جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

29 کاربر(ها) آنلاین هستند (21 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
28 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] فروشگاه زونکو

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: فروشگاه زونکو
ارسال شده در: دوشنبه 3 دی 1397 21:44
نمایش جزئیات
آفلاین
بعد از تلاش فراوان، مرلین، لرد رو تا صندلی بادبزن دار حمل کرد. لرد بلند شد و روی صندلی دیگر نشست.

- خب از همون اول بلند میشدی. بهتر نبود؟
-نه!

لرد کمی اینور و اونور کرد بعد گفت:
- نه.... از این صندلی خوشمان نیامد. مارا....
- نمیشود به خوشتان بگویید بیاید. از کت و کول افتادم!
- چطور به خود اجازه دادی حرف مارا قطع کنی؟
- معذرت میخوام!
- و در مورد خوشمان.... خیر خوشمان کمی یک دنده است... حرفش دوتا نمیشود.

لرد دوباره بلند شد و روی صندلی خود نشست.
- مارا به همان جایی که بودیم برگردان که خودت از خودت راضی باشی.
- میگم میخوای همین جا کنار خودم بشینی.
- نه! دوست داریم رو به روی تو بشینیم آن طرف میز.

مرلین دوباره شروع به تلاش کردن کرد.

- ایست!
- دیگه چیشده؟
- هیچی... دلمان خواست بگوییم ایست.
- مرحبا به این دل... احسنت.

مرلین با هزار زحمت لرد رو برگردوند به جای اولش.
- جاتون خوبه؟
- آری. فقط به باد زن بگو که مارا باد بزنند.
- الان میگم براتون باد زن بیارن.
- نه!.... باد زن های تورا میخواهیم.
- چشم.

باد زن ها آمدن و شروع به باد زدن کردند.

- بسیار عالی... خب مرلین چیزی در بساطت داری ....
- هرچه بخواهید! سنتی و صنعتی.
- باز دوباره پریدی وسط حرف ما.
- مگه حرفتون ادامه داشت؟
- آری... چیزی در بساطت داری بدهیم این پرنده بخورد بیهوش شود.
- اووووم... فک کنم بتونم یه کاریش کنم.... بزار برم سنتی و صنعتی رو قاطی کنم.

مرلین رفت و با قرصی برگشت.
- این میتونه یه فیل رو از پا در بیاره.

مرلین قرص رو به پرنده میده و بعد از چند ثانیه پرنده آب روغن قاطی میکنه و بیهوش میشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Ravenclaw is my everything



تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: فروشگاه زونکو
ارسال شده در: دوشنبه 3 دی 1397 19:02
نمایش جزئیات
آفلاین
-مرلین؟ آیا نشنیدی؟

مرلین قصد داشت جواب بدهد و بگوید که نشنیده...ولی در این صورت لرد سیاه متوجه می شد که او در واقع می شنود. برای همین هیچ عکس العملی نشان نداد.

مرلین پیامبری بود زیرک!

ولی لرد سیاه هم اربابی بود هر دو پا در یک کفش کرده! برای همین با صدایی بلند تر روی خواسته اش اصرار ورزید.
-مرلین! بیا ما رو تا صندلی بادبزن دار حمل کن!

زیرکی ذاتی مرلین باعث شد قادر به نشنیده گرفتن این دستور نباشد. به طرف لرد سیاه رفت و خم شد. پایه های صندلی را گرفت و فشار کوچکی بر آن وارد کرد.

صدای ترق و توروق از تک تک مفاصل بدن مرلین به گوش رسید.

-ما را بی صدا حمل کن!

مرلین دستور داد که مفاصلش بی سرو صدا جابجا شوند و دوباره برای بلند کردن صندلی حامل لرد، تلاش کرد.حوصله لرد سیاه کمی سر رفته بود.
-سریع ما رو حمل کن...بعد هم یه چیزی بده به این پرنده بدیم که بیهوش بشه. لینی و هکولی ما درون شکم این پرنده در انتظار نجات هستند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: فروشگاه زونکو
ارسال شده در: چهارشنبه 28 آذر 1397 01:08
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

مرگخواران و لرد به فروشگاه زونکو می رن. تو فروشگاه یه بذر جادویی رو تو چاله ای می کارن. بذر سریع تبدیل به درخت می شه و رشد می کنه. مثل لوبیای سحر آمیز. لرد هم دستور می ده ازش برن بالا.
خودش روی صندلی می شینه و دستور می ده مرگخوارا حملش کنن.
وسطای درخت به یه پرنده طلایی رنگ می رسن که هکتور و لینی رو می خوره. الان می خوان یه چیزی به خورد پرنده بدن که بیهوش بشه و لینی و هکتور رو از شکمش در بیارن.

==============================

گویل نگاهی به دستانش انداخت. در واقع بقیه مرگخوار ها نیز نگاهی به دستانشان انداختند. ولی هیچکدام چیزی ندیدند. سعیشان را بیشتر کردند، اما باز کف دستشان حتی یک مو هم نداشت، وگرنه آن را می کندند و به خورد پرنده می دادند. گویل به سمت دیانا برگشت و گفت:
- شاید دست خودته. یه نگاهی بنداز ببین کجا گذاشتیش. نکنه گمش کرده باشی؟

دیانا که از هوش سرشار هم قطارانش شوکه شده بود، چند لحظه ای به افق خیره شد و سپس گفت:
- واللا این دیگه نوبره! من منظورم این...
- بیایین ما رو ببرین بالا، ما حوصله مون سر رفت. می خوایم از مناظر بیشتری استفاده کنیم و ببینیم تا کجا می تونیم سیاهی رو گسترش بدیم.

دیانا که منظورش نصفه مانده بود، شانه اش را بالا انداخت و به سمت صندلی ارباب رفت. بقیه مرگخواران نیز بعد از بستن مرغ به یکی از پایه های صندلی لرد، به کمک دیانا رفتند تا هر چه سریعتر به بالای درخت برسند و به چیزای خوب خوب دست پیدا بکنند.

چند دقیقه بعد:

- بایستید! شما وارد حریم هوایی بارگاه ملکوتی شدید. از همین لحظه شما تحت نظر گارد سلطنتی مرلین کبیر خواهید بود. ایشان متجاوزین را اصلا دوست ندارند و آیاتی چند در این زمینه نازل کرده اند که به سمع و نظر شما می رسد...
- کروشیو!
بلاتریکس طلسمی روانه سرباز گارد کرد. سرباز نیز بعد از برخورد طلسم با وی، چون از جنس انسان و خاک نبود، آتش گرفت، پودر شد و به هوا رفت! نمیدونین که تا کجا رفت!
- چه استفاده عجیبی برای کروشیو تدارک دیدیم. خودمان خوشمان آمد. بلاتریکس، بعدا این واقعه را یادداشت کن و در اختیار مرگخوارانمان قرار بده تا مطالعه کنند و بدانند که اربابشان چقدر به فکرشان است.

بلاتریکس سری به نشانه تایید تکان داد. او آماده بود در هر لحظه جانش را فدای اربابش بکند، یک کروشیو که دیگر ارزشش را نداشت. در همین فکر ها بود که صدای فنریر توجهش را جلب کرد.
- اونجا رو... چقده غذا!
- مایلیم به اون سمت حرکت داده بشیم. اقدامات لازم رو انجام بدین!

مرگخوار ها به سمت میز غذا حرکت کردند. در مسیر، حوری های بهشتی به آن ها لبخند می زدند و به سمت خود فرا می خواندند. لرد سیاه که در ابتدا با خیل عظیمی از مرگخواران به آن سمت حرکت کرده بود، سر هر پیچ و کوچه ای، چند نفری از مرگخوار هایش به سمت حوری ها می رفتند تا در نهایت این دیانا بود که با اجرای دستور های بلاتریکس و فرمان دادن های او، داشت صندلی لرد را حرکت می داد. بعد از چند دقیقه بالاخره به میز غذا رسیدند و با نوری شدید مواجه شدند.
در بالاترین قسمت میز غذا خوری، صندلی کنده کاری شده زیبایی قرار گرفته بود. در هر طرف صندلی، یک حوری با بادبزنی در دست، در حال باد زدن شخصی بودند که بر روی صندلی نشسته بود. صورت او پیدا نبود، ولی ریش هایش تا زمین می رسید. در یک دستش انگشتر های گرانقیمت و در دست دیگرش، جامی از نوشیدنی بود. مرلین کبیر با دیدن چهره لرد، از صندلی خودش بلند شد و به سمت او حرکت کرد:
- ارباب! خوش اومدین! شما کجا؟ اینجا کجا؟ یادی از فقیر فقرا کردین!
- شما کی باشی که به ما بگی کجا بریم و کجا بیاییم؟ ما خودمون تصمیم می گیریم که یادی از کسی بکنیم یا نه. الان هم ما رو بلند کن روی اون صندلی قرار بده. ما دلمون بادبزن می خواد! کجا رفتی؟

مرلین با شنیدن اینکه باید لرد را جابجا کند، در جا آرتروز گردن و دست و پایش عود کرده بود، پارکینسونش شدت یافته و قوه شنوایی اش به کلی تحلیل رفته بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: فروشگاه زونکو
ارسال شده در: دوشنبه 21 آبان 1397 23:04
نمایش جزئیات
آفلاین
-خب...کى ميره دنبال هکتور و لينى؟؟
مرگخوار ها نگاه سوالى به هم انداختند،امکان نداشت وقتى همه ميدانستند چه انتظارشان را ميکشد،خودشان را در دهان شير بياندازند،پس تصميم گرفتند بدون نوک زده شدن توسط مرغ و زندانى شدن درمعده ى او،هکنى را نجات دهند.
فنرير:به نظر من که يه لگد توى شکم مرغ بزنيم هکنى رو بالا بياره!
آمى:خب باهوش اگه لگد بزنيم که اونا توى شکمش ميميرن
آلکتو:خب اگه با چکش من بزنيم توى سرش بى هوش ميشه ماهم ميريم توى معدش و هکنى رو بيرون مياريم.

مرگخواران با نقشه آلکتو موافقت کردند،و اين معموريت خطرناک را به خود آلکتو سپردن....آلکتو چکشش را پشت سرش قايم کرد وبه آرومى سمت پرنده ى طلايى قدم برداشت.
پرنده طلايى تا ديد آلکتو به سمتش مي آيد با چشمانى که در دو طرف صورتش قرار داشت به او زل زد،بعد از زل زدن مرگ بار مرغ پس از پنج دقيقه آلکتو ذره ذره آب شد وروى زمين ريخت وبلافاصله چکشى که پشتش قايم کرده بود روش فرود اومد

مرگخوار ها نگاهى انداختند به آلکتويى که ديگه نابود شده بود .
-اوپس اينم که آب شد حالا بايد چه خاکى تو سرمون بريزيم؟

در همين هنگام ديانا که هميشه يه نقشه اى تو سرش داشت،با هيجان داد زد.
-من ميدونم

باقى مرگخواران که کنجکاو شده بودند روبه او کردند:خب چيه؟

ديانا لبخند شرورانه اى (البته از نظر خودش) زد 😼
-نقشه اينه.. مثل اينکه اين جوجه زردک خيلى شيکموئه ،پس ما بهش غذا ميديم البته يه چيزى که بعد خوردنش سه دقيقه بعد بى هوش شه،اونوقت ما ميتونيم هکنى رو از شکم اين جوجه در بياريم!

گويل تعجب کرد، همچين غذايى را از کجا بايد پيدا ميکردند؟
-حالا اين غذا چى هست؟؟

ديانا بازهم لبخند شرورانه (درواقع کيوت)زد😼
اونش ديگه دست توئه ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دیانا کارتر در 1397/8/21 23:09:43
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: فروشگاه زونکو
ارسال شده در: یکشنبه 20 آبان 1397 21:27
نمایش جزئیات
آفلاین
-بله هک...دقیقا همین توقع رو ازت داریم!

هکتور انتظار چنین جوابی از اربابش نداشت.

هکتور خرد شد...شکست...و ذراتش روی زمین ریخت.

لرد سیاه به ذرات هکتور که همگی در حال لرزش خفیفی بودند نگاه کرد. چشم هایش پر از اشک شد...
-این ذراتشو ریخت روی زمین، گرد و خاک وارد چشمان ما شد.از این وضعیت خوشمان نیامد. یکی جاروش کنه و سر همش کنه.

بلاتریکس با خوشحالی جلو رفت. هکتورهای خرد شده را جمع کرد و با ماده ای قوی به نام "تف" به هم چسباند.

هکتور مثل روز اولش شد...البته روز اول هم موجود چندان جالبی نبود. با خوشحالی از تولد دوباره اش، ویبره ای زد.
-ارباب، وقتی منو اونجوری خرد و شکننده دیدین غم شما رو فرا گرفت؟ از دستورتون پشیمون شدین؟

-پرنده...شام!

پرنده که کلا زبان آدمیزاد سرش نمی شد، از شانس هکتور همین یک جمله را فهمید. پرید و نوک زد و هکتور را خورد!



ده دقیقه بعد:

-چی شد پس؟ خبری نیست؟

مرگخواران به پرنده که سیر شده و خوابیده بود نگاه کردند.
-نه ارباب...خبری نیست. الان باید یکیو بفرستیم دنبال هکتور و لینی؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: فروشگاه زونکو
ارسال شده در: پنجشنبه 18 مرداد 1397 17:04
نمایش جزئیات
آفلاین
_ارباب میشه...
_نمیشه!
_آخه، خب، اگه...
_آخه، اما، اگر، ولی نداریم. یکی میره توی شکم این پرنده و با آرامش لینی مان را می فرسته بیرون.

هکتور از اینکه لینی دوباره باز خواهد گشت، صحیح و سالم هم باز خواهد گشت گوشه ای کز کرده بود که با آخرین حرف لرد سرش را بلا آورد.
_پس اون کسی که رفته تا لینی رو بیاره چی؟
_خب...اون...اون هم مرگخوارمان هست. خاطرش عزیز. ما همه مرگخوارامان را میخواهیم. ولی لینی مهم تره.
مرگخوارا:

لرد نگاهی به مرگ خوارا کرد.
_خب، حالا یکی بره لینی رو بیاره....چند بار باید این حرف را بزنیم؟ اصلا چرا باید حرف هایمان را تکرار کنیم؟ ده دقیقه وقت دارید تا یکی رو بفرستید داخل شکم این پرنده.

پرنده که به درختی بسته شده بود سرش را از لرد که به گوشه ای می رفتند تا بنشینند گرفت و به سوی مرگخوارا چرخاند.

_من میگم حواس ارباب رو پرت کنیم یه معجون به پرنده بدیم تا لینی رو بیاره بالا.
_ارباب میفهمه.
_نمیفهمه.
_میفهمه.
_من میگم نمیفهمه.

بلاتریکس که حوصله حرف های بیهوده را نداشت با خشم نگاهی به هکتور و رودولف کرد.
_بسه دیگه! خب کی بره داخل شکمش؟
مرگخوارا:
_یعنی کسی نمیخواد بره؟
مرگخواره:
_ هممم...باشه!... هکتور تو یک دقیقه برو اونور من با بقیه کار خصوصی دارم.
_چه کاری؟
_یه کاری. تو برو پیش ارباب ببین چیزی نیاز نداشته باشه.

ده دقیقه بعد:

لرد که گوشه ای کاملا اربابانه نشسته بود بدون اینکه چشم هایش را باز کند نفس عمیقی کشید.
_ خب کی میره؟
مرگخوارا: هکتور!
_چی؟...من؟...من کی...

لرد چشم هایش را باز کرد و به هکتور نگاه کرد و حرف هکتور را قطع کرد.
_آفرین! میدونستیم اینکارا میکنی. با این وجود که وظیفه ات بود ما هیچ وقت این کارت را فراموش نمی کنیم. خب حالا برو لینی مان را بیار.

هکتور لبخند تصنعی تقدیم لرد کرد و بعد رو کرد به مرگخوارا.
_ من؟ من کی گفتم میرم؟
_هکتور یادت نیس؟ خودت گفتی.
مرگخوارا: اهوم. خودت خواستی بری. خودت گفتی میرم.

هکتور نگاهی به لرد که چشم هایش را بسته بود و دست هایش را با حالت تفکرانه گرفته بودکرد. هکتور قطعا می دانست که نمی تواند بگویید نمی رود. آب دهانش را قورت داد و دنبال راهی برای رهایی گشت.
_من، هکتور، استاد بزرگ معجون سازی، جون با ارزشم رو به خطر بندازم تا برم جون اون حشره بی ارزش رو نجات بدم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سلینا مور در 1397/5/18 18:19:00
دست به حباب هام نزنید. پاهم نزنید حتی. تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: فروشگاه زونکو
ارسال شده در: دوشنبه 15 مرداد 1397 14:41
نمایش جزئیات
آفلاین
با این حرف لرد هکتور دست از لرزش برداشت!
دیگران هم سکوت کرده بودند و بوته خشکی دور مرگخواران چرخید و بعد سقوط کرد.

-نشنیدید؟ما لینی رو میخوایم!یکی بره لینی رو برامون بیاره!

هکتور با دیدن گویل فکری به سرش زد:
-ارباب گویل رو بفرستیم تو معده اون پرنده لینی رو بیاره!
-ولی من نمی....

گویل با کاغذی که به دستش رسید،سکوت کرد و بعد مشتاقانه داوطلب بود!

کراب کاغذ مورد نظر را نگاه کرد.
پنجاه درصد تخفیف برای سری معجون های هکتور!

-خب برو لینی رو برامون بیار.

گویل کاغذ تخفیف با ارزشش را با در ردایش گذاشت و به سمت پرنده راهی شد.

-پرنده طلایی خوشکل؟عزیز دل؟پرنده ملوس؟

پرنده طلایی که از شنیدن این حرف ها از یک مرگخوار تعجب کرده بود به گویل نزدیک شد.

گویل دستش را روی شانه پرنده گذاشت:
-دو حالت داره!یا منو قورت میدی برم لینی رو پیدا کنم بعدشم مثل ی پرنده خوب من و لینی رو بالا میاری، یا میبندمت به همین درخت و بدون بیهوشی شکمتو میبرم و لینی رو از توی معدت در میارم!

پرنده جیغ زنان سعی در فرار داشت اما گویل و دیگر مرگخواران که تازه به کمک گویل آمده بودند ، پرنده را به درخت بستند!

خواستند شکمش را ببرند که با حرف لرد متوقف شدند:
-اینطوری ممکنه پیکسی مان را دو تکه کنید یا بالش رو بکنید!یکیتون برید تو شکم پرنده!

مرگخواران چاره ای نداشتن!
باید توسط پرنده خورده میشدند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

"تنها ارباب است که میماند"
پاسخ به: فروشگاه زونکو
ارسال شده در: شنبه 13 مرداد 1397 20:14
نمایش جزئیات
آفلاین
هکتور هیچ وقت از بودن لینی تو خونه ریدل خوشحال نبود. از نظر معجون ساز لینی پیکسی مفیدی نبود چون بال هاشو نمیداد به هکتور تا باهاشون معجون درست کنه. یا لااقل شاخک هاشو بده تا هکتور با اونا ملاقه شو تزیین کنه. با این که هکتور اخیرا داشت نقشه میکشید تا خودش شاخک های لینی رو ازش بگیره و حالا فرصت داشتن اونا رو از دست داده بود، اما دیگه خبری از نقطه‌ی آبی که پرواز میکنه نیست، پس میتونست خوشحال باشه!
- ارباب دیگه لینی نداریم!
- میدونیم هکتور.
- ارباب پس اینم میدونید که قرار نیست که دیگه هیچ نقطه‌ی آبی‌ای مزاحمتون بشه؟

هکتور با هرجمله ای که میگفت یک قدم ویبره‌ای به لرد نزدیک تر می شد.
- ارباب ارباب حتی اینم میدونین که دیگه پیکسی نداریم؟

هکتور دیگه داشت به مرحله ویبره بندری میرسید.
- ارباب...
- میدونیم هکتور!

حتی هکتور هم بعد از دیدن نگاه لرد ساکت و مثل یه پارچه ملاقه آقا نشست سرجاش.

- ما ارباب دانایی هستیم. میدونیم که لینی نیست و خورده شده و احتمالا الان علاوه بر این که مغزش درهم گوریده، خودشم میون دل و روده پرندهه گوریده. همین طور میدونیم که هشتاد درصد از آدمای جهان تا حالا پشت گوششونو ندیدن، یا این که دلفینا با این تو آبن تاحالا یه قلپ آب هم نخوردن...

همین طور که لرد داشت درمورد دانستنی هایی که میدونست، میگفت، هکتور هم در حال تصور خودش تو خونه ریدل بود. اونم درحالی که با خیال راحت هر پشه ای رو با دستش له میکنه بدون این که با یه سخنرانی درمورد حقوق حشرات مواجه شه...

- با وجود تمام این دانستنی‌هایی که میدونیم، اما با لینی رو میخوایم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
The MUSIC is making me growing
The only thing that keeps me awake is me knowing
There's no one here to break me or bring me down

Onlyتصویر تغییر اندازه داده شدهaven
پاسخ به: فروشگاه زونکو
ارسال شده در: جمعه 12 مرداد 1397 01:17
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

مرگخواران و لرد برای خریدن وسیله ای که لرد رو سرگرم کنه به فروشگاه زونکو می رن. تو فروشگاه یه بذر جادویی رو تو چاله ای می کارن. بذر سریع تبدیل به درخت می شه و رشد می کنه. مثل لوبیای سحر آمیز.
لرد هم دستور می ده ازش برن بالا.
خودش روی صندلی می شینه و دستور می ده مرگخوارا حملش کنن.
وسطای درخت به یه پرنده طلایی رنگ می رسن که لرد اعلام می کنه اونو به عنوان بادبزن می خواد!

..................

مرگخواران نیمه بیدار سخن لرد سیاه را نشنیدند.

- نشنیدید؟ گفتیم ما اون باد بزن متحرکو می خوایم! کراب؟!

کراب که حامل صندلی لرد بود، از زیر صندلی نگاهی به لرد سیاه انداخت.
- بله ارباب؟!
- برو مرغ رو واسه ما بیار!
- ولی ارباب توجه کنید؛من الان دارم صندلی تونو حمل می کنم. تازه ارباب ناخن هام همه شکستن؛تازه مانیکورشون کرده بودم!
- اصلا واسه ما مهم نیست که چه بلایی سرِ ناخن هات اومده، ولی از اونجایی که تو حامل صندلی ما هستی، سر جات بمون و تکون نخور.

لرد نگاهی به دیگر مرگخواران انداخت.
- لینی؟
- ارباب من خیلی ریز و کوچیک هستم فک...
- بهونه میاری واسه ما؟ گفتیم برو بیارش!

لینی با بال های آویزان سمت مرغ طلایی رفت. به هر حال حرف حرفِ لرد سیاه بود. مرغ در حال خوردن دانه های طلایی بود و اصلا حواسش به این نبود که لینی به سمت او می آید.

- سلام خانم مرغِ! چه پر و بالی داری! میای با هم بریم گردش؟

مرغ هیچ عکس العملی نشان نداد؛ اما لینی ادامه داد.
- اونجا رو می بینی؟ اونجا یه گل داریم حرف می زنه! می خوای ببینیش؟

مرغ نگاهی به لینی انداخت که داشت به او لبخند می زد، اما مرغ نفهم تر از این حرف ها بود؛ بنابراین خوردن دانه را ادامه داد.
لینی که دید از راه گفت و گو مذاکره به جایی نمی رسد، تصمیم گرفت از راه های خشن تری وارد عمل شود، بنابراین شروع به نیش زدن و کندن پرهای مرغ کرد.
- ای بی تربیت! چرا به حرفم گوش نمی کنی؟ همین الان به حسابت می رسم! فکر کردی کی هستی از دستور ارباب سر پیچی می کنی؟

مرغ نگاهی پوکر فیس وارانه به لینی انداخت و در یک چشم بهم زدن لینی را بلعید.

سمت لرد سیاه و مرگخواران

- یاران ما! آیا لینی رو می بینید؟ چی کار کرد؟ مرغ رو آورد؟
- ارباب! مرغِ لینی رو قورت داد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلکتو کرو در 1397/5/12 1:25:03
اگر بار گران بودیم رفتیم!
پاسخ به: فروشگاه زونکو
ارسال شده در: چهارشنبه 3 مرداد 1397 05:09
نمایش جزئیات
آفلاین
-لیسا، این برگ برات آشنا نیست؟

نارسیسا خسته بود. دراکو در خانه تنها بود و آنها روی یک درخت جادویی بی انتها، گیر کرده بودند.
-من هنوزم میگم ما داریم دور خودمون می چرخیم. میشنوی؟
-قهرررپفففف... .

لیسا نمی شنید. مغز لیسا درحال راه رفتن خوابش برده بود و خود او با لبخندی ملیح جلو می رفت. سپس پای خسته اش نیز تصمیم گرفت که بخوابد. او راه زیادی را بدون قهرکردن سپری کرده بود. این عادلانه نبود. در قدم ناموفق بعدی، لیسا چکش وار به نفر جلویی خورد و صف مرگخواران مانند دومینو به زمین ریختند.

در آن لحظه که همگی مرگخواران از توفیقشان برای استراحت راضی بودند، تنها جیغ ممتدی شنیده می شد.
-ناخونامممم... ناخونای قشنگمممم.

کراب افتاده و صندلی ارباب بر روی دستانش فرود آمده بود.

-این صدای آزاردهنده را قطع کنید. ما داشتیم تفکر می کردیم... ما انداخته شدیم؟

کراب بلافاصله ساکت شد و سعی کرد به محل امنی عقب نشینی کند، اما صندلی تکان نخورد.
-من دارم سعی میکنم به هیجان راه اضافه کنم ارباب.
-اضافه کن. ما سرگرم نشدیم و گرم هم هست، ما سرما دوست داریم.

کراب با بیچارگی به سایر مرگخواران نگاهی انداخت. همگی آنها در جایی که افتادند خوابیده بودند.

ناگهان نسیم خنکی از سمت مقابل وزید و گرمای هوا را از بین برد. یاران لرد همگی ممد حیات و مفرح ذات شده و چشمانشان را باز کردند. چندمتر آن طرف تر مرغی بزرگ و طلایی با بال زدن هایش، سعی می کرد از زمین بلند شود.

-ما این بادبزن طلایی را می خواهیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
lost between reality and dreams