جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

8 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  103 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  116 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  244 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  160 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  191 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: جمعه 16 شهریور 1397 00:09
نمایش جزئیات
آفلاین
در میان فضای شلوغ و پر هیاهوی مقر جدید محفل ققنوس، هر یک از یاران سپیدی به چینش اتاق شان و سر و سامان دادن به وضعیت خود مشغول بودند و از ماجراهای عجیب و جالبی که در آن میان برای شان رخ میداد، لذت می بردند.

آلبوس دامبلدور که دستی به سر و صورت اتاقش کشیده بود، برای استراحت از محل مذکور بیرون رفت و روبروی در پناهگاه ایستاد و در حالی که به چیز نامعلومی فکر می کرد، به افق خیره شد.

دقایقی گذشت و ناگهان دامبلدور با شنیدن صدای کشیده شدن چمدانی روی زمین، از درون افکار خود به بیرون رانده شد. پسر جوانی با موهای نارنجی و ظاهری آشفته، با دیدن او چمدانش را روی زمین رها کرد و گفت:
- پروف!

فرد مذکور برای دامبلدور آشنا به نظر می رسید. ابتدا عینکش را صاف و سپس دستش را در حلق خویش فرو کرد و از آنجا مغزش را در دست گرفت و تکانی داد. سپس با دقت بیشتری به پسر جوان نگاه کرد.
- من تو رو نمی شناسم پسرم؛ فک کنم راه رو اشتباهی اومدی!

دامبلدور حق داشت که رون ویزلی را به خاطر نیاورد. در واقع مشکل از او نبود ... این رون بود که مدت ها بود غیبش زده بود. آخرین باری که کنار محفلی ها دیده شده بود، جریان حمله به آزکابان بود و حدود سه ماه میشد که ناپدیده شده بود.
رون کمی جلوتر آمد و با بغض گفت:
- رونم پروف ... در طی حمله به آزکابان و وقتی که داشتیم با دمنتور ها مبارزه میکردیم من آسیب دیدم و روی زمین افتادم. بعد یکی از اونا اومد بالای سرم و هر چی توان و قدرت داشتم رو ازم گرفت. یهو چشام سیاه شد و وقتی که بیدار شدم یه جای دیگه بودم و بعد از طی کردن ماجراهای زیادی تونستن خومو دوباره برسونم. منو راه میدین؟
- محفل همیشه برای کسایی که میخوان تو راه سپیدی قرار بگیرن جا برای عشق ورزیدن داره پسرم.

دقایقی بعد

رون از دیدن محفلیون قدیمی و جدید شگفت زده شده بود. به راستی که دلش در این مدت برای محفل خیلی تنگ شده بود. برای خانه شماره دوازده گریمولدش، برای پناهگاهش، برای پادگانش، برای ویلای صدفی اش، برای زندگی و نیرنگهای دامبلدورش و مهمتر از همه برای اعضایش.

آنطرفتر یاران سپیدی از دیدن رون به ایده نابی دست یافتند. ایده ای که با آن می توانستند به جای سر و سامان دادن پناهگاه، کمی استراحت کنند. پس یکی یکی روبروی رون آمدند و شروع به اجرای نقشه خود کردند.
- سلام رون خوش برگشتی ... سقف اینجا چکه میکنه میتونی درستش کنی؟
- سلام رون خوش برگشتی ... میتونی برای امشب سوپ پیاز درست کنی؟
- سلام رون خوش برگشتی ... میشه اینجارو جارو بزنی؟

رون که تحت تاثیر جو حاضر، تسترال گازش گرفته بود، بدون توجه به عواقب درخواست کمک آنها را قبول کرد.

دو ساعت بعد


ویزلی بیچاره خسته شد بود. آنقدر از او بیگاری کشیده بودند که دیگر حال و جانی برایش باقی نمانده بود. در حالی که از دست خودش برای قبول درخواست کمک آنها می نالید، در فضای تو در تو و پیچیده پناهگاه، دنبال جارو میگشت تا تمیز کردن محل را شروع کند که ناگهان متوجه اتاقی خالی در آن اطراف شد. پس از چند ثانیه تفکر، بخش مربوط به حس کنجکاوی در مغزش جفتک زدند و او را به داخل اتاق کشاندند.

داخل اتاق بسیار عجیب و البته نا مرتب به نظر می رسید. تمام اتاق پر از خاک بود و از فرط آن فرش به رنگ سفید دیده میشد. کنج دیوار تار عنکبوت بسته بود و ترسی بر دل رون می انداخت. شومینه ای نیز در آنجا حضور داشت که معلوم بود با شومینه های عادی تفاوت چشمگیری دارد. اما با وجود همه اینها، انگار چیزی داشت که رون را به سمت خود جذب میکرد. ویزلی داستان ما انگار اتاق مخصوص خودش را پیدا کرده بود. پس شیرجه ای به درون مغز خود زد و به بخش سوژه یابی مراجعه کرد و مشغول گشت و گذار در آن شد تا در ادامه، ماجراهای عجیب و جالبی برای خود با این اتاق خلق کند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: پنجشنبه 15 شهریور 1397 18:40
نمایش جزئیات
آفلاین
- والا اون دفعه ای که تو حموم بودیم یهو یکی عینهو اجل معلق پرید تو! من شانس آوردم که تونستم عزت و عصمت و طهارتم رو حفظ کنم !

هاگرید و رون و ادوارد سلانه سلانه در حالی که یه تپه نون دستشون بود به سمت خونه ی گریمولد می رفتن. و از بین این سه نفر رون خیلی خوب گوش می کرد() و ادوارد که مثل همیشه خوب غر می زد و هاگرید هم بدیهتا خوب می خورد!

و این سکانس به همین منوال گذشت تا به مقصد رسیدن، تپه ی نون رو روی میز آشپزخونه ریختن، از هرمیون چهارتا لگد دریافت کردن که طبق اصل لانه کبوتری دوتا به رون رسید چون باید لگد بلا بیشترش می دادن خلاصه حق آب و گل داشت! بعد از دریافت لگد نون ها رو بریدن و بسته بندی کردن و جیمینیو گویان تپه های از دست رفته توسط هاگریدرو کنترل + زد زدن و برگردوندن.. البته هرچی بیشتر جیمینیو می گفتن هاگرید هم بیشتر می خورد، چون کلا هاگر خوب می خورد!

- خب من دیگه باید برم اتاقمو ببینم! درواقع اصلا اتاقی ندارم که ببینم.. هاگر یه دیقه نخور می خوام رو شونه هات گریه کنم!
- من که خیلی گوشنمه.. ولی بیا شونه ی چپم در اختیار توعه!

اما قبل از وقوع هر ناله و زاری ای هرمیون اومد جیغ و داد کرد که چه وضعیه اون سطل پست آدر رو گرفتین رو شخصیت من، من اصلا هم بداخلاق و دیکتاتور نیستم و یه لگد حواله ی رون کرد! از همین رو ادوارد و هاگرید و تپه ی نون ها متواری شدن!

ادوارد یه جوری که انگار داره از دست مادر مرلین بیامرزش به انضمام دمپایی فرار میکنه، عینهو فشنگ پیچید و توی راه پله های سیم کشی(!) شده توسط آدر و تا صد و بیست تا پله که باید آخرین پله باشه بالا رفت.. اما یه طبقه ی دیگه اضافه شده بود! هشت پله ی جدید اضافه شده بود و بعدشم نردبون کلاس پیشگویی طوری بود که به اتاق زیر شیروونی می رفت.. اما قبل از اون یه در هم اضافه شده بود!

ادوارد در همین جا هیپوگریف کیف شد و از شاخه هاش بلبل ها به هر طرف پریدند! او جلو رفت و در اتاق رو باز کرد.. اما با فضایی در حد یه کابینت مواجه شد و ذوقش خوابید و بلبلاش به شاخه ها برگشتن!

- زکی! این دیگه چه جور اتاقیه!

همینطوری که شاخه و برگش رو می مالید! (هوی عاقا.. شاخه و برگها بین موهاش سبز شدن نه هیچ کجای دیگه! ) خون ریونیش جریان پیدا کرد و فهمید که این یه طلسم گسترش پذیریه که توسط صاحب اتاق نیاز به تکمیل داره!

- خب این چوبدستی کو؟! اتاقیوس طلسمیوس گسترشیوس پذیریوس تکمیلیوس!

وآنگاه وارد اتاقی شد که دو طرفش کتابخونه ی درختی ای پر از کتاب و ایضا شاخه و برگ گنجیشک بود و در انتهای اتاق تخت خوابی زیر پنجره ای رو به آسمون قرار داشت و همه ی دکوراسیون اتاق به غیر از درختا که ناگزیر سبز بودن آبی و نقره ای بود.

ادوارد برای دوم هیپوگریف کیف شد و بلبل از کله اش زد بیرون! در رو بست و بی توجه به تابلوی نقره ای روی در که نوشته بود: "بونزها" و با بالهای جدیدش که از خوشحالی در اومده بودن مثل یه ریونی اصیل قار قار کرد و از پنجره زد بیرون!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
می تراود مهتاب..


"وقتش رسیده که همه‌ی ما بین چیزی که درسته و چیزی که آسونه، یکی رو انتخاب کنیم."
- پروفسور دامبلدور

پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: چهارشنبه 14 شهریور 1397 22:02
نمایش جزئیات
آفلاین
بعد تمیز کردن صد و هفتاد و دو پله، همراه با پنه لوپه و آدر ( که البته ماتیلدا فکر می کرد که همه ی این افتضاح تقصیر پنه است.) با دست هایی تاول زده و چشمانی سرشار از خستگی، به طرف اتاق و تختش رفته بود و حدود سه ساعت با آرامش خوابیده بود که ناگهان یکی در زد.
- ماتیلدا؟

ماتیلدا هنوز در خواب شیرین خودش به سر می برد و هیچ نفهمید که شخص بیرون در چه گفته است. شخص از اینکه فهمید ماتیلدا جواب نمی دهد، مدام در را می کوبید و اسم ماتیلدا را بلندتر از قبل صدا میزد.بالاخره ماتیلدا با سر و صداهای وحشیانه، با کمال آرامش بیدار شد و با صدای آرام و خواب آلود گفت:
- مگه سر آوردی دیوونه؟ اصن تو کیی که هی در اتاقمو میزنی؟ نکنه می خوای درو بشکنی که خرج رو دستم بذاری؟ ای تسترالی...
- هرمیونم!

ماتیلدا از ترس سکته کرد و وقتی فهمید که آن حرف ها را به هرمیون زده، دوباره روی تخت افتاد و فکر می کرد که باید چه وصیت نامه ای بنویسد. در همین حال هرمیون دوباره گفت:
- ماتیلدااااا! ای مرلین بگم چی کارت نکنه! بیا بیرون وگرنه با من طرفی!

ماتیلدا سردردش از دست هرمیون شروع شد. اما فکر کرد که اگر الان در را باز نکند، او اتاقش را بر سرش خراب میکند. و یا حتی مسؤلیت هایش را چند برابر می کرد. پس سریع لباس مخصوصش را پوشید که شامل " شنل، چکمه، لباس نسبتا گشاد مشکی و گردنبند مشکی و قرمزش را پوشید و در را باز کرد و با لبخند همیشگیش، به هرمیون گفت:
- چی شده هرمیون جونم؟
- فکر نکن که به خاطر تاخیرت برای باز نکردن در، فعالیتات چند برابر نمیشه! اما یک کاری برات دارم.
- ترومرلین تمیز کردن دستشویی نباشه!
- نه بابا! می خوام بری میوه فروشی اصغر آقا و از اینا بگیری.

و لیست درازی، تقریبا به طول پنج متر به ماتیلدا داده شد که بخرد.
اما قبل از رفتنش، چند سوال داشت.
- چرا پسرا نمیرن؟ خرید با اوناست که!
- درسته. اما ادوارد و رون و هاگرید که رفتن نونوایی...
- سه نفره؟!
- آخه بهشون گفتم هفتاد و هشت تا نون بگیرن. بقیه ی پسرا هم که همه ی وسایل آشپزخونه رو شکستن، دارن آشغالاشو جمع می کنن، بعضی هاشون هم رفتن مغازه حسین آقا. از اونجایی که فقط تو و پنه کار نداشتین، گفتم یه خورده سختی بکشین! خب پول که رو اپنه، لیستم که دستته. برو پنه رو بیدار کن.
- باشه. اما چرا ما دو تا سال اولی؟!
- حرف نباشه! اما یه چیزه دیگه. اون لباس مزخرفتو در بیار، برو یه لباس مشنگی بپوش. اونا رو هم بده به من. بدو دیگه!

میوه فروشی اصغر آقا

مغازه به شدت شلوغ بود و هر کی که از کنار ماتیلدا رد میشد، یک تنه به او میزد و با سرعت رد میشد. آنها نمی دانستند که او عجب آدمی است. و البته می تواند آنها را به سوسک تبدیل کند. اما ماتیلدا که مدام زیر لب بخاطر نداشتن لباسش غرغر میکرد، میوه های خوب را انتخاب می کرد و درون پلاستیک می انداخت و اصلا هم حواسش به دور و بر نبود.

پنه لوپه با مو های وزوزی زیبایش، لباس خاکستری طرح دار، شلوار جین و کفش آدیداس آبی پررنگ، به مغازه آماده بود و غرق در کار خودش، یعنی تشخیص دادن موز های رسیده به خراب و یا نرسیده، بود و گاهی هم لبخند زیبایی بر روی لبش می نشست. که ماتیلدا نمی دانست آن لبخند ها ناشی از چی است.

او به پنه حسودی میکرد. بر خلاف او ، ماتیلدا با لباس آبی، شلوار گشاد آبی و کفش آبیش خیلی خز به نظر میرسید. هرمیون به او همچین لباس هایی داده بود که بپوشد ( یا مجبورش کرده بود!) او از این مدل خوشش نمی آمد. او با اینکه محفلی بود و یک محفلی باید نماد روشنایی باشد، اما ماتیلدا از لباس های روشن خوشش نمی آمد. او به لباس هایش وابسته بود. تنها چیزی که هرمیون از او نگرفته بود، گردنبند عزیزش بود.
- چرا انقدر تو فکری؟
- ببین کی داره به کی میگه! هیچی بابا، داشتم به مشنگی ها حسودی می کردم.
- چرا؟؟
- خب چون خونه تکونیشون هفتاد سال طول نمی کشه. تازه، اونجا یکیو مثل هرمی ندارن که!
- به خودت انقدر سخت نگیر. لواشک مشنگی می خوری؟
- نه، ممنون. راستی، لباس مشنگی بهت میاد.

او مثل لبوی در دست ماتیلدا، سرخ شد و از دست و پا چلفتی بودنش، بر زمین افتاد. تمام کله ها به طرف او برگشت. ولی بعد چند ثانیه، دوباره همه چیز به حالت عادیش برگشت. پنه بلند شد و به ماتیلدا گفت:
- عجب روزگاریه!

و به بالا خیره شد. ماتیلدا که فهمید قضیه از چه قرار است، گفت:
- پنی! اینجا سقف داره. نمی تونی به آسمون نگاه کنی!

او با حالت معصوم و خجالتی گفت:
- اوه... آره.
- بدو بریم که دیر شد.

آنها بدو بدو تمام میوه ها را حساب کردند و هر کدام، شش پلاستیک به دست از آنجا رفتند.

خانه ی شماره ی دوازده گریمولد

بالاخره پنه و ماتیلدا با کلی سختی، به خانه ی گریمولد رسیدند و همه ی پلاستیک هایشان را در آشپزخانه گذاشتند و به سرعت به طرف اتاق هایشان رفتند که به خوابی عمیق فرو بروند. ماتیلدا در اتاق خود را باز کرد. همه چیز مرتب. کمد لباسهایش در سمت چپ اتاق، تختش در سمت راست...

ناگهان چیزی توجه ماتیلدا را به خود جلب کرد. به طرف تخت رفت و به لباس روی تختش نگاه کرد. برای چند ثانیه نفهمید که چه اتفاقی افتاده ولی ناگهان جیغ زد. آن ها لباس های مخصوص خودش بود ولی با یک فرق بزرگ. آن ها به رنگ سفید در آمده بودند. ماتیلدا تمام آن روز را گریه کرد و از اتاقش بیرون نیامد. دیگر برایش مهم نبود که چقدر کار دارد. مهم این بود که از دست هرمیون عصبانی بود.

جمله ای هست که می گوید.
"بهتر است هافلپافی ها را در کنار خود داشته باشید نه در روبه رویتان!"




افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ماتیلدا استیونز در 1397/6/14 22:19:28
ویرایش شده توسط ماتیلدا استیونز در 1397/6/14 22:28:51
Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me

پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: سه‌شنبه 13 شهریور 1397 23:25
نمایش جزئیات
آفلاین
آدر که حسابی خسته شده بود خودش را روی مبل رو به روی آقای لادیسلاو ولو کرد. عرق از سر و رویش می چکید و لب هایش ترک برداشته و خشک بودند. لادیسلاو ابرویی بالا انداخت و گفت:
- گویا که خسته گشته ای ، ای جوان.
- آره ، انگار هزار تا تسترال از روم رد شدن.

و خندید. لادیسلاو بطری نوشیدنی روی میز را برداشت و جرعه ای از آن نوشید. آدر با خود اندیشید که چقدر دلش از آن نوشیدنی ها می خواهد ، و مثل یک پسر بچه به بستنی نگاه می کند ، به بطری خیره شد.

- اینطور که نمی شود. باید کار کرد تا کار خانه تمام شود. تو جوان هستی ، خوب نیست که یک جا بی کار بنشینی. برخیز که کار های خانه بسیار است.
- پس شما هم پاشین بهم کمک کنین.
- آه ، باز همان بحث قبلی. سوجی هم همین را گفت. فقط در همین حد بگویم که من همین الآنش هم در حال کار کردن هستم! برخیز جوان.

صدای هرمیون در تمام خانه پیچید:
- آآآآآدر... کجایی؟

آدر با عصبانیت نفسش را بیرون داد و به هال ، پیش هرمیون رفت. در حالی که اخم کرده بود به تندی گفت:
- چی شده هرمیون؟ کف همه ی اتقا رو که سابیدم باز از من چی می خوای؟

هرمیون دستش را از پشتش بیرون آورد و سیم ظرفشویی را در دستان آدر گذاشت و گفت:
- انقدر غرغر نکن. باید کار کنی تا تموم شه. بیا پله ها رو بساب.

آدر خنده ی تلخی کرد و گفت:
- یعنی هیچ کاری جز سابیدن نیست که ما انجام بدیم؟

هرمیون سطل آب را که پشتش بود با پا به جلو هل داد و به راه‌پله ی پر پیچ و خم اشاره کرد و گفت:
- چیزی نمونده. همین صد و دوازده پله رو بسابی تمومه.

صورت آدر مچاله شد و با نگرانی به راه‌پله نگاه کرد و به طعنه گفت:
- واای خدایا! بمیرم ، چه کم! یعنی همش صد و دوازده تا پله است؟

وقتی برگشت تا دوباره اعتراض کند ، هیچکس رو به رویش نبود. هرمیون در همین دو سه ثانیه غیبش زده بود. صورتش از خشم گر گرفت. با خودش گفت:
- چه سریع هم جیم شد!

دامبلدور که با نگاهش زمین و مبل ها را می کاوید گفت:
- این عینک من رو ندیدی فرزند؟ نمی دونم کجا افتاده!

آدر که سطل را به دنبال خود می کشید غرید:
- نه ، نمی دونم.
- داد نزن. همیشه با عشق صحبت کن فرزند.

آدر همانطور که زیر لب به زمین و زمان لعنت می فرستاد سطل را بر پله ی اول گذاشت ، کمرش را خم کرد و مشغول سابیدن شد.
سابید و سابید و سابید و سابید. اینقدر سابید که کف دستانش تاول زد و قرمز شد ، کمرش خشک شد و بدنش به لرزش افتاد.
سرانجام وقتی پله ی صد و دوازدهم را هم تمام کرد دیگر ظهر شده بود.

آدر در حالی که کمرش را گرفته بود و زانوانش می لرزید برخاست و به پله های چوبی نگاه کرد. پله ها برق و به آدر چشمک زدند. آدر خندید و آه بلندی از آسودگی سر داد. بالاخره می توانست به اتاق خودش برود و کمی بخوابد. هر چند که معمولا ظهر ها نمی خوابید ، اما در آن لحظه می توانست دو روز تمام در رخت خوابش دراز بکشد و خر و پف کند.

خوش و خرم از روی پله ها می پرید و به اتاق خودش در طبقه ی پایین می رفت که یک دفعه... سر و کله ی هرمیون پیدا شد!
پایین پله ها دست به کمر ایستاده بود و با دقت یک کاراگاه با نگاهی اخم آلود به پله ها خیره شده بود. دامبلدور هم کنارش بود و درباره ی اینکه آیا عینکش را دیده یا نه ، هرمیون را سوال پیچ می کرد.

آدر خشکش زد و آب دهانش را به سختی قورت داد. به هیچ وجه حوصله ی دوباره کاری را نداشت. الآن فقط می خواست به اتاق خودش برود و استراحت کند.

هرمیون ذره بینی از جیبش بیرون آورد و بر پله ها خم شد. بعد چند لحظه نچ نچی کرد و سرش را با نارضایتی تکان داد و گفت:
- نه ، نه لک داره. باید دوباره تمیز کنی.

آدر چهره در هم کشید و دستش را با اعتراض در هوا به جلو پرت کرد. غرغر کنان گفت:
- برو بابا! خیلی هم تمیزه. نمی بینی چطوری برق می زنه؟ تو به این میگی کثیف؟
- نه ، نه ، نه. واقعا تمیز نیست آدر. باید دوباره بشوری.
- اما...
- پروفسور به نظر شما تمیزه؟

دامبلدور چشم هایش را ریز کرد و گردنش را به جلو خم کرد و با دقت به پله ها خیره شد.

- فرزندم ، هرمیون راست می گه. البته تلاش تو شایان تحسینه ولی این پله ها پر از سیاهی و تیرگیه. پله های خونه ی گریمولد نباید اینطور باشن عزیزم.

چهره ی آدر با درماندگی در هم فرو رفت و نالید:
- این به خاطر اینه که شما عینک نزدین...
- نه تیرگی این پله ها معلومه پسرم. باید دوباره بشور. حتما با عشق پله ها رو نشستی.

هرمیون چوبدستی اش را تکان داد و یک سطل پر از آب پایین پله ها ظاهر شد. خودش هم برگشت و با سرعت رفت.

آدر پوفی گفت و با شانه های خمیده به پایین پله ها رفت.
دوباره مشغول سابیدن شد. تی را در سطل آب فرو می کرد و به راه‌پله می کشید.بعد خم می شد و با تمام قدرت سیم ظرفشویی را به پله ها می سابید. جوری که انگار با پله ها دشمنی دارد.

یک ساعت بعد به پله ی هفتاد و دوم رسیده بود. کمرش درد می کرد. دست هایش تاول زده بود و دیگر نای کار کردن نداشت. بر پله نشست و تصمیم گرفت کمی استراحت کند.

در همان حال که عرق پیشانی اش را پاک می کرد ماتیلدا را دید که با چهره ای غمگین و درمانده از بالای پله ها پایین می آمد. چهره اش چنان پریشان و خسته می نمود که گویی کوهی کنده. و البته این کار را هم کرده بود و کوهی از ادرار و مدفوع که در دیگ های بزرگ بودند را با چوبدستی اش حمل می کرد. می خواست آن کوه را به بیرون از خانه برده و نابود کند. آدر با خود فکر کرد:« اون هم گرفتار نظام هرمیونی شده. » با نهایت همدردی به او لبخند زد. انگار در سر ماتیلدا همان چیزی بود که در فکر آدر. چون او هم با لبخندی کمرنگ سر تکان داد.

آدر در این فکر بود که دیگر وقتش است پا شود و بقیه ی پله ها را تمیز کند که ناگهان پنه لوپه دوان دوان از پشت سر ماتیلدا ظاهر شد. پایش به پله گیر کرد و با سر به پشت ماتیلدا خورد. ماتیلدا جیغ کشید ، چوبدستی از دستش و خودش بر پله ها افتاد و دیگ مدفوع از دستش رها شد. ناگهان زمان بسیار کند شد. همه ی صدا ها محو شدند. آدر و ماتیلدا با وحشت به دیگ ها خیره شده بودند. دیگ ها در هوا پرواز کردند و برعکس بر پله های چوبی فرود آمدند. دریایی از مدفوع و ادرار بر پله ها جاری شد. ماتیلدا و پنی تا پایین پله ها قل خوردند و با سر به زمین خوردند. آدر خشکش زده بود. مدفوع و ادرار تا ساق پایش می رسید. مغزش پوک شده بود و به پله های چرک و کثیف خیره خیره می نگریست. هرمیون دوان دوان به سالن آمد و با دیدن منظره ی رو به رو مو هایش را کند و بر سر کوبید و با تمام قدرت جیغ کشید.

- وای ، نه. چی کار کردین؟ شما چی کار کردین؟

ماتیلدا در حالی که به پنه لوپه اشاره می کرد گفت:
- همش تغصیر اینه... همش تغصیر اینه...

آدر برگشت. با چهره ی بهت زده و تو خالی اش به هرمیون نگریست و گفت:
- پله ها کثیف شد.

هرمیون جیغ کشید:
- خودم دارم افتضاحتونو می بینم.

آدر صدایش را می شنید ولی معنی کلمات را درک نمی کرد. و ناخودآگاه دوباره تکرار کرد:
- پله ها کثیف شد.

از پله ی اول پایین آمد. پنه لوپه که بغض کرده بود گفت:
- حواسم نبود... پام به پله ها گیر کرد. از عمد نکردم.

هرمیون رو به او جیغ کشید:
- باید همه با هم تمیزش کنین.
- پله ها کثیف شد.

هرمیون که صورتش از خشم سرخ بود رو به آدر کرد و گفت:
- نیاز نیست اینقدر تکرار کنی.
- پله ها کثیف شد.

همانطور که آرام آرام از پله ها پایین می آمد دوباره و دوباره گفت:
- پله ها کثیف شد.

صدایش ضعیف بود. مثل یک نجوا. ولی شنیده می شد و تنها جمله ای بود که در آن دقایق معنایشان را می فهمید. آدر از میان دختر ها گذشت و در حالی که به سمتی می رفت گفت:
- پله ها کثیف شد...









افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
من رو از روی طرز فکر و گفتار و رفتارم بشناس ، نه از روی ظاهرم.
پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: پنجشنبه 8 شهریور 1397 10:55
نمایش جزئیات
آفلاین
گادفری پایین پله ها ایستاده بود و با رضایت تصویر خودش را در آینه ی جیبی اش برانداز می کرد.
- باید یه دسته گل به هرماینی بدم و ازش تشکر کنم که کمکم کرد از شرّ اون زیگیل های مودار خلاص شم. ولی شاید هم نه. دفعه ی پیش که این کارو کردم، رون با مشت و لگد افتاد به جونم. فکر می کرد رو زنش نظر دارم. اما این خود هرماینیه که عاشق منه. بقیه ی دخترهای محفل هم همین طور. ماتیلدا، پنه لوپه، لیزا ... همه شون به عشق من زنده ن.

مرد جوان همان طور که در خیالات "هیپوگریف در خواب بیند گوشت دانه، گهی لپ لپ خورد گه دانه دانه" ایش به سر می برد، چمدان بنفش رنگش را از روی زمین برداشت و خرامان خرامان شروع کرد به بالا رفتن از پله ها. ریتم راه رفتنش طوری بود که انگار یک فیلم ماگلی را روی حالت اسلوموشن گذاشته باشند. از نظر او عجله کار مرگخوار بود و یک محفلی هرگز نباید شتاب به خرج می داد. دست آخر آن قدر لفتش داد که همه ی اتاق ها توسط ویزلی ها اشغال شدند و او مجبور گشت در سلول کوچکی که زیر راه پله ها قرار داشت، ساکن شود. لبخندی زد و با لحنی پر نشاط گفت:
- عیب نداره. هری که الگوی محفلی هاست هم قبلاً تو یه آلونکی مث این زندگی می کرده.

در اتاقک را گشود، کمرش را خم کرد و وارد شد. سلول حالت مکعبی شکل داشت؛ دیوارهای شیری رنگش پوسته پوسته گشته و سطح خاکستری رنگ زیرین آن به چشم می خورد. یک کمد چوبی کوچک و کم ارتفاع تنها شی ءِ موجود در اتاقک بود.

گادفری چمدانش را گشود و چند تکه کاغذ پوستی از آن بیرون آورد. برگه های مزبور را از دفترچه خاطرات دامبلدور کنده بود. با خوشحالی گفت:
- می تونم یه رمان عشقی از این خاطره ها بنویسم. البته باید مراقب باشم پروف دوباره خبردار نشه، وگرنه با ریشاش نوازشم می کنه.

و بعد جای ناز و نوازش های قبلی که کتف هایش را به سوزش درآورده بود، لمس کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: یکشنبه 4 شهریور 1397 22:10
نمایش جزئیات
آفلاین
لودوی بیچاره که آخرین بار دامبلدور دست رد به سینش زده بود برای ورود به محفل ، اون شب با اسرار فراوان خانوم ویزلی مهمون پناه گاه و محفلیا شد...
همه اعضا متوجه جو سنگین آشپزخونه و نگاه های دلخورانه لودو به دامبلدور شده بودن.


هرماینی با آرنجش ب پهلوی رون میزنه...


-هیییی...هرماینی تو چته؟ نمیبینی دارم شام میخورم ؟ دردم گرفت خب !!
-دهنتو ببند رونالد ، هیچ متوجه جو اینجا شدی؟
-جو؟ خب اینجا همیشه دوستانس و همه ب هم کمک میکنن و الانم مثل همیشه در حال جک گفتن و.... ااااا فکنم نه مثل همیشه نیستن
چه اتفاقی افتاده؟؟
-دامبلدور درخواست لودورو برای پیوستن به محفل رد کرده و اون بنظر میاد یکم دلخور باشه.
-خیلی دلخوره.
-خب،آره خیلی. رووووون...!

رون در حالی که داره کتف مرقشو گاز میزنه،؛

-هووووم؟ اگه گزاشتی از غذام لذت ببرم!!
-بهتره یکاری کنی.
-نظرت راجع به این که بگم بدل نگیر لودو از نظر منم دامبلدور یه پیر فرتوته که هر لحظه ممکنه ماروهم یادش نیاد چون جدیدا براش تولد ۱۵۰ سالگیشو گرفتیم چیه؟؟؟

رون به هرماینی خیره میشه ، هرماینی سعی میکنه به چشمای رون نگاه نکنه ولی در نهایت دوام نمیاره و با صدای خاصی اول تو دماغی بعد با صدای بلندتری که توجه همرو جلب میکنه میخنده.

-آاااه هرماینی مطمانم تو همیشه چیزی برای خندوندن ما محفلیای خسته داری ، بگو تا همه ما لذت ببریم.

هرماینی شکه شده و نمیدونه چی بگه ، دهنش نیمه بازه و با تعجب توام با خجالت داره تک تک افراد دور میزو از نظر میگذرونه ک بهش خیره شدن تا دوباره نگاهش به رون میرسه و همون لحظه یه نقشه خوب تو ذهنش میاد که هم لودو رو از دامبلدور دور کنه هم انتقام اون آبرو ریزیو از رون بگیره.؛

-آاا...نه آقای ویزلی من و رون یاد یه بازیه کوییدیچ افتادیم در دوره یه تحصیلیمون و رون به من گفتش که میتونه از آقای بگمن بخواد به اتاقش برن تا کلکسیون پوستر ها و امضا های بازیکنان تیم ملی کوییدیچ ایرلند و بلغارستانشو بهشون نشون بده و برای تزیین اتاقش که بعد مدت ها ب بهونه خونه تکونی مرتبش کرده از ایشون کمک بگیره.

لودو که خودشم از این جو سنگین با حضورش ناراضی بود از فرست استقبال کرد،؛

-آااه.. جدی پسرم؟ خوشحال میشم ببینمشون ، میدونی خیلی از اونا هم تیمیای من تو دوره تحصیل و لیگ اسنیچ انگلستان بودن ، من میتونم خاطرات زیادیو برات تعریف کنم و البته که میدونم امضای یکیشونو نداری...
-امضای کیو آقا؟
-امضای بهترین جستوجوگر جهان ، وزیر ورزش و تفریحات جادوییه انگلستان ، امضای لودورو... فقط نمیدونم دیگه چ افتخاراتی محفل برای اذن دخول نیاز داره...

هرماینی خودشو کج میکنه سمت رون و آهسته در گوشش میگه؛

-بجنب رونالد تا دوباره بحث نشده.

و ایندفعه با صدای بلند تر ؛

-خب دیگه رون !! پاشو تو همیشه ب من میگفتی امضای آقای بگمنو میخوای !! چ فرستی بهتر از این ، فکنم هری هم دلش بخواد بیاد ، پاشین پسرا بجنبین هری هم یه جستو جوگره دیگه...
رون:
هری:
جینی و هرماینی :
لودو:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لودو بگمن در 1397/6/4 22:17:07
ویرایش شده توسط لودو بگمن در 1397/6/4 22:19:11
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: دوشنبه 29 مرداد 1397 17:15
نمایش جزئیات
آفلاین
ادامه خونه تکونی های دامبلدور :

صدای دریل و چکش هایی که از اتاق های بغلی میومدن اجازه یه خواب شیرین رو به این پیرمرد بیچاره ندادن. دامبلدور به آرومی از رو تختش بلند شد، سعی کرد کمرش رو صاف کنه و با کشیدن بدنش کمی نرمش صبحگاهی انجام بده. بعد از اینکه دید ورزش تک تک استخون هاش رو به درد میاره، به کمک کشوی کنار تختش به آرومی از رو تخت بلند شد و به طرف مرلینگاه حرکت کرد ولی وقتی به اونجا رسید ماتیلدا هنوز مشغول تمیز کاری بود و همین باعث شد که دامبلدور به آشپزخونه بره تا با یه لیوان قهوه روزش رو آغاز کنه.

-وایی تمام زندگیم رو به گند کشیدی پروف

دامبلدور که هنوز حواسش کاملا جمع نشده بود و تو خواب و بیداری به سر میبرد با داد و بیداد های مالی ویزلی از جاش پرید و هرچی خواب و کم خوابی و خستگی تو بدنش بود از بین رفت. داد و بیداد های مالی ویزلی از هزاران قهوه بهتر عمل میکنه و تا به امروز فقط خانواده ویزلی ها از این خصوصیت سود میبردن.

-تازه اینجا رو جارو کشیده بودم، با اون دمپایی کثیفت دوباره همه جا رو به گند کشیدی مجبورم دوباره جارو بکشم.

دامبلدور حرفی نزد. چون میدونست هر حرفی با هزاران حرف دیگه پاسخ داده میشه. نه که از مالی ویزلی و داد و بیداد هاش بترسه ها، نه دامبلدور ترس اصلا تو دیکشنریش وجود نداره. میخواست که وقتش رو صرف دکوراسیون اتاقش بکنه. خیلی آروم بدون اینکه مزاحم محفلی دیگه ای بشه به اتاق خودش برگشت و سریعا در اتاق رو بست. حالا که تنها بود، نگاهی به اطراف انداخت و تو ذهنش لیست موارد جدیدی که نیاز بود رو مرور کرد.

-یه چند تا تابلو از محفلی هایی که دیگه پیشمون نیستن نیاز دارم. سر کادوگان همیشه تابلوهای خوبی داره.

یک عدد تابلوی سرکادوگان از زیر تختش بیرون آورد و به سمت میز کارش رفت. تابلو رو پشت میز نصب کرد و بعد کمی عقب اومد تا نحوه قرارگیری تابلو رو ببینه. دوباره به تابلو نزدیک شد و کمی به سمت چپ تکونش داد تا صاف به نظر برسه. بعد کمی عقب اومد و نگاه آخری بهش انداخت. حالا که تابلو نصب شده، نوبت دعوت سر کادوگان به این تابلو بود. میدونست چه جمله ای اون رو از اونور دنیا هم که شده مثل برق به اینجا میرسونه.

-به نظر میرسه بعضی محفلی ها دارن اتاقشون رو صورتی رنگ میزنن.
-به راستی که این محفلیان جدید افرادی بیش از باربی نیستند. اینها نه تنها جنگجو بلکه آشپز جنگ هم نمی شوند.

و با ورود سر کادوگان به اتاق دامبلدور، همه چیز بهتر به نظر میرسید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: یکشنبه 21 مرداد 1397 22:12
نمایش جزئیات
آفلاین
- خونه خوبه خونه، مامانم امیده! خونه خوبه، بوی مامانمو میده!

همانطور که خواننده محبوب و مردمیمون می‌فرمایند، خونه خوبه! ولی عده‌ای هم هستن که چندان به حرفای این آرتیست موجه اهمیت نمی‌دن و عقاید خاص و منفی نگرانه ی خودشون رو دارن، هری بد!

هری واقعا خوشحال نبود، فکر کنید از صبح خروس خون تا غروب آفتاب مشغول سر و کله زدن با ارباب رجوع و ثمرش اینه که باید برگردی خونه و سگ دو بزنی لای توله ویزلیا که فی امان الله روز به روز بیشتر هم می‌شن- آقای آرتور ویزلی و خانوم مالی، نوزده سال گذشته لامصبا الان هفتادو باس داشته باشین دیگه قضیه چیه؟! - دنبال یه اتاق سه در چهار بگردی که کل فک و فامیلت رو جا بدی توش. درسته، این ها تفکرات هری پاتر هستن.

هری ترجیح داد وسط توده ی عظیمی از گلوله های پشمی نارنجی رنگ که اینچ به اینچ فضا رو اشغال کرده بودن، راه خودشو به سوی درختی سه متری باز کنه.

- صلام داش هری، اطاق متاغتو پیدا نکردی یه دصت فیفایی چیذی بضنیم؟
- فیفا که گرونه والا، یه دست کوییدیچ دور هم می‌زنیم با بچه ها فقط بذار این عیال مشغول سبزی پاک کردن و غیبت و اینا بشه بعدا.

بعد از کمی تکفر من باب وضع اقتصادی این روز های مملکت هری دوباره گفت:
- حاجی، راستی دولت انگار گفته از این به بعد فقط کارای ضروری مجازه تا وقتی حباب بترکه بعد این جاروا دیگه پرواز نمی‌کنن، چی کار کنیم حالا؟

هاگرید دستش رو در انبوه ریش های مجعدش فرو برد و قطعه پازلی رو از لا به لای پشماش کند. هری با ریش هایی که در کمتر از یک ثانیه شیو شده بودن گفت:
- پازل حل کنیم جدی؟ برادر من شما در طول زندگی گهربارت فکر نکنم تا به حال به چیزی فکر کرده باشی چه برسه پاز حل کنی!
- نه حاجی اینو بظار رو ذبونط دیگه نیاز با جارو پرواض کنیم علله وکیلی!

دقایقی بعد:

- طبق نظریه داروین درباره ی تکامل، به نظر من مرحله ی بعدی تکامل انسان ها می‌تونه مرحله‌ای باشه که فنگ درش قرار داره و هر کس به اون مرحله نرسه توسط جامعه ی آماری برتر حذف می‌شه، درسته هری؟
- یعنی دولت فنگ می‌کنتشون تو گونی؟ راستی تو چرا اشکال تایپیت درست شد یهو؟
- مگه موقع صحبت کردنم اشکال تایپی رخ می‌ده؟! یعنی ما کل زندگیمون داشتیم تایپ می‌کردیم؟! یعنی نسخه ی بعدی تکامل ما استیون هاوکینگه؟!

خوانندگان عزیز، جا داره از همین‌جا ازتون بخوام یه فاتحه برای اون دانشمند گرامی بفرستید.

- هاگرید، این صدائه از کجا اومد؟ یکی گفت فاتحه بدیم! الله اکبر!
- پاشو هری، این خونه جن زدست. دیگه جای موندن نی حاجی!
- نه بابا، بردار بیا بریم جن بگیریم، قلاب و طعمه ایناتم بردار بیار.

پ.ن: تو دلم مونده بود این رو دوباره بزنمش.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: پنجشنبه 18 مرداد 1397 14:33
نمایش جزئیات
آفلاین
این روزا همه جوگیرانه مشغول سر و سامون دادن گوشه و کنار خونه‌ی دوازدهم میدون گریمولد بودن.
امّا یوآن چطور؟

پیـســـت!

این افکتِ بولد شده، کاری بود که یوآن توی اتاقش انجام می‌داد. یه گوشه ولو شده و مدام برای خودش پیست‌پیست می‌کرد. البته به این راحتی‌ها که فک می‌کنین هم نبود.
دستور پختِ پیست‌پیست اینجوری بود که اولش یوآن به مدت نیم ساعت توی فضای باز قرار می‌گرفت تا مخزنِ دُمش پر از اکسیژن بشه. در مرحله‌ی دوم، بعد از چند دقیقه ورزش و نرمش و یوگا و حرکات موزون و ناموزون، مخزنِ تعبیه‌شده توی دُم یوآن بصورت اتوماتیک شروع به هضم کردن اکسیژن می‌کرد تا بعد از مخلوط شدن با اسید معده، به گاز دی‌اُکسید کربن تبدیل بشه. در این مرحله، یوآن باید ربع ساعت منتظر می‌موند تا دی‌اُکسید کربن قشنگ رو فرم بیاد. بعد از این ربع ساعت، دی‌اُکسید کربن طی فرآیندِ پیس‌پیسیته، به ماده‌ی پیست‌پیست تبدیل شده و حالا کاملاً قابل استفاده بود.

پیست! پیست! پاست! پوست! پَست! پِست! پوس! پاوس!

یوآن که مخزنِ دُمش به حالت Full Capacity رسیده بود، دیگه حال خودش رو نفهمید و با لذتی وصف‌نشدنی، اتاق رو به رگبارِ پیست‌پیست بست! طی چند ثانیه، دودی زرد رنگ و بویی مطبوع و لطیف، تمام فضای اتاق رو پر کرد.
این بو اونقد لطیف بود که حتی داکسی‌ها و مگس‌ها و رتیل‌ها سینه‌خیز از زیر فرش و لای در و دیوار به بیرون خزیدن و حتی ماسک شیمیایی هم به دادشون نرسید و همگی درجا خفه شدن!

یوآن که از دست‌پختش راضی بود، تک‌خوری نکرد. اون تصمیم گرفت به بقیه‌ی اتاق‌ها بره و دست‌پختش رو با بروبچ محفل به اشتراک بذاره تا همگی مستفیض شن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط یوآن بمپتون در 1397/5/18 18:54:23
ویرایش شده توسط یوآن بمپتون در 1397/5/18 19:06:39
How do i smell?
پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: یکشنبه 14 مرداد 1397 11:32
نمایش جزئیات
آفلاین
در این میان، ادوارد که به خاطر تلاش بی وقفه در تمیزکاری، شاخ و برگش خاکی شده بود، به خزینه ی منزل جدیدشان رفت تا شوخ از تن بشوید. درب اتاقکی را گشود و با یک عدد گادفری مواجه شد که زیر دوش باز ایستاده بود و طبعا لباسی هم بر تن نداشت. دو محفلی چند لحظه با حالتی بهت زده به هم خیره شدند. بعد هر دو شروع کردند به جیغ زدن. ادوارد همان طور که داد و فغان می کرد، صحنه را ترک گفت و به اتاقک کناری جهید.

دقایقی بعد سر و صدایشان آرام گرفت و طوری که گویا هیچ اتفاقی رخ نداده، مشغول به صحبت شدند. گادفری در حالی که شپش ها، داکسی ها و انواع و اقسام دیگر جانورانی را که طی گردگیری به او حمله ور شده و در بدنش لانه کرده بودند، با اتک، شوینده ای تک می شست، گفت:
- چن ساعت داشتم با جن خونگی ها کشتی می گرفتم. بدجور هار شده بودن.

ادوارد همان طور که شاخ و برگش را هرس می کرد، با لحنی مشکوک پرسید:
- گازت که نگرفتن؟

گادفری با لحنی که چندان متقاعد کننده به نظر نمی آمد، پاسخ داد:
- نه بابا.

بعد هم نگاهی به جای گاز گرفتگی پشت کمرش نینداخت، چون هدویگ نبود که بتواند سیصد و شصت درجه گردنش را بچرخاند.

ادوارد قیچی کردن شاخ و برگش را به اتمام رساند و دوش حمام را باز کرد. همان طور که از برخورد قطرات آب با تنه و ریشه هایش لذت می برد، چشمانش را بست و مشغول آواز خواندن شد.
- من درخت تنهای...

اما ناگهان از چهچهه زدن دست کشید، چون حس کرد کسی به او خیره شده. چشمانش را گشود و گادفری را دید که روی دیوار مشترک بین دو اتاقک ایستاده و با حالتی گرسنه به او نگاه می کند. سر تا پایش پر از زیگیل مودار بود و کفی سفید رنگ پیوسته از دهانش خارج می شد. گادفری پارسی فنگ طور سر داد و به سمت ادوارد یورش برد. اما بونز ترس به دلش راه نداد، زیرا او یک درخت غیور بود. چوبدستی اش را از جیبش ( که نه، چرا که در حمام به سر می برد و لباسی در کار نبود که بخواهد جیب داشته باشد. این که چوبدستی را از کجایش درآورد، به تخیلات خواننده واگذار می شود.) بیرون کشید و طلسمی را اجرا نمود.
- استاپیوس هاریوس!

گادفری واق واق کوتاهی سر داد؛ لحظه ای هاج و واج ماند و بعد بیهوش بر کف سنگی اتاقک افتاد.

ادوارد که به خاطر مبارزه با محفلی هار، ویتامین هایش را از دست داده بود، گادفری را با زیگیل هایش تنها گذاشت و رفت تا سوجی را پیدا کند و از او آب پرتقال استخراج بنماید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1397/5/14 11:53:38
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1397/5/14 18:34:41