شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
لرد سیاه گوی پیشگویی ای آورده و قصد داره آینده(ده سال بعد) مرگخوارا رو باهاش ببینه. مرگخوارا باید یکی یکی دستاشونو روی گوی بذارن تا آینده شونو نشون بده. اولین مرگخوار ریتاس که آینده شرم آوری داره(مشخص نمی شه چی)...و نفر دوم رز بود که آینده درخشانی داشت...نفر بعدی بلاتریکس بود که گوی نشون داد به جبهه روشنایی خواهد پیوست، به همین خاطر لرد اون رو در اوج کُشت! هکتور در آینده برنده جاییزه نوبل معجون سازی میشه...همچنین گوی نشون داد که آرسینوس در آینده خانه ریدل رو تصاحب و لرد بعدی میشه...لینی هم در آینده ارتشی از حشرات تشکیل و به جنگ جادوگرها میره...بانز مسئول تار و مار شدن ارتش لرد در آینده میشه...لیسا هم بعد ها با ارسنوس ازدواج و همدست میشه تا لرد سیاه رو ساقط کنن...لودو معلوم میشه که هیچ اینده ای نداره...نارسیسا در آینده هیچ تغییری نمیکنه و حالا نوبت رودولف بود!
------------------------------------------
رودولف با گام های لزران به سمت گوی رفت و دستش را روی آن گذاشت...همه حاضرین و لرد سیاه به گوی خیره شدند تا اتفاقاتی که درون آن می افتد را ببینند...
فضای اتاق مانند کلاس های هاگوارتز بود...چند دانش آموز در کلاس نشسته بودند و با هم در حال صحبت بودند...ناگهان رودولف لسترنج در حالی که فقط صورتش چروک تر و بر خالکوبی های بدنش افزوده شده بود، وارد کلاس شد! با ورود رودولف، کلاس در سکوتی سنگین فرو رفت...اما فقط چند ثانیه بعد از ورود رودولف، یک دانش آموز پسر گریفندوری در حالی که نفس میزد، در زد و اجازه ورود خواست...اما رودولف اجازه نداد! _نه...بعد خودم هیچکس رو راه نمیدم...برو بیرون و در رو ببند! _پورفسور...کلا دو ثانیه بعد شما.... _در رو ببند گفتم!
با بیرون اوردن قمه و فریاد رودولف، دانش اموز گریفندوری سریعا در را بست و فرار کرد...رودولف اما ادامه داد: _واقعا نمیدونم با چه متر و معیاری این هاگوارتز شما رو دانش اموز کرده...هر تسترالی الان میتونه وارد هاگوارتز شه...هه...بگذریم...حضور غیاب میکنم!
رودولف پشت میزش رفت و لیست حضور غیاب را بیرون آورد...سپس پس از حضور غیاب و حذف پسرهایی که بیش از سه جلسه غیبت داشتند، به سمت تخته رفت و درسش را شروع کرد! _خب...بچه ها...دو به علاوه دو میشه چهار...یاد گرفتین؟ _بله! _خب...حالا این معادله چهار مجهولی که تو کتابه به عنوان تکلیف حل کنید و بیارین! _پورفسور؟ یاد نمیدین چطور حل میشه؟ _پس نیم ساعته دارم چیکار میکنم؟ _ولی شما فقط دو به علاوه دو رو حل کردین و الان از ما میخوایین که معا...اوکی...هیچی!
چشم غره رودولف و بیرون اوردن دوباره قمه اش، کار خود را کرده و دانش اموز مذکور ساکت شد! دانش اموز دیگری دستش را بالا اورد و گفت: _پورفسور؟ میشه کسی رو نندازین توی امتحانای سمج؟ _من کسی رو نمیندازم...خودتون میوفتین! _اما اخه پورفسور ما مشکل داریم، مادر مریضی دارم، باید پول دوا درمونش رو دربیارم و... _اصلا برام مهم نیست که چه مشکلی داری..همه ما مشکل داریم...منم مشکل دارم! _پورفسووووووووووووور؟ _جااااان...کدوم ساحره از کدوم گروه صدام کرد؟ _من پورفسور...از ریونکلاو! _50 امتیاز به ریونکلاو! _مرسی...پورفسور....میشه من رو نندازین؟ _بندازم؟ من به عینک دامبلدور خندیدم شما رو بندازم...شما شماره جغدم رو داشته باش، بعدش با هم صحبت خصوصی میکنیم که نوزده میخوای یا بیست!
در همین حین ساحره ای از گروه اسلیترین در کلاس را زد و گفت: _پورفسور لسترنج؟ اجازه هست؟ _به به...همیشه اجازه هست برای شما...بیا تو...اسمت چی بود حضورت رو بزنم؟
رودولف دیگر نتوانست تحمل کند و دستش را از روی گو برداشت و فریاد زد: _نه...این من نیستم...من فارغ التحصیل بشم و پورفسور هاگوارتز، مثل پورفسورای الان عقده ای و شل تنبون نمیشم...نه! _رودولف تو همین الانم عقده ای و شل تنبونی...خب...نوبت کیه؟
لرد چشم غره ای به حاضرین رفت. سپس برای اطمینان از دیدن آینده ی همه ی مرگخوارانش ،نگاهی به لیست مرگخوارانش انداخت : نقل قول:
بلا ✔️ هکولی دگورث✔️ سینوس✔️ پیکس✔️ نارسیسا✔️ بی چهره ✔️ قهرو ✔️ گلدون✔️ قمه کش ...
در ذهن لرد : آینده بلا را که دیدیم(اونم چه آینده ای ) ، اینم از هکتور، رز هم که خوب بود ، پیکسی ، لیسا ، سینوس ، بانز هم که رفت خودش رو ساقط کنه ، قمه کش.. هووم .. این اسم چه معنی می تونه داشته باشه؟ ... چرا تیک نخورده ؟ .. قمه کش.. قمه کش... ....رودولف! !
در واقعیت : - رودولف.
رودولف سینه اش را باد کرد و نفس عمیقی کشید . - جانم ارباب؟ - چرا نیومدی ما آینده ات را نظاره کنیم ؟ مگر قرار است چه غلطی کنی؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
I'm learning that who I'm is'nt so bad.The things that make me different are the things that make me
هنگامیکه لرد از گم و گور شدن لودو اطمینان خاطر پیدا کرد، به سمت مرگخوارانش برگشت. _ خب رفت. امیدواریم تا ده سال دیگه مشغول یافتن نوشیدنی کره ای، ماستی ای، دوغی چیزی شه و نبینیمش.
مرگخواران با حرکت سر و «آمین» گویان حرف لرد را تایید نمودند!
سپس لرد به گوی روبرویش نگاهی انداخت. _ کی نیومده هنوز؟ خودش با پای خودش بیاد...
نفر بعدی با پای خودش رفت. او کسی نبود جز نارسیسا. _ اومدم ارباب
نارسیسا به آرامی به گوی نزدیک شد و دستش را بر روی آن قرار داد. گوی شروع به درخشیدن کرد و در حالیکه نورهای سبزرنگی از آن ساطع میشد، آینده نارسیسا را به نمایش گذاشت...
« نارسیسا در مقابل آیینه تمام قدی ایستاده بود و لباس جدیدش را از نظر میگذراند... کمی بعد نارسیسا از پله های قصر خانوادگی شان پایین میرفت تا به جمع مهمانان عالی رتبه اش که از مهم ترین مقامات دنیای جادوگری بودند، بپیوندد... »
کمی گذشت...لرد و مرگخواران منتظر ماندند... ولی هرچه گذشت لباس های رنگارنگ تر و مهمانی های باشکوه تر پخش میشد و دیگر هیچ!
_ همین؟
نارسیسا با خوشحالی دستانش را از گوی برداشت. _ وای ارباب اون لباس آبیه رو دیدین؟ خیلی خوب بو...
نارسیسا با دیدن چهره ی لرد، حرفش را پس گرفت. _ نبود! اصلا خوب نبود! اه اه!
لرد با افسوس سری تکان داد. _ یعنی واقعا ده سال آینده هم همینی؟ مرفهین بی درد... برو نارسیسا... برو کنار حیف باتری گویمون که هدر دادی...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1396/11/12 23:17:02
لودو که چند لحظه پیش وارد خانه شده بود، بی خبر از همه جا داوطلب شده و جلو آمد.
- لودو! کدوم گوری بودی؟!
- چیزه ... هیچی بهتر از صداقت نیست ارباب! گفتین آشغالارو بذاریم دم در ... هیچی دیگه! مام رفتیم گذاشتیم و برگشتیم.
- یک ساله که پیدات نیست! تمام مدت آشغال میذاشتی دم در پدرسوخته؟!
- نه ارباب کل مدت که نه ... یه مدتشو داشتیم آشغال میذاشتیم ... بقیشو گفتیم حالا که اومدیم تا دم در ... هیچی بهتر از صداقت نیست ارباب! گفتیم بریم سر کوچه یه نوشیدنی کرهای لیمویی هم بخوریم بعد برگردیم!
- یک سال طول کشید بخوریش؟
- نه ارباب یک سال که نه ... سر کوچه نوشیدنی کرهای نداشت. هیچی بهتر از صداقت نیست ارباب؛ داشت! ولی لیموییشو تموم کرده بود. مام گفتیم حالا که اومدیم سر کوچه ... بریم تا یه مغازه دیگه که لیموییشو تموم نکرده باشه. نه که تا مغازه بعدی یک سال راه بوده باشه ها ... نه! هیچی بهتر از صداقت نیست! مغازه بعدی بسته بود و اونم هیچی به هیچی! این شد که ...
- بسه لودو بسه ... این یک سال هم مثل باقی سالهای گذشتهات چیزی جز تباهی نداشته. بیا دستت رو بذار روی این گوی بلکه آیندت چیزی داشته باشه.
لودو آب دهانش را قورت داد و با گامهایی لرزان مقابل لرد قرار گرفت. لرد که میدانست اگر او را بفرستد برای شستن دستهایش، چند سالی گم و گور خواهد شد، از این کار صرف نظر کرد و با اشاره از او خواست دستش را روی گوی بگذارد. لودو اطاعت کرد و گوی برای چند لحظه مه آلود شد ... و در باقی لحظات نیز مه آلود باقی ماند.
- میدونی این چیه لودو؟!
- یعنی هوای آینده مرطوب همراه با رگبار پراکنده و مه غلیظه؟
- خیر!
- فاز، فاز این فیلمای شائولین و پاندای کونگ فو کاره که کلی دنبال یه رمز خفنی میگردن بعد وقتی پیداش میکنن میبینن هیچی به هیچی؟! پیام اخلاقی آینده ما خودباوریه؟ آینده در خود ماست؟ بروم طواف کعبه دل کنم؟
مرگخواران نگاه های زیر چشمی به یکدیگر انداختند که ببینند کسی داوطلب می شه یا نه!. که کسی داوطلب نشد. - - خودمان باید کسی را صدا کنیم؟ - جهرم ارباب!
لرد نگاهی به مرگخوار مذکور انداخت . لیسا مثل قبل مغرور نبود، شاید برای اینکه خیلی سخت بود وقتی در دهانش چیزی به جز لثه ندارد ، قیافه ی متکبرانه ای به خودش بگیرد. - چی شده لیسا؟ - ارباب ، بانژ دنتونامو خرد شرد. - چند تا از دندونات شکسته؟ - همه شون. دشتر هفت ریشه هاشو داهون شده.
لرد بدون اینکه احساس همدردی کند گفت : - حقت بود. حالا بیا بشین آینده تو ببینیم.
لیسا یک قطره از آب دهانش را که از گوشه لبش آویزان بود ، پاک کرد. - من شه شاینده نشاشم شه شیژی . شه می دونم شی. یه شیژ شدادار شندوژ مشنوشی امشان شنداره ژنده شودلشتشش شهرم! شاششم شیژوژ..... - اه. خفه شو. سرمان درد گرفت! این دندون مصنوعی های تو کی درست می شه؟ - امروژ بعد اژ ژهر کار لشه هام شموم می شه. - مثل اینکه به تو فرمودیم سکوت کنی و بنشینی تا آیندت را ببینیم!
لیسا تا آن جایی که می توانست سعی کرد خودش را نارحت نشان دهد. - - قیافه ی توله تسرالا رو به خودت نگیر لیسا .این کار ها تاثیری روی ما ندارد.
لیسا آب دهانش را قورت داد و به حالت برگشت سپس روی صندلی نشسته و دستش را روی گوی گذاشت. کم کم صحنه ی سیاه رنگی نمایان شد . لرد کمی رو به گوی خم زد.
(مه همه جارا فرا گرفته ، اما ناگهان صحنه روشن شده و آرسینوس و لیسا دست در دست یکدیگر نمایان می شوند. - حالا وقتشه که به حساب این لرد معلون برسیم همسر عزیزم. - همین طوره شوهر عزیزم.
آرسینوس دست لیسا را---- و از او فاصله می گیرد . سپس با ارتشش به جنگ با لرد می رود....)
مرگخواران: لیسا: لرد:
لحظاتی بعد در سیاه چال ، لیسا و آرسینوس:
آرسینوس: لیسا:
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
I'm learning that who I'm is'nt so bad.The things that make me different are the things that make me
لرد گوی پیشگویی رو دوباره بالا میگیره. هرچند امید زیادی نداره ولی به گوی خیره می.شه بلکه آیندهی یکی از مرگخوارانش بلاخره یهذره سیاه مطابق میلش باشه. - بانز! گفتی کجایی؟ - درست جلوتونم ارباب! - خوب بذار روی گوی دستت رو! واستاده ما رو نگاه میکنه سرِ ما!
گوی شفاف مه آلود شد و از میون مه، کم کم تصاویری مثل یه فیلم شروع به پخش شدن کرد؛ یک سگ درندهی وحشی با دندونهای تیز و خون آلود، درست نیم متر بالاتر از زمین، توی هوا از پلههای خونهی ریدلها بالا میاومد. درست مثل این بود که یک موجود نامرئی، سگ را زیر بغلش زده باشه. سگ و صاحب نامرئیش وارد خونه شدن. لینی که از قیافهاش معلوم بود از دیدن سگ هیجان زده شده، جلو میره و شروع به دست مالیدن به سر و گوش سگ کریهالمنظر میکنه. صدایی از توی گوی شنیده نمیشه ولی گویا داره میگه: "مامانی کوشولو موشولو! چقده تو نازی"
یک دفعه سگ از جا میپره و لینی رو با دندون از وسط نصف میکنه. رز از دیدن صحنهی دوپاره شدن دوستش منقلب میشه. حالت هیستیریک بهش دست میده و شروع میکنه به تکون دادن شدید شونههای لایتینا. در اثر این فشار شونههای لایتینا از جاشون در میان و دل و رودش و بعد هم شناسه و پسورداهاش قر و قاطی میشن و لایتینا تبدیل میشه به کلاه گروهبندی. رز که پاک قاطی کرده باز هم کلاه رو دیوونهوار تکون میده. شمشیر گریفندور تِلِپی از توی کلاه میفته بیرون و زارت میزنه گردن نجینی رو قطع میکنه! هکتور بعد از دیدن مرگ نجینی از ترس بلایی که اربابشون سرشون بیاره با ویبرهای به اندازهی " دوبرابر همیشه ریشتر"، به سمت راه پله فرار میکنه ولی این پاش میپیچه جلو اون یکی پاش و تلو تلو خوران از پنجرهی راه پله پرت میشه بیرون و بعد از سقوط از شیش طبقه، روی آسفالت خیابون کتلت میشه.
سگ وحشی که حالا لینی رو خورده، تصمیم میگیره دندوناش رو با موهای بلاتریکس تمیز کنه. رودلف میپره روی بلاتریکس که نجاتش بده ولی یادش میره قمههاش رو دربیاره و قمهها صاف میرن تو دل و رودهی جفتشون و به سبک فیلمهای بالیوودی، بلاتریکس و رودلف در آغوش هم در حالی که با نای آخر به همدیگه فحش و ناسزا میگفتن جون به مرلین تسلیم میکنن. لیسا و نارسیسا به صورت همزمان به سمت راه پله فرار میکنن، اما پاشنهی کفش لیسا گیر میکنه لای موهای نارسیسا. نارسیسا و لیسا در هم گوله میشن و گویا "لیساسیسا" گویان از پلهها شیش طبقه رو پرت میشن پایین.
آرسینوس که موجود سیب زمینیایه، با خونسردی روی تلهپورت کردن تمرکز میکنه ولی انگار دستی نامرئی کراواتش رو میگیره که یعنی "تو رو ردای ارباب من رو هم ببر با خودت!" آرسینوس به سختی تقلا میکنه تا کراواتش رو از چنگ بانزدربیاره. اما انگار با اینکار، پای بانز میره روی دل و رودهی بیرون ریختهی نجینی، چون چند ثانیهی بعد، دقیقاً شکل بدن یک انسان توی دیوار مقابل فرورفتگی ایجاد میشه، در حالی که توی دست فرورفتگی، سرِ از کراوات قطع شدهی آرسینوس آویزونه. گویندالین با ترس و لرز انگار با یه ورد جاروش سیخو رو فرا میخونه. اما موقع سوار شدن به جارو پای الین هم روی اونهمه خونابه لیز میخوره و با مغز میخوره زمین و متلاشی میشه. سیخو هم از زیر پاش کمونه میکنه و صاف میره توی دهنِ از تعجب باز موندهی کراب، طوری که از ابتدای لوله گوارشی وارد میشه و از انتهاش میزنه بیرون.
ادوارد تازه از مرلینگاه میاد بیرون و صحنه رو میبینه. حول میشه و قرچ میره رو ریتا که تمام مدت با ذکاوت ریونیش سعی کرده بود تو قالب سوسکِ مرلینگاه از مهلکه دور بمونه. پالپ ریتا هم در میاد و ادوارد از شدت اضطراب شروع میکنه به صورتش چنگ انداختن، البته یک مقدار دیر یادش میاد که جای انگشت، یه من قیچی و ارّه و از این ابزار آلات داره، و تا زمانی که یادش بیاد، پوست صورت خودش رو به طور کامل جدا میکنه و میفته بغل بقیه.
مرگخوارا اگه تا حالا فکر میکردن آیندهی ریتا بده، یا بلاتریکس آینده رو به گند میکشه، یا فوق فوقش در نهایت دیگه میگفتن هکتور ته گند زدن به آینده است، الآن با دیدن آیندهی بانز، فکشون به کف اتاق چسبیده بود. فیلم توی گوی بلوری ادامه داشت. توی گوی، یه در دیگه باز میشه و لرد درحالی که یه کلاه حموم حولهای و یه ربدوشامبر پوشیده، مسواک زنان و پیام امروز به دست وارد اتاق میشه و چشمش به جنازهی آش و لاش مرگخوارا و سگ درندهی صحیح و سالم میخوره. چوبدستیش رو از جیب ربدوشامبرش میکشه بیرون و تکون میده و سگ در جا پودر میشه میریزه زمین. هاج و واج نگاه میکنه، گویا روی ریپارو زدن یا نزدن به مرگخواراش دو دل میمونه. دوربینِ گوی روی چهرهی متعجب و سرشار از ملامت لرد که به مرگخوارها زل زده زوم میکنه.
- با این آینده افتضاح، معلوم نیست مرتیکه کجاش رو گذاشته روی گوی! بانز! خودت برو یه گوری خودت رو ساقط کن!
سلول های وحشت زده و جیغ کشانِ لینی، تا لحظه آخر هم برای دور کردن دست وی از گوی، تلاش کردند. اما موفق نشدند. در نتیجه جیغ هایشان را یک جا جمع کرده، به دهان لینی تحویل دادند تا دهان لینی هم به جیغی آبی رنگ باز شود.
لرد با شنیدن جیغ لینی، به سرعت دستش را روی گوش هایش گذاشت، و سپس با دیدن شیشه هایی که در حال ترک خوردن هستند، به سرعت گفت: - لینی، سکوت کن! داری بهمون ضررهای مالی و گوشی میزنی!
لینی ساکت نشد. در نتیجه همین ساکت نشدن لینی، تمامی وسایل شیشه ای اتاق، خرد شدند. حتی از گوش تعدادی از مرگخواران هم خون فواره زد.
- هزینه درمان گوش اینا و خرید پنجره ها و ظرف های شیشه ای جدید رو از حقوق خودت کم میکنیم!
لینی با شنیدن این حرف لرد، ساکت شد. -
لرد به چهره بغض کرده لینی اهمیت نداد و به گوی خیره شد. موفق شد در اعماق گوی، موجودات کوچکی را ببیند... حشرات بودند. هزاران هزار حشره که پشت سر یک حشره بزرگتر از خودشان جمع شده بودند. حشره ای که تاجی طلایی بر سر داشت و در حال سخنرانی کردن برای بقیه بود. - امروز ما برای جنگ با دنیای جادوگران میریم... تمامی جادوگران باید در مقابل عظمت حشرات و البته لرد سیاه به زانو در بیان...
لرد نگاهش را از گوی برگرفت و به لینی نگاه کرد. - چرا اسم حشرات رو قبل از اسم ما گفتی؟ البته مهم نیست... تخفیف میدیم در این مورد بهت، فقط همون هزینه درمان گوش مرگخوارا و وسایل شیشه ای رو میگیریم ازت. نفر بعد بیاد!
- اومدم ارباب!
- گفتیم نفر بعد بیاد! - اومدم به جان خودم ارباب! - کوشی خب؟ کجایی؟ - بانز هستم دیگه ارباب... همین جلوی گوی وایسادم!
-گوی ما غلطه سینوس؟ بقیه بدنتم پودر کنیم سینوس؟ -نه... آخ... اشتباه شد ارباب! من غلطم... پودرم نکنید ارباب! -فعلا یکیتون این بی خاصیت رو بندازه تو اتاق شکنجه، تا بعدا به حسابش برسیم.
دوتا از مرگخوارها که قطعا ریونی بودند و زرنگ، آرسینوس رو کشون کشون از در بیرون بردند و خودشون رو علی الحساب از این مخمصه نجات دادند تا بعد. بعدش هم روونا بزرگ بود! بالاخره یه راه حلی پیدا می شد تا جون سالم به در ببرن.
-بعدی!
لینی حواسش به خروج اون دو ریونی و سینوس از در بود، در نتیجه اصلا متوجه دستور لرد سیاه و اینکه بقیه مرگخوارا یک قدم به عقب رفتند و باعث شدند خودش تک و تنها اون جلو بمونه و شبیه مرگخوارای داوطلب به نظر برسه، نشد.
-آفرین مرگخوار وفادار ما. می دونستیم که داوطلب میشی. حالا بیا و دستت رو روی گوی بذار لینی، تا آینده ات رو ببینیم. -چی ارباب؟ من؟ -جیغ نکش! دستور دادیم بیای و دستت رو روی گوی بذاری.
لینی وحشت زده به سمت میزی که گوی روی اون قرار داشت پرواز کرد و روی اون نشست. بعد، در حالی که تک تک سلولاش از وحشت جیغ میکشیدن دستش رو روی گوی قرار داد. -
آرسینوس به انگشتی که جایش خالی بود و خاکسترهای آن که روی زمین ریخته بود، نگاه میکرد. _ ارباب... انگشتم...
لرد با بی خیالی به خاکستر های انگشت آرسینوس نگاه کرد. _ بله آرسینوس. انگشتت. ما پودرش کردیم.
لرد به سمت هکتور برگشت. _ هکتور بیا جمعشون کن. میتونی از این پودرها برای ساخت معجونت استفاده کنی. البته که معجون بیخودی خواهد بود... ولی ما فکر میکنیم همین پودر و عصاره بی خود آرسینوس هست که کل ویروس های عالم را نابود خواهد کرد!
سپس با نگاهی تهدید آمیز آرسینوس را از نظر گذراند. _ حالا تا خودت رو پودر نکردیم دستت رو بذار روی گوی!
آرسینوس نالان به سمت گوی رفت. دستش را روی گوی قرار داد. گوی با صداهای عجیب و غریبی شروع به درخشش کرد. کمی گذشت و آنگاه شروع به نمایش آینده آرسینوس نمود.
جمعی از مرگخواران با چهره هایی آشنا دور تا دور آرسینوس حلقه بسته بودند. آرسینوس ردای سرتا پا سیاهی به تن داشت و با غرور در میان حلقه ای که تشکیل شده بود، ایستاده بود. _ خب. مرگخواران ما! از این پس من لرد جدید شما خواهم بود. ما خانه ریدل را به تصاحب خود در آورده و اون رو به خانه سینوس تغییر نام دادیم. مایلیم مارو لرد لردان آرسینوس کبیر خطاب کنید. ما...
_ کروشیـــــو!
با صدای فریاد لردسیاه، دستان آرسینوس که از درد به خود میپیچید از گوی جدا شد و آرسینوس بر روی زمین ولو گردید.
لرد با صدای بلند آرسینوس را بازخواست میکرد. _ چه جسارتا... چه غلط ها... چی میبینیم؟
مرگخواران كه به يكباره به جذابيت هاى پنهان درون ديوار، سقف و رنگ آميزى هنرمندانه ى گل هاى قالى پى برده بودند، چشم هايشان را از كاسه درآورده و چشم هاى بصيرتشان را جايگزين كردند و زل زدند به مناطق مذكور.
-فرموديم نفر بعد بياد جلو!
كسى جلو نيامد.
-سينوس؟... به چى زل زدى؟! -به رنگ آميزى هنرمندانه و شاهـ...اهم... چيز...لردانه ى اين فرش سرورم. راستى... سلام ارباب. خوبيد ارباب؟
لرد نگاهى به فرش انداختند. -اين فرش گل نداره سينوس. اين فرش اصلا رنگ هم نداره سينوس... اين فرش مشكيه سينوس.
آرسينوس مى ديد و مى دانست كه گلى وجود ندارد. اما براى حفظ جانش در مقابل آن گوى، بر دانسته هايش نيز غلبه مى كرد. -بله ارباب. درست ميگيد. با چشم معمولى ديده نميشه. اجازه بديد من اين چشم بصيرت رو...
و دست انداخت و چشمش را از حدقه خارج كرد. -...با چشم مباركتون عوض كنم. اونوقت...
انگشت آرسينوس در يك سانتى مترى چشم لرد، تبديل به خاكستر شد.
-دستت رو بذار رو اون گوى سينوس! در ضمن...سلام سينوس. خوبيم سينوس!