هکتور ملاقه به دست به دیواره های پاتیلش دست می کشید تا آب توی اون گرم بشه.
مرگخوار ها که توجهشون به شکل یهویی و بیخودی جلب هکتور شده بود، بعد از دیدنش تو اون وضعیت، فکرهایی به ذهنشون رسید. فکر هایی خیلی خوب و مفید در مورد وسیله ی دیوار خراب کن.
توافقی همگانی و توی سکوت روی وسیله ی مورد نظر به وجود اومد. کراب یک قدم به سمت هکتور برداشت. اما گویا اون احساس خطر کرده بود و همین باعث شد، عربده اش توی اتاق بپیچه.
- جلو نیا وگرنه ملاقه رو فرو میکنم تو سوراخ دماغت.
کراب با اینکه نمیدونست چرا هکتور میخواد ملاقه رو توسوراخ دماغش فرو کنه ولی سوراخ دماغش رو دوست داشت. وقتی رفته بود تا دماغش رو برای بار چهل و سوم عمل زیبایی کنه و تکشو یه کم بده بالاتر، یکی از افرادی که واسه عمل اومده بود بهش گفته بود که چه سوراخ دماغ زیبایی داره. و کراب از همون جا عاشق سوراخ دماغش شد.
اما بلا که کلا اهمیتی به سوراخ دماغش نمی داد. بدون توجه به جیغ و هوارهای ممتد هکتور به سمتش رفت، دست همراه چوبدستیش رو به سمت سر هکتور دراز کرد. دست بلا دو سانتی متر با سر هکتور فاصله داشت و حتی از سرش رد شد.
درست موقعی که هکتور عربده ای زد که نصف شیشه های خانه ریدل ها ریخت پایین، دست بلا همراه یک عدد قاشق به عقب برگشت.
- اینم وسیله ی دیوار خراب کن. حالا کافیه روبان ببندیم دورش و تقدیم ارباب کنیم.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج








