تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
99 کاربر(ها) آنلاین هستند (80 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
97
مهمانان
|
2
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
انتخابات وزارت
انتخابات بیستویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد
نامنویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آمادهاید برنامههایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.
مهلت ثبتنام: ۲ تا ۵ مهر
نامنویسی نامزدها
۰روز
۰۰ساعت
۰۰دقیقه
۰۰ثانیه
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - پایان ترم
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
گریفیندور
کارگاه داستاننویسی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1396/12/13
تولد نقش: 1396/12/21
آخرین ورود: چهارشنبه 9 مرداد 1398 14:37
از: هاگوارتز
پستها:
26

زنگ در شماره چهار خیابان پریوت درایو به صدا در آمد. همه ی اعضای خانواده برای دیدن فرد پشت در به جنب و جوش افتادند به غیر از پسر هفده ساله ی مو مشکی که بدون توجه به سایرین به اتاق خود رفت و در را بست.
پس از چند دقیق صدای بلند عمو ورنون به گوشش رسید که با نارضایتی تمام او را صدا می زند:
-هی تو بیا پایین ببینم.
هری به پایین پله ها می آید و از شدت تعجب دیدن معلم درس معجون سازی خود از روی پله ها به زمین می افتد. عمو ورنون و اسنیپ همزمان می گویند:
-پسره ی دست و پا چلفتی خودت را جمع کن.
و هر دو از اتفاق نظرشان تعجب می کنند.
هری بعد از به دست آوردن تعاادل خود از شدت نفرتش از این معلم به علت به قتل رساندن پروفسور دامبلدور او را به سمت دیوار حل می دهد اما اسنیپ او را به گوشه ای پرت می کند و به او یادآور می شود که هنوز حق استفاده از جادو در خارج از مدرسه را ندارد.
در کمال تعجب هری خاله پتونیا به طرف هری می آید و او را بلند می کند و به اسنیپ می گوید:
-حق نداری به هری همون طور که به لیلی و من آسیب زدی، آسیب بزنی.
هری و عمو ورنون از اینکه خاله پتونیا، اسنیپ را می شناسد تعجب کردند.
هری: او به شما هم آسیب زده؟
پتونیا: آره وقتی ده سالش بود با مادرت می رفت بیرون منم دنبالشون می رفتم. خوب اون خیلی عجیب بود منم خواهر بزرگتر مادرت بودم. یه بار که منو دید باعث شد شاخه بیفته رو دستمو شانه ام بشکنه.
اسنیپ: حقت بود می خواستی جاسوسی نکنی.
ورنون: با اون این جوری حرف نزن.
اسنیپ چوب جادویش را به سمت ورنون می گیرد و می گوید: ساکت
هری: به مادرم هم آسیب زد؟ ولی مادرم که ازش دفاع می کرد؟
پتونیا: آره به مادرت هم آسیب زد اون باعث شد پای مادرت بشکنه ولی مادرت همش می گفت این یه اتفاق بود.
اسنیپ: چون واقعا یه اتفاق بود.
هری: این که چیزی نیست در مقابل کاری که بعدا کرد این یک اتفاق هم به نظر نمی یاد.
پتونیا: مگه اون چی کار کرد؟
هری: اون مادرمو کشت.
اسنیپ: من مادرتو نکشتم.
هری: ولی تو پیشگویی به ولدمورت گفتی و باعث مرگ مادر و پدرم شدی.
پتونیا: اون باعث مرگ لی لی شد!
هری: آره
پتونیا: ولی من فکر می کردم...
اسنیپ: الان وقتاین حرفا نیست بعدا وقت دارید در مورد نفرتتون از من بحث کنید من الان با پاتر کار دارم.
هری: من با تو هیچ کاری ندارم.
اسنیپ: ولی من با تو دارم فکر کنم اتاقت خوب باشه .
هری: اینجا مدرسه نیست که به من دستور می دی.
اسنیپ: یادت باشه که من می تونم جادو کنم و تو نمی تونی!
هری: چی کار می کنی منم مثل دامبلدور می کشی؟
عمو ورنون در اینجا از خوشحالی پوزخندی می زند.
اسنیپ: نه اون کارو خود لرد سیاه می خواد انجام بده ولی فکر نکنم مشکلی داشته باشه که هری پاتر دست داشته باشه یا نه!
پتونیا: به حرفاش گوش کن.
هری: حالا چی کار داری؟
اسنیپ: از طرف لرد سیاه یه پیغام برات آوردم.
هری با اکراه می گوید: بیا بالا.
اسنیپ: چه عجب!
هری و اسنیپ در اتاق هری پاتر در حالی که هری روی صندلی نشسته و اسنیپ به او خیره نگاه می کند.
هری: خوب ولدمورت چه پیامی برای من داره؟
اسنیپ: هیچی. اینو گفتم که بزاری باهات حرف بزنم.
هری در حال بلند شدن از صندلی خود است که اسنیپ او را به عقب و به روی صندلی هل می هد و می گوید:
پاتر به پانمدی فکر کن و از مهتابی یاد بگیر.
و بعد با عصبانیت از خانه خارج می شود و هری را در سردگمی معنی جمله خود به جا می گذارد.
تصویر شماره هفت ولی من نتونستم بارگزاریش کنم.
پس از چند دقیق صدای بلند عمو ورنون به گوشش رسید که با نارضایتی تمام او را صدا می زند:
-هی تو بیا پایین ببینم.
هری به پایین پله ها می آید و از شدت تعجب دیدن معلم درس معجون سازی خود از روی پله ها به زمین می افتد. عمو ورنون و اسنیپ همزمان می گویند:
-پسره ی دست و پا چلفتی خودت را جمع کن.
و هر دو از اتفاق نظرشان تعجب می کنند.
هری بعد از به دست آوردن تعاادل خود از شدت نفرتش از این معلم به علت به قتل رساندن پروفسور دامبلدور او را به سمت دیوار حل می دهد اما اسنیپ او را به گوشه ای پرت می کند و به او یادآور می شود که هنوز حق استفاده از جادو در خارج از مدرسه را ندارد.
در کمال تعجب هری خاله پتونیا به طرف هری می آید و او را بلند می کند و به اسنیپ می گوید:
-حق نداری به هری همون طور که به لیلی و من آسیب زدی، آسیب بزنی.
هری و عمو ورنون از اینکه خاله پتونیا، اسنیپ را می شناسد تعجب کردند.
هری: او به شما هم آسیب زده؟
پتونیا: آره وقتی ده سالش بود با مادرت می رفت بیرون منم دنبالشون می رفتم. خوب اون خیلی عجیب بود منم خواهر بزرگتر مادرت بودم. یه بار که منو دید باعث شد شاخه بیفته رو دستمو شانه ام بشکنه.
اسنیپ: حقت بود می خواستی جاسوسی نکنی.
ورنون: با اون این جوری حرف نزن.
اسنیپ چوب جادویش را به سمت ورنون می گیرد و می گوید: ساکت
هری: به مادرم هم آسیب زد؟ ولی مادرم که ازش دفاع می کرد؟
پتونیا: آره به مادرت هم آسیب زد اون باعث شد پای مادرت بشکنه ولی مادرت همش می گفت این یه اتفاق بود.
اسنیپ: چون واقعا یه اتفاق بود.
هری: این که چیزی نیست در مقابل کاری که بعدا کرد این یک اتفاق هم به نظر نمی یاد.
پتونیا: مگه اون چی کار کرد؟
هری: اون مادرمو کشت.
اسنیپ: من مادرتو نکشتم.
هری: ولی تو پیشگویی به ولدمورت گفتی و باعث مرگ مادر و پدرم شدی.
پتونیا: اون باعث مرگ لی لی شد!
هری: آره
پتونیا: ولی من فکر می کردم...
اسنیپ: الان وقتاین حرفا نیست بعدا وقت دارید در مورد نفرتتون از من بحث کنید من الان با پاتر کار دارم.
هری: من با تو هیچ کاری ندارم.
اسنیپ: ولی من با تو دارم فکر کنم اتاقت خوب باشه .
هری: اینجا مدرسه نیست که به من دستور می دی.
اسنیپ: یادت باشه که من می تونم جادو کنم و تو نمی تونی!
هری: چی کار می کنی منم مثل دامبلدور می کشی؟
عمو ورنون در اینجا از خوشحالی پوزخندی می زند.
اسنیپ: نه اون کارو خود لرد سیاه می خواد انجام بده ولی فکر نکنم مشکلی داشته باشه که هری پاتر دست داشته باشه یا نه!
پتونیا: به حرفاش گوش کن.
هری: حالا چی کار داری؟
اسنیپ: از طرف لرد سیاه یه پیغام برات آوردم.
هری با اکراه می گوید: بیا بالا.
اسنیپ: چه عجب!
هری و اسنیپ در اتاق هری پاتر در حالی که هری روی صندلی نشسته و اسنیپ به او خیره نگاه می کند.
هری: خوب ولدمورت چه پیامی برای من داره؟
اسنیپ: هیچی. اینو گفتم که بزاری باهات حرف بزنم.
هری در حال بلند شدن از صندلی خود است که اسنیپ او را به عقب و به روی صندلی هل می هد و می گوید:
پاتر به پانمدی فکر کن و از مهتابی یاد بگیر.
و بعد با عصبانیت از خانه خارج می شود و هری را در سردگمی معنی جمله خود به جا می گذارد.
تصویر شماره هفت ولی من نتونستم بارگزاریش کنم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/12/14 18:59:52
ویرایش شده توسط زینا در 1396/12/14 21:25:46
ویرایش شده توسط زینا در 1396/12/14 21:25:46
به پانمدی فکر کن، از مهتابی یاد بگیر، شاخدارو فراموش نکن، ازدم باریک انتقام بگیر.
جزئیات کاربر

اسكايرس ارام جلو ميرفت يا ميمرد يا بلاخره يادگار جدش هيدرونويد داركس را پيدا ميكرد. اتاقي در قلب قلعه تك افتاده بود كه جز با زبان مار ها باز نميشد در اتاق را جادو كرده بودند.آرام به زبان ماري گفت:من يادگار مرگم.براي يادگاران امده ام.در جوابش را داد:اي يادگار مرگ خوش امدي! و بعد به جاي در پلكاني كه به اتاق تاريكي ختم ميشد پديدار شد.آرام از پله ها بالا رفت.اين دفعه بر خلاف دفعات قبل ميدانست چه ميخواهد.چوب دستي و نشان مرگ.داخل اتاق پر بود از جعبه و وسيله هايي فرسوده.آرام به سمت انتهاي اتاق رفت.جعبه را باز كرد و چوب دستي خون ققنوس و درخت مرگ اور را برداشت. گردنبندي عم با نشان ققنوسي كه دستهايش را ضربدري گرفته بود.لبخندي زد وگردنبند را به گردن انداخت و چوب دستي را به كمر زد.يك لحظه او و يك لحظه يك ققنوس.از پنجره به بيرون پريد و به هاگوارتز نگاهي انداخت.براي آخرين بار.
درود فرزندم.
خیلی کوتاه بود! خیلی هم سریع اتفاق افتاد. درواقع ما نیاز داریم که فضا برامون توصیف بشه و بتونیم شخصیت اصلی کجا قرار داره، چیکار میکنه و...
پاراگراف بندی و ظاهر پستتم خیلی مهمه. حتما و حتما پاراگراف ها رو با دوتا اینتر از هم دیگه کجا کن و دیالوگ ها رو هم همین طور.
نقل قول:
اسكايرس ارام جلو ميرفت يا ميمرد يا بلاخره يادگار جدش هيدرونويد داركس را پيدا ميكرد. اتاقي در قلب قلعه تك افتاده بود كه جز با زبان مار ها باز نميشد در اتاق را جادو كرده بودند.آرام به زبان ماري گفت:
- من يادگار مرگم.براي يادگاران امده ام.
در جوابش را داد:
- اي يادگار مرگ خوش امدي!
و در آخر...
ما اصلا همچین عکسی داشتیم؟
برای تایید شدن، باید درباره یکی از عکسای این تاپیک بنویسی.
تایید نشد!
درود فرزندم.
خیلی کوتاه بود! خیلی هم سریع اتفاق افتاد. درواقع ما نیاز داریم که فضا برامون توصیف بشه و بتونیم شخصیت اصلی کجا قرار داره، چیکار میکنه و...
پاراگراف بندی و ظاهر پستتم خیلی مهمه. حتما و حتما پاراگراف ها رو با دوتا اینتر از هم دیگه کجا کن و دیالوگ ها رو هم همین طور.
نقل قول:
اسكايرس ارام جلو ميرفت يا ميمرد يا بلاخره يادگار جدش هيدرونويد داركس را پيدا ميكرد. اتاقي در قلب قلعه تك افتاده بود كه جز با زبان مار ها باز نميشد در اتاق را جادو كرده بودند.آرام به زبان ماري گفت:من يادگار مرگم.براي يادگاران امده ام.در جوابش را داد:اي يادگار مرگ خوش امدي!
اسكايرس ارام جلو ميرفت يا ميمرد يا بلاخره يادگار جدش هيدرونويد داركس را پيدا ميكرد. اتاقي در قلب قلعه تك افتاده بود كه جز با زبان مار ها باز نميشد در اتاق را جادو كرده بودند.آرام به زبان ماري گفت:
- من يادگار مرگم.براي يادگاران امده ام.
در جوابش را داد:
- اي يادگار مرگ خوش امدي!
و در آخر...
ما اصلا همچین عکسی داشتیم؟
برای تایید شدن، باید درباره یکی از عکسای این تاپیک بنویسی.
تایید نشد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/12/13 18:28:34
زماني كه فرد زاعد نجات يابد
زماني كه پسران نا ديده پدرشان را بكشند
زمان تاريكي فرا ميرسد
يك مرگخوار وفادار
زماني كه پسران نا ديده پدرشان را بكشند
زمان تاريكي فرا ميرسد
يك مرگخوار وفادار
جزئیات کاربر

کسی نباید میفهمید که اسنیپ کجا میره.
اسنیپ آروم اروم پله ها رو بالا میرفت تا بلاخره به اتاق مورد نظرش رسید.
یه نگاه به چپ و راست کرد تا یه وقت کسی اون اطراف نباشه.
وقتی مطمعن شد کسی اونجا نیست پس وارد اتاق شد.
اتاق تاریکی بود ولی اسنیپ با یک ورد لوموس اتاق رو روشن کرد.
اسنیپ با قدم لرزان به سمت یه شی که پارچه ای پوشونده بودش حرکت کرد.
وقتی به اون چیز رسید پارچه رو کشید و معلوم شد که شی پوشانده شده زیر پارچه یک آینه بود!
اما اون ایینه یه آیینه معمولی نبود چرا که خیلی زود معلوم شد این ایینه چیزی نیست که تصویر روبروی خودش رو نشون بده.
توی اون ایینه در حالی که اسنیپ تنها وایساده بود تصویر اسنیپ همراه با لیلی پاتر نقش بسته بود!!!
اسنیپ با حسرت نگاهی به آیینه میکنه و دستش رو روی آینه میکشه.
اسنیپ توی آیینه ولی داره لبخند میزنه و به لیلی نگاه میکنه.
لیلی هم آروم سرش رو میاره جلو و میذاره روی شونه اسنیپ.
اشک توی چشم جفت اسنیپ ها حلقه میرنه!
اسنیپ تو آیینه از شوق و خوشحالی اشک تو چشماشه!
ولی اسنیپ واقعی از حسرت و دلتنگی هست که اشک تو چشماشه!
لیلی و اسنیپ توی آیینه دست هم رو می گیرن و بعد لیلی چشماش رو میبینه.
اسنیپ:نه. این واقعیت نداره. من همیشه تنها بودم. الانم تنهام. همیشه تنها خوام موند.
اسنیپ نتونست تحمل کنه و سریع از اتاق خارج شد.
اسنیپ در حالی که با شنلش اشکش رو پاک میکنه در اتاق رو باز میکنه و با صحنه عجیبی روبرو میشه!
دامبلدور روی روی اون وایساده بود!
دامبلدور:هی اسنیپ! اینجا چیکار میکردی؟
اسنیپ:هیچی!
اسنیپ سعی میکنه سریع از کنار دامبلدور بگذره و بره.
اما دامبلدور دست رو میگیره!
دامبلدور:بعد این همه وقت؟
اسنیپ:همیشه!
درود فرزندم.
فضاسازیها و توصیفاتت خیلی کم بودن و این باعث میشه خواننده نتونه به طور کامل فضای رولت رو توی ذهنش تصور کنه.
روند پیشروی سوژهات هم تا حدودی سریع بود و بهتر بیشتر و توصیف و فضاسازی کنی. برای رسیدن به پایان رولت عجله نکن، با صبر و حوصله بنویس.
دیالوگ ها رو این طوری بنویس و پاراگراف ها رو هم با دوتا اینتر از هم جدا کن.
نقل قول:
اسنیپ در حالی که با شنلش اشکش رو پاک میکنه در اتاق رو باز میکنه و با صحنه عجیبی روبرو میشه!
دامبلدور روی روی اون وایساده بود!
- هی اسنیپ! اینجا چیکار میکردی؟
اسنیپ گفت:
- هیچی!
اسنیپ سعی میکنه سریع از کنار دامبلدور بگذره و بره.
مطمئنم میتونی بهتر بنویسی؛ پس...
تایید نشد!
اسنیپ آروم اروم پله ها رو بالا میرفت تا بلاخره به اتاق مورد نظرش رسید.
یه نگاه به چپ و راست کرد تا یه وقت کسی اون اطراف نباشه.
وقتی مطمعن شد کسی اونجا نیست پس وارد اتاق شد.
اتاق تاریکی بود ولی اسنیپ با یک ورد لوموس اتاق رو روشن کرد.
اسنیپ با قدم لرزان به سمت یه شی که پارچه ای پوشونده بودش حرکت کرد.
وقتی به اون چیز رسید پارچه رو کشید و معلوم شد که شی پوشانده شده زیر پارچه یک آینه بود!
اما اون ایینه یه آیینه معمولی نبود چرا که خیلی زود معلوم شد این ایینه چیزی نیست که تصویر روبروی خودش رو نشون بده.
توی اون ایینه در حالی که اسنیپ تنها وایساده بود تصویر اسنیپ همراه با لیلی پاتر نقش بسته بود!!!
اسنیپ با حسرت نگاهی به آیینه میکنه و دستش رو روی آینه میکشه.
اسنیپ توی آیینه ولی داره لبخند میزنه و به لیلی نگاه میکنه.
لیلی هم آروم سرش رو میاره جلو و میذاره روی شونه اسنیپ.
اشک توی چشم جفت اسنیپ ها حلقه میرنه!
اسنیپ تو آیینه از شوق و خوشحالی اشک تو چشماشه!
ولی اسنیپ واقعی از حسرت و دلتنگی هست که اشک تو چشماشه!
لیلی و اسنیپ توی آیینه دست هم رو می گیرن و بعد لیلی چشماش رو میبینه.
اسنیپ:نه. این واقعیت نداره. من همیشه تنها بودم. الانم تنهام. همیشه تنها خوام موند.
اسنیپ نتونست تحمل کنه و سریع از اتاق خارج شد.
اسنیپ در حالی که با شنلش اشکش رو پاک میکنه در اتاق رو باز میکنه و با صحنه عجیبی روبرو میشه!
دامبلدور روی روی اون وایساده بود!
دامبلدور:هی اسنیپ! اینجا چیکار میکردی؟
اسنیپ:هیچی!
اسنیپ سعی میکنه سریع از کنار دامبلدور بگذره و بره.
اما دامبلدور دست رو میگیره!
دامبلدور:بعد این همه وقت؟
اسنیپ:همیشه!
درود فرزندم.
فضاسازیها و توصیفاتت خیلی کم بودن و این باعث میشه خواننده نتونه به طور کامل فضای رولت رو توی ذهنش تصور کنه.
روند پیشروی سوژهات هم تا حدودی سریع بود و بهتر بیشتر و توصیف و فضاسازی کنی. برای رسیدن به پایان رولت عجله نکن، با صبر و حوصله بنویس.
دیالوگ ها رو این طوری بنویس و پاراگراف ها رو هم با دوتا اینتر از هم جدا کن.
نقل قول:
اسنیپ در حالی که با شنلش اشکش رو پاک میکنه در اتاق رو باز میکنه و با صحنه عجیبی روبرو میشه!
دامبلدور روی روی اون وایساده بود!
دامبلدور:هی اسنیپ! اینجا چیکار میکردی؟
اسنیپ:هیچی!
اسنیپ سعی میکنه سریع از کنار دامبلدور بگذره و بره.
اسنیپ در حالی که با شنلش اشکش رو پاک میکنه در اتاق رو باز میکنه و با صحنه عجیبی روبرو میشه!
دامبلدور روی روی اون وایساده بود!
- هی اسنیپ! اینجا چیکار میکردی؟
اسنیپ گفت:
- هیچی!
اسنیپ سعی میکنه سریع از کنار دامبلدور بگذره و بره.
مطمئنم میتونی بهتر بنویسی؛ پس...
تایید نشد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/12/13 18:22:27
جزئیات کاربر

ههمه چیز مثلِ یه رویا بود....یه رویا ی شیرین و باشکوه....همون رویایی که هرشب به امید دیدنش میخوابیدم...
حتی هفته ی پیش که دعوتنامه ی مدرسه اومد دم خونمون و با دستای خودم لمسش کردم،حتی وقتی برای خرید کردن به کوچه ی دیاگون رفتم و حتی الان که تو سالن منتظر ایستادم که اسممو صدا کنن که برم بالا و اون کلاه کهنه ی عجیب تشخیص بده تو کدوم گروهم.....بازم باورم نمیشه که تو بیداری اینا دارن برام اتفاق میوفتن و این همون رویای همیشگیم نیست...
_:لیلی اسمیت...
اسممو صدا زدن باورم نمیشه!!!جدی جدی دارم میرم که جادوگر بشم (:
یه دفعه استرس کل وجودمو گرفت...اروم اروم قدم برمیداشتم که دیرتر برسم...ولی بالاخره رسیدم،اون خانم پیر مهربونی که همه میگفتن اسمش پروفسور مک گوناگولِ،بهم یه لبخند زد و کلاه و گذاشت رو سرم...
چشمامو بسته بودم و به حرفایی که بچه ها ی دور و برم بهم گفته بودن فکر میکردم:فقط دعا کن که تو اسلایترین نیوفتی که بدترین اتفاقیِ که ممکنه برای مشنگ تو هاگواتز بیوفتِ،اسلایترین گروه اصیل زاده هاست،حتی فکر رفتن به اونجا رو هم نکن...
تو افکار خودم غرق بودم که یکدفعه کلاه شروع کرد به حرف زدن...
_:عجیبه....واقعا عجیبه....تابحال ندیده بودم که یک مشنگ انقدر ذهن قدرتمندی داشته باشه....خیلیم شجاع و با استعدادی...آینده ی خیلی روشن ولی سختی داری....تو رو کجا بزارم؟؟؟؟؟اره....درسته....اسلایترین برات بهترین گزینست!!!!
صدای همهمه ی بچه ها داشت کرم میکرد،میترسیدم چشمامو باز کنم،اخه چرا اسلایترین؟
ولی این رویایی بود که از بچگی داشتم،بخاطر یه سری حرف و حدیث از دستش نمیدم....
ی نفس عمیق کشیدم و چشمامو باز کردم....نگاهم افتاد به بچه هایی که با تعجب نگاهم میکردن و صدا هایی که میگفتن:یه مشنگ تو اسلایترین؟غیرممکنه!
اهمیتی به صدا ها ندادم و با اعتماد بنفس کامل از پله ها پایین اومدم...به سمت میز اسلایترین رفتم و روی صندلی نشستم که ی صدایی کنار گوشم گفت:به جهنم زندگیت خوش اومدی گند زاده....اینجا جای تو نیست.....
تصویر شماره ی5
درود بر تو فرزندم.
جالب نوشته بودی. فقط یک سری اشکالات کوچیک داری. اول از همه اینکه از چندتا علامت سوال و تعجب پشت سر هم استفاده نکن. مثلا اینجا:
نقل قول:
به این شکل در واقع باید نوشته میشد:
تو رو کجا بذارم؟اره...درسته...اسلایترین برات بهترین گزینست!
و اما در مورد ظاهر دیالوگ ها، همه دیالوگ هات رو به این شکل بنویس:
نقل قول:
که در واقع میشه به شکل پایین:
یه صدایی کنار گوشم گفت:
- به جهنم زندگیت خوش اومدی گند زاده...اینجا جای تو نیست...
تایید شد!
مرحله بعد: کلاه گروهبندی
حتی هفته ی پیش که دعوتنامه ی مدرسه اومد دم خونمون و با دستای خودم لمسش کردم،حتی وقتی برای خرید کردن به کوچه ی دیاگون رفتم و حتی الان که تو سالن منتظر ایستادم که اسممو صدا کنن که برم بالا و اون کلاه کهنه ی عجیب تشخیص بده تو کدوم گروهم.....بازم باورم نمیشه که تو بیداری اینا دارن برام اتفاق میوفتن و این همون رویای همیشگیم نیست...
_:لیلی اسمیت...
اسممو صدا زدن باورم نمیشه!!!جدی جدی دارم میرم که جادوگر بشم (:
یه دفعه استرس کل وجودمو گرفت...اروم اروم قدم برمیداشتم که دیرتر برسم...ولی بالاخره رسیدم،اون خانم پیر مهربونی که همه میگفتن اسمش پروفسور مک گوناگولِ،بهم یه لبخند زد و کلاه و گذاشت رو سرم...
چشمامو بسته بودم و به حرفایی که بچه ها ی دور و برم بهم گفته بودن فکر میکردم:فقط دعا کن که تو اسلایترین نیوفتی که بدترین اتفاقیِ که ممکنه برای مشنگ تو هاگواتز بیوفتِ،اسلایترین گروه اصیل زاده هاست،حتی فکر رفتن به اونجا رو هم نکن...
تو افکار خودم غرق بودم که یکدفعه کلاه شروع کرد به حرف زدن...
_:عجیبه....واقعا عجیبه....تابحال ندیده بودم که یک مشنگ انقدر ذهن قدرتمندی داشته باشه....خیلیم شجاع و با استعدادی...آینده ی خیلی روشن ولی سختی داری....تو رو کجا بزارم؟؟؟؟؟اره....درسته....اسلایترین برات بهترین گزینست!!!!
صدای همهمه ی بچه ها داشت کرم میکرد،میترسیدم چشمامو باز کنم،اخه چرا اسلایترین؟
ولی این رویایی بود که از بچگی داشتم،بخاطر یه سری حرف و حدیث از دستش نمیدم....
ی نفس عمیق کشیدم و چشمامو باز کردم....نگاهم افتاد به بچه هایی که با تعجب نگاهم میکردن و صدا هایی که میگفتن:یه مشنگ تو اسلایترین؟غیرممکنه!
اهمیتی به صدا ها ندادم و با اعتماد بنفس کامل از پله ها پایین اومدم...به سمت میز اسلایترین رفتم و روی صندلی نشستم که ی صدایی کنار گوشم گفت:به جهنم زندگیت خوش اومدی گند زاده....اینجا جای تو نیست.....
تصویر شماره ی5
درود بر تو فرزندم.
جالب نوشته بودی. فقط یک سری اشکالات کوچیک داری. اول از همه اینکه از چندتا علامت سوال و تعجب پشت سر هم استفاده نکن. مثلا اینجا:
نقل قول:
تو رو کجا بزارم؟؟؟؟؟اره....درسته....اسلایترین برات بهترین گزینست!!!!
به این شکل در واقع باید نوشته میشد:
تو رو کجا بذارم؟اره...درسته...اسلایترین برات بهترین گزینست!
و اما در مورد ظاهر دیالوگ ها، همه دیالوگ هات رو به این شکل بنویس:
نقل قول:
ی صدایی کنار گوشم گفت:به جهنم زندگیت خوش اومدی گند زاده....اینجا جای تو نیست.....
که در واقع میشه به شکل پایین:
یه صدایی کنار گوشم گفت:
- به جهنم زندگیت خوش اومدی گند زاده...اینجا جای تو نیست...
تایید شد!
مرحله بعد: کلاه گروهبندی
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/11/30 19:43:01
...Everybody I know seems to know me well
but they''re never gonna know
...I''m gonna move like hell😎🤘
but they''re never gonna know
...I''m gonna move like hell😎🤘
جزئیات کاربر

کوچه دیاگون شلوغ تر از همیشه بود هری خوشحال و قبراق از بانک جادویی گرینگوتز بیرون آمده بود و با دوست جدیدش هاگرید به طرف پاتیل درزدار رفتند هری از فضای کوچه و لباس های عجیب مردم لذت می برد با خود فکر کرد جادوگر بودن بهترین موهبتی است که نصیبش شده اما ناگهان سرمای گزنده ایی حس میکرد که تا جمجمه سرش مور مور شد هاگرید گفت: لعنت بر شیطون مکثی کرد سرمای غیر طبیعی بیشتر و بیشتر میشد هری حس کرد محیط اطرافش به تدریج کم رنگ می شود و سیاهی جای آن را می گیرد مردم اطرفشان ناپدید شده بودن هاگرید هری را بلند کرد و تلاس کرد او را زیر پالتوی بلندش مخفی کند آهسته گفت: همونجا بمون هری همراهم بیا سر و صدا هم نکن هری نمیدانست چه اتفاقی در حال رخ دادن است اما جرئت نداشت چیزی بگوید هری هنگامی از زیر شنل بیرون آمد که به پاتیل درزدار رسیدند هاگرید گفت: هزار بار لعنت بر شیطون این وزارت سحر و جادو یه چیزیش میشه ها همین طوری دیوونه سازا رو وا می کنن وسط مردم مثلا میخوان از مردم محافظت کنن دامبلدور همیشه میگه نباس به اینذموجودات اعتماد کرد ولی کو گوش شنوا هری پرسید دیوانه ساز چیه هاگرید؟ چهره هاگرید درهم رفت و گفت اونا نگهبانای آزکابانن زندان جادوگرا موجودات پلید و کثیفین پاتوقشون کثیف ترین مکانهاس اونا از شادی آدما تغذیه می کنن وقتی باهاشون روبرو میشی انگار هیچ وقت دیگه شادی رو حس نمی کنی هری پرسید چرا این موجودات وحشتناک نگهبانای آزکابانن؟ هاگرید گفت چون اونایی که تو آزکابانن واقعا کارهای بدی میکنن تازه اگه جنایتشون خیلی بزرگ باشه یه بوسه دیوونه ساز نصیبشون میشه هری پرسید بوسه؟ منظورت دقیقا از بوسه چیه؟ هاگرید گفت روح طرفو میکشن بیرون بعدش اون شخص زنده اس ولی فقط زنده اس عین مرده متحرک روحی نداره که بخواد باهاش زندگی کنه ای وای هری چرا دارم اینا رو به تو میگم؟ دیگه کافیه تا همینجاشم زیادی گفتم بیا بریم هری نمی خوام امشب کابوس ببینی هری و هاگرید به سمت اتاقشان رفتن هری از پرسش خود پشیمان شده بودتصویر
درود فرزندم.
بد نبود. اگرچه بهتر بود توصیفات بیشتری انجام میدادی. به هرحال خواننده باید خودشو جای شخصیت ها قرار بده.
اما سوژه ات جدید بود و این یه نکتهی مثبت محسوب میشه. اما روند پیشروی سوژه سریع بود، هر صحنه آروم آروم باید توصیف شه. انگار تو برای به پایان رسوندن رولت عجله داشتی.
به علامت گذاری ها هم خیلی دقت کن؛ علامت ها به ما میگن کجا مکث کنیم و کجا ادامه بدیم.
ظاهر رول هم خیلی مهمه. اینتر بین پاراگراف ها رو حتما رعایت کن. این جوری خواننده زود از رولت خسته میشه و تا تهش نمیخونه. هر پاراگراف باید جدا بشه و دیالوگ ها هم همین طور. این طوری:
نقل قول:
هری حس کرد محیط اطرافش به تدریج کم رنگ می شود و سیاهی جای آن را می گیرد مردم اطرفشان ناپدید شده بودن هاگرید هری را بلند کرد و تلاس کرد او را زیر پالتوی بلندش مخفی کند آهسته گفت: همونجا بمون هری همراهم بیا سر و صدا هم نکن هری نمیدانست چه اتفاقی در حال رخ دادن است اما جرئت نداشت چیزی بگوید
هری حس کرد محیط اطرافش به تدریج کم رنگ می شود و سیاهی جای آن را می گیرد. مردم اطرفشان ناپدید شده بودن؛ هاگرید هری را بلند کرد و تلاس کرد او را زیر پالتوی بلندش مخفی کند. آهسته گفت:
- همونجا بمون هری. همراهم بیا سر و صدا هم نکن.
هری نمیدانست چه اتفاقی در حال رخ دادن است، اما جرئت نداشت چیزی بگوید.
با همه این ها؛ امیدوارم این اشکالات در فضای ایفای نقش حل بشن.
تایید شد!
مرحله بعدی: گروهبندی
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/11/29 16:10:08
قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!
_بیلی استایلینسون
باشنیدن اسمش به زمان حال برگشت و نگاهی به دوربرش انداخت، سالن بزرگی که جادواموزان بزرگتر دور میزای طولانی نشسته بودن و فقط خودش و چهارپنج نفر دیگه مونده بودن تا گروهبندی بشن، باید روی صندلیه کوچک کوبیای که جلوی میز اساتید بود مینشستند و کلاهی رو روی سرشون میذاشتن، این کاری بود که بچههای قبل از اون انجام داده بودن؛
همزمان با دستی که کمرش رو لمس کرد و به جلو هدایتش کرد، صدای پسری رو شنید که گفت:"برو پسر! برو منتظر چی هستی؟"
قدمی لرزان به جلو برداشت و سعی کرد خونسردیشو به دست بیاره، روی صندلی نشست و کلاهو روی سرش گذاشت اما اصلا تمرکز نداشت؛
به خانواهی ماگل وپرجمعیتش فکر میکرد، اگه خودشو به حساب میورد با پنج برادر و پدربزرگ مادربزرگش ده نفر بودند، کاری که نه نفر دیگه انجام نمیدادن. گناه بیلی دختر بودن بود،که با توجه به عشق زیاد پدر مادرش به پسر، اصلا گناه کمی نبود، گناهی که مجازاتش پوشیدن لباسای کهنه برادراش و بی توجهی و کار زیاد بود. با اون موهای همیشه کوتاه و لباسای مندرس پسرونه و اسم مشترک، تعجبی نداشت که همه فکر کنن پسره، اوایل سعی میکرد بقیه رو از اشتباه دربیاره و ثابت کنه که دختره، اما بعد یه مدت دیگه تمایلی به این کار نداشت، اما الان میترسید، از زمانی که بقیه بفهمن دختره و فکر کنن از قصد گولشون زده، از روزی که معلوم نبود چه برخوردی ببینه،
توی همین فکرا بود که صدایی نجواگونه شنید:"اگه روزی قدرتش رو پیداکنی، چطوری ازشون انتقام میگیری دخترجون؟"
نفس کشیدن رو از یاد بردو عرق سردی روی پیشونیش نشست، انتقام از کی؟ چی؟ چرا؟ اون کی بود که جنسیت واقعیشو میدونست؟ نفس عمیقی کشید و سعی کرد افکارشو جمع و جور کنه، یاد کلاه افتاد هنوز روی سرش بود،
با خودش فکر کرد، اگه روزی قدرتشو داشته باشه، چه انتقامی از خانوادش میگیره؟ انتقام کارای سخت و بی توجهی و تهمونده غذاهایی که غذای اون میشد و... یاد برادرش تام افتاد که برخلاف بقیه همیشه هواشو داشت و مخفیانه تو اتاقک کوچیک زیرشیروونیش شیرینیهای خوشمزه میذاشت،
نه!
با اینکه خیلی اذیت شده بود، اما اونا خانوادش بودن، حتی بخاطر تام هم که شده اسیبی به اون خانواده نمیرسوند،
تصمیمش رو گرفته بود، لب باز کرد اما قبل از اینکه کلمهای به زبون بیاره دوباره صدای کلاهو شنید که فریاد زد:
"گریفیندور!"
"من سعی کردم اما نشد که به عکس خودش پیوند کنم، درهرحال این مال تصویر پنجم، جادواموزی روی صندلی و کلاهگروهبندی به سر هستش😊"
درود بر تو فرزندم.
جالب نوشته بودی و احساسات رو خوب منتقل کرده بودی.
فقط یکی دو مورد ظاهری پستت رو بهت میگم:
نقل قول:
بهتره که دیالوگ هارو به این شکل بنویسیم:
همزمان با دستی که کمرش رو لمس کرد و به جلو هدایتش کرد، صدای پسری رو شنید که گفت:
- برو پسر! برو منتظر چی هستی؟
و همچنین اینجا:
نقل قول:
بهترین کار اینه که بین دیالوگ و شخص گویندهش فاصله نندازیم. پس اینجا به این شکل نوشته میشه:
تصمیمش رو گرفته بود، لب باز کرد اما قبل از اینکه کلمهای به زبون بیاره دوباره صدای کلاهو شنید که فریاد زد:
- گریفیندور!
تایید شد!
مرحله بعد: کلاه گروهبندی
باشنیدن اسمش به زمان حال برگشت و نگاهی به دوربرش انداخت، سالن بزرگی که جادواموزان بزرگتر دور میزای طولانی نشسته بودن و فقط خودش و چهارپنج نفر دیگه مونده بودن تا گروهبندی بشن، باید روی صندلیه کوچک کوبیای که جلوی میز اساتید بود مینشستند و کلاهی رو روی سرشون میذاشتن، این کاری بود که بچههای قبل از اون انجام داده بودن؛
همزمان با دستی که کمرش رو لمس کرد و به جلو هدایتش کرد، صدای پسری رو شنید که گفت:"برو پسر! برو منتظر چی هستی؟"
قدمی لرزان به جلو برداشت و سعی کرد خونسردیشو به دست بیاره، روی صندلی نشست و کلاهو روی سرش گذاشت اما اصلا تمرکز نداشت؛
به خانواهی ماگل وپرجمعیتش فکر میکرد، اگه خودشو به حساب میورد با پنج برادر و پدربزرگ مادربزرگش ده نفر بودند، کاری که نه نفر دیگه انجام نمیدادن. گناه بیلی دختر بودن بود،که با توجه به عشق زیاد پدر مادرش به پسر، اصلا گناه کمی نبود، گناهی که مجازاتش پوشیدن لباسای کهنه برادراش و بی توجهی و کار زیاد بود. با اون موهای همیشه کوتاه و لباسای مندرس پسرونه و اسم مشترک، تعجبی نداشت که همه فکر کنن پسره، اوایل سعی میکرد بقیه رو از اشتباه دربیاره و ثابت کنه که دختره، اما بعد یه مدت دیگه تمایلی به این کار نداشت، اما الان میترسید، از زمانی که بقیه بفهمن دختره و فکر کنن از قصد گولشون زده، از روزی که معلوم نبود چه برخوردی ببینه،
توی همین فکرا بود که صدایی نجواگونه شنید:"اگه روزی قدرتش رو پیداکنی، چطوری ازشون انتقام میگیری دخترجون؟"
نفس کشیدن رو از یاد بردو عرق سردی روی پیشونیش نشست، انتقام از کی؟ چی؟ چرا؟ اون کی بود که جنسیت واقعیشو میدونست؟ نفس عمیقی کشید و سعی کرد افکارشو جمع و جور کنه، یاد کلاه افتاد هنوز روی سرش بود،
با خودش فکر کرد، اگه روزی قدرتشو داشته باشه، چه انتقامی از خانوادش میگیره؟ انتقام کارای سخت و بی توجهی و تهمونده غذاهایی که غذای اون میشد و... یاد برادرش تام افتاد که برخلاف بقیه همیشه هواشو داشت و مخفیانه تو اتاقک کوچیک زیرشیروونیش شیرینیهای خوشمزه میذاشت،
نه!
با اینکه خیلی اذیت شده بود، اما اونا خانوادش بودن، حتی بخاطر تام هم که شده اسیبی به اون خانواده نمیرسوند،
تصمیمش رو گرفته بود، لب باز کرد اما قبل از اینکه کلمهای به زبون بیاره دوباره صدای کلاهو شنید که فریاد زد:
"گریفیندور!"
"من سعی کردم اما نشد که به عکس خودش پیوند کنم، درهرحال این مال تصویر پنجم، جادواموزی روی صندلی و کلاهگروهبندی به سر هستش😊"
درود بر تو فرزندم.
جالب نوشته بودی و احساسات رو خوب منتقل کرده بودی.
فقط یکی دو مورد ظاهری پستت رو بهت میگم:
نقل قول:
همزمان با دستی که کمرش رو لمس کرد و به جلو هدایتش کرد، صدای پسری رو شنید که گفت:"
برو پسر! برو منتظر چی هستی؟"
بهتره که دیالوگ هارو به این شکل بنویسیم:
همزمان با دستی که کمرش رو لمس کرد و به جلو هدایتش کرد، صدای پسری رو شنید که گفت:
- برو پسر! برو منتظر چی هستی؟
و همچنین اینجا:
نقل قول:
تصمیمش رو گرفته بود، لب باز کرد اما قبل از اینکه کلمهای به زبون بیاره دوباره صدای کلاهو شنید که فریاد زد:
"گریفیندور!"
بهترین کار اینه که بین دیالوگ و شخص گویندهش فاصله نندازیم. پس اینجا به این شکل نوشته میشه:
تصمیمش رو گرفته بود، لب باز کرد اما قبل از اینکه کلمهای به زبون بیاره دوباره صدای کلاهو شنید که فریاد زد:
- گریفیندور!
تایید شد!
مرحله بعد: کلاه گروهبندی
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط billie در 1396/11/22 18:38:26
ویرایش شده توسط billie در 1396/11/22 18:40:01
ویرایش شده توسط billie در 1396/11/22 18:41:17
ویرایش شده توسط billie در 1396/11/22 18:42:55
ویرایش شده توسط billie در 1396/11/22 18:46:01
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/11/22 19:18:14
ویرایش شده توسط billie در 1396/11/22 18:40:01
ویرایش شده توسط billie در 1396/11/22 18:41:17
ویرایش شده توسط billie در 1396/11/22 18:42:55
ویرایش شده توسط billie در 1396/11/22 18:46:01
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/11/22 19:18:14
جزئیات کاربر

بعد از اینکه هاگرید با چوب دست خودش به اجر های کهنه ی روی دیوار تلنگری زد اجر ها شروع کردند به لغزیدن و خودشون رو کنار کشیدن به همراه صدای خیلی قشنگ تلق و تلوقی که مثل یه سنفونی بود در همین حین یه دنیای عجیب پیش روی هری باز شد یه کوچه ی خیلی با حال همه چیز اونجا غیر عادی بود هیچ چیز مثل دنیایی که هری قبلا توی اون بود نبود هری افرادی رو میدید که کلاه های بزرگ و شیپوری شکل سرشون گذاشته بودند و شنل های رنگی تنشون کرده بودند دقیقا مثل جادوگرای تو فیلم ها و کارتون ها یی که دیده بود داشت از ذوق میترکید به یه طرف نگاه کرد دید داره یه چوب خود به خود اره میشه و در همون حین یه تیکه دیگه چوب توسط چکشی که تو هوا شناور بود به اون تیکه چوب قبلی کوبیده میشه هنوز نیمه کاره بود وسیله اش ولی از روی شکل و شمایل کلیش میشد فهمید که اون ها قراره یه گهواره ی زیبا برای یه بچه ی خوش شانس بشن و دقیق تر که نگاه کرد دید کل مغازه به همین شکله فقط یه نفر که مثل نجارا یmodules/newbb/viewtopic.php?post_id=312560ه مداد گذاشته بود پشت گوشش یه تیکه کاغذ پوستی دستش گرفته بود و دائما یه تیکه چوب کوچیک و باریک که دستش بود رو تکون میداد و به سمت ابزار نجاری شناور نشونه میگرفت و سپس به سمت قطعات چوب میبرد.همینطور که داشت نگاه میکرد حواسش به یه گلفروشی افتاد که گیاه های مختلف رو پرورش میداد ولی گل و گیاه هاش زمین تا اسمون با گل و گیاه هاییی که تا اون روز هری دیده بود فرق میکرد یه سری از اونا جیغ میکشیدند یکسری دیگه اگر چیزی نزدیکشون میشد اون رو گاز میگرفتند یه سری دیگه در حالی که دو تا برگشون رو که کنار هم بودند رو تکون میدادند تو هوا پرواز میکردند و معلق بودند هری همینطور که مات و مبهوت غرق در تماشای گیاه ها شده بود یه دفعه احساس غلغلکی در پشت گردنش کرد دستش رو برد پشت گردنش و به ارومی چیزی که داشت از گردنش بالا میرفت رو گرفت و اورد جلوی چشاش تا خوب ببیندش دید یه شاخه ی خیلی نازکه که داشت از گردنش بالا میرفت در همون لحظه هاگرید بهش گفت میدونی این چیه ؟این یه شاخه ی(( عشقونکه ))اونا عاشق پسر های مهربون و دلپاکند بعد هاگرید اون رو از هری گرفت و برد داد به صاحب مغازه ی گل و گیاه بعدش به هری گفت که باید بری یه چوب دستی برای خودت بخری هری گفت چوب دستی ؟هاگرید:اره شبیه همونی که من دارم و با هاش پسر خاله ات رو یه دم براش کاشتم .بعدش هر دوتا خندیدند و هری از هاگرید جدا شد و به سمت مغازه ای رفت که بالای سردر منحنی شکلش نوشته بود چوبدستی فروشی اولیوندر وقتی رفت داخل مغازه قبل از اینکه حرف بزنه اولیوندر گفت من در این فکر بودم که شما رو دیگه باید ببینم اقای پاتر و چند تا چوب دستی به هری داد که چوب دستی با مغز پر ققنوس، هری رو انتخاب کرد و اولیوندر به هری گفت که خیلی عجیبه چون دقیقا دقولوی همین چوب دست در دست ولدمورت هست سپس هری از اونجا بیرون اومد و رفت پیش هاگرید و هاگرید رو دید که یه جغد سفید با رگه های خاکستری براش خریده و هاگرید بهش گفت که این جغد کادوی تولدته هری همینطور که هری داشت حرکت میکرد ناگهان چشمش به یه مرد بلند قامت افتاد که یه ردای خاکستری بلند تنش کرده بود و مردم به اون احترام زیادی میذاشتند از هاگرید پرسید اون کیه؟ هاگرید گفت اون از نوادگان گندالف خاکستریه که چندصد سال پیش انسان ها و الف ها و دورف ها رو از دست گوبلین ها و ارگ ها نجات داده و با یکی از بزرگترین جادوگر ها به اسم سارومان جنگیده بود و هنوز هم از این خاندان بین جادوگران به نیکی یاد میشه و از ارج و منزلت زیادی برخوردارند سپس هری به درختی نگاهش افتاد که در حال اشک ریختن بود از هاگرید در مورد اون سوال پرسید و هاگرید گفت اسم این درخت چنار زار زنه و قبل از اینکه صاحب قلعه ی بغل اون چنار که اون چنار رو کاشته بود توسط ولدمورت کشته بشه، اون چنار به چنار خندان مشهور بود ولی از وقتی که صاحب اون قلعه به فجیع ترین شکل کشته شد و بدن بیجانش به مدت 3 هفته به اون درخت اویزون شد به درخت زار زن تبدیل شد و برای صاحب خودش دائما گریه میکنه و ارامش نمیگیره و میگه تا زمانی که مرگ ولدمورت رو نبینه اروم نمیشه هری خیلی تشنش شده بود
در همین حین نگاهش به یه حوض بزرگ در وسط چهار راه افتاد که مثل یه میدون شده بود ولی کسی با جاروی پرنده دورش نمیچرخید بلکه همه با چراغ راهنمای جادویی حق تقدم خودشون رو متوجه میشدند و اون حوض فقط برای سیراب کردن رهگذر ها بود نزدیکتر که شد توجهش به فواره ی بسیار خوشگل یه فرشته ی نیمه عریان که در وسط حوض قرار داشت جلب شد دستش رو برد زیر اب داخل حوض تا اب بخوره ولی قبل از اینکه دستش به زیر اب بخواد بره صدایی بسیار دلفریب رو شنید که بهش گفت نمیخواد با کف دستت اب بخوری من جام مرمرین دارم بیا تا سرش رو بالا اورد دید اون فواره ی فرشته گون دلفریب و جذاب به سمتش خم شده و جامی پر از اب رو به اون میده جام رو از مجسمه گرفت و نوشید و سپس به فرشته پس داد ،در راه توجهش به ساعتی جلب شد که شبیه به یه ادم غول پیکر بود که زمانی که ساعت کامل میشد به جای اینکه تاندولی به صدا در بیاد اون ادم غول پیکر طلایی به طبل از جنس طلایی که دستش بود ضربه میزد و صدای بلندی ایجاد میشد،خلاصه بعدش پاتر و هاگرید به سمت گرینگوت رفتند و سپس به سمت کینگزکراسhttp://www.jadoogaran.org/uploads/images/img5367c58367363.jpg
درود فرزندم.
با این که خود سوژه ات نقطهی خاص و اوجی نداشت اما داستان رو خوب پیش برده بودی. عجله نکرده بودی و فضاسازیات خوب بودن.
چرا انقدر پشت هم؟ کلا از اینتر استفاده نکردی، اما ظاهر رول یکی از نکات خیلی مهم نوشتنه. درواقع ما اینتر میزنیم که دیالوگ ها رو جدا کنیم، پاراگراف بندی کنیم و کاری کنیم خواننده ترغیب به خوندن رولمون بشه.
علامت گذاری هم خیلی مهمه، چون به خواننده میگه که کجا مکث کنه و...
یه دور از روی رولت بخون تا اشکالات تایپیت رفع بشن و کلمات دو بخشی رو هم با اسپیس جدا کن.
دیالوگ ها رو این جوری بنویس و با دوتا اینتر از توصیفاتت جدا کن:
نقل قول:
در همون لحظه هاگرید بهش گفت:
- میدونی این چیه ؟این یه شاخه ی(( عشقونکه )). اونا عاشق پسر های مهربون و دل پاکند.
بعد هاگرید اون رو از هری گرفت و برد داد به صاحب مغازه ی گل و گیاه.
فعل رو آخر جمله میاریم.
با همهی اینها، میدونم که اشکالاتت توی فضای ایفا حل میشن...
تایید شد!
مرحله بعدی: گروهبندی
در همین حین نگاهش به یه حوض بزرگ در وسط چهار راه افتاد که مثل یه میدون شده بود ولی کسی با جاروی پرنده دورش نمیچرخید بلکه همه با چراغ راهنمای جادویی حق تقدم خودشون رو متوجه میشدند و اون حوض فقط برای سیراب کردن رهگذر ها بود نزدیکتر که شد توجهش به فواره ی بسیار خوشگل یه فرشته ی نیمه عریان که در وسط حوض قرار داشت جلب شد دستش رو برد زیر اب داخل حوض تا اب بخوره ولی قبل از اینکه دستش به زیر اب بخواد بره صدایی بسیار دلفریب رو شنید که بهش گفت نمیخواد با کف دستت اب بخوری من جام مرمرین دارم بیا تا سرش رو بالا اورد دید اون فواره ی فرشته گون دلفریب و جذاب به سمتش خم شده و جامی پر از اب رو به اون میده جام رو از مجسمه گرفت و نوشید و سپس به فرشته پس داد ،در راه توجهش به ساعتی جلب شد که شبیه به یه ادم غول پیکر بود که زمانی که ساعت کامل میشد به جای اینکه تاندولی به صدا در بیاد اون ادم غول پیکر طلایی به طبل از جنس طلایی که دستش بود ضربه میزد و صدای بلندی ایجاد میشد،خلاصه بعدش پاتر و هاگرید به سمت گرینگوت رفتند و سپس به سمت کینگزکراسhttp://www.jadoogaran.org/uploads/images/img5367c58367363.jpg
درود فرزندم.
با این که خود سوژه ات نقطهی خاص و اوجی نداشت اما داستان رو خوب پیش برده بودی. عجله نکرده بودی و فضاسازیات خوب بودن.
چرا انقدر پشت هم؟ کلا از اینتر استفاده نکردی، اما ظاهر رول یکی از نکات خیلی مهم نوشتنه. درواقع ما اینتر میزنیم که دیالوگ ها رو جدا کنیم، پاراگراف بندی کنیم و کاری کنیم خواننده ترغیب به خوندن رولمون بشه.
علامت گذاری هم خیلی مهمه، چون به خواننده میگه که کجا مکث کنه و...
یه دور از روی رولت بخون تا اشکالات تایپیت رفع بشن و کلمات دو بخشی رو هم با اسپیس جدا کن.
دیالوگ ها رو این جوری بنویس و با دوتا اینتر از توصیفاتت جدا کن:
نقل قول:
در همون لحظه هاگرید بهش گفت میدونی این چیه ؟این یه شاخه ی(( عشقونکه ))اونا عاشق پسر های مهربون و دلپاکند بعد هاگرید اون رو از هری گرفت و برد داد به صاحب مغازه ی گل و گیاه
در همون لحظه هاگرید بهش گفت:
- میدونی این چیه ؟این یه شاخه ی(( عشقونکه )). اونا عاشق پسر های مهربون و دل پاکند.
بعد هاگرید اون رو از هری گرفت و برد داد به صاحب مغازه ی گل و گیاه.
فعل رو آخر جمله میاریم.

با همهی اینها، میدونم که اشکالاتت توی فضای ایفا حل میشن...
تایید شد!
مرحله بعدی: گروهبندی
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/11/19 5:10:17
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1396/11/14
تولد نقش: 1396/11/19
آخرین ورود: چهارشنبه 21 شهریور 1397 21:19
از: خلاف آمد عادت بطلب کام
پستها:
109

پاسخ به پست کلاه گروهبندی!
پیشاپیش شرمنده از تخیلات طویلم!!
وزشی از هوای خنک شب موهای بنفش کمرنگ اش را نوازش کرد.
باخودش فکرکرد:
«بعد از چندهفته حبس،آزادی تو هوای شبونه بهترین چیزه!»
با یادآوری چیزی اخم به روی پیشانی اش نشست.
کل این ماجرا و احتیاط به نظرش احمقانه می آمد.
او عجیب بود. قبول داشت.ولی اتفاقات اخیر عجیب تر بود؛و ناگهانی!
همین حالا هم دلش برای اشعه طلایی خورشیدصبحگاهی و هوای پاک کوهستان پیرنه لک زده بود.
«به کتابا فکرکن،تعریف اون قلعه رو خیلی شنیدی»
با یادآوری چیزی اخم بر روی پیشانی اش نشست.
«اما تمام چیزی که نصیبم شد کاراگاه های محتاط و حبس بود!...حتی امروز...»
به دنبال شخص نامتعارفی به اطراف چشم چرخاند.
«شاید زود زدم بیرون...»
اما نه!
در این چندروز که با دامبلدور درارتباط بود صدای ترق ظاهرشدن جادویی آشناترین صدا برای گوش هایش بود!
«خب به لطف اونه که فوضول باشی های وزارتخونه دستشون بهم نرسیده یا از اونا هم بدتر...اون دیوونه ها»
به سمت صدا چرخید.
غریبه:
سلام!مودی گفت لجباز نق نقویی هستی!
ازونجایی که خودشم همینطوره منو فرستاد!
دختر جوان بلندقد با موهای آلبالویی و صورت قلبی شکل لبخند پهنی به لب داشت.
+اوه سلام!...بهم نگو که حق نداشتم به خاطر اینکه نذاشتن مثل بقیه الان سوار قطار باشم عصبانی باشم!
لیلین هستم،خوشحالم که اینجایی.
دختر به دلش نشسته بود!
-تانکس،منم خوشحالم،
نگران نباش،از خیلی چیزا خلاص شدی!
+مثلا از دوستای جدید؟
-بیشترازهمه از کنجکاوای جدید!...
و اضافه کرد
و مهمه که قبل از فهمیدن وزارتخونه و بقیه به هاگوارتز برسی.پیش دامبلدور جات امنه.بعدش موقعیتت رو شرح میده.
+اوهوم،و چی از قطار کینگزکراس امن تر بوده؟
تانکس با لبخند پت و پهن:
من!مخصوصا که نمیدونی چطوری خودتو لو ندی!
به موهای لیلین که حالا به رنگ آدامسی درامده بود اشاره کرد.
-دارم روش کار میکنم.
گونه هایش سرخ شد
.
-میتونم کمکت کنم.
+جدی؟توام یه دگرگون نمایی؟!
پاسخش را با تغییر موهای تانکس به سرمه ای گرفت.
-حرف زدن بسه،تا حالا غیب و ظاهر شدی؟
+اره و ازش متنفرم!
-پس بازومو سفت بچسب!
یک لحظه دستش را بر بازوی استخوانی تانکس گذاشت و لحظه ای بعد از حس چپیده شدن در لوله ای تنگ بازهم هوای خنک شب به صورتش خورد.
اما این دفعه با رایحه امواج!
-اوه!
از هرچیزی که خوانده و تصور کرده بود باشکوه تر بود.برج و باروهای قلعه سیاه در زمینه اسمانی پرستاره برایش اغوش باز کرده بود.
تانکس:
سلام تیمز!
رو به لیلین:ازین به بعد رو با این استاد برو،کمک خواستی جغدت میتونه پیدام کنه.
+ممنون بخاطر همه چی!
تانکس با چشمکی ازاو دور شد و دوباره صدای ترق!.
تیمز مرد نیمه مسن با موهای جوگندمی و نگاهی کنجکاو و سرد بود.به یک«دنبالم بیا»اکتفا کرد و به سمت کالسکه ای راه افتاد...
بعداز تمام زیبایی و اسرارآمیزی های راه به در مرمری سرسرا رسید.دنبال تیمز به سالن مملو از جمعیت و چشم های پرسان واردشد.
سقف جادویی مسحورش کرد ولی حواسش را به اندازه کافی پرت نمیکرد.
باخودش گفت:
«کنترلش کن!»
ولی موهایش هم مثل خودش هیجان زده بودند!
با تاسف متوجه شد که به ارغوانی متمایل شدند!
حواسش را به جلو داد.
چندنفر از سال اولی ها باقی مانده بودند و بعد...
مدیر بلندشد.
البوس دامبلدور با ردای ستاره نشان و ریش نقره ای اش به سمت جمعیت اغوش باز کرد:
-فرزندان هاگوارتز،
خیلی خوشحال کننده ست که باز هم شمارو در این سرسرا برای آغاز سال جدیدتون میبینم.قبل از شروع جشن باید بگم،
امسال پذیرای انتقالی ای با شرایط خاص از مدرسه جادوگری بوباتون هستیم،خانم دورمر درصورتی که مهارت های خودشون رو ثابت کنند،هم ترمی دائمی شما در سال چهارم خواهند بود.امیدوارم به خوبی ایشون رو بین خودتون بپذیرید.
زمزمه ها درسرسرا مثل کندویی پر از زنبور متعجب اوج گرفت..
انتقالی؟!..چطور..
باخواندن اسمش باردیگر سکوت برگشت.
:لیلیَن دورمر
در چشم برهم زدنی کلاه روی سرش بود.
و صدایی در سرش:
اوممم...خب...چیزای زیادی اینجا داریم،زیادتراز کافی!...
ولی هنوزعطش دانش داری و روحت راضی نشده...عجب...و یچیز مبهم اینجا هس!اوه...
صداساکت شد!
چنددقیقه گذشت.
لیلین تقریبا نگران شد!
ولی دوباره:
-بااین وجود تورو کجا بذارم؟
فرقی نمیکرد!
واقعافرقی نمیکرد؟
خب دوست نداشت به زمزمه هاشدت بدهد.
«اسلیترین نه»
صدامتعجب نبود:
نه؟مطمئنی؟
انتخابت سخته.
دیگرمطمئن بودکه موهایش شرابی شده اند!
«میتونم تو هرگروهی خوب باشم»
-البته،وکدوم گروه میتونه برای تو خوب باشه؟
زمزمه هارا می شنید.
متاخرکلاه!
بعداز لحظاتی صدانسبتاعصبانی بود:
ریونکلاو!
«هوف»
به سمت میز باتشویق کننده های آبی پوش رفت.
باخودش فکرکرد:
«حداقل ازبلاتکلیفی دراومدم»
که صدایی ازپشت سرش شنید!
-تو همونی که بش تو هاگزمید حمله شد؟!
«حمله!اگه اسم فریاد وهم آلود مردک دیوونه و اتفاقای بعدشو بشه گذاشت حمله»
صدایش هنوز هم درگوشش بود:
هنگامی که ماه به رنگ دریا در آمد...
سرنوشت نشان و قدرتش را بر دختری گذارد
که باطنش چون ظاهرش متغیر
و برهمه پوشیده است...
و در نهایت،قدرت بین روشنایی و تاریکی را
تقسیم می کند!...
نمیخواست درباره اش فکرکند،این واقعه در یک هفته زندگی عادی اش را به کل زیر و رو کرده بود.
رو ب پسرک کک مکی گفت:
-متاسفانه!
کلاه گروهبندی
درود فرزندم.
سوژهت تازه بود. این خیلی خوبه. این که با استفاده از تخیلاتت نوشتی اصلا بد نیست. توی رولت جای توصیفات خیلی خالی بود، درواقع ما باید صحنه رو توصیف کنیم تا خواننده بتونه خودشو جای شخصیت ها قرار بده.
دیالوگ ها رو این جوری بنویس:
نقل قول:
باخودش گفت:
- کنترلش کن!
ولی موهایش هم مثل خودش هیجان زده بودند!
با همه این ها، میدونم کهتوی فضای ایفا اشکالاتت رفع میشن...
تایید شد!
مرحله بعدی: گروهبندی
پیشاپیش شرمنده از تخیلات طویلم!!
وزشی از هوای خنک شب موهای بنفش کمرنگ اش را نوازش کرد.
باخودش فکرکرد:
«بعد از چندهفته حبس،آزادی تو هوای شبونه بهترین چیزه!»
با یادآوری چیزی اخم به روی پیشانی اش نشست.
کل این ماجرا و احتیاط به نظرش احمقانه می آمد.
او عجیب بود. قبول داشت.ولی اتفاقات اخیر عجیب تر بود؛و ناگهانی!
همین حالا هم دلش برای اشعه طلایی خورشیدصبحگاهی و هوای پاک کوهستان پیرنه لک زده بود.
«به کتابا فکرکن،تعریف اون قلعه رو خیلی شنیدی»
با یادآوری چیزی اخم بر روی پیشانی اش نشست.
«اما تمام چیزی که نصیبم شد کاراگاه های محتاط و حبس بود!...حتی امروز...»
به دنبال شخص نامتعارفی به اطراف چشم چرخاند.
«شاید زود زدم بیرون...»
اما نه!
در این چندروز که با دامبلدور درارتباط بود صدای ترق ظاهرشدن جادویی آشناترین صدا برای گوش هایش بود!
«خب به لطف اونه که فوضول باشی های وزارتخونه دستشون بهم نرسیده یا از اونا هم بدتر...اون دیوونه ها»
به سمت صدا چرخید.
غریبه:
سلام!مودی گفت لجباز نق نقویی هستی!
ازونجایی که خودشم همینطوره منو فرستاد!
دختر جوان بلندقد با موهای آلبالویی و صورت قلبی شکل لبخند پهنی به لب داشت.
+اوه سلام!...بهم نگو که حق نداشتم به خاطر اینکه نذاشتن مثل بقیه الان سوار قطار باشم عصبانی باشم!
لیلین هستم،خوشحالم که اینجایی.
دختر به دلش نشسته بود!
-تانکس،منم خوشحالم،
نگران نباش،از خیلی چیزا خلاص شدی!
+مثلا از دوستای جدید؟
-بیشترازهمه از کنجکاوای جدید!...
و اضافه کرد
و مهمه که قبل از فهمیدن وزارتخونه و بقیه به هاگوارتز برسی.پیش دامبلدور جات امنه.بعدش موقعیتت رو شرح میده.
+اوهوم،و چی از قطار کینگزکراس امن تر بوده؟
تانکس با لبخند پت و پهن:
من!مخصوصا که نمیدونی چطوری خودتو لو ندی!
به موهای لیلین که حالا به رنگ آدامسی درامده بود اشاره کرد.
-دارم روش کار میکنم.
گونه هایش سرخ شد
.
-میتونم کمکت کنم.
+جدی؟توام یه دگرگون نمایی؟!
پاسخش را با تغییر موهای تانکس به سرمه ای گرفت.
-حرف زدن بسه،تا حالا غیب و ظاهر شدی؟
+اره و ازش متنفرم!
-پس بازومو سفت بچسب!
یک لحظه دستش را بر بازوی استخوانی تانکس گذاشت و لحظه ای بعد از حس چپیده شدن در لوله ای تنگ بازهم هوای خنک شب به صورتش خورد.
اما این دفعه با رایحه امواج!
-اوه!
از هرچیزی که خوانده و تصور کرده بود باشکوه تر بود.برج و باروهای قلعه سیاه در زمینه اسمانی پرستاره برایش اغوش باز کرده بود.
تانکس:
سلام تیمز!
رو به لیلین:ازین به بعد رو با این استاد برو،کمک خواستی جغدت میتونه پیدام کنه.
+ممنون بخاطر همه چی!
تانکس با چشمکی ازاو دور شد و دوباره صدای ترق!.
تیمز مرد نیمه مسن با موهای جوگندمی و نگاهی کنجکاو و سرد بود.به یک«دنبالم بیا»اکتفا کرد و به سمت کالسکه ای راه افتاد...
بعداز تمام زیبایی و اسرارآمیزی های راه به در مرمری سرسرا رسید.دنبال تیمز به سالن مملو از جمعیت و چشم های پرسان واردشد.
سقف جادویی مسحورش کرد ولی حواسش را به اندازه کافی پرت نمیکرد.
باخودش گفت:
«کنترلش کن!»
ولی موهایش هم مثل خودش هیجان زده بودند!
با تاسف متوجه شد که به ارغوانی متمایل شدند!
حواسش را به جلو داد.
چندنفر از سال اولی ها باقی مانده بودند و بعد...
مدیر بلندشد.
البوس دامبلدور با ردای ستاره نشان و ریش نقره ای اش به سمت جمعیت اغوش باز کرد:
-فرزندان هاگوارتز،
خیلی خوشحال کننده ست که باز هم شمارو در این سرسرا برای آغاز سال جدیدتون میبینم.قبل از شروع جشن باید بگم،
امسال پذیرای انتقالی ای با شرایط خاص از مدرسه جادوگری بوباتون هستیم،خانم دورمر درصورتی که مهارت های خودشون رو ثابت کنند،هم ترمی دائمی شما در سال چهارم خواهند بود.امیدوارم به خوبی ایشون رو بین خودتون بپذیرید.
زمزمه ها درسرسرا مثل کندویی پر از زنبور متعجب اوج گرفت..
انتقالی؟!..چطور..
باخواندن اسمش باردیگر سکوت برگشت.
:لیلیَن دورمر
در چشم برهم زدنی کلاه روی سرش بود.
و صدایی در سرش:
اوممم...خب...چیزای زیادی اینجا داریم،زیادتراز کافی!...
ولی هنوزعطش دانش داری و روحت راضی نشده...عجب...و یچیز مبهم اینجا هس!اوه...
صداساکت شد!
چنددقیقه گذشت.
لیلین تقریبا نگران شد!
ولی دوباره:
-بااین وجود تورو کجا بذارم؟
فرقی نمیکرد!
واقعافرقی نمیکرد؟
خب دوست نداشت به زمزمه هاشدت بدهد.
«اسلیترین نه»
صدامتعجب نبود:
نه؟مطمئنی؟
انتخابت سخته.
دیگرمطمئن بودکه موهایش شرابی شده اند!
«میتونم تو هرگروهی خوب باشم»
-البته،وکدوم گروه میتونه برای تو خوب باشه؟
زمزمه هارا می شنید.
متاخرکلاه!
بعداز لحظاتی صدانسبتاعصبانی بود:
ریونکلاو!
«هوف»
به سمت میز باتشویق کننده های آبی پوش رفت.
باخودش فکرکرد:
«حداقل ازبلاتکلیفی دراومدم»
که صدایی ازپشت سرش شنید!
-تو همونی که بش تو هاگزمید حمله شد؟!
«حمله!اگه اسم فریاد وهم آلود مردک دیوونه و اتفاقای بعدشو بشه گذاشت حمله»
صدایش هنوز هم درگوشش بود:
هنگامی که ماه به رنگ دریا در آمد...
سرنوشت نشان و قدرتش را بر دختری گذارد
که باطنش چون ظاهرش متغیر
و برهمه پوشیده است...
و در نهایت،قدرت بین روشنایی و تاریکی را
تقسیم می کند!...
نمیخواست درباره اش فکرکند،این واقعه در یک هفته زندگی عادی اش را به کل زیر و رو کرده بود.
رو ب پسرک کک مکی گفت:
-متاسفانه!
کلاه گروهبندی
درود فرزندم.
سوژهت تازه بود. این خیلی خوبه. این که با استفاده از تخیلاتت نوشتی اصلا بد نیست. توی رولت جای توصیفات خیلی خالی بود، درواقع ما باید صحنه رو توصیف کنیم تا خواننده بتونه خودشو جای شخصیت ها قرار بده.
دیالوگ ها رو این جوری بنویس:
نقل قول:
باخودش گفت:
«کنترلش کن!»
ولی موهایش هم مثل خودش هیجان زده بودند!
باخودش گفت:
- کنترلش کن!
ولی موهایش هم مثل خودش هیجان زده بودند!
با همه این ها، میدونم کهتوی فضای ایفا اشکالاتت رفع میشن...
تایید شد!
مرحله بعدی: گروهبندی
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط niloojavadi99 در 1396/11/16 2:58:50
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/11/17 11:01:29
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/11/17 11:01:29
lost between reality and dreams
جینی ویزلی ارام و ساکت بر روی صندلی ، پشت میزهای کتابخانه نشسته بود . در دست های استخوانی اش کتابی داشت که عنوانش چنین بود:
نکاتی که حتما در امتحانات خواهد امد .
سرش از یک لحاظ گرم کتاب و بود و از یک طرف دیگر سخت در رویا شیرین در کنار هری بودن را تصور میکرد.
-اوو.. دوشیزه ویزلی جوان رو ببین ... داری چیکار میکنی .
جینی سرش رو برگرداند و با کسی روبه رو شد که نه تنها هری بلکه خانواده اش هم اوز او متنفر بودند.
جینی درحالی که کتاب را میبست با عصبانیت گفت :
-فکر نمی کنم به تو ربطی داشته باشه مالفوی .
- اووو بله ... جینی داستان شیدایی تو و اون پاتر اشغال همه جا پخشه البته هیچ انتظاری هم نمی شد داشت معمولا دوتا بی اصل و نسب به هم میرسن . مگه نه ؟
- خفه شو مالفوی . خودتم خوب می دونی که هری شبا تو خوابگاهشه . تو فقط داری گناه خودت و پار کینسون رو گردن منو هری می اندازی .
- اووو ... جدی؟ تو چه مدرکی درباره منو پارکینسون داری که اینجوری درباره ی منو پارکینسون صحبت میکنی ویزلی !
- همون طوری که تو داری درباره ی منو هری میگی .
- ویزلی مثل اینکه خیلی دلت میخواد تا تبدیل به گرازت کنم .. هان ؟
مالفوی چوب دستی اش را بالا برد اما قبل از اینکه عکس العملی نشان دهد . جینی اونو طلسم کرد .
مالفوی روی زمین افتاد . از بینی اش به شدت خون میریخت . مو های جینی به خاطر عصبانیتش به طرز عجیبی سرخ تر از قبل خودنمایی میکرد . مسیول کتابخانه جلو اومد .
- اوه مالفوی چی شد ؟ خانم ویزلی اینجا کتابخونه ست همه اینجا به ارامش احتیاج دارن ... شما حق ندارین کسیو اینجا طلسم کنین.
-خودم اینو میدونم . اما اقای مالفوی داشت گنده تر از دهنش صحبت میکرد ... انگار کسی نمیدونه اونو پارکینسون ..
- بسه خانم ویزلی ... اینجا یه محل فرهنگیه ... اگه بخاین اینجوری صحبت کنین لطفا از کتابخونه بیرین بیرون تا تحریمتون نکردم . نانسی تو برو خانم پامفری رو خبر کن .
جینی با عصبانیت کتابش را برداشت و از کتابخانه بیرون رفت . به خودش افتخار می کرد که چنین کاری انجام داده است . حتما اگر هری و برادرهایش متوجه می شدند به او افتخار می کردند .
البته همه به جز پرسی.
درود دوباره فرزندم.
بهتر شد، اگرچه هنوزم کمبود توصیفات توی رولت حس میشه اما بهتر از رول قبلیت بود. اینجا تا حدودی میشد صحنهها رو تصور کرد. روند سوژه هم یه کمی آروم تر شده بود ولی میتونستم آرومتر از این هم بنویسی.
بخاین نه... بخواین.
با این امید که اشکالاتت توی فضای ایفا حل بشن...
تایید شد!
مرحله بعدی: گروهبندی
نکاتی که حتما در امتحانات خواهد امد .
سرش از یک لحاظ گرم کتاب و بود و از یک طرف دیگر سخت در رویا شیرین در کنار هری بودن را تصور میکرد.
-اوو.. دوشیزه ویزلی جوان رو ببین ... داری چیکار میکنی .
جینی سرش رو برگرداند و با کسی روبه رو شد که نه تنها هری بلکه خانواده اش هم اوز او متنفر بودند.
جینی درحالی که کتاب را میبست با عصبانیت گفت :
-فکر نمی کنم به تو ربطی داشته باشه مالفوی .
- اووو بله ... جینی داستان شیدایی تو و اون پاتر اشغال همه جا پخشه البته هیچ انتظاری هم نمی شد داشت معمولا دوتا بی اصل و نسب به هم میرسن . مگه نه ؟
- خفه شو مالفوی . خودتم خوب می دونی که هری شبا تو خوابگاهشه . تو فقط داری گناه خودت و پار کینسون رو گردن منو هری می اندازی .
- اووو ... جدی؟ تو چه مدرکی درباره منو پارکینسون داری که اینجوری درباره ی منو پارکینسون صحبت میکنی ویزلی !
- همون طوری که تو داری درباره ی منو هری میگی .
- ویزلی مثل اینکه خیلی دلت میخواد تا تبدیل به گرازت کنم .. هان ؟
مالفوی چوب دستی اش را بالا برد اما قبل از اینکه عکس العملی نشان دهد . جینی اونو طلسم کرد .
مالفوی روی زمین افتاد . از بینی اش به شدت خون میریخت . مو های جینی به خاطر عصبانیتش به طرز عجیبی سرخ تر از قبل خودنمایی میکرد . مسیول کتابخانه جلو اومد .
- اوه مالفوی چی شد ؟ خانم ویزلی اینجا کتابخونه ست همه اینجا به ارامش احتیاج دارن ... شما حق ندارین کسیو اینجا طلسم کنین.
-خودم اینو میدونم . اما اقای مالفوی داشت گنده تر از دهنش صحبت میکرد ... انگار کسی نمیدونه اونو پارکینسون ..
- بسه خانم ویزلی ... اینجا یه محل فرهنگیه ... اگه بخاین اینجوری صحبت کنین لطفا از کتابخونه بیرین بیرون تا تحریمتون نکردم . نانسی تو برو خانم پامفری رو خبر کن .
جینی با عصبانیت کتابش را برداشت و از کتابخانه بیرون رفت . به خودش افتخار می کرد که چنین کاری انجام داده است . حتما اگر هری و برادرهایش متوجه می شدند به او افتخار می کردند .
البته همه به جز پرسی.
درود دوباره فرزندم.
بهتر شد، اگرچه هنوزم کمبود توصیفات توی رولت حس میشه اما بهتر از رول قبلیت بود. اینجا تا حدودی میشد صحنهها رو تصور کرد. روند سوژه هم یه کمی آروم تر شده بود ولی میتونستم آرومتر از این هم بنویسی.
بخاین نه... بخواین.

با این امید که اشکالاتت توی فضای ایفا حل بشن...
تایید شد!
مرحله بعدی: گروهبندی
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/11/12 20:22:07
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/11/12 20:23:03
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/11/12 20:23:03
جینی ویزلی ارام و ساکت بر روی صندلی ، پشت میزهای کتابخانه نشسته بود . در دست های استخوانی اش کتابی داشت که عنوانش چنین بود:
نکاتی که حتما در امتحانات خواهد امد .
سرش از یک لحاظ گرم کتاب و بود و از یک طرف دیگر سخت در رویا شیرین در کنار هری بودن را تصور میکرد.
-اوو.. دوشیزه ویزلی جوان رو ببین ... داری چیکار میکنی .
جینی سرش رو برگرداند و با کسی روبه رو شد که نه تنها هری بلکه خانواده اش هم اوز او متنفر بودند.
جینی درحالی که کتاب را میبست با عصبانیت گفت :
-فکر نمی کنم به تو ربطی داشته باشه مالفوی .
- اووو بله ... جینی داستان شیدایی تو و اون پاتر اشغال همه جا پخشه البته هیچ انتظاری هم نمی شد داشت معمولا دوتا بی اصل و نسب به هم میرسن . مگه نه ؟
- خفه شو مالفوی .
- نه اخه چرا خفه شم هان ؟ مگه دروغ میگم همه میدنن تو و پاتر شبا تو ایوون مدرسه ... ای ای
مالفوی روی زمین افتاد . از بینی اش به شدت خون میریخت . مسیول کتابخانه جلو اومد .
- اوه مالفوی چی شد ؟ خانم ویزلی اینجا کتابخونه ست همه اینجا به ارامش احتیاج دارن و...
-خودم اینو میدونم . اما اقای مالفوی داشت گنده تر از دهنش صحبت میکرد ... انگار کسی نمیدونه اونو پارکینسون ..
- بسه خانم ویزلی مین الا از کتابخونه بیرین بیرون . تحریمتون نکردم . نانسی تو برو خانم پامفری رو خبر کن .
جینی با عصبانیت کتابش را برداشت و از کتابخانه بیرون رفت . همه ان روز جینی را دیدند که به ارامی اشک می ریخت.
درود فرزندم.
روند سوژهات خیلی سریع بود. همه چیز طی سه چهارتا دیالوگ رخ داد. مخصوصا صحنه افتادن مالفوی روی زمین... اصلا معلوم نشد جینی کتکش زد یا مثلا طلسمش کرد. هر رولی نیاز به توصیفات و فضاسازی داره تا ما بتونیم خودمونو جای شخصیت های رول بذاریم و تصور کنیم چه اتفاقی داره میافته.
بعد از نوشتن رول یه دور از روش بخون تا اشکالای تاپیت رفع بشن.
دیالوگها رو هم با دوتا اینتر از توصیفاتت جدا کن.
نقل قول:
-خودم اینو میدونم . اما اقای مالفوی داشت گنده تر از دهنش صحبت میکرد ... انگار کسی نمیدونه اونو پارکینسون ..
- بسه خانم ویزلی همین الان از کتابخونه برین بیرون . تحریمتون نکردم . نانسی تو برو خانم پامفری رو خبر کن .
جینی با عصبانیت کتابش را برداشت و از کتابخانه بیرون رفت . همه ان روز جینی را دیدند که به ارامی اشک می ریخت.
با دقت تر بنویس و توی تموم کردن رول هم عجله نکن. اتفاقاتی که داره رخ میده رو توصیف کن و بذار خواننده اون ها رو تصور کن.
میدونم که میتونی خیلی بهتر بنویسی...
تایید نشد!
نکاتی که حتما در امتحانات خواهد امد .
سرش از یک لحاظ گرم کتاب و بود و از یک طرف دیگر سخت در رویا شیرین در کنار هری بودن را تصور میکرد.
-اوو.. دوشیزه ویزلی جوان رو ببین ... داری چیکار میکنی .
جینی سرش رو برگرداند و با کسی روبه رو شد که نه تنها هری بلکه خانواده اش هم اوز او متنفر بودند.
جینی درحالی که کتاب را میبست با عصبانیت گفت :
-فکر نمی کنم به تو ربطی داشته باشه مالفوی .
- اووو بله ... جینی داستان شیدایی تو و اون پاتر اشغال همه جا پخشه البته هیچ انتظاری هم نمی شد داشت معمولا دوتا بی اصل و نسب به هم میرسن . مگه نه ؟
- خفه شو مالفوی .
- نه اخه چرا خفه شم هان ؟ مگه دروغ میگم همه میدنن تو و پاتر شبا تو ایوون مدرسه ... ای ای
مالفوی روی زمین افتاد . از بینی اش به شدت خون میریخت . مسیول کتابخانه جلو اومد .
- اوه مالفوی چی شد ؟ خانم ویزلی اینجا کتابخونه ست همه اینجا به ارامش احتیاج دارن و...
-خودم اینو میدونم . اما اقای مالفوی داشت گنده تر از دهنش صحبت میکرد ... انگار کسی نمیدونه اونو پارکینسون ..
- بسه خانم ویزلی مین الا از کتابخونه بیرین بیرون . تحریمتون نکردم . نانسی تو برو خانم پامفری رو خبر کن .
جینی با عصبانیت کتابش را برداشت و از کتابخانه بیرون رفت . همه ان روز جینی را دیدند که به ارامی اشک می ریخت.
درود فرزندم.
روند سوژهات خیلی سریع بود. همه چیز طی سه چهارتا دیالوگ رخ داد. مخصوصا صحنه افتادن مالفوی روی زمین... اصلا معلوم نشد جینی کتکش زد یا مثلا طلسمش کرد. هر رولی نیاز به توصیفات و فضاسازی داره تا ما بتونیم خودمونو جای شخصیت های رول بذاریم و تصور کنیم چه اتفاقی داره میافته.
بعد از نوشتن رول یه دور از روش بخون تا اشکالای تاپیت رفع بشن.
دیالوگها رو هم با دوتا اینتر از توصیفاتت جدا کن.
نقل قول:
-خودم اینو میدونم . اما اقای مالفوی داشت گنده تر از دهنش صحبت میکرد ... انگار کسی نمیدونه اونو پارکینسون ..
- بسه خانم ویزلی مین الا از کتابخونه بیرین بیرون . تحریمتون نکردم . نانسی تو برو خانم پامفری رو خبر کن .
جینی با عصبانیت کتابش را برداشت و از کتابخانه بیرون رفت . همه ان روز جینی را دیدند که به ارامی اشک می ریخت.
-خودم اینو میدونم . اما اقای مالفوی داشت گنده تر از دهنش صحبت میکرد ... انگار کسی نمیدونه اونو پارکینسون ..
- بسه خانم ویزلی همین الان از کتابخونه برین بیرون . تحریمتون نکردم . نانسی تو برو خانم پامفری رو خبر کن .
جینی با عصبانیت کتابش را برداشت و از کتابخانه بیرون رفت . همه ان روز جینی را دیدند که به ارامی اشک می ریخت.
با دقت تر بنویس و توی تموم کردن رول هم عجله نکن. اتفاقاتی که داره رخ میده رو توصیف کن و بذار خواننده اون ها رو تصور کن.
میدونم که میتونی خیلی بهتر بنویسی...
تایید نشد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/11/9 18:36:14
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج