نارسیسا سنگی را از آوارهای روی لرد بر میداشت، کراب پشت سرش سنگی را به روی آوارها اضافه میکرد. بلاتریکس موهایش را دور تیر و تخته ها پیچانده بود، در حالیکه آرسینوس و کله رودولف و رز بر روی تیر و تخته ها نشسته بودند، به اصطلاح در حال کشیدن آنها بود!
_ مرگخوارهـــا بکشیــــد!
_ کــراب سریعتر سنگ ها رو بیار! نه یعنی ببر! سنگارو ببر!
_

لرد که صدای فعالیت بی وقفه مرگخوارانش را میشنید، با اینکه کاملاً از نیت خیرخواهانه مرگخوارانش قانع نشده بود ولی کاری جز امیدوار بودن به تلاش مرگخوارانش از دستش بر نمی آمد. به علاوه الان که دیگر به لطف دخترش، شکمی از عزا نیز در آورده بود و گرسنگی آزارش نمیداد. می توانست کمی دیگر صبر کند و امیدوار باشد.
_ تلاش کنین مرگخواران ما!
در طرف دیگر هکتور همچنان با مرگ در گیر بود. به جای اینکه مرگ دنبال هکتور باشد، هکتور دنبال مرگ بود!
_ مرگ پوشه! وایسا. کاریت ندارم که!
_ ای بابا ولم کن دیوونه!

ولی هکتور دیوانه بود و دست بردار نبود. بلاخره مرگ که دید هکتور ول کن او نیست، داسش را بالا برد و بر روی سر هکتور فرود آورد و سپس غیب شد.
لینی با خوشحالی شن ریزه ای را که در دست گرفته بود رها کرد و به خوشحالی پرداخت.
_ مرد! بلاخره مرد!
ولی هکتور تلو تلو خوران به میان جمع مرگخواران برگشت.
_ خوبم! خوبم! هیچیم نشد! اصنم درد نداشت!

نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج

















ای وای... گفتم خفه... ارباب هم خفه شد...