جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

53 کاربر(ها) آنلاین هستند (44 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
52 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] خوابگاه‌های گریفیندور

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: خوابگاه‌های گریفیندور
ارسال شده در: یکشنبه 23 دی 1403 02:02
نمایش جزئیات
آفلاین
- نصفه شبی پاشدی اومدی به شجاعت و مهمون‌ نوازیمون تیکه می‌ندازی، تازه تختم میخوای؟!

مرگ همینطور به ترزا که به نظر می‌رسید اولین نفری بود که چش و چالش داشت از حالت خط درمیومد و بوق گفتنش تموم شده بود، نگاه کرد و از دیدن ترزا با اون سر و وضع خنده‌ش گرفت ولی نخندید. ترزا یه لباس گاوی تنش بود و موهاش کاملا آشفته بود. حتی یه بخشی از موهاش رفته بود تو دهنش. ترزا با دستش موهاشو از صورتش زد کنار. تازه داشت ویندوزش بالا میومد و یواش یواش متوجه میشد کسی که چراغا رو روشن کرده کیه...

- استاد؟! اینجا چیکار می‌کنین؟! اصلا جچوری اومدین تو خوابگاه ما؟! مگه خودتون تو خوابگاهتون تخت ندارین پاشدین اومدین اینجا ملتو زابِرا کردین؟!

به دنبال این حرف ترزا یواش یواش مغز بقیه هم روشن می‌شد و براشون این سوال ایجاد می‌شد.
- راست میگه ها... مرگ اصلا تو گروه ما نبود...
- یعنی بانوی چاقو کشته و اومده تو؟
- نکنه اومده یکیمونو ببره؟

نفر آخر این سوالو با وحشت فریاد زد. صداش اینقدر بلند بود که بقیه اتاقا هم بیدار شدن و صدای بوق‌های ممتد و غیر ممتدشون به هوا رفت.

- هنوزم نمی‌خواین یه تخت به من بدین؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ترزا مک‌کینز در 1403/10/23 22:07:58
تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده



F-E-A-R has two meanings
"Forget Everything And Run"
or "Face Everything And Rise"
The choice is yours.



پاسخ به: خوابگاه‌های گریفیندور
ارسال شده در: یکشنبه 23 دی 1403 00:53
نمایش جزئیات
افتخارات
آفلاین
سوژه جدیدمون نشه؟


همه چیز خیلی ساکت و آروم بود. چندین صدای خر و پف به همراه zZz های ممتد و پی در پی که از هر اتاق به اینور و اونور فرستاده می‌شد که نشون می‌داد همه در کمال آرامش گرفتن خوابیدن و کسی به کسی کاری نداره و همه‌چی خوش و خرم و گل و بلبله و خلاصه از اون شرایطا که هر نویسنده و خواننده‌ی معمول و معقولی ازش بدش میاد.

یهو بالای تخت یه گریفیندوری بی‌چاره و بی‌نوا و بخت برگشته که از قیافه‌ش معلوم بود که از اونا بود که نه به پدر و مادرش نیکی می‌کرد، نه مثل بچه آدم سرویس می‌رفت و همیشه دمپایی‌ها رو خیس می‌کرد، نه از اون آدمای درست بود که به استاد نگه که قرار بود کوئیز بگیرین و خلاصه خیلی آدم بی‌وجدان و حقیر النفسی بود و اونقد خیار بود که از همه‌ی قوانین پیروی می‎‌کرد، یه سایه پدیدار شد.

سایه دنبال فرصت بود که همه‌رو اذیت کنه، بکشه، خون بریزه، بترسونه و از همه بدتر... بیدار کنه!

پس خیلی بدون اهمیت چراغ اتاق خواب خوابگاه گریفیندور رو روشن کرد و همه‌ی خر و پف‌ها و zZz ها از بین رفتن و تعداد زیادی آدم با چش و چال خط شده از شدت خواب که هیچی نمی‌دیدن، هی سعی داشتن با فرد مذکور مکالمه داشته باشن و دیالوگ کنن. اما از دهنشون فقط صدای بوق های ممتد و غیر ممتد پخش می‌شد. خودشون نمی‌دونستن چرا صدای بوق می‌دن و همچنان به بوق دهی ادامه می‌دادن تا یهو یه پلیس اومد و تابلوی بوق ممنوع رو توی خوابگاه نصب کرد.

فرد غریبه‌ی شنل پوش داسش رو توی کلاه پلیس کرد و کلاه پلیس رو با داسش برداشت. اما پلیس ناگهان گردنش قطع شد و خیلی ناگهانی با سوژه وداع کرد.

- ای‌بابا! این داسه دوباره خراب شده که! بگذریم...

مرگ کلاه شنلش رو از روی صورتش برداشت. حضور ناگهانی مرگ، جون رو به ترس همه‌ی اعضای گریفیندور انداخته بود. بله! ترس انداختن به جون مال آدمای عادی و سالازار و ولدمورت و بقیه آدمای معمولیه! مرگ جون رو به ترس می‌انداخت.
مرگ نگاهش رو از چهره‌ی تک تک افراد حاضر در اتاق گذروند. داس ها و دندوناش منتظر شکافتن گوشت بودن و چشماش منتظر دیدن ترس...
- شج چه اعتی؟ اینه مهمون نوازیتون؟ الان تخت من کو؟

مرگ مهمون خوابگاه گریفیندور شده بود. ولی واقعا مهمون بود؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
MAYBE YOU ARE NEXT

پاسخ به: خوابگاه هاي گريفيندور
ارسال شده در: دوشنبه 17 تیر 1398 16:37
نمایش جزئیات
آفلاین
پست پایانی سوژه

فنریر چندتا فحش آبدار و غیر آبدار داد.
مجبور بود قضیه رو سریع حل و فصل کنه تا آبروش نره. نه اینکه براش مهم باشه، صرفا نمیخواست پیش تازه واردا بد جلوه کنه.
فنریر بعد از اینکه چندتا فحش دیگه هم زیر لب داد، با لحنی که سعی میکرد زیاد عصبانی نباشه، گفت:
- متوجه منظورت نمیشم اشلی. مخ زدن یعنی چی؟
- یعنی اینکه سعی کنی در نظرشون جذاب جلوه کنی که باهات ازدواج کنن.
- من تنها دلیلی که نیاز دارم برای کسی جذاب جلوه کنم اینه که ببرمش تبدیلش کنم به سوسیس و کالباس.

حتی فکر کردن به این موضوع، آب دهن فنریر رو راه انداخت.
فنریر نذاشت آب دهنش روی زمین جاری بشه. با کف دست، قطراتشو قبل از اینکه روی زمین بریزه جمع کرد و به عنوان ژل روی موهاش مالید تا بهشون حالت بده.

و بعد به تاریخ آخرین پست و پست خودش نگاه کرد.
چند ماه گذشته بود. فنریر گرسنه بود. خیلی خیلی هم گرسنه بود. و کم کم تمام افراد حاضر در تالار در نظرش به شکل سوسیس و کالباس دیده میشدن...

و فنریر کاری رو کرد که هر گرگینه وحشی و گرسنه دیگه ای میکرد.
اون دهنشو به اندازه کل اعضای تالار گریفیندور باز کرد و همه شون رو خام خام بلعید. بدون جویدن.
و به این ترتیب تالار گریفیندور رو از سالن خصوصی به درون شکم خودش منتقل کرد تا به جاذبه های هاگوارتز و تالار اضافه کنه و نسل های بعدی رو انگشت به دهان بذاره.

ملت گریفیندور هم البته یاد گرفتن دیگه با یه گرگینه که چند ماهه غذا نخورده نشینن پای جرئت حقیقت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خوابگاه هاي گريفيندور
ارسال شده در: پنجشنبه 3 آبان 1397 18:25
نمایش جزئیات
آفلاین
بطرى بعد از چند دقيقه اى چرخيدن بلاخره ايستاد. اشلى و فنر.

- جرعت يا حقيقت؟

فنرير نگاهى به اطراف و بلا هايى که سر افراد امده بود انداخت. احتمالا اشلى سر جرعت از ديگران کمک ميگرفت اما حدس ميزد حقيقت هاى اشلى چندان ازار دهنده نباشد.
- حقيقت.

اشلى قيافه ى شومى به خود گرفت.و لبخند مرموزى زد.
- تا حالا سعى کردى مخ چندتا دخترو بزنى؟

فنرير در حالى که کله اش به رنگ گوجه فرنگى در امده بود زير لبى شروع به فحش دادن به اشلى کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تا حالا کسی با گیتار زده تو سرت!؟
پاسخ به: خوابگاه هاي گريفيندور
ارسال شده در: چهارشنبه 21 شهریور 1397 21:12
نمایش جزئیات
آفلاین
ادوارد سعی در فرار بود و رون به اشاره آستریکس ازاد شده و دونبالش بود.
بطری جادویی ، که جادویی بود و نمیزاشت تو بازی همچین تقلبایی اتفاق بیوفته ، همچنان میچرخید. بلاخره رون برای نشان دادن خودی از خود بیخودش ادوارد رو کت بسته به جمع ملت اضافه کرد و خودشم کنار هرمیونش نشست.
بطری چرخید و چرخید و با یه پوزخند ایستاد.

ادوارد ، آستریکس!
ادوارد با رنگو روی رفتش اروم به آستریکس نگاه کرد و باهاش چش تو چش شد. آستریکسم با نگاه خبیثانه به ادوارد جمله ، نه دیگه. راه نداره. نیستم منی نشون بدمو فهموند.

_ شجاعت ؟ ، صداقت ؟

ادوارد یکم تو مخش بالا پایین کرد و به قصد پرسیده نشدن سوال قبلی جواب داد:
_ شجاعت.

ملت همگی منتظر آستریکس موندن و همینطور منتظر شنیدن یک جمله امری ابرو بر.

_ ادوارد ، مثل اینکه یه مو کوچیک زیر چشمت ، کنار دماغت هست. اونو پاک کنی برامون کافیه.

ملت از همچین درخواست ساده آستریکس عصبی شده بودند و بهش چپ چپ نگاه میکردن.

_ آخ!... اوخ!...ایخ!....واخ!...ایخی!...اوخی!...آخی!...واخی!...

ملت یه نگاه به صورت پر از زخم ادوارد انداختن ؛ بیچاره با هرکدوم از انگشتاش که میخواست مو رو پاک کنه یه جای زخمی رو صورتش بوجود میاورد.
آستریکس توجه ملت رو بخودش جلب کرد...
_ تا داداشمون اون مو رو از صورتش برداره و یه توبه فرار نکردن به همراه غسلش بگیره و بیاد ؛ ما به بازیمون ادامه بدیم ؛ وقت طلاس.

ملت هم راضی از اینکه آستریکس ، ادواردو به خوبی تنبیه کرده و ناراحت از اینکه رفیقشون تا اون مورو برداره کلی صورت ماهش خون خونی میشه.

_ ادامهههههه!

بطری شروع به چرخیدن کردو کرد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Life flows in the veins.

از جرقه‌ای کوچک تا شعله‌ای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!


پاسخ به: خوابگاه هاي گريفيندور
ارسال شده در: چهارشنبه 14 شهریور 1397 20:35
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
ملت گریفیندور که از بیکاری به شکارچیان مگس تبدیل شده بودن، با ایده جینی شروع به بازی جرئت یا حقیقت کردن. بعد مدتی چرخوندن بطری، نوبت به آلکتو رسید که بعد از انجام جرئت، بیهوش شد.
-----------------

ملت گریفیندور مثل بیهوش ندیده ها همگی دور و بر آلکتو رو گرفته بودن و با چوب و سیخ و انگشت هی بهش دست میزدن و هی تعجب می‌کردن. بعد از تعجب کردن ها و دست زدن ها ، هرمیون جادو کنان آلکتو رو برداشت و رفت بیرون. بعد بیرون رفتن هرمیون، ملت گریفیندور به سمت بطری برگشتن.

_ خب تاتسویا، بچرخون بطری رو.

پس تاتسویا بطری رو که از شدت بی توجهی بهش ترک خورده بود رو چرخوند. بطری چرخید و چرخید و بازم چرخید و دقیقا موقعی که کسی انتظارشو نداشت واستاد. لیزا و ادوارد.

_ خب ادوارد، جرئت یا حقیقت؟
_ حقیقت.
_ آخرین شب ادراریت کی بوده؟
_ اِاِ...چیزه...من که اصلا بازی نمیکنم.
_ پیچوندن نداریم دست قیچی.
_ نه دیگه. راه نداره. نیستم من.

ملت، بعد از فرار دست قیچی، با عصبانیت دوباره بطری رو چرخوندن و به بازی ادامه دادن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده

نهی از معروف و امر به منکر.
پاسخ به: خوابگاه هاي گريفيندور
ارسال شده در: یکشنبه 17 تیر 1397 11:40
نمایش جزئیات
آفلاین
همینطور که آستریکس و هرمیون آرسینوس را با برانکارد، به بیرون می بردند؛ گریفی ها آلکتو را دیدند که با چشمان پف کرده و لباس خواب گل منگولی، گوشه ای ایستاده.

- تو اینجا چی کار می کنی؟
- مگ صدای داد و بیداتون می ذاره که بخوابیم؟ اصن دارین چی کار می کنین؟
- داریم جرئت حقیقت بازی می کنیم.
- پس ما هم میایم.

گرفی ها برای آلکتو نیز جا باز کردند تا او هم جایی بشنید و بازی کند.
نوبت آبرفورث بود که بطری را بچرخاند. بطری چرخید و چرخید و چرخید. بطری ساعت ها چرخید. گویا اصلا قصد توقف نداشت و همانطور می خواست تا ابد بچرخد. بطری، بطری معمولی نبود. او بطری جادویی بود و دلش می خواست قدری این جادوگران بی رحم که هیچوقت قدر بطری های جادویی را نمی دانستند، اذیت کند.
بالاخره بطری پس از ساعت ها ایستگاه کردن جمعی از گریفیندوری ها، ایستاد.

-بالاخره وایساد!
- خب رو به روی آرتور و آلکتو! آرتور بپرس.

آرتور ویزلی، ویزلی بزرگ پس از تمیز کردن عینکش نگاهی به آلکتو که در خونسردترین حالت ممکن قرار داشت، انداخت.
- جرئت یا حقیقت آلکتو؟

آلکتو با لحن خونسردی جواب داد.
- خب معلومه جرئت دیگه!

آرتور برخلاف همیشه لبخند شیطانی بر لب داشت.
- خب خودت خواستی! حالا که جرئت رو گفتی، یه جمله بدون اینکه از اولش شخص جمع استفاده کنی بگو!

نگاه خونسرد آلکتو جایش را به نگاه نگرانی داد.
- نه ما نمی تونیم. ما خود بزرگ بینی مزمن داریم!

گریفی ها با شنیدن حرف های آلکتو، زبان به اعتراض گشودند.
- یعنی چی؟
- نمی شه آلکتو تو گفتی جرئت پس باید بهش عمل کنی!

آلکتو آب دهانش را به سختی فرو داد سپس دهانش را مقابل گریفی های مشتاق گشود.
- من ...من... شما رو نمی...بخشم!

گریفی ها فریاد شادی به سر دادند چون بالاخره جمله اول شخص مفرد از زبان آلکتو شنیده بودند اما، شادی آن ها زیاد طول نکشید، وقتی که ادوارد به آلکتو که بیهوش افتاده بود اشاره کرد.
- اوا! این چرا اینطور شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اگر بار گران بودیم رفتیم!
پاسخ به: خوابگاه هاي گريفيندور
ارسال شده در: سه‌شنبه 5 تیر 1397 14:33
نمایش جزئیات
آفلاین
آستریکس که می خواست کلمه ادامه رو به زبون بیاره یکدفعه صدا مهیبی و وحشتناکی آمد.

_یا مرلین!این دیگه چی بود؟ زلزله اومده؟

ناگهان جمع به صحته مواجه شدند .
آبرفورث روی زمین ولو شده بود.

_سلام بچه ها چطورین.
_تو اینجا چیکار میکنی.
_منم اومدم بازی کنم دیگه.

وبا این حرف اومد و کنار بقیع جمع نشست. و محکم گفت:

_ادااااااااامههههههه.

وانقدر محگم گفت که بطری خیلی تند چرخید و پرتاب شد.

_بخابید رو زمین، پناه بگیرید.

بعد از خردن بطری به در و دیوار دوباره بازگشت سر جای اولش و کمی چرخید .ملت بعد از کمی سکوت گفتند:
آبرفورث،آرسینوس .

_شجاعت یا حقیقت؟
_شجاعت.
_خب،خب،خب، میدونم باهات چیکار کنم.

آرسینوس آب دهنش قورت داد و با قیافه ای مظلومانه گفت:

_رحم کن.

جمع یک نگاه به آرسینوس مینداختند و یک نگاه به آبرفورث.

_چوبدستیو طرف خودت بگیر و بگو .آدوا کادوا.

تمام ملت دهنشون از این حرف آبرفورث باز موند.
_چی؟ شوخید گرفته؟مگه از جونم سیر شدم که همچین وردی رو بخونم.
_مجبوری.
_میشه...

آبرفورث حرفش را قتع کرد وگفت :

_نه نمیشه.
_نمو خام.
_نموخام.
_می خای خوبشم می خای.

_مطمعنی؟
_آره.زود باش.
_آداوا.
آداوا.
_نمیتونم.
_تو میتونی،سعی کن.
_آداوا کاداوا.

وقتی آرسینوس این ورد را خواند ،ورد عمل کرد و آن روی زمین ولو شد .
_جمش کنید آرسینوسو از اینجا.

و آستریکس و هرمیون با برانکارد آرسینوس را از آنجا بردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خوابگاه هاي گريفيندور
ارسال شده در: شنبه 29 اردیبهشت 1397 19:31
نمایش جزئیات
آفلاین
هرمیون مشغول رون شد و بقیه بچه ها به ادامه بازی پرداختند.

در یه طرف لیزا , تاتسویا , جینی و... و در طرف دیگر ارسینوس , استریکس , ارتور , ادوارد و... نشسته بودند.
بطری که کلمه ادامه رو شنیده بود در حال بندری رقصیدن بود که بلاخره ایستاد.
ملت گریف با همدیگه فریاد زدن:
_ ارسینوس , استریکس!

استریکس به ارسینوس نگاه کرد تا بپرسه.
_ خوب دندون خوشگله بگو ببینیم شجاعت یا صداقت ؟

ارسینوس این رو درحالی پرسید که پشت نقابش یک لبخند شیطانی پنهان بود و همه ملت منتظر جواب استریکس.

_ شجاعت!

ملت برگشتند و به ارسینوس نگاه کردند و انتظار داشتن چیز خیلی غیر منتظره ای از استریکس درخواست کنه.

_ اهوم...اهوم. ارتور جان بی زحمت بطری خون استریکس رو میدی.

ارتور با شکو تردید بطری رو به ارسینوس داد و منتظر موند.
ارسینوس در بطری رو باز کرد اول به درون بطری پر از خون نگاه کرد و بعد به استریکس , بعد از جیبش تکه های نون سیر دار رو دراورد و یکی یکی توش ریخت بعد درشو محکم بست و محکم تکون داد.

بعد از مدتی تکون دادن.

_بفرما استریکس جان نوش جونت.

استریکس بطری رو برداشت و کمی تکون داد , ملت همگی به استریکس خیره شده بودند تا بعد از خوردنش حال روزشو تماشا کنن.
استریکس قطره های بزاق دهنشو قورت داد و یه نگاه به بطری کرد و یه نگاه به ملت , سعی داشت استرسی از خودش نشون نده و با قیافه کامل اروم بطری به طرف دهنش برد و بعد از چند ثانیه قطره های خون از کنار دهنش سر خوردند.
استریکس بطری رو تا ته سرکشید و زمین گذاشت با زبونش قطره های دور لبشو تمیز کرد , خوردن یک بطری خون یجا اونو حسابی شارژ کرده بود و با لبخند جواب ارسینوس رو میداد.
_ خوب کجا بودیم...
_ صب کن ببینم مگه شما خون اشاما به نون سیر دار حساسیت ندارین مگه با خوردن اون حالتون بهم نمیخوره؟ پس تو چرا حالت بهم نخورد؟

ملت با تعجب به ارسینوس و استریکس نگا می کردند و منتظر جواب از استریکس.

_ خوب داداش خودت داری میگی حساسیت. تو جایی که دراکولا اینا زندگی می کنن بخاطر موقعیت اب هواییشو و... اونا حساسیت پیدا کردن ولی اینجا یجا دیگس با اب و هوای کلی چیزای متفاوت. خلاصه که نوبتت رو حروم کردی.

ارسینوس که باورش نمیشد همچین موقعیت خوبی رو از دست داده باشه فاز دپ برداشته بود.

ارتور در این میان با چوبدستیش بطری رو حرکت داد تا به ادامه بازی بپردازن.

رون کمی اونور تر درحالی که سعی داشت خودشو از دیوار جدا کنه گفت:
_ هی بچه ها صب کنید منم بیام.

هرمیون چوبدستیشو به طرفش گرفت و رفت سمتش
_ اینو باس وقتی که برقکو اندختی به جونمون فکرشو می کردی.

استریکس رو به هرمیون و رون گفت :
_ هرمیون تو بیا بشین من اونو ادم می کنم.

هرمیون اومد و کنار بقیه بچه ها نشست. رون که دیگه تقریبا خودشو ازاد کرده بود و میخواست اولین قدم هاشو برداره استریکس مثل کارتون هتل ترنسل وانیا رون رو با انشگتاش به گوشه اتاق فرستاد و بعد انگشت شصت رون رو تو دهنش کرد تا هم مثل بچه ادم بشینه و صداش در نیاد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Life flows in the veins.

از جرقه‌ای کوچک تا شعله‌ای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!


پاسخ به: خوابگاه هاي گريفيندور
ارسال شده در: شنبه 15 اردیبهشت 1397 05:59
نمایش جزئیات
آفلاین
گریفیون از جینی به گیدی و از گیدی به جینی نگاه می کردند. هیچکس متوجه غیبت چند لحظه ای آرسینوس نشدء تا اینکه نقابدار با بوی محسوس دودء به تالار برگشت.
آرتور:
-تو کی رفتی؟
مودی:
-چرا رفتی مرگخوار مکار؟
-یه سری کاغذ برای سوزوندن داشتم. چیز خاصی نبود. ادامه بدید.

جینی با عصبانیت به سمت آرسینوس پرید ولی پروتی بازوشو گرفت چون بطری با شنیدن جمله ادامه بدید خودش رو میون جمعیت انداخته بود و می چرخید. بطری به تک تک قیافه ها نگاه کرد. بعضی از اونا پشیمون و بعضی دیگه کنجکاو بودند. بلاخره به سمت کسی که موهاشو می کند و موی چندانی هم براش باقی نمونده بود، متوقف شد.

پروتی:
-جرات یا حقیقت آرتور؟
-اوه. لعنتی. حقیقت.
-خب اون روزی که چندتا برقک* اومده بودن تو خوابگاه ما، کار کدوم یکی از پسرا بود؟

همین چند روز پیش بود که صدای جیغ و داد از خوابگاه دخترا بلند شده بود و به دنبالش چندتا برقک که گردنبند و دستبند و گالیون هارو درحال دویدن به کیسه شون می چپوندند، به تالار عمومی وارد شدند. دخترا با صورت های سرخ و جیغ و داد و تاتسویا با کاتاناش حسابی همه جا رو بهم ریختن تا تونستن بگیرنشون. این وسط پسرا که با قیافه ی مظلوم تماشا می کردند و به ظاهر شوکه شده بودن، بعد از اینکه برقکی کاتانای تاتسویا رو قاپید و به سمت دنبال کننده هاش پرید، از خنده ترکیدند.

آرتور که به قیافه های آماده به حمله ی دخترا نگاه می کرد، سعی کرد راه فراری پیدا کنه.
-اون...اهم... یادم نمیاد پروتی. چیز، نه که یادم نیاد، نمیدونم اصن
-
-خیله خب رون بود.

رون که سعی داشت پاورچین پاورچین از جمع دور بشه با شنیدن آخرین جمله ی آرتور با بیشترین سرعت به سمت تابلوی خروجی دوید. گله مگس های لیزا و کاتانای تاتسویا هم صفیرکشان به دنبالش پرتاب شدند و شخص موذی مذکور به دیوار کنار تابلوی خروجی میخ شد.

رون درحالی که به دیوار چسبیده بود، چند کلمه ای از قبیل گرفتار شدیم این وقت شب و لعنتی و آرتور بووووق پرتاب کرد.
-به بیژامه مرلین شوخی بود فقط.

هرماینی که با چوبدستیش به سمت قربانی می رفت، لبخندی به بقیه که با قیافه های متعجب و کمی نگران نشسته بودند زد و گفت:
-ادامه بدید شما. من مطمئن میشم تا آخر بازی که دخترا بیان، تکون نخوره.

--------------------------------------------------
*برقک: موجودی جادوییه که عاشق جمع کردن چیزای برق برقیه. خونه خراب کن طور. :D

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
lost between reality and dreams