فن فیکشن (فن فیک، داستان پردازی طرفداران. به انگلیسی: Fan fiction)، داستان هایی تخیّلی که توسّط طرفداران یک کتاب، مجموعۀ تلویزیونی، فیلم یا گروه موسیقی نگاشته میشوند. نویسندگان این داستانها با الهام از شخصیتها و ساختار داستانهای نویسندگان اصلی، حکایت جدیدی را در قالبی نو پیریزی میکنند. این مجموعهها معمولاً بطور رسمی منتشر نمیشوند و در ابتدا تنها در مجلّات طرفداران جای میگرفتند. امّا امروزه همچون دیگر فعّالیتهای هواداران به سادگی قابل دستیابی در اینترنت اند.
فن فیکشن نویسی هری پاتر محبوب ترین نوع هواداری آنلاین و قلم محور طی یک دهه اخیر به شمار می رود. علیرغم پایان انتشار مجموعه کتاب های هری پاتر در سال ۲۰۰۷، طرفداران دنیای خیالی جی.کی.رولینگ همچنان با شوق خاصی به این نوع از فعالیت ادامه می دهند. طی تاریخ هفده ساله سایت، فن فیکشن نویسی همواره از فعالیت های پرطرفدار میان اعضا بوده است. دوران اوج فن فیکشن نویسی هری پاتر در سایت ما مربوط به پیش از انتشار کتاب های ششم و هفتم بود که از طریق مولفه هایی همچون خیال پردازی، خلاقیت و دقت، اعضا را با شوق خاصی به سوی پیش بینی قلم محور پایان هری پاتر سوق می داد.
🦉 آقا/خانم عزیز [جادوگر]
با افتخار اعلام میداریم که به مدرسه جادوگری هاگوارتز پذیرفته شدهاید
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
همانطور که سیریوس و جن های خانگی نمیدانستند چیکار کنند، دختری وارد اشپزخانه شد. در ابتدا هیچ کس متوجه نشد که او کیست چون سرش داخل کتاب بود. دختر لحظه ای سرش را بلند کرد و با اشوبی که در انجا به وجود امده بود روبرو شد. در ان لحظه حاضرین هم توانستند صورت دخترک را ببینند و متوجه شدند او جینی است.
سیریوس با تعجب پرسید: جینی! تو اینجا چیکار می کنی؟ - اومدم کتاب بخونم. - اینو که فهمیدم. اما چرا اینجا؟ - بالا خیلی شلوغه همه از خوابگاهاشون ریختند بیرون و حرف می زنن خیلی سر و صدا شده. منم عادت دارم هر وقت بالا شلوغه میام اینجا و کتابمو می خونم. - سر وقتش حساب اونا رو هم می رسم. جینی بعد از این مکالمه، رفت و روی کاناپه ای نشست.
البوس که تا حالا ساکت مانده بود، فریاد کشید : اهای دختر، کجا با این عجله، بخواب روی زمین ببینم. - دلم نمی خواد.
البوس که رفته رفته عصبانی تر می شد فریاد کشید: بخواب روی زمین ببینم، وگرنه . . . - وگرنه چی - شلیک می کنم
هیچکس از حرفش نگران نشد. چون همچنان تهدید هایش را با نان تست انجام میداد.
جینی گفت: حالا که اذیتم می کنی، من رفتم
و به سرعت از اشپز خانه خارج شد.
البوس که انگار از رفتن اون خوشحال شده بود. ماجرای سوسک رو از یاد برد و به یکی از جن ها فرمان داد - برو یه مقدار دیگه هم دسر توت فرنگی بیار باید جشن بگیریم .
جن ها هم این قضیه را به فال نیک گرفتند و همراه با البوس دسر خوردند. سیریوس هم تا وقتی کسی حواسش نبود از اشپز خانه خارج شد و به سرعت هر کسی رو که خارج از خوابگاهش بود جریمه کرد. و قبل از این که کسی متوجه نبودنش بشود. به اشپز خانه برگشت و از البوس پرسید: میش به منم یکم دسر بدی؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
هرگز اجازه نده کسانی که ذهن کوچکی دارند بگن که رویات زیادی بزرگه.
هنوز جن های خانگی کامل از در خارج نشده بودند که صدای فریاد دامبلدور بار دیگر به گوش رسید. - هیچکس حق خروج از اینجا رو نداره! این یه سرقت مسلحانه ست همگی بخوابید رو زمین! - پروفسور... - ساکت! هر کی از جاش تکون بخوره یا صدایی ازش در بیاد با تفنگ من طرفه! حالا زود باشید بخوابید رو زمین!
سیریوس و جن های خانگی از شدت تعجب ساکت شدند و سعی کردند به دستورات دامبلدوری که رد داده بود عمل کنند. البته آنها از اینکه آلبوس دامبلدور بهشان شلیک کند نمی ترسیدند زیرا که پیرمرد مفلوک اصلا تفنگی برای این کار نداشت و تمام تهدیدهایش را به کمک نان باگت فرانسوی انجام می داد.
یکی از جن ها همینطور که دراز کشیده بود، آرام آرام و سینه خیز خودش را به سیریوس رساند و زیرلبی پرسید: - قربان پروفسور چش بود؟ - نه گوش بود! هه هه هه. - - چرا اونجوری نگاه می کنی؟ خواستم شوخی کنم خب. ببین پروفسور یکم زیادی به خودش فشار آورده و وارد فاز دیووانگی شده. اما نباید این مطلب تو هاگوارتز بپیچه وگرنه لوسیوس و دار و دستش میان از وضعیت سواستفاده می کنن تا در مدرسه رو تخته کنن.
جن آرام سری تکان داد تا به سیریوس بفهماند که حرفش را فهمیده و قطعا آن را با دیگر جن های خانگی نیز در میان خواهد گذاشت تا آبروی مدرسه و دامبلدور حفظ شود. اما همین تکان دادن سرش باعث جلب توجه دامبلدور شد.
- هی تو! تویی که تکون خوردی!
دامبلدور جلو آمد و نانش را تهدید وار سمت جن خانگی گرفت. جن بیچاره وحشتزده شد.
- تو همونی نیستی که اشتباهی با پات رفتی روی یه سوسک؟ - ها؟ من...
جن روی هیچ سوسکی پا نگذاشته بود. اما دامبلدور نگذاشت حرفش را بزند. - تو همین الان باید بری جسد اون سوسک رو از زیر دست و پا برداری و براش مراسم تدفین بگیری! بقیه گروگانای سرقت مسلح هم برن لباس های سیاه بپوشن تا تو مراسم ختم اون عزیز شرکت کنیم... عجب جوون خوبی بود. حیف شد مرد!
دامبلدور گریه کنان از جن ها دور شد؛ در کنجی از آشپزخانه نشست و برای خودش زانوی غم بغل گرفت. جن ها هم آرام از جایشان برخاستند و نگاهی به سیریوس انداختند تا ببینند او چه دستوری می دهد. آیا باید دنبال راه حلی برای نجات دامبلدور باشند یا آنکه برای سوسکی نامعلوم مراسم ختم برگزار کنند؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار! سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن! دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!
به محض این که آلبوس و سیریوس وارد شدند،الف های خونه زاد تعظیم کردند. آلبوس با شادی پرسید: -از اون دسر توت فرنگی شام چیزی نمونده؟
دابی جواب داد: -قربان معلومه که مونده.
و سپس همراه بقیه الف های خونه زاد شادمان رفتند و همراه با ظرفی بزرگ از دسر توت فرنگی اوردند که رویش پر از تکه های بزرگ توت فرنگی بود. آلبوس خیلی خوشحال شد. -آخ جون! توت فرنگی!
هیچکدام از افراد داخل آشپز خانه متوجه نشدند ماده ای قرمز رنگ درون دسر توت فرنگ قرار دارد. بعد از این که آلبوس با لذت دسر توت فرنگی را خورد به طور ناگهانی خشمگین شد. رو به سیریوس فریاد کشید: -هر چه سریع تر برو و تا جایی که ممکن است لباس بیار. - اما پروفسور... - برو!
الف های خونه زاد با ترس و لرز به هم نگاه کردند. سیریوس که داشت از تعجب شاخ در می آورد با عجله از آشپز خونه خارج شد. آلبوس با عصبانیت گفت: -هر الفی از جاش جم بخوره درجا اخراج می شه!
سیریوس با عجله وارد آشپز خانه شد و کپه بزرگی از لباس را در دست آلبوس گذاشت. آلبوس هم با نهایت سرعت تمام لباس ها را در دست الف های خونه زاد گذاشت. الف ها که مشخص بود به غرورشان بر خورده از آشپزخانه هاگوارتز خارج شدند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
هرگز اجازه نده کسانی که ذهن کوچکی دارند بگن که رویات زیادی بزرگه.
سیریوس توجه نکرد درعوض فکرکرد و فکر کرد. اون به عنوان یه محفلی و وزیر سحر و جادو وظیفه داشت امید دنیای جادوگری به آلبوس دامبلدور رو حفظ کنه بنابراین در حالی که دامبلدور رو از سایه های راهرو رد میکرد تا توجه کسی جلب نشه با ارامشبخش ترین صدایی که سراغ داشت جواب داد. -نه آلبوس جان، این پرده ها ضخیمن فقط دود میدن، ذغال خوبی نمیشن. بیا بریم بیرون یه هوایی به کله ت بخوره. -خب خوبه بیرون یه بید هست، ذغالش عجب چیزی میشه.
سیریوس که داشت به سمت در خروج از قلعه می رفت راهشو کج کرد. این وسط فقط در افتادن با یه بید کتک زن رو کم داشت.
-راستش سیریوس از مرلین که پنهون نیس از تو چه پنهون، انگار همین دیروز بود که با گلرت تو هوای جولای قدم میزدیم. یادمه یه شب ماه توت فرنگی بود... میدونی که ماه توت فرنگی هر صدسال یکبار طلوع میکرد... چقد دلم توت فرنگی میخواد... آره، بعد گلرت گفت که صدسال دیگه میتونیم بازم با هم زیر نور این ماه قدم بزنیم. اونجا بود که فهمیدم ازم میخواد به پای هم پیر بشیم... واقعا لحظات خوبی بود سیریوس. البته تو زیادی سیریوسی و متوجه نمیشی، بعضی وقتا هم باید هیومروس باشی باباجان.
همونطور که سیریوس و دامبلدور از راهروهای هاگوارتز میگذشتن، تابلوهای هاگوارتز تو گوش هم پچ پچ میکردن و سرشون رو تکون میدادن. معلوم بود که این اولین بار نیست که دامبلدور میره فضا و درحالی که خاطرات جوونیش رو تعریف میکنه تو قلعه پرسه میزنه. اما سیریوس میخواست راهی پیدا کنه. اون سیریوس وفادار و زرنگی بود. -گفتی گشنته آلبوس؟ -خیلی زیاد. فکرکنم بهتره بریم یه جشن راه بندازیم، حتما بچه های بیچاره هم گرسنشونه.
سیریوس به زحمت جلوی دامبلدور رو گرفت تا سرسرای چهارگانه رو باز نکنه. -نه نظرتون چیه بریم پیش برگزار کنندگان جشن؟ اونجا همیشه غذا هست و مطمئنم دابی و وینکی از دیدنتون خیلی خوشحال میشن.
دامبلدور دستی به ریش سفیدش کشید که بخاطر طولانی بودنش یه پنج دقیقه ای طول کشید.
-فکرکنم تو اشپزخونه از تارت توت فرنگی شام هم یکم مونده باشه. -توت فرنگی میخوام.
بلاخره دامبلدور راضی شد تا باهم به سمت تابلو برن و گلابی رو قلقلک بدن و وارد اشپزخونه ی قلعه بشن. سیریوس مطمئن بود که اگه دامبلدور تو فضا بودنش رو تو اشپزخونه سپری کنه به کسی ضرری نمیرسه. جن های اشپزخونه همشون وفادار و مطیع بودن و هیچوقت رازهای دامبلدور رو فاش نمیکنن اما درواقع روحش هم خبر نداشت که چه اتفاقاتی قراره بیفته.
خلاصه: گریفیندوریها شب در خواب خوش بودن که ناگهان آلبوس دامبلدور بالای سرشون ظاهر میشه و خواهان آتیش زدن پردهی خوابگاه میشه. دامبلدور که معلوم بود تو حالت عادی خودش نیست و یه چیزیش شده، با این اتهام از طرف سیریوس مواجه میشه که گُل کشیده...
~~~~~~~
سیریوس با دیدن واکنشی که دامبلدور نشون میده و دنبال مواد بیشتر میگرده، محکم دستشو میکوبه تو فرق سرش و نگاهی به کوچیکترای گروه میندازه که هاج و واج داشتن نگاهشون میکردن و احتمالا در حال یادگیری چیزای خیلی بد بدی از اونا بودن. پس سعی میکنه با کشیدن چند تا نفس عمیق، کنترل اوضاع رو بدست بگیره.
در اولین اقدام میره به سمت کوچیکترای گروه. - بچهها، شما برین بیرون ما بزرگترا یکم کار برای انجام داریم.
بچهها نگاهی به هم میندازن و در نهایت لورا میگه: - ولی این وقت شب کجا بریم جز تختخواب؟
همون موقع از پشت پنجرهی خوابگاه گریفیندور، گابریلا مشاهده میشه که با چوب پرشیش تونسته بود رکورد بلندترین پرش در دنیا رو بزنه و تا برج گریفیندور بالا بپره. گابریلا از همون پشت پنجره فریاد میزنه: - حیفه پردهها رو آتیش بزنین. به جاش بدین من پاره پارهشون کنم!
بعد از گفتن این حرف، سیریوس با قدمهایی بلند به سمت پنجره میره و پرده رو میکشه تا دیگه کسی مزاحم نشه. بعد دست دامبلدوری که معتاد شده بود رو میگیره تا از خوابگاه خارج بشه و رو به بچهها میگه: - درسته. شما همینجا بخوابین تا من به دامبلدور رسیدگی کنم.
ولی حقیقت این بود که سیریوس واقعا نمیدونست چطور باید به یک دامبلدوری که مواد کشیده و تو فضا سیر میکنه رسیدگی کنه!
- پروفسور؟ آتیش برای چی؟ نکنه گودریک نکرده معتاد شدین؟
دامبلدور پردهها رو بیخیال شد و به لورا نگاه کرد. سیریوس از آروم شدن دامبلدور استفاده کرد و بهش نزدیکتر شد، ولی چیزی اون رو عقب نگه داشت. چندتا سرفه کرد و دستش رو جلوی دماغش تکون داد. - آلبوس! چرا بوی گل میدی؟
آریانا که حالا اون هم از زیر تخت ترزا وارد سوژه شده بود، جلو رفت و دامبلدور (آلبوسشون!) رو بغل کرد. - داداشی من همیشه بوی گل میده چون خودش گله! اوه... اوه! این دیگه چه بوییه؟!
آریانا سریع از دامبلدور دور شد و صورتش به خاطر بو توی هم جمع شد.
- خب نمیشه هر چیزی رو گفت که!
دامبلدور بالاخره به خودش اومد و حرفای اونا رو تجزیه و تحلیل کرد، و بعد محکم خوابوند پس گردن سیریوس! - تو از کجا میدونی گل چه بویی میده؟!
سیریوس پشت گردنش رو مالوند و شاکی به دامبلدور نگاه کرد. - دوران ما که مورفین نبود؛ کل گریف رو خودمون تامین میکردیم. تازه به گروهای دیگه هم صادر میکردیم! دیگه جوونیه و جاهلی... - جای چه هلی سیروس جانم؟ هنوزم از اون چیژ میژاتون چیزی مونده...؟
لورا و آریانا با تعجب به هم و بعد به ارشد گروهشون و پروفسورشون نگاه کردن. آیا واقعا این طرز برخورد جلوی جوونترها درست بود؟ پس چه شد آرمانهای گودریک؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Together we do whatever it takes We're in this pack for life We're wolves We own the night!
Hell is empty And all the devils are here William Shakespeare
مرگ خونه نداشت. از اینکه خیلی از بچههای گریفیندور ازش استقبال نکرده بودن، جا خورده بود. مرگ معمولا جا نمیخورد. ولی بعضی جاها حس میکرد که گاهی لازمه جا بخوره. پس خورد. همچنان که مرگ بیخانمان درحال جویدن جا بود و دنبال جا میگشت، ترزا رو زد زیر بغلش و رفت سیگنس رو هم زیر اون یکی بغلش گرفت و از اکثر سوژهها خارج شد.
همچنان که مرگ از سوژه خارج شده بود، همهی اعضای گریفیندور قیرپاژ کردن. شخصیت اصلی سوژهشون با یکی از بهترین دانشآموزانشون رفته بود و دیگه مونده بودن که شخصیت اصلی جدید از کجا بیارن؟ الان بحران و قحطی شخصیت اصلی اومده بود و شخصیت اصلی یا اصلا پیدا نمیشد، یا به سختی پیدا میشد.
- پردهی مزخرف!
شخصیت اصلی نه از آسمون، نه از زیر زمین و نه حتی از زیر تخت، بلکه اینبار از چهارچوب در پیدا شده بود. پیرمردی پشمین ریش و پشمین موی، درحالیکه به دنبال پردههای تالار گریفیندور میگشت، وارد شده بود. آلبوس دامبلدور که انگار تمام تراماهای کودکیش دوباره از جلوی چشماش رد میشدن، دوباره میخواست پردهی تالار رو آتیش بزنه. - شعله! شعله! آتیش میخوام! به من آتش بدهید!
دامبلدور دیوانهوار پی آتیش میگشت و هر از چندگاهی با تنفر نگاهی به پرده مینداخت. و باز جست و جوی خودش رو از سر میگرفت. ظاهر و رفتار دامبلدور خیلی عجیب شده بود و مطمئنا توی حالت عادی نبود. حالا دانشآموزا باید چیکار میکردن با یه دامبلدور دیوونه که دنبال آتیش میگرده که پرده رو آتیش بزنه و احتمالا طلسم شده؟
با ورود سیریوس وضعیت بهتر نشد و ذهن بچهها هنوز قفل بود. هیچکس جرأت تکان خوردن نداشت، چون قطعا دلشان نمیخواست بی تخت شوند یا مرگ با داسش کلاهشون رو بردارد. مر گ به جماعت ترسان و بهت زده ی گریفیندوری نگاهی انداخت که از ترس جانشان نفس هم نمیکشند. -اینکه به من یه تخت بدید انقدر سخته؟
یک آن از ناکجا آباد کیسه خواب لوله شده ای به سمت مرگ قل خورد. به دلیل پرت بودن حواس همه، هیچکس نفهمید کیسه خواب از کجا آمده بود. مرگ نگاهی به کیسه خواب انداخت. - چیزی که بیشتر از این تخت باشه ندارید؟ فقط یدونه!
خب هرکس آن کیسه خواب را به طرف مرگ قل داده بود، آن یک نمه شجاعتی که برایش باقی مانده بود را هم از دست داد و تصمیم گرفت تا صبح روز بعد بیرون نیاید.
- اممم... یچی بگم من رو نمیزنی؟... یا نمیکشی؟... ما خودمون تخت کم داریم اصلا! جا برای تخت کمه، جا نمیشیم.
مرگ به مارا، دختر کوچولوی سال اولی نگاه کرد که با صدای نازک و جیغ جیغی اش آنها را گفته بود. آرام اتاق را ورانداز کرد. - اینجا که جا داره! -اما نه برای تخت خواب! در ضمن، مگه نمیتونی تلپورت کنی؟ چرا اینجا تخت میخوای؟ چرا نمیری خونه ی خودتون؟
یک فقل به قفل ذهن بچههای خوابگاه اضافه شد: اگر تخت خواستن کنایه نیست پس چرا مرگ الان اینجاست وقتی میتواند برود خانه ی خودش. اصلا، مرگ خانه ای داشت؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
فرق بین سفیدی و سیاهی فرق بین وقتیه که تو بین خودت و دیگران، ده نفر و صد نفر و غیره انتخاب میکنی. هرکدوم از این انتخاب ها یک لحظه و زندگی تو مجموعه ای از این لحظاته. هر انتخاب یک نتیجه داره و هر نتیجه یک انتخاب رو به همراه داره. پارادوکس عجیبیه ولی واقعیته. گاهی برای یک انتخاب سفید یک انتخاب سیاه لازم هست و گاهی برای یک انتخاب سیاه به یک انتخاب سفید احتیاج میشه.
بچههای گریفیندور حسابی تو فکر فرو رفتن و دو چالش اساسی تو ذهن همهشون شکل گرفت. اول از همه، این سوال که منظور مرگ از "تخت گرفتن" دقیقاً چیه؟ آیا اونایی که تختشون رو به مرگ ندن، قراره عصبانیت مرگ رو برانگیزن و بعدش مستقیم به دنیای مردگان فرستاده بشن؟ یا شاید تخت دادن، یه جور استعارهی عمیق فلسفیه، انگار که جای خودشون رو توی این دنیا به مرگ بدن و آمادهی راهی شدن به دنیای دیگه بشن؟ تصمیمی که احتمالاً میتونست مهمترین انتخاب زندگیشون باشه، چون یه اشتباه کوچیک هم ممکن بود باعث جوونمرگ شدن دانشآموزای هاگوارتز بشه.
حالا شاید بگین خب، این فقط یه چالش بود، پس دومی کو؟ نگران نباشین، اونم اینجا مطرح میکنیم: آیا توی این ماجرا، جنسیت مرگ لو رفته؟ چون وقتی که توی خوابگاه دخترونهی گریفیندور دنبال تخت بوده، این یعنی مرگ مونثه؟ یا شاید هم مرگ از طرفداران حرکتهای نوین ماگلیه و خودش رو "هرجنسی" تعریف میکنه؟
بچههای گریفیندور، همچنان درگیر این سوالات فلسفی و وحشتناک بودن. برای همین تصمیم گرفتن نشونههای اطراف رو بررسی کنن. آیا مرگ ردی از خودش به جا گذاشته؟ شاید چیزی پیدا میکردن که میتونست راهنمایی کوچیکی براشون باشه. به دیوارهای سنگی و سایههایی که نور شمع روی اونها میانداخت نگاه کردن. ولی چیزی پیدا نکردن. شاید مرگ اصلاً نیازی به رد پا نداشت، چون خودش ردپای نهایی همه چیز بود.
افکار دانشآموزا پیچیدهتر شد. آیا مرگ فقط یه مفهوم بود، یا یه موجودیت واقعی که فراتر از درک انسانه؟ شاید تخت دادن و گرفتن یه جور قرارداد نانوشته بین زندگی و مرگ بود. یا شاید یه آزمون ساده برای سنجش شجاعت و توانایی تصمیمگیریشون بهعنوان اعضای گریفیندور. کمکم این فکر به ذهنشون رسید که شاید مرگ داشت یه درس مهم میداد، درسی که باید اونها رو برای لحظهی واقعی روبهرو شدن با مرگ آماده کنه.
اما سوال مهمتری هم بود: آیا مرگ واقعاً دنبال تخت بود، یا این فقط یه استعاره بود؟ شاید مرگ به دنبال چیزی درون خودشون بود؛ مثل شجاعت یا تسلیمشدن. این فکر باعث شد حس عجیبی از ترس و احترام نسبت به مرگ پیدا کنن. در نهایت، هرکدومشون به این نتیجه رسیدن که پاسخ واقعی به این سوالات، در لحظهای نهفته بود که مرگ با نگاه نافذش ازشون میخواست انتخابشون رو انجام بدن.
در اوج ناامیدی، کمی امید به دل گریفیندوریهای حاضر در خوابگاه برگشت چرا که صدای واق واق سیریوس بلک، ارشد چهارپای گریفیندور، از دور شنیده شد. سیریوس با سرعت به سمت خوابگاه دخترانه میدوید. وقتی به در رسید، فهمید که تو فرم سگیش نمیتونه در رو باز کنه. برای همین فوراً به حالت انسانی برگشت، در رو باز کرد و با شتاب وارد شد تا ببینه این سر و صداها از کجا میاد.
و اونجا بود که با چیزی مواجه شد که حتی سیریوس بلک رو هم متعجب کرد: مرگ، معاون جدید وزارت سحر و جادو، درست وسط خوابگاه دخترانه ایستاده بود.
- نصفه شبی پاشدی اومدی به شجاعت و مهمون نوازیمون تیکه میندازی، تازه تختم میخوای؟!
مرگ همینطور به ترزا که به نظر میرسید اولین نفری بود که چش و چالش داشت از حالت خط درمیومد و بوق گفتنش تموم شده بود، نگاه کرد و از دیدن ترزا با اون سر و وضع خندهش گرفت ولی نخندید. ترزا یه لباس گاوی تنش بود و موهاش کاملا آشفته بود. حتی یه بخشی از موهاش رفته بود تو دهنش. ترزا با دستش موهاشو از صورتش زد کنار. تازه داشت ویندوزش بالا میومد و یواش یواش متوجه میشد کسی که چراغا رو روشن کرده کیه...
به دنبال این حرف ترزا یواش یواش مغز بقیه هم روشن میشد و براشون این سوال ایجاد میشد. - راست میگه ها... مرگ اصلا تو گروه ما نبود... - یعنی بانوی چاقو کشته و اومده تو؟ - نکنه اومده یکیمونو ببره؟
نفر آخر این سوالو با وحشت فریاد زد. صداش اینقدر بلند بود که بقیه اتاقا هم بیدار شدن و صدای بوقهای ممتد و غیر ممتدشون به هوا رفت.
- هنوزم نمیخواین یه تخت به من بدین؟!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ترزا مککینز در 1403/10/23 22:07:58
F-E-A-R has two meanings "Forget Everything And Run" or "Face Everything And Rise" The choice is yours.