هکتور و کراب در حال عبور از جایی بودن که صفی طولانی رو می بینن که مشخص نیست سرش به کجا می رسه. تصمیم می گیرن توی صف وایسن.
تعدادی از مرگخوارا و اعضای محفل هم توی صف هستن که باعث می شه هکتور و کراب لج کنن و تصمیم بگیرن به هر قیمتی که شده توی صف بمونن.
.................
-هکولی؟
موقعیت های زیادی وجود نداشت که کراب، هکتور را "هکولی" بخواند. هکتور متوجه شد که جمله بعدی چندان خوشایند نخواهد بود. برای همین خودش را به نشنیدن زد.
-هکولو؟
قضیه وخیم تر شد. هکتور بطور جدی داشت نگران می شد. برای همین تصمیم گرفت دچار کری موقت شود.
-هکولولی؟
-چه مرگته بابا؟
گشنه ای؟ تشنه ای؟ نیاز به دستشویی داری؟هکتور دیگر نتوانست نشنیده بگیرد. لحن کراب رفته رفته کلایم تر و خطرناک تر می شد. کراب خمیازه ای کشید.
-هیچکدوم...خستم! می شه من بخوابم و تو کشیک بدی؟ مثل روزایی که تو باشگاه دوئل دور از چشم ارباب می خوابیدی و ...
هکتور پرید و دهان کراب را گرفت.
-ببند! صف موش داره...موش هم گوش داره. می خوای به گوش ارباب برسه؟ الان تو صف چطوری می خوای بخوابی؟ صف که رفت جلو چیکار کنم؟ قلت بدم؟
به نظر کراب که فکر بدی نبود. مخصوصا اگر موقع قل داده شدن، بطور اتفاقی از روی لینی ای که سرش را از صف خارج کرده و به جلوی صف خیره شده بود، رد می شد.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج



شاید اون روز آب شن... یعنی نوشیدنی کره ای خورده بود که منو فرستاد هافلپاف. البته اصلا هم ناراضی نیستم از گروهم. تازه خیلی خوب هم درخشیدم توش! اما کلاه حداقل باید به تردید میفتاد که خب... اونم نیفتاد! و...
اومدیم ماموریت مثلا. اما مثل اینکه... اصن یه پیشنهاد برات دارم. تو که خیلی ورزشو دوست داری که اینطوری لاغر شدی. پس نظرت چیه که به فکتم یه ورزشی بدی؟!
برو ته صف!




