- دوستان ما الان دچار دردسر شدیم و نیازمند کمک هستیم. این آقا هم اگه باغبونی بلده باید هرجور شده کمکمون کنه! حالا هرکسی می خواد باشه باشه!
همه اعضا با دقت به قیافه جدی زاخاریاس خیره شدند. حق با او بود. برای نجات یافتن از این بحران، همگی باید دست به دست هم میدادند و از هر کسی که سر راهشان بود کمک می خواستند. حتی با اینکه این خطر وجود داشت بخاطر دزدیدن پدر لردسیاه، مجبور به رویارویی با خود لرد شوند. اما همه شجاعت خود را جمع کردند و خطر را پذیرفتند.
- خب فکر کنم دیگه اینجا موندنتون تصویب شد آقای ریدل... شما باید تا زمانی که گیاهای ما رشد کنن و بتونیم بازم غذا برای خوردن گیر بیاریم، اینجا بمونین و مسئولیت امور باغبونی رو به عهده بگیرین.

رزالین این ها را گفت و بیلی بزرگ به دست تام داد. سپس او را سمت باغچهی کوچک درون تالار هدایت کرد.
- می تونین از اینجا شروع کنین و بعدش باید برین سراغ بقیه باغچه ها که بیرون از تالارن. یه حیاط مخصوص هم داریم که یه چند هکتاری میشه. اونجا رو هم باید کامل آماده کنین تا بشه راحت کاشت داشت برداشت انجام داد.

- چند هکتار؟
- آره بابا!

پس چی درمورد ننه جون هلگا فکر کردین؟ انقدری پولدار بود که کلی زمین خرید و به هاگوارتز اهدا کرد. اصلا کل زمینای اینجا واسه جد بزرگوار ماست. حتی راه های زیر زمینیش هم واسه جد ماست! هرکجا بخوایم می تونیم گل و گیاه و محصولات زراعی بکاریم و کلی آذوقه بدست بیاریم!

هر چقدر رزالین بیشتر درمورد بانو هلگای بزرگ صحبت می کرد، قیافه هافلی ها شادتر و قیافه تام آویزان تر می شد. در واقع هافلی ها به جد بزرگوارشان افتخار می کردند و خوشحال بودند که از نوادگان او هستند. ولی تام فقط به این می اندیشید که چقدر طول می کشد تا بتواند آن همه زمین مرلین را که پهناور است، آماده کشت کند.
- خیلی خب آقای تام ریدل، دیگه تفریح بسه برین کارتونو شروع کنید.
چند ساعت بعدتام ریدل خسته و کوفته مشغول بیل زنی و آماده سازی باغچه بود. قطرات درشت عرق روی پیشانی اش نشسته و بازوهایش بسیار درد گرفته ولی هنوز نتوانسته بود حتی کار نصف باغچه را به اتمام برساند.
با ناراحتی بیل را روی زمین انداخت و به آسمان خیره شد.
- ای مرلین این چه مصیبتیه که دچارش شدم!

اون وضع زندگی متاهلیم اینم از این مدرسه ای که دانش آموزاش می دزدنت و بعد به بردگی میگیرنت و مجبورت می کنن تا باغچه شونو بیل بزنی!

آخه مرلین مردی به جوونی و خوشتیپی من چرا باید همچین بلاهایی سرش بیاد؟

هنوز مدتی از نق زدن های تام ریدل نگذشته بود که جغدی با شدت به شیشه پنجره تالار برخورد کرد.
- خیلی واقعا که مرلین!

من دارم باهات حرف میزنم اون وقت تو داری انگری بردز بازی می کنی؟!

روندا با عجله سمت پنجره دوید و آن را باز کرد.
- انگری برد کدومه!؟ این جغد منه! یه ذره مثل خودم حواس پرت به جلوش دقت نمی کنه برای همین رفت تو شیشه.

با باز شدن پنجره، جغد روندا فوری داخل آمد و نامه ای را که با خود حمل می کرد، روی زمین انداخت. بعد، چند دور دور تالار زد و با همان سرعتی که داخل آمده بود؛ داخل دیوار فرو رفت!
- روندا جغدت باید بره چشم پزشکی.
- آره فکر کنم

... ولی بیخیال حالا. بذارین ببینم چه نامه ای...
یا مرلین!

روندا وحشت زده پاکت نامه ای را که هنوز بازش نکرده بود، گوشه ای پرتاب کرد و خودش با عجله سمت باغچه دوید. بیل تام را از روی زمین برداشت و با بیشترین سرعتی که داشت، زمین را حفر کرد. هافلپافی ها و تام ریدل با تعجب به او زل زده بودند.
- روندا خوبی؟ چت شد یهـ...
تام نتوانست جمله اش را کامل کند زیرا که دستش توسط روندا کشیده شد و داخل چالهی حفر شده افتاد. بعد هم یه کپه خاک روی سرش خالی شد و او را مدفون ساخت.
- روندا می شه بپرسم چرا داری تام ریدلو دفن می کنی؟

دختر هافلی لحظه ای دست از کار کشید و به نامه اشاره کرد.
- اون نامه رو مروپ گانت فرستاده... راستش محتواشو ندیدم ولی ممکنه پی برده باشه که ما شوهرشو دزدیدیم. برای همین باید هر چه سریعتر تام رو قایم کنیم!

هافلپافی ها نگاه معنی داری به یکدیگر کردند.
و دقایقی بعد همگی با بیشترین توان مشغول پر کردن چاله شدند!