جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
4
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  36 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  155 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  164 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  273 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  188 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
ارسال شده در: شنبه 18 آذر 1396 14:21
نمایش جزئیات
آفلاین
همگی مرگخواران خود را به تلاش و تکاپو انداختند.
نارسیسا سنگی را از آوارهای روی لرد بر میداشت، کراب پشت سرش سنگی را به روی آوارها اضافه میکرد. بلاتریکس موهایش را دور تیر و تخته ها پیچانده بود، در حالیکه آرسینوس و کله رودولف و رز بر روی تیر و تخته ها نشسته بودند، به اصطلاح در حال کشیدن آنها بود!
_ مرگخوارهـــا بکشیــــد!
_ کــراب سریعتر سنگ ها رو بیار! نه یعنی ببر! سنگارو ببر!
_ تصویر تغییر اندازه داده شده


لرد که صدای فعالیت بی وقفه مرگخوارانش را میشنید، با اینکه کاملاً از نیت خیرخواهانه مرگخوارانش قانع نشده بود ولی کاری جز امیدوار بودن به تلاش مرگخوارانش از دستش بر نمی آمد. به علاوه الان که دیگر به لطف دخترش، شکمی از عزا نیز در آورده بود و گرسنگی آزارش نمیداد. می توانست کمی دیگر صبر کند و امیدوار باشد.

_ تلاش کنین مرگخواران ما!

در طرف دیگر هکتور همچنان با مرگ در گیر بود. به جای اینکه مرگ دنبال هکتور باشد، هکتور دنبال مرگ بود!
_ مرگ پوشه! وایسا. کاریت ندارم که!
_ ای بابا ولم کن دیوونه! تصویر تغییر اندازه داده شده


ولی هکتور دیوانه بود و دست بردار نبود. بلاخره مرگ که دید هکتور ول کن او نیست، داسش را بالا برد و بر روی سر هکتور فرود آورد و سپس غیب شد.

لینی با خوشحالی شن ریزه ای را که در دست گرفته بود رها کرد و به خوشحالی پرداخت.
_ مرد! بلاخره مرد!

ولی هکتور تلو تلو خوران به میان جمع مرگخواران برگشت.
_ خوبم! خوبم! هیچیم نشد! اصنم درد نداشت! تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1396/9/18 14:40:00
?Why so serious
پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
ارسال شده در: شنبه 18 آذر 1396 13:58
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران بى صدا و بدون حركت خشك شدند.
مگ را جلوى خود مى ديدند كه برايشان داس تكان مى داد.
‏-

اولين نفر، هكتور بود كه به خودش آمد و سنگ دستش را به دور دست ها پرتاب كرد.
-عه! مرگ پوشه!

و لقمه آخر پيتزايش را در دهانش چپاند و دوان دوان به سمت مرگ رفت.
مرگ با تعجب به موجود لرزان پيش رويش خيره شد.
-هى نيا... ميگم نيا... كجا مياي؟ من مرگم... همچين با داس ميزنم فرق سرت كه... هى نيا!

ولى او هم هكتور بود. هكتور ها كه تهديد سرشان نمى شد!
-مرگ پوشه!

و مرگ بدو، هكتوربدو!

در اين فاصله، مرگخواران كم كم از خشكى بيرون آمدند. و بهترين كارى كه در آن لحظه از دستشان بر مى آمد را انجام دادند:
انكار!

-هى كراب... بيا بيل بزن.
-ليسا... كلنگ كو؟
-بلا... بيا موهات رو بپيچ دور اين سنگه، بكش ببر اونور.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
ارسال شده در: شنبه 18 آذر 1396 13:20
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران در حال گفتگو با لرد بودند که نجینی با دُم‌ش نصف مارگریتای محبوب‌ش را برداشت و درون شالگردنش پیچید و شالگردن را دوباره دور گردنش محکم کرد. سپس به سمت همان نقطه‌ی آوار که بارها تلاش کرده بود تا نزد لرد بخزد رفت. سرش را بین سنگ‌ها فرو کرد و خزید و خزید و خزید و خزید و سعی کرد حداقل سرش را به لرد برساند.

- بوی پیتزا رو حس کرده بودیم. و الان داره نزدیک‌تر هم میشه!
- تشه‌ی پیتزایی، آخرین محصول بزرگترین معجون‌ساز قرن رو توی جیبم دارم ارباب!
- ما خودمون ارباب تسترال‌های تمام دنیاییم. ما رو با اونا یکی نکنید!
- هیسسس ففسس سسس!
- آه! فرزندمان!
- پرنسس؟!
- دختر ارباب؟!!
- بدبخت شدیم!
- چرا حواست بهش نبود!
- فکر کردم داره پیتزاشو کوفت میکنه!
- درمورد دختر لردسیاه درست صحبت کن!
- نجینیِ عزیزِ ما برای ما پیتزا آورده! ماجراهای جالبی رو برای ما تعریف کرده!
( )

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
"...And you, my friend, must stay close"


for you
"ما از رگِ دُم بهت نزديکتريم."
پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
ارسال شده در: شنبه 18 آذر 1396 12:49
نمایش جزئیات
آفلاین
_ یاران ما ؛ چیکار میکنین؟ گزارش بدین ببینم!

بلاتریکس به سرعت لقمه ای که دهانش بود را قورت داد.
_ چیزه... اونجا نه... اونجوری نه! چیکار میکنی؟ بذارش اینور هک!... داریم به سختی کار میکنیم ارباب! خیلی کاره سختیه... اما ما میتونیم! نگران نباشید.

سپس قلوه سنگی را از جلوی پایش برداشت و در محلی که لرد زیر آوار مدفون بود پرتاب کرد.

_ آخ! انگشتمون! مواظب انگشت همایونی ما باشید.
_ ببخشید ارباب! کاره کراب بود. الان چشمشو در میارم ارباب!

کراب خواست زبان به اعتراض بگشاید و از خودش دفاع کند ولی دستان نارسیسا دور دهانش پیچیده شد و در نطفه خاموش گردید.

مرگخواران سرگرم خوردن غذاهای خود بودند و هر از چند گاهی نیز صدایی در جهت راضی نگه داشتن لرد در می آوردند.
_ پیتزای من اینجا بود کی خوردش؟

گیــش !

_ خودت خوردی بلا! من خودم دیدم!

تـــق !

_ نخیر! من نخوردم. لینی پیتزاتو بده من! پیتزای منو یکی خورده!

شتـــرق !!

بلاتریکس با دوز و کلک، پیتزای لینی را با تهدید از چنگش بیرون کشید و مشغول خوردن آن شد.

_ یاران ما ؛ گزارش بدین! تو چه مرحله ای هستید؟
_ ارباب غذا میخور... عه نه... یعنی حتی غذا هم نخوردیم. بی وقفه داریم آواربرداری میکنیم.
_ رودولف؟ تویی؟ تو آواربرداری میکنی؟ تو که فقط کله ات هست! چجوری آوار برداری میکنی دقیقاً؟
_ ارباب... من دستم از آواربرداری کوتاهه ارباب... ولی دارم دعاتون میکنم!

لرد برای چند لحظه سکوت نمود. سپس دوباره به حرف در آمد:
_ یاران ما ؛ یه بوهایی داره میاد!
_ بو ؟ بویی نمیاد ارباب!
_ روی حرف ما حرف میزنی لیسا؟ یعنی میگی ما نمیفهمیم؟ یعنی میگی ما بینی نداریم؟ ما بینی داریم! خوبشم داریم. داریم بوی پیتزا میشنویم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
?Why so serious
پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
ارسال شده در: شنبه 18 آذر 1396 12:22
نمایش جزئیات
آفلاین
- یه دونه سبزیجات بدین من!
- نخیر اون سبزیجات مال منه! تصویر تغییر اندازه داده شده

- ولی تو پپرونی سفارش داده بودی! تصویر تغییر اندازه داده شده

- پــــــــاق! تصویر تغییر اندازه داده شده

- مخلوط یه دونه اضافه هست کی میخواد؟!
- بده من. با این دلسترِ انار می‌چسبه! تصویر تغییر اندازه داده شده

- تــــــــق! تصویر تغییر اندازه داده شده

-
- یه مارگریتا هم برای پرنسسِ ارباب!
-
- مینی‌پیتزای من چی شد پس؟
- چقد تاکید کردم من یونانی میخوام. ولی نیست! قهرم! با کلِ یونان قهرم!

- تــــــــوق! تصویر تغییر اندازه داده شده

- اون دلستره؟! ای سیاهای خائن! صد بار گفتم فقط نوشابه‌ی سیاه!
- تو که اصلن خائن نیستی؟!
- خیر. من مرگخوارِ وفادارم!

- گــــــــوف! تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
"...And you, my friend, must stay close"


for you
"ما از رگِ دُم بهت نزديکتريم."
پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
ارسال شده در: شنبه 18 آذر 1396 11:38
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس و لایتینا که همچنان ژست در دست گرفتن یک سنگ فرضی را به خود گرفته بودند، به فکر فرو رفتند.
بقیه مرگخواران نیز با همان ژست عملیات نجات فرضی ـشان به فکر فرو رفتند، اما چون هیچکس نتوانست ایده ای بیابد، همگی شروع به لینی نگاه کردند.

- چیه؟ چرا به من نگاه میکنید؟
- چطوری غذا بخوریم که ارباب فکر کنن داریم نجاتشون میدیم و غذا نمیخوریم؟

لینی برای لحظه ای به فکر فرو رفت، و سپس چراغی بالای سرش روشن شد. لینی چراغ روشن بالای سرش را جهت جلوگیری از مصرف بیش از حد برق خاموش کرد و سپس گفت:
- میتونیم غذا بخوریم و در حین غذا خوردن صدای آوار برداری رو هم تقلید کنیم. گاهگداری هم یه سنگی چیزی رو پرت کنیم اینطرف و اونطرف.

ملت مرگخوار بر این فکرِ بکر آفرین ها گفتند و بلافاصله لیست غذاهای سفارشی ـشان را درون بینی رودولف فرو کردند و کله رودولف را به سوی نزدیک ترین پیتزا فروشی شوت کردند.

مرگخواران پس از اینکه از رفتن رودولف اطمینان حاصل کردند، روی زمین نشستند و شروع کردند به قل دادن یک تکه سنگ به سوی یکدیگر و در همان حال فریاد میزدند:
- اون سنگو پرت کن اونور!
- بیا کمک کن این رو بردارم از اینجا. سنگینه!

لرد سر و صدای جا به جا شدن سنگ ها و فریادهای مرگخواران را میشنید. پس گفت:
- عملیات چطور پیش میره مرگخواران ما؟ چقدر دیگه مونده؟
- خیلی مونده ارباب... خیلی! شما زیر خروارها خاک و سنگ هستید الان. طول میکشه یکم.
- تا کِی دقیقا؟
- تا بعد از ناهار؟

مرگخواران به سرعت جلوی دهان مرگخوارِ جوابگو را گرفتند و بلاتریکس سریعا حرف وی را تصحیح کرد.
- منظورش این بود که تا بعد از ظهر احتمالا اگر اتفاق بدی نیفته انجام میشه ارباب. ما هم مثل شما... آاااخ! جلوی پات رو نگاه کن! سنگ رو انداختی روی پای من!
- هرچه زودتر انجامش بدید... هرچه زودتر...

مرگخواران همچنان داشتند عملیات فرضی ـشان را انجام میدادند، تا اینکه بالاخره پیتزاها که روی سر رودولف چیده شده بودند، رسیدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
ارسال شده در: شنبه 18 آذر 1396 11:04
نمایش جزئیات
آفلاین
ملت با ترس دستى به دماغ هايشان كشيدند.
-جا نميشه ارباب!
-چطور مال ما جا شد؟
-شما اربابيد ارباب!

-در بياريد ما رو از اين زير!

ملت كه مجدادا ياد پروژه نجات لرد افتاده بودند، شروع به دويدن هول نقطه اى كه لرد مدفون شده بود، كردند.

-هوى... كراب... هووووى! اون فرغون رو بيار!
-عه! چرا داد ميزنى جوگير!... فرغون چيه؟
-باهات قهر ميكنم ها! من چه مى دونم! هرچى كه هست... بردار بيار!

در زمانى كه كراب به دنبال فرغون فرضى رفته بود، لايتينا به حلقه مرگخواران نزديك شد.
-شما گرسنتون نيست؟
-خبه خبه... چى مى شنوم؟ اربابمون زير ساختمون مونده و اون وقت تو فكر شكمى؟ خجالت بكش. شرم كن... سر اون سنگ رو بگير ببينم.

لايتينا سر سنگ فرضى را گرفت و همراه با بلاتريكس كمى دور شدند.
-بلا...
-الان كه دقت ميكنم منم گشنمه ها! چيكار كنيم؟ لرد بفهمن ما گذاشتيمشون اون زير و رفتيم غذا بخوريم، زندمون نميذارن. چه كنيم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
ارسال شده در: شنبه 18 آذر 1396 07:39
نمایش جزئیات
آفلاین
صدای خر خر ضعیف لرد، برای چند ثانیه دیگر ادامه داشت و سپس قطع شد.
_ چرا قطع شد؟
_ ارباب مرد!
_ نـــــه !

با شنیدن این خبر، هکتور از شدت ناراحتی شروع به دویدن به دور اتاق کرد.
_ اربــاب خفــه شد! اربــابو کشتم!

بلاتریکس که مرگ لرد را باور نداشت به سمت آوار ها رفت و با دست سعی کرد آوارها را کنار بزند و خود را به لرد برساند. هکتور همانطور می دوید و فریاد میزد.
_ اربابو باید نجات بدم... نوش دارو بعد از مرگ ارباب بدم؟

بلاتریکس با عصبانیت به سمت هکتور برگشت.
_ یکی اینو خفه کنه! ای وای... گفتم خفه... ارباب هم خفه شد...

نارسیسا برای متوقف کردن هکتور، جفت پایی گرفت و هکتور در همان محلی که بدن لرد قرار داشت، نقش بر زمین شد. و در همان هنگام صدای سرفه های لرد به گوش رسید!
_ ارباب ! ارباب ! زنده اید؟

لرد در جواب سوال پرسیده شده چند سرفه دیگر کرد.
گویا بر اثر شدت برخورد هکتور با زمین و فشار بر روی کمر لرد،مرغی که در گلوی او گیر کرده بود، بیرون افتاده بود.

_ ارباب؟ سلام ارباب! خوبین ارباب؟ میشه با ما حرف بزنین ارباب؟

لرد بلاخره به حرف در آمد.
_ یاران ما! سوالی از شما داشتیم!

مرگخواران منتظر سوال لرد شدند.

_ شما تا به حال از خوردن مرغ از بینی خودتون لذت بردید؟

مرگخواران جواب نه بلند و واضحی را به لرد ارائه کردند.
پس لرد ادامه داد :
_ بی صبرانه منتظرم از این زیر بیرون بیام و این لذت رو نصیب یکایکتون کنم! پاشو از روی ما هکتور! کمرمون شکست!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
?Why so serious
پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
ارسال شده در: شنبه 18 آذر 1396 03:29
نمایش جزئیات
آفلاین
-ارباب شما زیاد زیر آوار موندین. ممکنه فراموش کرده باشین! شاید هم گرسنگی بر شما غلبه کرده. درسته قورتش ندین. بجویین. الان در حال جویدن می باشین؟ ارباب؟ سروروم؟ لرد؟ سیاه؟

جوابی که نیامد، زنگ خطر را برای مرگخواران به صدا درآورد. برای همه بجز یکی!

-به نظر من الان دیگه باید برنامه انتخاب لرد جدید رو به جریان بندازیم!

سر قطع شده رودولف هنوز و حتی در این شرایط هم قادر به قدرت طلبی و آب زیر کاهی و موذیگری و بسیار صفات بد دیگر بود.
نزدیک ترین مرگخوار، سر رودولف را به فاصله ای دور شوت کرد.
-فکر کنم گل شد.

-یکی به داد ارباب برسه!
-ارباب که داد نمی زنن!
-مشکل همینه خب...باید بزنن!
-چرا؟ مرغ بدمزه بود؟

مرگخواران برای تفکر در مورد مزه مرغ، سکوت کردند...و همینجا بود که صدای خر خر ضعیف و نامحسوسی به گوش همه رسید.

-ارباب خوابیدن؟
-خرو پفه؟
-پف نداره...فقط خُره!
-شبیه...صدای...خفه شدنه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
ارسال شده در: شنبه 18 آذر 1396 01:07
نمایش جزئیات
آفلاین
-نكن! ميگيم فوت نكن.
-ارباب... فوووت... چطورى با نى... فوووت... نى تو دهنتون... فوووت... صحبت... فووووت... ميكنيد؟... فووووت!

هكتور نى را بيرون كشيد و به انتهايش نگاهى انداخت.
-ارباب تموم شد. بجويد!

جوابى نيامد.

-آخى... ارباب دهنشون پره. با دهن پر صحبت نميكنن! آخى!
-مرغ درسته بود... نكنه تو گلوشون گير كنه؟

كراب به انگشت لرد نزديك شد. سرش را روى زمين گذاشت و با دقت گوش داد.
-هيچ صدايى نمياد. ارباب؟

اينبار نوبت نزديك شدن هكتور بود كه باز نى را در سوراخ فرو و ضربات متوالى وارد كرد.
-ارباب... دارم هولش ميدم. ارباب... الانم معجون هضم راحت براتون ميفرستم با نى!

دست ديگر هكتور به سمت جيب ردايش مى رفت كه دست بلاتريكس نزديك شد و او را از گردن بلند كرد و در سمت ديگر، زمين گذاشت.
-سرورم؟ صداى من رو ميشنويد؟... مرغه گير كرد تو گلوتون؟... سرورم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him