جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

5 کاربر(ها) آنلاین هستند (4 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
5
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  61 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  179 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  196 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: تالار عمومی هافلپاف!
ارسال شده در: چهارشنبه 4 مهر 1403 16:53
نمایش جزئیات
آفلاین
- خوشم میاد بانو مروپ اهل تنوعه... بخش اول نامه‌شو کاملاً کتابی می‌نویسه بخش دومو عامیانه!
- حتما تو بخش اول گل گاوزبون‌شو نخورده بوده.
- به نظر من که تو بخش دوم یهو دلش برا شوهرش تنگ شده... آخی چه رمانتیک!
- ولی اونجاش که گفت "او برای من کاربردی نداشت و ندارد" رو با گنگ بالایی گفت مرلین وکیلی. من جای تام بودم بعد خوندنش می‌رفتم خودمو زنده به گور می‌کردم.

هافلپافی‌ها با شنیدن کلمه زنده به گور، کمی در فکر فرو رفتند.

- به نظرتون نمیاد یکیو همین چند ثانیه پیش زنده به گور کردیم؟
- آره‌ها... یه بنده مرلینی رو زنده به گور کردیم که از قضا شوهر نویسنده همین نامه بود و پدر لرد سیاه!
- پس چرا وایسادین؟! زود باشین بریزین این خاکو کنار. الاناست که از کمبود اکسیژن به دیار باقی بشتابه و کل فک و فامیلش بریزن سرمون!

جماعت هافلپافی مشغول نبش قبر شدند که ناگهان شبح سیاهی با یک داس تیز و این موسیقی متن، بر روی قبر تام ظاهر شد.
- تام ریدل... دیگه وقت رفتنه.
- نه آقا! چی چیو وقت رفتنه؟! جون مادرت این یکیو نبر آقا مرگه!

مرگ اخمی به زاخاریاس کرد.
- مرگ مادر نداره ولی مادر کسیو که به مادرش قسم بخوره به عزاش میشونه!
- نه... چیز... گزینه غلط کردم کجاست؟ منظورم این بود آرزو داره این بنده مرلین. عائله‌مندم هست. شما بیا به جوونیش و جوونی ما رحم کن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: تالار عمومی هافلپاف!
ارسال شده در: دوشنبه 2 مهر 1403 17:52
نمایش جزئیات
آفلاین
تام که متوجه سکوت ناگهانی تو جمع هافلپافیا شده بود، فرصت رو مناسب می‌دونه که دوباره توجهات رو به خودش جلب کنه.
- آهای! هی! دوستان! به این کار نمی‌گن قائم کردنا، می‌گن زنده به گور کردن! بابا نجاتم بدین. این حق بانوان این سرزمین نیست که جواهری همچون من اینطور از دستشون بره و جوون‌مرگ بشه.

با اتفاقی که در ادامه میفته، تام بسیار از کرده‌ی خودش پشیمون می‌شه و با خودش فکر می‌کنه شاید بهتر بود زبون به دهن می‌گرفت و جذابیت‌هاش رو اینقد آشکارا فریاد نمی‌زد. چرا که زاخاریاس که از شکسته شدن سکوت خوش‌حال نشده بود، حالا کپه‌ای خاک روی تنها بخشی می‌ریزه که باز مونده بود و تام از طریقش نفس می‌کشید و صداشو به گوششون رسونده بود.

باقی هافلپافی‌ها هم راضی از کرده‌ی زاخاریاس، به سمت پاتریشیا برمی‌گردن.
- بقیه‌ش چی شد پاتریشیا؟ تا اینجاش که به نظر خطرناک نمیومد و خطری تهدیدمون نمی‌کرد. پس درش بیاریم؟

پاتریشیا ذره‌بینی از تو جیبش در میاره و شروع به تکون دادنش روی نامه می‌کنه.
- اینجا تناقضی آشکار مشاهده می‌شه که نیاز به بررسی بیشتره! این دو پارت نامه با هم جور نمیان.

زاخاریاس با بدخلقی دست به سینه می‌شه.
- یعنی چی؟ خب بگو چی نوشته دیگه. این کاراگاه بازیا چیه!

زاخاریاس همزمان با گفتن این حرف جلو میاد و نامه رو از دست پاتریشیا بیرون می‌کشه. گلویی صاف می‌کنه و خودش رو به جمعیت مشتاق هافلپافیا مشغول خوندن ادامه‌ی نامه می‌شه.

نقل قول:
فقط مراقب باشید که اون بالاخره شوهر مامانه و فقط به مامان تعلق داره و هیشکی بدون خواست مامان حق نداره باعث بشه شوهر مامان آسیبی ببینه یا خوشی بزنه زیر دلش که موندن در اونجا رو به بودن در کنار مامان ترجیح بده. مامان از حالا نگاهش هر لحظه به شماست، از هر گوشه و کنار. 👁️👁️


و بله، مروپ واقعا انتهای نامه دو چشم ترسیم کرده بود!
زاخاریاس بعد از به اتمام رسوندن خوندن نامه، نگاهش رو دور تا دور تالار می‌چرخونه تا مکانی که مروپ ممکنه در حال نگاه کردن بهشون باشه رو پیدا کنه. بعدش برمی‌گرده و نامه رو دوباره به پاتریشیا تحویل می‌ده.
- چی داشتی می‌گفتی؟ تناقضی آشکار؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: تالار عمومی هافلپاف!
ارسال شده در: چهارشنبه 31 مرداد 1403 15:31
نمایش جزئیات
آفلاین
با شنیدن صدای جیغ و داد تام که از زیر خاک بلند می‌شد، هافلپافی‌ها در تکاپو افتادند تا بلکه بتوانند کار خود را سریع‌تر تمام کنند. تام با صدایی که مملو از وحشت بود فریاد می‌زد:

- بابا یه نفر بیاد کمک! بیایین بیخیال شین، مروپ اونقد هم ترسناک نیست.

زاخاریاس که با شنیدن این حرف‌ها نتوانست جلوی خنده‌اش را بگیرد، به روندا گفت:

- شاید بهتر باشه یکم صبر کنیم، می‌دونی؟ شاید اینطوری بهتر باشه که نامه رو بخونیم قبل از اینکه...

اما روندا با عجله پاسخ داد:

- نه وقت نیست!

در این میان، رزالین که کمی دورتر ایستاده بود با دست‌هایی که به خاک آلوده شده بودند، اندکی تردید به خود راه داد و گفت:

- شاید زاخاریاس درست می‌گه. مگه نمی‌گن که خوندن نامه‌ها قبل از دفن کردن مردم بد نیست؟

سدریک که تا به حال ساکت مانده بود، با لبخندی نگران به روندا نگاه کرد و افزود:

- این جمله‌ای که رزالین میگه رو من تا حالا نشنیدم ولی فکر کنم باید حداقل ببینیم چی نوشته، شاید خبر خوبی باشه!

پاتریشیا که کنجکاو شده بود، نامه را برداشت و با لرزش دست‌هایش شروع به خواندن کرد. هافلپافی‌ها دور او جمع شده بودند و با نفس‌هایی که در سینه حبس شده بود، منتظر بودند ببینند مروپ گانت چه نوشته است. پاتریشیا با صدایی که تلاش می‌کرد ثابت باشد، شروع به خواندن کرد:

نقل قول:
به کسانی که ممکن است همسرم، تام را در اختیار داشته باشند، من اطلاع پیدا کرده‌ام که تام نزد شماست. اگرچه این خبر مرا نه خوشحال کرده و نه ناراحت، اما به هر حال، برای من فرقی نمی‌کند که تام کجاست یا با چه کسی است. او برای من کاربردی نداشت و ندارد. پس اگر می‌خواهید، او را نگه دارید. فقط مراقب باشید که ...


پاتریشیا نگاهی به نامه انداخت و با تعجب ادامه‌ی نامه را مطالعه کرد، اما بقیه‌ی حروف و کلمات در سایه‌ی ابهام باقی ماندند. او نفس عمیقی کشید و نامه را پایین آورد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ به: تالار عمومی هافلپاف!
ارسال شده در: یکشنبه 28 مرداد 1403 23:15
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
- دوستان ما الان دچار دردسر شدیم و نیازمند کمک هستیم. این آقا هم اگه باغبونی بلده باید هرجور شده کمکمون کنه! حالا هرکسی می خواد باشه باشه!

همه اعضا با دقت به قیافه جدی زاخاریاس خیره شدند. حق با او بود. برای نجات یافتن از این بحران، همگی باید دست به دست هم میدادند و از هر کسی که سر راهشان بود کمک می خواستند. حتی با اینکه این خطر وجود داشت بخاطر دزدیدن پدر لردسیاه، مجبور به رویارویی با خود لرد شوند. اما همه شجاعت خود را جمع کردند و خطر را پذیرفتند.

- خب فکر کنم دیگه اینجا موندنتون تصویب شد آقای ریدل... شما باید تا زمانی که گیاهای ما رشد کنن و بتونیم بازم غذا برای خوردن گیر بیاریم، اینجا بمونین و مسئولیت امور باغبونی رو به عهده بگیرین.

رزالین این ها را گفت و بیلی بزرگ به دست تام داد. سپس او را سمت باغچه‌ی کوچک درون تالار هدایت کرد.
- می تونین از اینجا شروع کنین و بعدش باید برین سراغ بقیه باغچه ها که بیرون از تالارن. یه حیاط مخصوص هم داریم که یه چند هکتاری میشه. اونجا رو هم باید کامل آماده کنین تا بشه راحت کاشت داشت برداشت انجام داد.
- چند هکتار؟
- آره بابا! پس چی درمورد ننه جون هلگا فکر کردین؟ انقدری پولدار بود که کلی زمین خرید و به هاگوارتز اهدا کرد. اصلا کل زمینای اینجا واسه جد بزرگوار ماست. حتی راه های زیر زمینیش هم واسه جد ماست! هرکجا بخوایم می تونیم گل و گیاه و محصولات زراعی بکاریم و کلی آذوقه بدست بیاریم!

هر چقدر رزالین بیشتر درمورد بانو هلگای بزرگ صحبت می کرد، قیافه هافلی ها شادتر و قیافه تام آویزان تر می شد. در واقع هافلی ها به جد بزرگوارشان افتخار می کردند و خوشحال بودند که از نوادگان او هستند. ولی تام فقط به این می اندیشید که چقدر طول می کشد تا بتواند آن همه زمین مرلین را که پهناور است، آماده کشت کند.

- خیلی خب آقای تام ریدل، دیگه تفریح بسه برین کارتونو شروع کنید.

چند ساعت بعد

تام ریدل خسته و کوفته مشغول بیل زنی و آماده سازی باغچه بود. قطرات درشت عرق روی پیشانی اش نشسته و بازوهایش بسیار درد گرفته ولی هنوز نتوانسته بود حتی کار نصف باغچه را به اتمام برساند.
با ناراحتی بیل را روی زمین انداخت و به آسمان خیره شد.
- ای مرلین این چه مصیبتیه که دچارش شدم! اون وضع زندگی متاهلیم اینم از این مدرسه ای که دانش آموزاش می دزدنت و بعد به بردگی میگیرنت و مجبورت می کنن تا باغچه شونو بیل بزنی! آخه مرلین مردی به جوونی و خوشتیپی من چرا باید همچین بلاهایی سرش بیاد؟

هنوز مدتی از نق زدن های تام ریدل نگذشته بود که جغدی با شدت به شیشه پنجره تالار برخورد کرد.

- خیلی واقعا که مرلین! من دارم باهات حرف میزنم اون وقت تو داری انگری بردز بازی می کنی؟!

روندا با عجله سمت پنجره دوید و آن را باز کرد.
- انگری برد کدومه!؟ این جغد منه! یه ذره مثل خودم حواس پرت به جلوش دقت نمی کنه برای همین رفت تو شیشه.

با باز شدن پنجره، جغد روندا فوری داخل آمد و نامه ای را که با خود حمل می کرد، روی زمین انداخت. بعد، چند دور دور تالار زد و با همان سرعتی که داخل آمده بود؛ داخل دیوار فرو رفت!

- روندا جغدت باید بره چشم پزشکی.
- آره فکر کنم... ولی بیخیال حالا. بذارین ببینم چه نامه ای... یا مرلین!

روندا وحشت زده پاکت نامه ای را که هنوز بازش نکرده بود، گوشه ای پرتاب کرد و خودش با عجله سمت باغچه دوید. بیل تام را از روی زمین برداشت و با بیشترین سرعتی که داشت، زمین را حفر کرد. هافلپافی ها و تام ریدل با تعجب به او زل زده بودند.

- روندا خوبی؟ چت شد یهـ...

تام نتوانست جمله اش را کامل کند زیرا که دستش توسط روندا کشیده شد و داخل چاله‌ی حفر شده افتاد. بعد هم یه کپه خاک روی سرش خالی شد و او را مدفون ساخت.

- روندا می شه بپرسم چرا داری تام ریدلو دفن می کنی؟

دختر هافلی لحظه ای دست از کار کشید و به نامه اشاره کرد.
- اون نامه رو مروپ گانت فرستاده... راستش محتواشو ندیدم ولی ممکنه پی برده باشه که ما شوهرشو دزدیدیم. برای همین باید هر چه سریعتر تام رو قایم کنیم!

هافلپافی ها نگاه معنی داری به یکدیگر کردند.
و دقایقی بعد همگی با بیشترین توان مشغول پر کردن چاله شدند!


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


پاسخ به: تالار عمومی هافلپاف!
ارسال شده در: یکشنبه 28 مرداد 1403 00:31
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید



- رزالین بیا کمک کن این بذر هارو بپاشیم.
- نمیبینی مگه دارم گلدوزی میکنم؟ بعدم وایسا ببینم! اون وسط هنوز پر سنگ و کاشی خورده ست مگه میشه چیزی کاشت؟
- نمیشه؟
- روندا!
- آخه ما که قبلا همچین حرکتی نزده بودیم، از کجا بدونم خب؟ همینمون مونده بود موش بزنه به انبار آذوقه ی زمستونمون.
- خب برو بلد کار رو پیدا کن بیار کمک کنه.
-خیلی خب! پس تو هم کارت تموم شد برو پاتریشیا و زاخار رو جمع کن، از گرسنگی همه چیو شکل غذا میبینن. امروز صبحم سدریک بیچاره رو شکل استیک میدیدن تا دم خوابگاهم دنبالش کردن، شانس اورد قایمش کردم.
- واقعا؟ اهم خب میدونی من امروز آرتروز پام عود کرده، فکر نکنم بتونم جایی برم. نهایت کاری که میتونم بکنم اینه آذوقه باقی موندمون رو یجوری جیره بندی کنم که امشب به همه غذا برسه.
- باشه، همونم خوبه. سدریک زود باش بریم که داره دیرمون میشه. دیر بیای باز گیر بچه های گرسنه میوفتی ها!

چند ساعت بعد...

- ولم کن! من هیچی نمیدونم. منو اشتباه گرفتین. الان زنم منو با شما ببینه دچار سوء تفاهم میشه، نمیدونین وقتی بفهمه نیستم از عصبانیت آتیش از چشماش میزنه بیرون.
-خودت تو بازار باهاش بحث کردی گفتی اصلا قهرم دیگه خونه نمیام. خب خبر دادی بهش دیگه.
- نه ببینین! این بحثامون همیشگیه اصلا از قدیم گفتن زن و شوهر دعوا کنن ابلهان...نه دور از جون شما یعنی دشمنان باور...ای بابا آقا من اصلا غلط کردم. ولم کنین زن و بچم شب چشمشون به در میمونه تا من برگردم.
- اونم به موقع ش. کمکمون کنی برت میگردونیم. بچه ها کجایین؟ بیاین ببینین کی رو آوردم! متخصص گل و گیاه.

هافلپافی ها از هرکاری که میکردند دست کشیدند، به سالن آمدند تا فرد مذکور را ببینند. اما همین که او را دیدند درجا خشکشان زد.

- روندا میدونی کیو آوردی؟
- باغبونِ دیگه!
- شوهر مروپ گانت یا بهتر بگم پدر لرد سیاه!
- پوففف ها ها ها شوخی میکنی؟ این یارو که گفت شب، زن و بچه ش چشم به در میمونن تا بیاد. وای لرد رو فرض کنین که چشم انتظار این آدمِ. آی خیلی وقت بود اینطوری نخندیده بودم. آی هوف... ها؟ چرا همتون انقدر جدی نگاه میکنین؟

سدریک که از آن لحظه ورود با چشمانی خسته فقط نظاره گر بود، بلاخره حقیقت تلخی را که میدانست بر زبان آورد.
- راست میگن روندا...این باغبونی که گفتی بهم برش دارم، پدر لرد سیاهه.
- پس اگه میدونستی چرا همون موقع که تو بازار گفتم برش دار بریم، نگفتی بهم اون کیه؟
- خب اونقدر خوابم میومد، گفتم زود تر برداریمش بیایم خونه که بخوابم. بعدم فکر کردم حتما خودت میدونی کیه با این وجود گفتی چون باغبونیش خوبه بردارم بزنم زیر بغل بیارمش.

همهمه ای به پا شد و رزالین سعی کرد اوضاع را مدیریت کند.
- حالا بحث نکنید کاریه که شده. میتونیم یه فکری براش بکنیم.
- آدم ربایان محترم! میگم اگه دنبال یکی میگردین که تو کار گل و گیاه حرف نداره، باید بگم درست انتخاب کردید خودم هستم. اگه بذارین سالم برگردم هرکاری بخواین میکنم.
- عالی شد! پدر لرد میخواد واسمون باغچه بیل بزنه.

اما صدایی میان جمعیت اعتراض خودش رو ابراز کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
S.O.S

پاسخ به: تالار عمومی هافلپاف!
ارسال شده در: یکشنبه 28 مرداد 1403 00:24
نمایش جزئیات
آفلاین
پایان سوژه


سر مست از قدرت بی‌حد و مرزش بر پشتی صندلی تکیه زده بود. حالا نفوذ او نه تنها گروه هافلپاف بلکه دنیای جادوگری را فرا گرفته بود. به پرونده‌های روی میزش با رضایت خاطر نگاهی انداخت.
صفحه به صفحه‌اش روایت‌گر موفقیت‌هایش بود.

به صفحه‌ای از پرونده‌اش رسید. عکس دختر جوانی را دید که سالها پیش از جلوی راهش حذف کرده بود. لبخندی تمسخر آمیز بر لبانش نقش بست.
- حتی فرصت پیدا نکردی ادامه "ولی" رو بگی دورا. هیچ وقت از ولی خوشم نمی‌اومد. ولی یعنی بهانه‌های واهی... اگر قرار بود به بهانه‌های امثال تو گوش کنم الان اینجا روی این صندلی تکیه نداده بودم.

نفسی مغرورانه کشید. دستش را به سمت دستگیره هلالی شکل کشوی میزش برد و آن را به سمت خود کشید. وقتش بود نگاهی به منوی مدیریتش بی‌اندازد؛ منویی که ابزار اعمال قدرتش بر جهان بود. در حالی که همچنان به چهره دورا می‌خندید دستش را به داخل کشو برد. بلافاصله لبخندش محو شد.
دستش با کف غبار گرفته کشو برخورد کرده بود.

با وحشت از جا پرید. صدای نفس نفس‌ سریع‌اش در اتاق پیچید. کشو را بازتر کرد و سانتی‌متر به سانتی‌مترش را با دقت از نظر گذراند. اثری از هیچ منوی مدیریتی‌ای نبود.

- دنبال منوی مدیریتت می‌گردی؟

قلب رز با شدت به قفسه سینه‌اش برخورد کرد. این صدا را می‌شناخت.
خیلی خوب می‌شناخت.
- دو... دورا؟!

خواست به پشت سرش نگاه کند و موهای آبی مایل به خاکستری‌ دختر را بعد از سالها دوباره ببیند اما خنجری زیر گلویش قرار گرفت.

- می‌خوای دوباره ببینیم رز؟ حتما خیلی دلتنگ دوست و همکار سابق‌ت شده بودی. اعتراف می‌کنم منم دلم برات تنگ شده بود. هر روزی که توی اون برزخ بین بودن و نبودن گذروندم به یادت بودم همکار قدیمی. اون لحظه که از منو حذفم کردی حس قدرت داشتی نه؟ حس می‌کردی دیگه هیچ چیزی‌ جلو دارت نیست. نمی‌دونی چند سال انتظار این لحظه رو کشیدم.
- ولی...
- نه نه نه... ولی‌ای نداریم رز. بیا بازیو عادلانه جلو ببریم. بدون ولی و اما! چیشده؟ ترسیدی؟ این عرق پیشونی چیه که می‌بینم؟

صدای خنده دورا در اتاق پیچید.
- همیشه وقتی فکر می‌کنی قدرت‌مند‌تر از این نمی‌شی می‌شکنی. این قانون سیاسته. هرچند دیگه برای یاد گرفتنش خیلی دیر شده زلر.

خنجر را زیر گلوی رز حرکت داد. قطرات خون صفحات پرونده‌های روی میز را در بر گرفت و آنها را سرخ‌گون کرد.

لحظاتی بعد، دکمه‌ای بر روی منوی خونی مدیریت را فشار داد و خود را نامرئی کرد. به آهستگی در دفتر را گشود. می‌دانست که به زودی دیگر نامی از مافیای دستان پشت پرده هافلپاف به یاد کسی نخواهد ماند. برای آخرین بار به شاهکار هنرمندانه‌اش نگاهی انداخت تا آرزوی چندین ساله‌اش را در خاطرش ثبت کند. لبخندی رضایت‌مندانه زد و از اتاق خارج شد.

جسد بی‌جان رز زلر از روی صندلی مدیریتی‌اش سقوط کرد و گردنش به کناری خم شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: شنبه 7 مهر 1397 15:03
نمایش جزئیات
آفلاین
ماتیلدا همهمه هایی شنید. چشمانش را باز کرد و به اطراف خیره شد. یه لحظه گیج بود اما بعدش تمام اتفاقاتی که پیش آمده بود به جلوی چشمانش آمدند. آدر، مافیا، کمک و بیهوشی. روی زمین سرد و خشک دراز کشیده بود. سعی کرد چشم هایش را به طرف اطراف بچرخاند و خب موفق هم شد. بیشتر هافلپافی ها بالای سر او با جدیت خاصی حرف میزدند که تا حالا ماتیلدا نظیرش را ندیده بود.

او هم مثل آدر ناراحت و همینطور نگران بود. آدر و ماتیلدا تنها کسای آلوده نشده، بودند. هر دو در تعجب بودند که چه اتفاقی برای هافلپافی های مهربان آمده است! هافلپاف شش نشانه دارد که یکی از آنها خشم بود اما نه در این حد. ماتیلدا سعی میکرد که به آینده، یعنی موقعی که آدر در مامورتیش موفق نمیشد و در عوض رز و دار و دسته اش به پیروزی می رسیدند، فکر نکند! ماتیلدا آرزو کرد که آدر مامورتیش را انجام داده است و نیروی کمک در راه است!

لیندا که متوجه به هوش آمدن ماتیلدا شده بود، رو به بقیه گفت:
- بس کنین! ماتیلدا به هوش اومد.

و دستش را برای کمک رو به ماتیلدا دراز کرد. ماتیلدا هم قبول کرد. دست او را گرفت و از جایش بلند شد و خاک های روی شنلش را تکان داد.
- چه مدته که بیهوشم؟
- حدود یه ساعتی میشه!
- ضربه ی آدر بیش از اون چیزی که انتظار داشتم، قوی بود!

تانکس با قدم هایی سنگین دقیقا مقابل ماتیلدا قرار گرفت.
- سریع توضیح بده ببینیم چی شده!

و ماتیلدا هم شروع کرد به تعریف کردن داستانی دروغی.
- تموم حواسم بهش بود. خوبم بسته بودمش. بعدش گفت که دستم تاول زده از بس که محکم بستی! و من ساده لوح هم حرفشو قبول کردم. خم شدم که دستشو ببینم که یهو با تموم قدرتش، البته با صندلی به من ضربه زد. چوبدستیمو گرفت و من رو به شدت پرت کرد. بعد بیهوش شدم. ببخشید. می دونم که همش تقصیر منه! برای ثابت کردنم به شما، حاضرم که آدرو تعقیب کنم و حتی دوباره بازداشتش کنم و یا خلاصش کنم. و یا حتی اگه اون بقیه رو خبر کرده بود، یه تنه باهاشون بجنگم.

سدریک گفت:
- نظر خوبیه. درباره اش فکر می کنیم و حالا...
- آممم... دورا کجا رفته؟ اون همش از این جور حرفا میزد ولی الان تو اینو میگی. دورا ناک اوت شده؟ نگرانش نیستی؟ به هر حال اون کمی... فقط کمی تو رو دوست داشتا!

سدریک به ماتیلدا چشم غره ای رفت.
- دورا اخراج شد!
- چی؟! اما...
- بعدا میشه بحث کرد. حالا چند تا ماموریت داریم. تانکس، تو به ساخته شدن معجون کمک میکنی. لیندا، تو اگه کسیو دیدی که از این موضوع خبر داره، بدون سر و صدا می کشیش. و ماتیلدا... توام دنبال آدر باش و هر کاری که خودت میخوای یعنی مثلا کشتن مانع ها و... بکن. من و بقیه ی مافیا ها مثلا ترامپ و ... به رز تو امور کمک میکنیم. حالا برین سر ماموریتاتون!

ماتیلدا چشمانش از خوشحالی درخشید.

ساعت دو شب

ماتیلدا در روز هیچ ردی از آدر پیدا نکرده بود و یا شاید خوب نگشته بود. تو مدرسه که هیچ ردی از او نبود. اما این ماموریتش خیلی مهم بود. پس تصمیم گرفته بود که به پایگاه الف.دال برود. قایمکی از تالارش خارج شده بود. نامه ای از شرح همه ی اتفاقات در دستش بود و اکنون آن را جلوی در می گذاشت.صبر کرد که یکی از در خارج شود و آن را بردارد. اگر یکی در آن موقع شب، از راه برسد و آن را بردارد، موقتا او را بیهوش می کند. ماتیلدا میدانست که این وقت شب، الف. دال برنامه ای داشت.

او دوست نداشت که خودش آن نامه را بدهد چون ممکن بود که لو برود. باید خیلی محتاط رفتار میکرد. بخاطر همین هم بود که در نامه اسمش را نگفته بود! دوست داشت با دل سیر، پیش کسایی که همه دوستان او بودند و به دامبلدور خیانت نمی کردند، گریه میکرد. اما وقت برای آن چیز ها نبود. کم کم داشت ناامید میشد که ناگهان پنه لوپه در را باز کرد. نامه را دید و آن را برداشت. چشمانش را تنگ کرد که بتواند بخواند. ناگهان نفسش بند آمد و سریع به داخل رفت. ماتیلدا در نامه این متن را بولد کرده بود.

دامبلدور در شرف کشته شدن است. کسایی هستند که میخواهند پروفسور بمیرد. لطفا این نامه را به هافلپافی های محفلی نگویید! البته به غیر از آدر.

ماتیلدا تقریبا مطمئن بود که آملیا، رز و... در این شب، در اتاق ضروریات نبودند. آنها داشتند نقشه میکشیدند و در تالار خود به سر می بردند. ماتیلدا هر لحظه ممکن بود که لو برود. پس با تمام سرعتش، از آنجا دور شد. خوشحال بود که ماموریت انجام شده بود و دیگر پروفسور عزیزش نمیمرد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me

پاسخ به: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: شنبه 30 تیر 1397 20:54
نمایش جزئیات
آفلاین
دورا چند لحظه گنگ ماند. بعد به دکمه‌ی ریلود روی آورد. یک بار.. دو بار.. بیهوده بود! سعی کرد از راه دور نگاهی به ذهن شلوغ و همیشه به هم ریخته‌ی رز بیندازد تا کمی از سردرگمی بیرون بیاید! اما حتی هیچ ارتباطی نبود. دورا مبهوت شد. سعی کرد خودش را قانع کند:
_ رز خیلی وقته که منو میشناسه. شاید تونسته که ذهنشو به روم ببنده!

و سعی کرد اسم یکی از تازه‌واردها را بیاد آورد. در صدر آن اسم‌ها پسر خوشتیپی به نام سدریک درخشید! در اعماق دل بار دیگر از او تعریف کرد. تمام تمرکزش را گذاشت ولی سیاهی مطلق! هیچی راهی به ذهنش نیافت. کم کم بغض سنگینی در گلویش نشست! البته دورا آخرین باری که گریه کرده بود را به یاد نمی‌آورد و دلش نمیخواست الان که یکی از اصلی‌ترین قدرت‌هایش را هم از دست داده از قانون‌هایش هم بگذرد. پس سعی کرد با چند نفس عمیق و پلک زدن‌های پشت سر هم از این اتفاق جلوگیری کند!

دورا کمی در تاریکی ماند. وقتی حس کرد میتواند از جایش بلند شود؛ برخاست. بهتش تبدیل به خشم شده بود! میخواست فرار کند. برود به جایی که همه دلشان تنگ شود و همش به دنبالش بگردند. فرار کند و وقتی حس کرد برای تنبیه کافی است، برگردد و ببیند که همه دنبالش گشته‌اند و نگرانش شده‌اند. این افکار به پاهایش قدرت بخشید. سرعتش را بیشتر کرد و باعث شد لبخندی روی صورتش نقش ببندد..

.............
پ.ن: لطفا نفر بعدی ادامشو از دورا ننویسه.. بره سراغ همون آدر و ادامه ماجرای مافیا! ممنون.
(میدونم نباید من بگم کی چیکار کنه و کارم شاید اشتباه باشه و حتی به سوژه آسیب بزنه! ولی لطفا کسی متوجه نبود دورا نشه..)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: شنبه 23 تیر 1397 17:16
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
رز زلر ریس مافیایی با قدرت های جهانی شده که تموم اعضای هافلپاف جزو این سازمان سری و ملقب به دست های پشت پرده هستند. آدر کانلی یکی از اعضای هافلپاف به خاطر اینکه با این سازمان همکاری نکرده بود، دستگیر و زندانی شد ولی زندانبانش یعنی ماتیلدا بهش کمک کرد تا فرار کند.
حالا آدر گوش ایستاده تا اخبار جدیدی به دست بیاورد.

***

- دورا!

آدر بی اختیار چند قدم عقب رفت، هرچند که مخاطب رز کسی دیگری بود. صدای نامفهوم گفت و گویشان به گوشش رسید. آب دهانش را پایین داد و چند قدمی که برگشته بود را دوباره پیمود ولی بازهم به اندازه‌ی کافی نزدیک نبود.
با ترس از دیده شدند دو قدم دیگر هم برداشت ولی دو دختر صدایشان را پایین و پایین تر می بردند. آدر فکر کرد اگر لباپ هایش را می دید خوب بود، می‌توانست لب خوانی کند. ولی نزدیک تر شدن، آنهم به اندازه ای که در میدان دیدش قرار گیرند، ریسک بالایی داشت.

- کردی دورا ناامیدم. گفتم بت که باشه بش حواست کاملا. خطرناکه فرارش خیلی.
- رز...
- می‌دونستم خودم باید می‌کردم کار رو. می‌کنم از این بعد دیگه همه چی رو خودم. حتی می‌چرخونم سازمان رو تنهایی!

دورا باورش نمی‌شد. بعد از آن همه همکاری و نقشه کشی باهمدیگر، رز به این سادگی داشت کنارش می‌گذاشت؟

- ولی...

دختر هیچ وقت فرصت دلیل آوردن و توضیح دادن بیشتر را پیدا نکرد، بلاخره او رز زلر بود و دسترسی به منوی اعظم داشت و با یک اشاره، دورا از لیست سازمان خارج شد.

جلسه ی عصر

رز تازه تحلیل گزارش های رسیده از کیم جونگ اون را تموم کرده بود که نیمفادورا دستش را بالا برد و پرسید:
- رز، چرا دورا رو ریمو کردی؟

رز در سر دیگر میز لبخندی زد. کاغذ های جلویش را مرتب کرد و داخل پوشه گذاشت. جلسه تمام شده بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: سه‌شنبه 5 تیر 1397 09:13
نمایش جزئیات
آفلاین
آدر لحظه ای مکث کرد. ارنی پرنگ را خوب نمی شناخت ، ولی بوی گبین قدیم را می داد. همان گبینی که از خادمان ولدمورت بود. از آن لبخند های کجکی و شیطانی لحن حرف زدن های تهدید آمیز فهمید که او را هم شست شوی مغزی دادند و هنوز هم مثل گبین قدیم است. مو هایش را که از شدت عرق خیس خیس شده بود به راست شانه کرد و در همان حال گفت:
- اممم ، فکر کنم بد...

آدر حرفش را ادامه نداد و ناگهان چوبدستی اش را مثل هفت تیر بیرون کشید و فریاد زد:
- آپروتاس!

دود سیاه و غلیظی به سمت ارنی پرنگ پرتاب شد و ارنی با یک نفس کشیدن بیهوش شد و از پا افتاد. قلب آدر محکم در سینه می کویید. آهی از آسودگی کشید و ارنی را با زنجیر های نامریی چوبدستی اش بست و به همان تاریکی که از آن در آمده بود انداخت.

آدر برگشت و در تاریکی راهرو دوید. تالار هافلپاف تو این مدت چه تغییراتی کرده بود! مثل شیون آوارگان شده بود. تار عنکبوت در جای جایش به چشم می خورد و همه ی اتاق ها و راهرو ها تاریک و نمدار شده بود.

همانطور که در راهرو پیش می رفت ناگهان از یکی از اتاق ها صدایی شنید. صدای رز زلر بود که با صدایی بلند سخنرانی می کرد. پاهایش شل شدند و ایستاد. این فرصت خوبی بود برای کمی جاسوسی و جمع کردن اطلاعات از این مافیای مخوف.
قلب آدر در سینه تند می تپید. هیچ وقت فرصتی به این خوبی برای فرار پیش نمی آمد. پیش رویش هیچ کس نبود و او به راحتی می توانست از تالار خارج شود.زلر فریاد کشید:
- نتانیاهو!
- بله قربان!

صدای نتانیاهو لرزان و مضطرب بود. دوباره رز فریاد زد:
- ما کلی عقبیم از برنامه هامون. قرار بود امروز دامبلدور رو کنیم تسخیر. پس چرا اون موادت نشد آماده؟

آدر دیگر نتوانست جلوی خودش را بگیرد. رز زلر یک محفلی خوب بود و بسیار وفادار. چطور می توانست به تسخیر کردن دامبلدور فکر کند؟

آدر گوشش را به در چسباند. نتانیاهو با احتیاط گفت:
- تلاشمونو می کنیم قربان. ولی اون ماده ی پیچیده ایه.

صدای کوبیدن مشت رز زلر به میز به گوش رسید. او فریاد زد:
- به من ربطی نداره! قرار بود امروز اون موادو قاطیه نوشیدنیش کنیم. اما تو هنوز حتی درستش هم نکردی.

نتانیاهو با صدای خفه و لرزانی گفت:
- رسیدگی می کنم قربان! رسیدگی می کنم...

آدر شوکه شده بود. تا حالا اینقدر رز را خشن و عصبانی ندیده بود. او معمولا از گل نازک تر به کسی چیزی نمی گفت. اما حالا...

آدر با خود فکر کرد:
- من هیچ وقت همگروهی هام رو خوب نشناختم.

آدر به سر و ته راهرو نگاه کرد. کسی آنجا نبود. پس می توانست کمی بیشتر بماند و از نقشه های مافیایی رز و دار و دسته اش با خبر شود.




افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
من رو از روی طرز فکر و گفتار و رفتارم بشناس ، نه از روی ظاهرم.