کجاس؟
-نمیدونم. رزززز؟ ما کجاییم؟
- فک کنم ما تو اینه نفاق انگیزیم.
همه ی هافلی ها :
همه با تعجب به دور ور خودشان نگاه کردند. رز به حالت اخطار و با صدایی بلند تر گفت:
-بچه ها خیلی باید مواظب باشید. ممکنه هر چیزی که از ذهنتون میگذره به واقعیت تبدیل شه.
و نگاهش به گیبن افتاد که گوشه ای ساکت نشسته بود. رز با دیدن گیبن سریع به سمتش رفت و مشتش را لرزاند و در کله ی گیبن کوبید.
-همه ی اینا به خاطر توعه. حالا بگو ببینم از چی بیشتر از همه میترسیدی؟
-م...مع...معلوم نیست؟ از اینکه پرت شم تو اینه ی نفاق انگیز!
گیبن آدر را همانجا که دراز کشیده بود گذاشت و به سرعت جلوی اینه ی نفاق انگیز پرید. آینه شروع به برق زدن کرد و اولین خواسته ی گیبن را به نمایش گذاشت.
- اییییول یه ظرف باقالی!
هافلی ها با تعجب به گیبن خیره شدند.
-ینی الان مهم ترین خواستت یه ظرف باقالی بود؟
-نه باقالی خالی. باقالی پُخته با کلی فلفل و ابلیمو!
-
هافلی ها همه باهم دستشان را بلند کردند و به صورت خود کوبیدند. گیبن چشم هایش درشت شده بود و اب دهانش از زیر نقاب روی کفشش میریخت.
- یه باقالی! دوتا باقالی!
-هی گیبن این فقط یه تصویر ذهنیه؛ واقعی نیست. توش غرق نشو.
-صد تا باقالی. دویست تا باقالی.
بچه ها به سمت گیبن رفتند تا او که صورتش را به اینه چسبانده بود عقب بکشند؛ که ناگهان اینه سیاه و صدای جیغ خیلی ارامی از داخل اینه شنیده شد. وقت این بود که اینه به گیبن ترسش را هم نشان دهد. چراغ های اتاق شروع به لرزیدن کرد و چند بار خاموش روشن شد.
-یا امامزاده کوییدیچ! چه اتفاقی داره میوفته، رز؟
اما رز تمام حواسش به گیبن و اینه بود. صدای جیغ حالا بلند تر به گوش میرسید. آینه کمی لرزید و دستی سیاه از داخل آینه بیرون امد و رو به روی گیبن قرار گرفت.
-چه اینه ی با ادبی! میخوای با من دست بدی؟ باشه!
رز به سمت گیبن پرید تا مانع اینکار شود ولی دیر شده بود گیبن دستش را در دست، دست اینه گذاشت.
-خوبی؟ منم خوبم. خب دیگه...بسه... میگم بسه... دستمو ول کن... د میگم دستمو ول کن.
با فریاد گیبن دست شروع به داخل اینه رفتن کرد. گیبن فریاد میزد و زور میزد تا دستش را از دست سیاهی که از اینه بیرون امده بود رها کند ولی نشد. حالا یک دست گیبن هم داخل اینه رفته بود هر ثانیه که میگذشت گیبن بیشتر در اینه فرو میرفت.
آدر درد خودش را فراموش کرد و با سرعت به سمت گیبن رفت و از پشت ردایش را کشید. آملیا هم ردای آدر را گرفت و جسیکا شال املیا را و دورا دست املیا را و رز و دافنه هم محکم دورا را بغل کردند و همه با هم کشیدند. برای چند ثانیه اینه متوقف شد.
-ینی متوقف شد ؟
-نمیدونم. گیبن که کلا تو اینه اس. ادر هم تا دستاش تو اینه اس. چیکار کنیآآآآآآآآ !
زمین لرزشی کرد و پاهای هافلی ها از زمین کنده شد و روی هوا شناور شد. نیرویی قوی ان هارا از داخل اینه کشید و همه جیغ زنان در اینه فرو رفتند.
چند دقیقه بعد
صدای سوتی که درگوش و سفیدی که جلوی چشمان ملت را گرفته بود کم کم محو شد و همه توانستند جلویشان را ببینند. گیبن و آدر و دورا و بقیه ی بچه ها روی زمین افتاده بودند.
-ای...اینجا کجاس؟
-نمیدونم. رزززز؟ ما کجاییم؟
- فک کنم ما تو اینه نفاق انگیزیم.
همه ی هافلی ها :
همه با تعجب به دور ور خودشان نگاه کردند. رز به حالت اخطار و با صدایی بلند تر گفت:
-بچه ها خیلی باید مواظب باشید. ممکنه هر چیزی که از ذهنتون میگذره به واقعیت تبدیل شه.
و نگاهش به گیبن افتاد که گوشه ای ساکت نشسته بود. رز با دیدن گیبن سریع به سمتش رفت و مشتش را لرزاند و در کله ی گیبن کوبید.
-همه ی اینا به خاطر توعه. حالا بگو ببینم از چی بیشتر از همه میترسیدی؟
-م...مع...معلوم نیست؟ از اینکه پرت شم تو اینه ی نفاق انگیز!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
هافلپافی خندان
دنیا چو حباب است ولکن چه حباب؟! نه بر سر آب، بلکه بر روی سراب.
آن هم چه سرابی، که بینند به خواب آن خواب چه خواب؟ خواب بد مست خراب.

دنیا چو حباب است ولکن چه حباب؟! نه بر سر آب، بلکه بر روی سراب.
آن هم چه سرابی، که بینند به خواب آن خواب چه خواب؟ خواب بد مست خراب.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج