- داری چیکار میکنی بلا؟

با این که بلاتریکس هزاربار با خودش کلنجار رفته بود تا با بیل قر شدگی کله لرد رو درست کنه و هزاربار هم خودشو قانع کرده بود که این به صلاح اربابش است، اما به هرحال به سرعت جواب دادن به سوالات لرد، از واجبات و حتی مستحباتی بود که یه مرگخوار خوب و وفادار مثل بلاتریکس باید انجام میدادن.
- چیزه ارباب... چیزه...
- چیزه بلا؟ اون چیه دستت؟ چرا بالای سر ما نگهش داشتی؟ جلوی دیدمونو گرفته.

بلاتریکس که متوجه شد هنوزم با استایلی بیل رو گرفته انگار میخواد اون رو تو سر لرد بکوبه، سریع بیل رو پایین آوردو پشتش قایم کرد.
- هیچی ارباب... هیچی.
- هیچی؟

بلاتریکس برای اولین بار حس میکرد عذاب وجدانش فعال شده. اون تاحالا به لرد دروغ گفته بود، اما حالا داشت این رو انکار میکرد که میخواسته با بیل تو سر لرد بکوبه. در همون لحظه چشمش به به قرشدگی روی سر لرد افتاد. با خودش فکر کرد، اون فقط خیر و صلاح لرد رو میخواد و همین باعث شد حس عذاب وجدانش دوباره خاموش بشه.
- هیچی ارباب... فقط...
- فقط چی بلا؟ میگی بهمون چه بلایی سرمون اومده یا بلایی سرت بیاریم که حتی فرصت نکنی بفهمی چیه؟

- یه قر شدگی کوچیکه ارباب که درستش میکنم الان
بلاتریکس دوباره بالای سر لرد نگه داشت و چشم هاشو مثل دفعه قبل بستو از لرد عذر خواهی کرد و این دفعه بالاخره بیل روی قرشدگی سر لرد فرود اومد.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج




















