جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  118 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  126 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  252 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  167 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  207 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: دوشنبه 10 مهر 1396 17:24
نمایش جزئیات
آفلاین
خانم مشنگ لرد رو با دستکش بر میداره و توی کاسه ی پر آب پرت میکنه.
لرد خیلی زود میفهمه که چیزی که توی کاسه اس، آب نیست.
-بو میده! البته ما هم بو میدیم. ولی این هم بو میده هم میسوزونه! ما سوختیم. آخ!

سعی میکنه تکون بخوره...ولی پا نداره.
سعی میکنه خودشو فوت کنه...ولی دهن نداره.

در نتیجه تو کاسه ی پر از سرکه منتظر میشه تا ضدعفونی شه.

نیم ساعت میگذره.

-کجایی مشنگ؟ بیا ما رو در بیار خب. ساییده شدیم. وای به حالت اگه وقتی به شکل خودمون برگشتیم، متوجه بشیم عضوی از اعضامون کمه. ما بدن و صورت کاملی داشتیم پیش از این.

لرد خط و نشون میکشید و کسی صداشو نمیشنید.

خانم مشنگ بالاخره میاد سراغش و برش میداره.
-خب. چهل و پنج دقیقه کافیه. خوب سرکه مالی شدی. الان باید بشورمت. خوب بشورم.

دست مشنگ به طرف اسکاچ میره.

-به اون دست نزن. با اون نه...درد داره! ما رو آب بکشی کافیه.

دست خانومه متوقف میشه. لرد هم خیلی خوشحال میشه که حرفش هنوز برو داره!
ولی وقتی دست متوقف شده ی خانومه مسیر عوض میکنه و به طرف سیم ظرفشویی میره نظرش عوض میشه.
-الان با این خوب میسابمت. بعد کمی آب جوش و مواد دیگه. ترو تمیز میشی. اگه لازمت نداشتم همین الان پرتت میکردم تو سطل آشغال. ولی آدم باید صرفه جویی کنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بانز در 1396/7/10 17:34:33
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: دوشنبه 10 مهر 1396 13:07
نمایش جزئیات
آفلاین
همه جا خیلی نرم، خیس و حتی لزجی بود. لرد از این میزان خیس بودن متنفر بود.
- خورد مارو. ولی چیزی از باهوش بودنش نسبت به کله زخمی و دامبلدور کم نمیکنه این موضوع.

اما لرد نمیتوانست تصور کند اوضاع قرار است حتی برایش بدتر از این حرف ها بشود. برای وی، این بدترین حالت ممکن بود که در میان معده یک سگ باشد.
و بعد، لرد متوجه چیزهایی در اطرافش شد.
چیزهای کوچکی که به آرامی خود را به سوی او میکشیدند، از بدن وی بالا میرفتند و حتی گازش میگرفتند.

- انگل داره! این سگ انگل داره! حتی ما جادوگرا هم به جغدهامون یه واکسن میزنیم! گاز نگیرید مارو. قلقلکمون میاد با اینکه اصلا قلقلکی نیستیم. عجب گیری افتادیم ها!

انگل های کنجکاو اصلا به فریادهای لرد اهمیت ندادند و به بالا رفتن و گاز گرفتن وی ادامه دادند.
و لرد دیگر نتوانست در مقابل قلقلکی که از گازهای آنان به وجود می آمد، مقاومت کند؛ پس شروع کرد به خندیدن تا حدی که قطرات آش از جایی که چشمانش قرار داشتند، جاری شد.

اما بعد، ناگهان انگل ها از هر طرف شروع کردند به فرار کردن.

- در مقابل ابهت خنده های ما فرار کردن ها. اوه... چرا ما داریم همچین همچین میشیم؟

این "همچین همچین" شدن، در واقع به دلیل بالا آمدن اسید معده برای هضم ملاقه بود.
اسید معده به رنگ سبز، بسیار لزج، بدبو و سوزاننده بود و داشت تمام بدن لرد را میپوشاند.

- ما داریم میسوزیم اینجا بی رحم! الان وقت هضم کردن بود آخه؟!

معده سگ بر اساس فریادهای لرد کار نمیکرد متاسفانه. در نتیجه پس از اینکه حسابی وی را هضم کرد، به سوی روده ها هدایتش کرد تا نشان دهد رئیس کیست!

- نگو که میخوای اونطوری که ما فکر میکنیم بندازیمون بیرون!

و چندثانیه پس از اینکه لرد این حرف را زد، دقیقا همانطوری که فکر میکرد، در میان تپه ای به رنگ قهوه ای و سیاه، از بدن سگ خارج شد. بدن سگ واقعا به او نشان داده بود که رئیس کیست!

- اوه... ملاقه ای که گم کرده بودم اینجاس. سگ بد. حالا باید ملاقه رو حسابی بشورم و ضد عفونی کنم.
- لطف بزرگی میکنی در حقمون با شستنمون!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: دوشنبه 10 مهر 1396 00:56
نمایش جزئیات
آفلاین
مادر همینجوری آش رو هم میزد و هی قربون صدقه دست پختش میرفت.
-آخه تو آشپزی یا هنرمند ؟ بهتر از این چی میشد پخت ؟ اصلا کسی میتونه بهتر از این چیزی بپزه ؟
-اینقد نچرخون ما رو ماگل ، کروشیو کروشیو

بعد اینکه خیالش راحت شد آش به اندازه کافی هم خورده ، ملاقه رو در آورد و روی میز گذاشت و سراغ بقیه غذاهاش رفت تا یه ذره قربون صدقه اونا و خودش بره دوباره. ولدمورت خیالش راحت شده بود که حداقل برای چند دقیقه سر جاش آروم نشسته و خبری از هم زدن آش ماگل ها نیست. در حالت عادی ، چند دقیقه واسش چیزی نبود ولی الان قدر چند دقیقه آرامش رو متوجه میشد. ریلکس کرده و روی بشقابی که قرار داشت لم داده بود که چند قطره آب لزج روش ریخته شد. به آرومی چشماش رو برگردوند و با سگ چشم تو چشم شد.
-اوه مادر آو اوریتینگ دارک ، این سگه یا گراوپ ؟

سگ ملاقه رو به دهن گرفت و قبل اینکه مادر متوجه بشه ، از آشپزخونه خارج شد و به گوشه از حیاط رفت. ملاقه رو روی زمین انداخت و چند ثانیه بهش نگاه انداخت و زبون گندش رو در آورد و مشغول لیش زدن ولدمورت شد.
-خییییس شدیم ، لیس نزن. این چه بلایه سر ما اومد آخه ؟ ما که آدم خوبیم ، کار بدی نکردیم تا حالا تو زندگیمون واقعا لایق اینیم که یه سگ لیسمون بزنه ؟

سگ که حالیش نمیشد ، همینجوری آش روی ملاقه رو لیس میزد و بعد اینکه آش تموم شد هم قانع نبود و قدرت لیس زدنش رو بیشتر کرد.
-تمام پوستمون کنده شد ، ریتا رو ببینیم با چاقو میوه خوری پوستش رو میکنیم میندازیم جلو نجینی.

ولدمورت که چشمام رو بسته بود تا لیس زدن ها تموم شه ، شروع به لرزیدن کرد. برای اولین بار خوشحال شد که داره تغییر شکل پیدا میکنه ، هر چی میشد دیگه بهتر از این وضعیت بود.
-ما حتی یه بار دامبلدور درخواست لیس زدنمون کرد بهش اجازه ندادیم.

ولدمورت چشمش رو باز کرد و دنبال شیشه ، آینه ای ، بطری دلستری چیزی بود تا شکل جدیدش رو ببینه که متوجه شد تغییری نکرده. هرچی اطرافش رو نگاه میکرد باورش نمیشد چه اتفاقی براش افتاده. چند بار پلک زد تا شاید اشتباه دیده باشه ولی نخیر ، بار اول درست دیده بود.
- این چه میتونه باشه که اینقد نرمه ؟

سگ که از لیس زدن خسته شده و میخواسته تا آخرین قطره مولکولی آش رو بخوره ، بهترین راه حل رو در خوردن کل ملاقه دیده بود.
-هنوز هم ولی اعتقاد داریم که این حیوون از دامبلدور و هری پاتر رو هم ، باهوش تره.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هرمیون گرنجر در 1396/7/10 2:20:43
ویرایش شده توسط هرمیون گرنجر در 1396/7/10 14:01:17
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: دوشنبه 10 مهر 1396 00:24
نمایش جزئیات
آفلاین
این صدای فریاد دختر بچه بود که از لرزش ناگهانی موش عروسکیش ترسیده بود.

- مامااااااااان. ماااااااام. مااااااااااامی.

مادر دختر بچه سراسیمه به سمت او دوید.
- چی شده عشق مامان؟ کی اذیتت کرده؟
- مامااااااان اون موشه داره میلرزه. تکون خورد مامان!
- جیغ نزن دخترم. هزار بار گفتم این فیلم هایی که میبینی مناسب سنت نیست. خیالاتیت کرده. هی میشینی هری پاتر میبینی.

لرد با شنیدن این نام حواسش بیش از قبل جمع شد.
- این کله زخمی تو برنامه های این مشنگا هم رفته؟ البته که دیدن اون مناسب سن این دختر نیست. باید ما رو تماشا کنه. وقتی تعمیر شدیم دستور میدیم برنامه ما رو هم بسازن.

- نهههههههههههههه، مامان من دیدم تکون خورد. بیا بیا خودت ببین.
دختر بچه با کشیدن دست مادرش او را به سمت جایی برد که لرد را رها کرده بود.
- ببین! ببین چه تکونی میخوره. عین هکتور تو اون فیلمه هری پاتر تکون میخوره.
- اون هکتور بی استعدادم بردن تو این فیلم؟ از اول میدونستیم خائنه. رفته با اون فامیلش تو محفل دست به یکی کرده. ریز ریزت میکنیم. بعد از اینکه تبدیلت کردیم به پاتیل میذاریمت رو آتیش ته بگیری.

مادر دخترک بعد از اینکه لرد را از زمین بلند کرد با اخم به دختر چشم غره رفت.
- باز تو رفتی سراغ وسایل من؟ هزار بار بهت نگفتم وسایل آشپزخونه رو برندار بیار بیرون. الان این ملاقه رو واسه چی آوردی؟ نمیدونی چقدر رو این ملاقه که یادگار نوه عموی ننه مردته خاطره دارم؟ با همین ملاقه بزنم تو فرق سرت؟
- ما موافقیم! تربیت فرزند شما اصلا درست نیست. یه هفته بدینش دست ما درست میشه. البته بعد از اینکه به روال با ابهت خودمون برگشتیم.

دختر بچه که به پهنای پاتیل گریه می کرد به نظر اصلا موافق نمیرسید.

مادر بچه هم با اخم و در حالی که لرد را در دست داشت به آشپزخانه رفت و ملاقه را مستقیم در دیگ آش در حال جوشیدن انداخت. این حرکت به قدری سریع رخ داد که سیستم عصبی لرد چند ثانیه طول کشید تا متوجه سوزشی در سر تا پایش شود.
-مـــــــــــااااااااااا سوووووووووووووختــــــــــــییییییییییم! ریتا دست و پاتو دونه دونه میکنیم! تمام بلاهایی که سرمون اومد، سرت... قلقلقلقلــ... با حشره کش...قلقلقلقلـ... سوسک کش برقی... قلقلقلقلـ...

مادر مشغول هم زدن دیگ آش با ملاقه بود و لابد بعد از آن هم میخواست ملاقه را خوب و تمیز بشوید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!


پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: یکشنبه 9 مهر 1396 20:58
نمایش جزئیات
آفلاین
- عجیجم. انقد تکون نخول. عهه! تکون بخولی، رو لباست می‌لیزه.
- کور خوندی! ما الآن توی وضعیت بدی هستیم. باید از خودمون دفاع کنیم و... وقلقلقلقل... دور نگه دار! این... قلقل وقلوقلقلقل... نوشیدنی بدمزه رو ازمون دور نگه دار! وگرنه... وقلقلبورورورومررر...

دختر بچه، بالاخره امون داد و شیشه رو از دهن ولدموش بیرون آورد و بهش مجال نفس کشیدن داد.

- دستمون به اون گربه برسه... می‌گیریمش و کاسه‌ی چشمش رو در میاریم و دور کله‌ش می‌پیچونیم و فرو می‌کنیم تو دهنش و از گوشش می‌کشیم بیرون و...
- وااای! چقد زود کثیفش کردی!

قبل از اینکه ولدموش بتونه بفهمه چی رو کثیف کرده، دختر بچه اون رو زیر بغل گرفت و برد توی اتاق خودش و روی میز گذاشت.
- تو دختر بدی هستی! تو کهنه‌تو خیس کردی! باید دوباره عوضش کنم!
- ما دختر جنابعالی نیستیم. ما لردیم. و فکرشم نکن! ما مرتکب چنین اشتباهات شرم‌آوری نمی‌شیم. اون شیر لعنتیه که روی ما سرازیر شده... اون چیه دستت؟ حق نداری پیکر مجلل ما رو با چنین چیزهای کم‌ارزش و زشتی مزین کنی و... اومممم! اوموموممم!

برای دختر بچه، لرد مرد بودن اهمیتی نداشت.
دهن ولدموش رو با چسب نواری بست و در برابر تقلاش، کهنه‌ی کثیفش رو با چنگ و دندون در آورد.
- حالا یه دونه تمیز و خوشمل و صورتی می‌پوشی!

سر و صورت ولدموش سرخ شد و چشماش، خیس اشک. هیچوقت فکرش رو نمی‌کرد که با این همه عنوان و افتخار و اقتدار، توی همچین موقعیتی گیر بیفته.
امّا دختر بچه، با نیشخندی عریض، سنجاقی رو از جیبش در آورد و بین لب‌هاش نگه داشت، ضربدری روی ولدموش کشید، پیچ و تاب کهنه‌ی جدیدش رو محکم گرفت، نوکِ تیزِ سنجاق رو بالا گرفت و...

- عآآآآآآآآآآآ!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرنولد پفک پیگمی در 1396/7/9 21:25:06
Rock 'n' Roll 'n' Rule 'n' Role!
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: یکشنبه 9 مهر 1396 18:29
نمایش جزئیات
آفلاین
آرنولد خوشحال و خندان، از یافتن یک دوست جدید، لرد ررا به دهان گرفت و با نهایت سرعت شروع به دویدن کرد.
مقصدش مشخص نبود...
و این دقیقا همان چیزی بود که لرد را می ترساند!
-آروم تسترال...کجا داری می دویی؟ آخه ما مایل بودیم دوانیده بشیم؟ گفتم وایسا...سرگیجه گرفتیم. اینقدر تکونمون نده. دندونات تیزه...ما سوراخ شدیم. وقتی خوب بشیم سوراخت می کنیم. آبکشت می کنیم... چقدر ما رو تکون...نمی دی دیگه!

لرد که از شدت وحشت چشمانش را بسته بود، متوجه شده بود که دیگر تکان نمی خورد. حتی تیزی دندان های آرنولد را ه دیگر حس نمی کرد.

چشمانش را باز کرد.

روی زمین افتاده بود! و آرنولد پفکی با همان سرعت داشت به دویدنش ادامه می داد. حتی متوجه نشده بود که اسباب بازی جدید، از دهانش افتاده.

-مامان مامان موش عروشکی!

دختر بچه ای ذوق زده به طرف لرد دوید و او را برداشت. همزمان صدای فریاد مادر به گوش رسید.
-دست نزن دخترم. کثیفه. معلوم نیست از کجا اومده.

-ما تمیزیم. اصل و نسبمان هم مشخص است. ما را بردار ساحره کوچک...و به یارانمان تحویل ده و پاداشی در خور قد و قواره ات بگیر.

دختر بچه، موش را با تمام وجود به خود فشرد.
-نه مامان نه...من همینو می خوام. خیلی خومشله...این دختر من بشه.

لرد، ضمن این که نمی فهمید این بچه چرا این طور صحبت می کند، اصلا مایل نبود دختر کسی بشود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: یکشنبه 9 مهر 1396 16:51
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور از درد بیهوش شد و افتاد رو زمین و لرد هم خیالشون راحت شد.
در همین هنگام دوباره لرزشی پیش اومد و شکل لرد تغییر کرد.
-باز این دفعه دیگه به چی تبدیل شدیم...ریتا اگه گیرت نیاوردیم.

در ناگهان باز شد و گربه به داخل وارد شد و هر لحظه به لرد نزدیک تر میشد.
-اهای گربه از ما دور شو.

گربه هم به جای اینکه دور تر شود، نزدیک میشد.
-سلام جناب موش عروسکی، من ارنولد نیستم، شما کی نیستید؟ مایلید نیستید با من قدم نزنید؟
-اوهوی!از من دور شو گربه!ما لردیم، وقتی به حالت اولمون برگشتیم، خودمون هم حساب تو و هم حساب اون ریتا رو میرسیم و مایل هم نیستیم.
-پس شما مایل نیستید، خوب کجا نریم؟.

مثل اینکه لرد گیر بد دردستی افتاده بودن، با اینکه ارنولد میشنید ولی برعکس میشنید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Im a haffley
Where words fail, music speaks.تصویر تغییر اندازه داده شده
🎵🎼Dιαɴα Wιllιαмѕoɴ🎹🎶
just lord
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: یکشنبه 9 مهر 1396 13:54
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور، قدم به قدم به تخت هرى نزديك تر ميشد.

-نه...نرو! نرو پير خرفت. وايستا! بهت دستور ميديم كه...

دامبلدور ايستاد.

-ميدونستيم...ميدونستيم كه...

-آخ آخ...اين كمر درد بيچاره كرد من رو.
-خوب كرد. دستش درد نكنه! اميدواريم كه دست درد و پا درد هم به سراغت بيان!

دامبلدور كه نفسى تازه كرده بود، باز حركتش به سمت تخت هرى را آغاز كرد.

-اين كه باز راه افتاد. نه! ما بايد به يه چيز ديگه فكر كنيم...بايد حواسمون رو پرت كنيم...ما اصلا به جونور هاى روى تخت كله زخمى فكر نميكنيم. ما الان داريم به... به راه هاى كشتن ريتا فكر ميكنيم...آره...اول پوستش رو ميكنيم...زنده زنده...بعد...

دامبلدور كه ديگر به تخت رسيده و دسته ى جارو برقى را بالا برده بود، به طور ناگهانى متوقف شد.
-آخ پام...آخ دستم...آخ...چقدر سنگينه اين دسته ى جارو!

گويا باز هم نفرين هاى لرد سياه، اثر خود را گذاشته بودند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آستوریا گرینگرس در 1396/7/9 14:07:58
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: یکشنبه 9 مهر 1396 10:36
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور در حالی که اتاق را جارو میکشید و قربان صدقه هری میرفت، با لحنی مهربانانه گفت:
- چه سر و صدایی هم داره. امیدوارم فرزندان روشنایی بیدار نشن با این همه صدا.

البته فرزندان روشنایی اصولا بیدار نمیشدند، مگر در زمان گرسنگی. آنها فرزندان روشنایی بسیار خسته ای بودند!

- چقدر اینجا آشغال پیدا میشه... معده و روده ما دارن نابود میشن!

لرد حق داشت. روی زمین به قدر موهای سر و ریش دامبلدور زباله وجود داشت. از زباله خشک و خیس گرفته تا زباله عفونی، بیمارستانی و حتی اتمی!

- خونه ـست اینجا یا زباله دان خب؟ ما توی دهانمون مزه آشغال حس میکنیم نامرد بی رحم!

لرد درست میگفت. زباله ها با سرعتی وحشتناکی از لوله خرطومی که در واقع دهانش بود، به سوی کیسه درونش که معده اش حساب میشد حرکت میکردند.
و بعد وحشتناک ترین اتفاق ممکن در آن لحظه، اتفاق افتاد تا به لرد نشان دهد که اوضاع همیشه میتواند حتی بدتر هم بشود؛ اما این اتفاق چه بود؟ این اتفاق سوت زدن و آواز خواندن دامبلدور بود که گویا به یاد دوران جوانی اش افتاده بود.
- یاد جوونی بخیر که با گلرت دو نفری جارو میکشیدیم...
- دو نفری جارو میکشیدید واقعا؟! چقدر میتونی نفرت انگیز باشی تو پیرمرد! :

دامبلدور پس از آن، نشان داد که حتی از این هم میتواند نفرت انگیز تر باشد، چرا که به سوی هری رفت، دست نوازشی بر سر او کشید و با لحنی بسیار مهربانانه گفت:
- هری فرزندم، بیدار شو، برو توی اتاق من آماده شو برای کلاس خصوصی تا من این انگلا و حشرات درون تختت رو جارو بکشم!

پسر برگزیده از خواب پرید و در حالی که جیغ میکشید و زخمش را فشار میداد، به سوی اتاق دامبلدور دوید.

- میخوای الان یعنی حشرات و زباله های تخت کله زخمی رو که ما بهش آلرژی داریم بفرستی توی معدمون؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: شنبه 8 مهر 1396 23:17
نمایش جزئیات
آفلاین
-آهااا فهمیدم.

ولدمورت نفسی راحت کشید ، بالاخره یکی متوجه شده بود. میدونست که اگر هیچکی نفهمه ، دامبلدور متوجه میشه. صد سال سن داره ولی مغزش هنوز از 100 تا محفلی بهتر کار میکنه. لرد خودش رو آماده کرد، آواداکداورا رو زیر لب چند بار تمرین کرد و آماده شد که سریع استفادش کنه. دامبلدور به طرف جادو برقی اومد.
-دمپایی های پشمی خرگوشی من چی شد؟

لرد که دیگه صبرش تموم شده بود میخواست سعی کنه که قبل تبدیل شدن چند تا کریشیو به سمت دامبلدور بفرسته ولی هرکاری کرد این اتفاق نیفتاد.
-پیرمرد خرفت ، دمپایی رو میخوای چیکار، بیا مارو دوباره تبدیل به قوی ترین جادوگر زمانه کن تا بتونیم هم خودت و هم بقیه محفلی ها رو بکشیم بریم سراغ ریتا.

دامبلدور که انگار حرف ولدمورت رو شنیده بود به طرف جارو برقی رفت. جارو برقی رو از لوله خرطومیش گرفت و بلند کرد.
-اونجااااا آخه ؟ با اونجا جارو برقی رو بلند میکنن مرتیکه ابله ؟ آخخخخخخ دردم گرفت خرطومیم داره پاره میشه.
-فهمیدم بالاخره ، چیکار میخواستم بکنم یادم رفته بود. محفلی ها میگن سنم زیاد شده باید دفترچه یادداشت داشته باشم.

دامبلدور، ساعت 3 نصف شب ، جارو به دست ، وارد اتاق هری پاتر شد. سیم برق جارو برقی رو دستش گرفت و به دوشاخه نگاهی کرد.
-این کجا باید میرفت ؟
-وقتی میتونی با یه طلسم کل خونرو تمیز کنی ، جارو برقی کسی نیاز نداره که آخه.

ولدمورت این رو گفت و با عصبانیت لوله خرطومیش رو بالا پایین کرد. دامبلدور که این صحنه رو دید دستی به خرطومی کشید و سعی کرد آرومش کنه.
-آروم باش پسرم ، آروم باش. پریز برق پیدا کردم.

همینطور که الکتریسیتی در وجود ولدمورت میرفت و میومد، احساس میکرد که تمام وجودش به آتیش کشیده شده و تنها فکر شکنجه هایی که بعدا ریتا و همه محفلی ها رو میتونست بکنه کمی بهش آرامش داد. هری پاتر هم که به خاطر فاصله نزدیکش با ولدمورت در حال دیدن خواب دوئلی بود که با طلسم خلع سلاح کل مرگخوارا رو شکست داده ، حتی با صدای بلند جاروبرقی بلند نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.