جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

38 کاربر(ها) آنلاین هستند (23 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
37
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  38 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  158 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  165 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  277 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  190 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: خورندگان مرگ
ارسال شده در: دوشنبه 12 آذر 1397 17:34
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید


-حوصلم سر رفت!

کراب در حالی که کنار هکتور راه می رفت، دستمال مرطوبش را در آورد و سرگرم پاک کردن قطره های خون روی انگشتانش شد.
-شش نفرو گرفتی و فرستادی شکنجه گاه. دو نفرو کشتی...یکی رو هم ناقص کردی! دهنش الان تو جیبمه... و حوصلت سر رفت؟

دو مرگخوار در کنار هم مسیر بدون هدفشان را ادامه دادند...تا این که...

-صفه؟

کراب نگاهی به هکتور انداخت.
-می پرسی؟ صفه خب!

-صفه! صفه!
صدای دهانی بود که در جیب کراب به زندگی اش ادامه می داد.

هکتور بسیار هیجان زده به نظر می رسید.
-صف چیه؟

-نمی دونم. من دهنم. چشم نیستم. نمی بینم.

کراب سرکی کشید...ولی صف آنقدر طولانی بود که سرش دیده نمی شد.
-از این جا هیچی معلوم نیست...بریم جلو ببینیم!

دو مرگخوار از کنار صف به طرف جلو حرکت کردند...که ضربه سنگین یک عصا با کمر هر دو برخورد کرد.
-صفه آقا...کوری؟ نمی بینی؟ احترام سرت نمی شه؟ فرهنگ نداری؟ یه ذره شرافت و انسانیت در وجودت مونده؟ احترام به سالمندان چی؟ برو ته صف!

-منم همینو بهشون گفتما...حرف گوش نمی کنن.
دهان، تایید کرد!

و دو مرگخوار با خفت و خواری به انتهای صف رانده شدند.
قضیه حیثیتی شده بود...هر طور شده باید می فهمیدند این صف به کجا ختم می شود! تنها راهش هم انتظار بود.
کراب به سمت جلوی صف فریاد کشید:
-شماها از کیه منتظرین؟

-نمی دونیم...چند روزی می شه...صف کند حرکت می کنه!

ظاهرا لحظاتی طولانی در انتظارشان بود.
-هک...بی خیال بشیم؟

-نشیم نشیم...شاید صف دهانشویه باشه...مسواک...نخ دندان...

کراب ضربه ای به جیبش زد.
-تو هکی آخه؟ از هک پرسیدم!

هک چهره سرسختی به خودش گرفت.
-عمرا! لازم باشه ده روز اینجا وایمیسم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خورندگان مرگ
ارسال شده در: جمعه 8 تیر 1397 23:49
نمایش جزئیات
آفلاین
(پست پایانی)

-یاران ما...ما بررسی کردیم!

مرگخواران همچون دانش آموزان سال اولی گروهبندی نشده، هیجان زده شده بودند. تقریبا همه آن ها مرتکب جرم شنیع جعل مدرک شده بودند.
ولی تا وقتی که لرد سیاه متوجه این موضوع نمی شد، مشکلی وجود نداشت.

-ما متوجه شدیم!

نفس مرگخواران در سینه حبس شد. لرد سیاه قدرت ذهن خوانی اش را بسی پرورش داده بود و حالا دیگر به خواندن ذهن نویسنده هم می پرداخت.

-ما متوجه شدیم که بعضی از مدارک شما جعلیست...بلاتریکس...لینی...دروئلا...تاتسویا، یک قدم بیایین جلو.

پنج مرگخوار یک قدم جلو رفتند.

-فنریر؟ ما اسمی از تو بردیم؟ تو حتی ردای مرگخواری هم نداری. در حالت عادی هم باید یک قدم عقب تر از بقیه ایستاده باشی. برو عقب...تو یکی نتونستی مدرک ثبت نامت رو هم بیاری...مدرک فارغ التحصیلی که پیشکش.

فنریر عقب رفت. چهار مرگخوار که اسمشان برده شده بود در وحشت به سر می بردند.

-که اینطور...جعل می کنید! که فارغ التحصیل نشده اید...آفرین بر شما!

مرگخواران تصور کردند که اشتباه شنیده اند...ولی سر لرد سیاه هنوز داشت سرش را به نشانه تایید تکان می داد.
-آفرین...ما اصلا آموزش های اون مدرسه رو قبول نداریم. نظرمونو اعلام نکردیم که کسایی که مدرک دارن بیارن و تقدیممون کنن. شما چهار نفر بطور اختصاصی پیش خودمون آموزش خواهید دید. از فردا صبح بعد از صبحانه نجینی شروع می کنیم.

بقیه مرگخواران نگاه های تند و تیزی به چهار خوش شانس انداختند! فنریر از پشت جمعیت بالا و پایین می پرید که مطمئن شود تیر نگاهش در قلب این چهار نفر خواهد نشست.


پایان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خورندگان مرگ
ارسال شده در: چهارشنبه 12 اردیبهشت 1397 21:19
نمایش جزئیات
آفلاین
خانه ریدل‌ها

زلزله‌ای چندین ریشتری، از این سوی خونه ریدل‌ها به اون سوی خونه در حال انتقال بود و سقف و دیوار و کلیه‌ی وسایل، به صورت موج مکزیکی ویبره رو به بغلی تحویل می‌دادن. وضعیت طوری بود که با دوایش سریع هکتور در طول راهرو، اشیا و مجسمه‌هایی که سر راهش قرار داشتن همچون مواجه شدن با اتوبوس شوالیه، از جلوی هکتور به گوشه‌ای می‌پریدن... خب در واقع نمی‌پریدن! بلکه موج ویبره‌های هکتور اونا رو به گوشه‌ای می‌روند.

- خـش خـــش خــش خش خش خشــــــــــ...
- شپلق!

صدای خش خشی که به نظر الگوی مشخصی رو دنبال می‌کرد، بعد از همراه شدن با صدای شپلقی که حاصل از کنده شدن در اتاق از جاش، و پرت شدن هکتور به داخل بود، نظم خودشو از دست می‌ده و از کنترل خارج می‌شه.

- هی هکولی! چند بار باید بگم اگه در نمی‌زنی حداقل درو عین بچه معجون‌ساز باز کن؟ نگاه کن چی کار کردی! نصف یکم پاک شد! اون بخش خوب نمره‌م بود.

لینی منتظر نمی‌مونه تا هکتور نگاه کنه چی شده. بلکه دوباره نیششو تیز می‌کنه و با احتیاط روی کاغذ پوستی‌ای که زیر پاش پهن شده بود حرکت می‌ده. ولی به هر حال هکتور نگاه کرده بود و دیده بود چی شده.
- داری کاغذ پوستی نیش می‌زنی لینی؟
- نخیر هک. خش خش خش... دارم بخش بد نمره‌هامو با نیشم می‌خراشم که دوباره از نو... خش خش خش... یه نمره خوب جایگزینش کنم... خش خش خش.

هکتور بلافاصله دفترچه‌ای از جیبش در میاره و "پاک کردن جوهر با نیش پیکسی" رو توش یادداشت می‌کنه و دوباره زلزله‌ای به راه می‌ندازه که نشون از خروجش از اتاق داره!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خورندگان مرگ
ارسال شده در: چهارشنبه 12 اردیبهشت 1397 20:44
نمایش جزئیات
آفلاین
پاسخ به: خورندگان مرگ
ارسال شده در: چهارشنبه 29 فروردین 1397 01:24
نمایش جزئیات
آفلاین
قبل از اینکه جینی اعتراضی بکند، دامبلدور جینی را برداشت و او را از پنجره طبقه دوم به پایین پرت کرد تا جلوی رودولف سقوط کند...
_بیا فرزند ظلمات! بیا این هرمیون رو بردار برو!

رودولف نگاهی به جینی ویزلی که هرمیون خوانده شده بود کرد و گفت:
_دامبلدور...این هرمیون رو پرت کردی پایین، قیافه اش عوض شد اصلا...یه دو نه سالمش رو بده!
_نداریم دیگه باور کن!
_یه نگاه بکن مطمئن شو ببین اون گوشه موشه یه دونه نداری کارمون رو راه بندازه؟

دامبلدور الکی چند ثانیه ای چپ و راستش را نگاه کرد...سپس رو به رودولف گفت:
_گشتم...نبود...این هرمیون هم خوبه باور کن...من واسه خونه خودمون از اینا میبرم!

رودولف مستاصلانه نگاهی به جینی ویزلی پخش شده روی زمین انداخت...رودولف انسان قانعی بود! او جینی را زیر بغلش گذاشت و به راه افتاد...
_هرمیون...میگم حالا کارنامه ات رو با همراه خودت داری؟

جینی که تازه داشت هوشیاریش را به دست می اورد، در نقش خودش فرو رفت و گفت:
_چی؟من رو برای هوش و مدرکم میخوای؟

رودولف که شوکه شده بود گفت:
_چیز...نه...منظورم اینه که...کمالات و زیبایت مهمتره!
_چشمم روشن؟ من رو به خاطر قیافه و ظاهرم میخوای؟
_نه خب...اخلاقت هم تاثیر گذار هست!
_دیگه چی؟ من رو برای اخلاقم میخوای؟
_خب واس چی بخوام پس؟
_من رو برای خودم باید بخوای!

رودولف نمیدانست که اگر ظاهر و اخلاق و غیره، تشکیل دهنده "خود" باشد، پس چه چیزی "خود" بود!
او نمیدانست حالا چکار باید بکند...او باید کارنامه هرمیون رو میگرفت تا به لرد آن را نشان دهد...لرد مدرک فارغ التحصیلی مرگخواران را میخواست و این در حالی بود که خیلی از آنها فارغ التحصیل نشده بودند و یا نمرات بسیار بدی گرفته بودند...حالا تمام مرگخواران تصمیم گرفته بودند نمره هایشان را عوض کنند و یا مدارک جعلی برای خود جور کنند...و معلوم که دیگر مرخوار ها وضعیت بهتری از رودولف داشته باشند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خورندگان مرگ
ارسال شده در: یکشنبه 24 دی 1396 21:32
نمایش جزئیات
آفلاین
-بیا جلو ببینم!

جینی که کلا تو کارش نبود که هیچ پیشنهاد "بیا جلو ببینمی" که از جنس مقابل دریافت میکرد، رد کنه، با خوشحالی جلو میره.
-بله پروفسور؟ فقط از الان بگم بعد از عقد رسمی باید منو پروفسوره صدا کنن. لطفا به هری هم بگین مزاحمم نشه، ما متعلق به دنیاهای متفاوتی هستیم.

دامبلدور که دید جینی خیلی داره جوگیر میشه سعی کرد تا دیر نشده جلوی این جوگیر شدگی رو بگیره.
-نه فرزند روشنایی. این افکار پلید چیه درباره ی من پیرمرد داری؟ از من دیگه گذشته.

ولی ظاهرا دیر شده بود. چون چونه ی جینی شروع به لرزیدن میکنه و چشاش پر اشک میشه.
-پروفسور...پس چرا منو امیدوار کردین؟ من تو رویاهام خودمو بانوی اول محفل میدیدم. آملیا رو میدیدم که جلوم زانو زده. هرمیونو میدیدم که داره بادم میزنه. فلور رو میدیدم که کفشامو واکس میزنه.

دامبلدور از این میزان پلیدی پنهان موجود در خون این فرزند روشنایی متعجب میشه. ولی صدای عربده ی رودولف اونو به خودش میاره.
-آی هرمیووووووووووووووووون!

دامبلدور دستی به سر و روی جینی میکشه.
-موهات که وز نیست. دندونات که خرگوشی نیست. رنگ موتم قهوه ای نیست. باهوشم که نیستی. ولی ساحره هستی! همینقدر شباهت کافیه. تو خودشی! از این لحظه تو خود هرمیونی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!
پاسخ به: خورندگان مرگ
ارسال شده در: پنجشنبه 7 دی 1396 15:55
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور به سمت گوینده سوال بر میگردد.
_ هست مالی. هست هنوز... نمیره که! حیثیتمونو برد!

دامبلدور نگاه دقیق تری به مالی ویزلی انداخت و ادامه داد :
_ مالی! فرزند! چه خوشگل شدی امشب!

مالی با خجالت سری به زیر انداخت.
_ اوه پروفسور خجالتم ندین کاری نکردم که... فقط صورتمو شستم!

و در حالیکه سعی میکرد از بالای شانه های دامبلدور به خیابان سرک بکشد، گفت:
_ اون آقاهه کجاس؟

دامبلدور کمی با خود فکر کرد.
شاید بهتر بود، مالی را به جای هرمیون به رودولف قالب میکرد و شر رودولف را از سر خانه و زندگیشان کم میکرد!
ولی سریعاً به خاطر آورد که مالی شوهر و شونصدهزار بچه ویزلی دارد! و از فکر خود خجالت زده شد.
_ فرزند! خجالت بکش! برو کنار ببینم. تو الگوی تمامی زنان جبهه سفید هستی! این چه کاریه آخه فرزند!

مالی الگو بودن خود را به یاد آورد و کمی خود را جمع و جور نمود و روی خود را گرفت!
_ تصویر تغییر اندازه داده شده


در همان حین جینی وارد اتاق شد. و جرقه ای در ذهن آلبوس پدیدار شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
?Why so serious
پاسخ به: خورندگان مرگ
ارسال شده در: سه‌شنبه 5 دی 1396 17:45
نمایش جزئیات
آفلاین
- هرمیون نمیشه پسرم.
- فقط هرمیون.
- هرمیون شوهر داره فرزند. بچه داره!
- هرمیون فقط.
- هرمیون نیست پسرم.
- هرمیون.

دامبلدور دیگه خسته شده بود. سرش رو داخل خونه برد و هرمیون رو صدا زد. جوابی نشنید. دوباره صدا زد. خبری نشد.

- دیدی؟ هرمیون نیست.
- می‌شینم تا بیاد!

دامبلدور کلافه شد.
- دِ میگم هرمیون نیست دیگه فرزندِ تاریکی! پاشو برو تا بیشتر از این آبرومون رو نبردی!
- بگین هرمیون بیاد.. میرم!

دامبلدور با خودش فکر کرد که چرا یکی از محفلی‌ها رو جای هرمیون به رودولف نندازه تا زودتر از شرش خلاص شه؟

- پروفسور. اون آقاهه هنوز اونجاس؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خورندگان مرگ
ارسال شده در: جمعه 1 دی 1396 23:25
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

لرد سیاه برای تکمیل پرونده مرگخوارا مدارک فارغ التحصیلی هاگوارتزشون رو ازشون می خواد. غافل از این که خیلیاشون فارغ التحصیل نشدن...و بعضیا نمره های بسیار بدی گرفتن.
مرگخوارا تصمیم می گیرن نمره ها رو عوض کنن و مدارک جعلی برای خودشون جور کنن. رودولف به محفل می ره تا کارنامه هرمیون رو بدزده.

...................

چند ساعت بعد...میدان گریمولد:


پنجره ای از جایی بین خانه شماره یازده و سیزده باز شد و سر دامبلدور نمایان شد.
-برای چی چند ساعته اینجا وایسادی آخه فرزند تاریکی؟

-چند ساعته؟
-من چه می دونم فرزند! این بالا نوشته چند ساعته. خودت خواهر مادر...
-ندارم!

آلبوس بالاخره کمی احساس عصبانیت کرد. رودولف ساعت ها در همان محل ایستاده و به جای خالی پنجره اتاق نوامیس محفل خیره شده بود.
آلبوس غیرتی شد!
-فرزند...بگو کیو می خوای بدیم بهت بری! اینجوری که آبرو و حیثیت برامون نمی مونه. تمرکز فرزندان روشنایی رو به هم زدی. همین الانشم مالی داره به گونه هاش گوجه فرنگی می ماله و جینی بعد از شش هفته رفت دوش بگیره. آب زیادی مصرف شد.

آلبوس زیاد هم غیرتی نشده بود!

ولی به هر حال جواب رودولف مشخص بود.
-هرمیون...هرمیونو می خوام. ردش کنین بیاد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خورندگان مرگ
ارسال شده در: جمعه 26 آبان 1396 18:53
نمایش جزئیات
آفلاین
رودولف خیلی خوشحال شد. بلا راضی شده بود که کارنامه هرمیون رو بدزده. حالا هم چشماش سر جاش میموند، هم اینکه هرمیون رو میتونست ببینه و شاید یه شماره ای رد و بدل کنه. مطمئن بود که هرمیون دلیلی نداره با رون بمونه. اصلا از اولشم نمیدونست چرا چنین وصلتی صورت گرفته. هرمیون به اون خوشگلی و باهوشی، با رون آخه ؟ تازه وقتی رودولف خوشتیپ و باحال اینجا نشسته ؟ همینجوری فکر میکرد و آب از دهنش میریخت. بلا که این صحنه رو دید ، با صحنه های قدیمی تو خاطراتش مقایسه کرد. رودولف هر موقع به ساحره ای جز بلا فکر میکرد آب دهنش جاری میشد.
-به هرمیون داری فک میکنی الان یعنی واقعا ؟
-هرمیون کیه دیگه ؟
-همین که پیشنهاد دادی کارنامه اش رو بدزدیم.
-یادم نمیاد اصلا هیچ چیز ولی چه ایده خوبی دادی بلا. چقد تو باهوش و باحالی. دمت گرم واقعا بهترین ایده رو دادی. بریم سریع کارنامه اش رو بدزدیم.

تعریف هایی که رودولف ازش کرده بود منطق رو از فکرش خارج کرد. به راستی که خیلی باهوش و با ذکاوت بود. رودولف ادامه داد.
-اصلا تو چرا خودت رو اذیت کنی آخه ؟ از اینجا پاشی بری تا محفل ، هرمیون رو پیدا کنی؟
-پس چی؟
-شاید لرد نیاز فوری داشته باشه بهت و اینجا نباشی خب. اونوقت چی؟

بلا ترسید؛ نگران شد؛ به فکر فرو رفت؛ به اربابش فکر کرد؛ از فکر اومد بیرون و حرف رودولف منطقی به نظر رسید.
-راس میگیا ، شاید ارباب نیاز بهم پیدا کنه و نباشم من اینجا ... اونوقت چی؟

رودولف دستاش رو به مثل دشمنای جیمز باند به هم کشید و با زبونش آب دهنش رو جمع و جور کرد. از جاش پاشد و به طرف محفل حرکت کرد.


اینورتر اما، آرسینوس و هکتور هنوز در حال نقشه ریختن بودن. هکتور همینطور که می لرزید از زیر میز معجونی در آورد و گفت:
-این رو بدیم به اسنیپ بهش بگیم که زندگیش رو از هرچی هری پاتره خالی میکنه.
-اسنیپ خودش معجون سازه ، اگر چنین چیزی میخواست ، خودش درست میکرد.

هکتور یه لحظه احساس کرد که اگر تو این نقشه از معجون نمیتونه استفاده کنه ، ارزشی نداره دیگه. ناامید شد و گوشه ای از اتاق زانو به بغل نشست و به گریه افتاد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!