و حالا بشنوید از بقیه مرگخوارانبلاتریکس در حالی که موهایش از عصبانیت بیشتر فر خورده بودند رو به رودولف کرد:
_چطور جرات کردی رودولف؟...چطور گذاشتی این ساحره های بی خرد لرد سیاه رو به نیازداشتن بندازن؟

باتو نیستم مگه رودولف؟!
رودولف که گوش اش نسبت به تن صدای غر زدن های بلا مقاوم شده بود با چشمان قلب گونه به ناز و ادای ساحره ی اتاق ازمایش خون هیپنوتیزم شده بود که با لگد بلا از تصورات ماه عسلی خئ با ساحره مذکور به حال حاضر پرت شد.
-اخ چرا میزنی بلا؟!کبودیش تازه خوب شده بود.

_میزنم که سقط شی از دستت راحت شم،برو برای لرد چیز پیدا کن.

_من چرا اخه؟!بانز بره.
از بانز که بعد از شوت شدن سینوس از اتاق،از هر زمان دیگر نامریی تر بود صدایی درنیامد و درنتیجه رودولف با زمزمه ی به کدامین گناه از سنت مانگو بیرون زد.
_چه چیزی چه کشکی اخه...بذارببینم!خودشه.
لحظاتی بعد در اتاق لرد:_خوبه اون نور سیاه رو بیشتر کن قالیچه بنفش نمای بیشتری پیدا کنه.
_رودولف داری چه غلطی می کنی؟

_صبرکنید ارباب الان می فهمید.تضمینیه ارباب.اوت جوری اخم نکنید ارباب.
_هر غلطی می کنی زودتر.میلمان به چیز زیادتر شد،یک مشت بی عرضه دورمان را گرفته اند...این دیگر کدام کدوتنبلی ست؟
کدوتنبل مذکور پرروتراز این بود که از هیبت لرد بلرزد.
_سل لام!

_اماده شد ارباب.براتون دوئل اوردم ارباب.

ازنظر رودولف منظره ی پرچم های روی دیوار و رقص نورهای بنفش و سیاه همراه با فرش مارنما و رقیبی برای دوئل قوی ترین چیز برای استعمال بود و با غرور به ایده درخشان خود افتخار کرد،ولی چهره چروک خورده ی لرد چیز دیگری نشان می داد.
_عه،ارباب.چیزی شده؟
_نه رودولف،چوب دستی ما کجاست؟
-قربونتون برم ارباب

خوشتون اومد؟میخواید دوئل کنید؟

-می خواهیم شکل و شمایلت را برای همیشه از این جهان فانی پاک کنیم.

-ارباب.

-مرگ،چوب دستی مان.
ولی رودولف از این تهدید و ترعیب لرد درهم شکسته بود و به دوران کودکی اش وقتی که اولین بار پدرش ذوق اورا برای دوئل کور کرده بود بازگشته بود.
-این چه مسخره بازی ای ست رودولف.بلااا!
بلا در دوثانیه به اتاق لرد پرید.
-جانم لردا....حالتون...
ولی با دیدن رودولفی که بر زمین نشسته بود و مظلومانه انگشت می مکید بقیه حرفش در مغزش بخارشد.
-زود این تسترال مغز را از جلو چشمانمان دورکن تا فرشش را در حلقش فرو نکردیم.چوبدستی مان را هم بیاور.
-چشم ارباب شما آروم باشید من درستش میکنم،این چه وضعیه رودولف،تا کی من از دست تو حرص بخورم.

بلا با حرکت چوبدستی همه چیز را محو کرد و رودولف را هم با اردنگی بیرون انداخت.نجینی جهت ارام کردن اعصاب لرد از پایه تخت بالا رفته و خودش را لوس کرد.