هنوز جن های خانگی کامل از در خارج نشده بودند که صدای فریاد دامبلدور بار دیگر به گوش رسید.
- هیچکس حق خروج از اینجا رو نداره! این یه سرقت مسلحانه ست همگی بخوابید رو زمین!

-

پروفسور...
- ساکت! هر کی از جاش تکون بخوره یا صدایی ازش در بیاد با تفنگ من طرفه! حالا زود باشید بخوابید رو زمین!

سیریوس و جن های خانگی از شدت تعجب ساکت شدند و سعی کردند به دستورات دامبلدوری که رد داده بود عمل کنند. البته آنها از اینکه آلبوس دامبلدور بهشان شلیک کند نمی ترسیدند زیرا که پیرمرد مفلوک اصلا تفنگی برای این کار نداشت و تمام تهدیدهایش را به کمک نان باگت فرانسوی انجام می داد.
یکی از جن ها همینطور که دراز کشیده بود، آرام آرام و سینه خیز خودش را به سیریوس رساند و زیرلبی پرسید:
- قربان پروفسور چش بود؟

- نه گوش بود! هه هه هه.

-

- چرا اونجوری نگاه می کنی؟ خواستم شوخی کنم خب.

ببین پروفسور یکم زیادی به خودش فشار آورده و وارد فاز دیووانگی شده.

اما نباید این مطلب تو هاگوارتز بپیچه وگرنه لوسیوس و دار و دستش میان از وضعیت سواستفاده می کنن تا در مدرسه رو تخته کنن.

جن آرام سری تکان داد تا به سیریوس بفهماند که حرفش را فهمیده و قطعا آن را با دیگر جن های خانگی نیز در میان خواهد گذاشت تا آبروی مدرسه و دامبلدور حفظ شود. اما همین تکان دادن سرش باعث جلب توجه دامبلدور شد.
- هی تو! تویی که تکون خوردی!

دامبلدور جلو آمد و نانش را تهدید وار سمت جن خانگی گرفت. جن بیچاره وحشتزده شد.
- تو همونی نیستی که اشتباهی با پات رفتی روی یه سوسک؟

- ها؟

من...
جن روی هیچ سوسکی پا نگذاشته بود. اما دامبلدور نگذاشت حرفش را بزند.
- تو همین الان باید بری جسد اون سوسک رو از زیر دست و پا برداری و براش مراسم تدفین بگیری!

بقیه گروگانای سرقت مسلح هم برن لباس های سیاه بپوشن تا تو مراسم ختم اون عزیز شرکت کنیم...

عجب جوون خوبی بود. حیف شد مرد!

دامبلدور گریه کنان از جن ها دور شد؛ در کنجی از آشپزخانه نشست و برای خودش زانوی غم بغل گرفت. جن ها هم آرام از جایشان برخاستند و نگاهی به سیریوس انداختند تا ببینند او چه دستوری می دهد. آیا باید دنبال راه حلی برای نجات دامبلدور باشند یا آنکه برای سوسکی نامعلوم مراسم ختم برگزار کنند؟