جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: انفرادی
ارسال شده در: جمعه 6 مهر 1397 06:29
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران بسیار باهوش بودند. به هر حال نظر به جمعیت پر تعدادشان، مرگخواران بسیار یک چیزی بودند. چرا که تا آن لحظه به رغم آواکداوراهای لرد، کروشیو های لیدی لسترنج و فسسسس های پرنسس نجینی و اشتهای خیره کننده شان، زنده مانده بودند. مرگخواران همچنین بسیار حرف لرد شنونده بودند. در نتیجه، نگاهی به یکدیگر و نگاهی به لرد و نگاهی به نجینی و نگاهی به بومیان انداختند و...
- منم که نمیشه بخورید. من مبل اختصاصی بانو هستم.

هوریس همیشه به استفاده از فرصت ها شهره بود!
ولی سایرین هم عقب نماندند:
- من آرایشگر شخصیشون هستم.
- موهای من زیستگاه طبیعی بانوست.
- من معجون ساز اختصاصیشونم.
- من سامورایی شخصی ایشونم.

حالا همه ی مرگخوارها می خواستند به نوعی ثابت کنند که با نجینی نسبت دارند. غلغله ای حمام عمومی گونه به پا شده بود. یک نفر آن وسط مشتش را بالا گرفته و بی دلیل داد میزد سنگ پا اینجاست. احتمالاً گویل بود که مسئله ی حمام و نظافت را بسیار جدی گرفته بود. در این میان، یک بومی بسیار گرسنه و بسیار نگران ناگهان فریاد زد:
- فقط اونایی که با بانو نسبت خونی دارن! اینجا صف بکشن!

همه در یک صف ایستادند به جز گویل. او مرگخواری بسیار صادق بود!

وقتی گویل به سمت حمام هدایت شد، بومی باهوشی رو به بقیه مرگخوارها کرد:
- بانو گرسنه هستند. هرکدومتون رو نخوردند، فرض می کنیم باهاشون نسبت خونی دارید و ما هم نمی خوریمتون.

اینجا دیگر مرگخوارها خیلی نگران شدند. چون همین دو شب پیش شاهد این بودند که نجینی لرد را هم خورده بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I will keep quiet
You won't even know I'm here
You won't suspect a thing
You won't see me in the mirror
But I crept into your heart
You can't make me disappear
Til I make you
پاسخ به: انفرادی
ارسال شده در: جمعه 6 مهر 1397 02:40
نمایش جزئیات
آفلاین
بومیان یک نگاه به هم دیگه، یک نگاه به نجینی و بعد هم یک نگاه به لرد انداختن. داشتن اولویت بندی میکردن که به حرف لرد شک کنن، غذا تهیه کنن یا سوال بپرسن که لرد اصلا چطور فهمیده نجینی چی گفته.
بعد از اینکه یک خورده فکر کردن و به نتیجه نرسیدن، دور نجینی حلقه زدن و تشکیل شورا دادن.
در نهایت هم یکیشون رو از شورای حلقه شده به دور نجینی انداختن بیرون تا بره به مرگخوارا خبر بده چه تصمیمی گرفتن. بقیه شون هم دور نجینی موندن تا ستایشش کنن و ماساژش بدن.

- تصمیم بر این شد که اول شما رو ببریم حمام، تمیز بشید، بعد بانو مولومبا تصمیم میگیرن شما رو به چه صورت بپزیم یا کباب کنیم، یا نیمرو، یا حتی ژله. منوی فوق العاده گسترده ای در نظر داریم در واقع. ولی خب حرف آخر با ایشون هست همیشه.

مرگخوارا پوکرفیس شدن و مغزهاشون هم دچار اتصالی شد. اونا تا حالا همزمان انقدر خوشحال و پوکرفیس نبودن. خوشحال از اینکه بالاخره از بوی خون و عرق فنریر خلاص میشن و پوکرفیس از اینکه قراره به چه شکلی تبدیل به غذا بشن!
اونا همراه با بومیان رفتن به سمت حمام، لرد تا موقعی که وارد ساختمون حمام عمومی بشه، داشت به نجینی نگاه میکرد و حتی موقعی که بومیان داشتن در رو به روش میبستن نعره زد:
- بشکنه این دست بی نمک مرگخوارا که انقدر بد ماساژت میدادن که حالا داری به ماساژ دادن چهارتا بومی اینطوری لبخند میزنی.

تعداد زیادی صدای ترق و توروق از توی ساختمون حموم، مشخص کرد که مرگخوارا مجبور شدن زیر نگاه سنگین لرد، دست های بی نمکشون رو بشکنن تا یاد بگیرن از این به بعد درست و حسابی نجینی رو ماساژ بدن که نجینی نیازی به ماساژ غریبه ها نداشته باشه.

اونطرف، بومیان بالاخره از دور نجینی کنار رفتن، البته نجینی رو روی تختی از پر قو گذاشته بودن، بادش میزدن و ماساژش هم میدادن.
ولی بالاخره بومیان تونستن افکارشون رو نظم بدن و یکیشون از بقیه پرسید:
- به نظرتون اون یارو که رئیسشون بود، چطوری زبون بانو مولومبارو فهمیده...؟

و البته که لرد به خاطر قدرت شنوایی فوق العاده ش، از توی حموم نعره زد:
- به خاطر اینکه ما پدرش هستیم، بی خردهای ناتمدن!

بومیان هم به فکر فرو رفتن.
- خب... اگر اینطور باشه و پدرِ بانو باشن، نمیتونیم بپزیمشون، ولی بقیه رو میپزیم.

چهره نجینی پر از رضایت شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: انفرادی
ارسال شده در: جمعه 6 مهر 1397 02:17
نمایش جزئیات
آفلاین
-نجینی؟! این چه قیافه ایه برای خودت درست کردی؟!.. صدبار نگفتیم اینارو به سر و صورتت نمال جوش میزنی؟... شالتم که نبستی! اصلا برامون اهمیت نداره که هوا گرمه! تو باید همیشه اون شال رو ببندی.

بومیون معنی صحبت های لردسیاه را نمی‎فهمیدند. نه که لرد به زبان دیگری صحبت کنندها...نه! نمی‌فهمیدند که چرا بر سر مار مقدسشان داد میزنند.
-هی عامو! داد نزن که اگه به تنه صدایه... صدای مو بلندتره! نجینی چیزه؟! ایشون بانو مولومبا.. رئیس مقدس و افسانه ایه قبیله ماست!

بومی بغلی سقلمه ریزی به بومی از کوره در رفته زد.
-دوست عزیزم... این همه داد میزنی تمدنت درد می‌گیره ها! در محضر بانو مولومبا داد زدن دور از شان ماست. حالا متمدن شو بانو ببینه!
-بله بله... بانوی من عذر این بنده حقیر رو پذیرا باشین.
جماعت مرگخواران:

-خب... شما! پاشید ببرم حموم رو نشونتون بدم! پاشید که وقت شام نزدیکه.

مرگخواران نمی‌خواستند تبدیل به شام بشوند... لاکن حمام کردن پیشنهاد خیلی خوبی بود.
-نمی‌شه فقط حموم کنیم و بعد رفع زحمت؟
-اصلا از قبیله ای به کمالات شما بعیده آدم خواری!

-فس!

در کسری از ثانیه بومیون مرگخواران را فراموش کرده و مشغول رمزگشایی صحبت بانو مولومبایشان شدند.
-شاید گرمشونه.
-شاید حوصلشون سر رفته.
-شاید...

-گفت شام من کو!... گشنه اش شده باز.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: انفرادی
ارسال شده در: جمعه 6 مهر 1397 01:35
نمایش جزئیات
آفلاین
لردسیاه که از وقتی فرار کرده بودند، نجینی را درون کلاه شنل‌ش مخفی کرده بود، و بعد از حمله‌ی بومی‌ها حواسش به ماجرای خورده شدن‌شان جلب شده بود، با تماشای بومیانی که دور دیگ جمع شده و منتظر آماده شدن غذا بودند، یاد نجینی افتاد که مدتها بود از وقت شام‌ش گذشته بود!

- فرزند زیبامون، پیس! بیا بیرون!

نجینی آرام سرش را از کلاهِ شنلِ لرد بیرون آورد و چشم‌ش به بومی‌ها افتاد:

- فس!
- میدونیم. گرسنه‌ای!
- فیس؟
- بله! غذا می‌پزن!
- هسس!!
- البته که فقط سبزیجات و آبه. ولی اونجا فکر میکنن دارن بانز رو می‌پزن!
- خسس!
- اینم درسته! قصد دارن ما و مرگخوارا رو بخورن!
-
- ما به اینها هم اجازه نخواهیم داد دخترم. ولی مطمئن باش اگر خواستند مرگخوارهای ما رو بخورن اولویت با.. ئه! نجینی؟! کجا میری؟ برگرد! گفتیم برگرد! آکسیو نجینی! ما چوبدستی‌مونو میخوایم!

ولی دیگر فایده نداشت. نجینی خزیده و رفته بود.

بومی‌ها همانطور که دور دیگ غذا جمع شده بودند، ناگهان حضور کسی را کنار خودشان احساس کردند. سر برگرداندند و نجینی را دیدند:

-

او که بسیار شبیه مار بزرگ و مقدسی بود که در افسانه‌ها درموردش شنیده بودند. رییس افسانه‌ای‌شان بالاخره پیدا شده بود.

چند لحظه بعد مرگخوارها درحالیکه دور لردسیاه جمع شده بود به او دلداری میدادند تا کمتر نگران باشد. لینی شانه‌های لرد را میمالید. بانز صورتش را باد میزد. بلاتریکس پاهای لرد را در تشت شیر گذاشته بود و با کمی گلبرگ و گلاب در حال شستن‌شان بود!

- ارباب نگران نباشید بانو نجینی الان میخورتشون و ما نجات پیدا میکنیم!
- سرورم نهایتش مرگ حقه!
-

بومی‌ها بعد از خوردن غذا که اصلن سیرشان نکرده بود، دور نجینی حلقه زده بودند. و مدتی به همان صورت بودند، تا بالاخره حلقه را شکستند و نجینی دیده شد:

تصویر تغییر اندازه داده شده


-
-

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
"...And you, my friend, must stay close"


for you
"ما از رگِ دُم بهت نزديکتريم."
پاسخ به: انفرادی
ارسال شده در: جمعه 6 مهر 1397 00:44
نمایش جزئیات
آفلاین
هم بومیانش که کنسرت قار و قور شکمشون، دیوانه شون کرده بود و از میزان متمدن بودنشون کم شده بود، بومیِ داوطلب رو زیر دست و پا له کردن و ریختن جلو تا با احتیاط و بدون له کردن، بانز رو از دست مرگخوارا در بیارن.

بانز به ازای هر یک دستی که لمسش میکرد، یک جیغ ریز میکشید و از بومیان میخواست که به دماغ و چشم و گوشش دست نزنن.
صدای جیغش در کنار کنسرت قار و قور بومیان، واقعا اذیت کننده بود. حتی برای خود بومیان. در نتیجه بومیان برای بانز رو بیخیال شدن، یه شورا تشکیل دادن تا ببینن چیکار کنن.

- آقا بیاید اینو بگیرید دیگه دست ما خسته شد.
- نامردا انقدر مشتاقید من خورده بشم؟
- نه. ولی اینطوری لااقل یه کار مهم میکنی، اسمت به جا میمونه.
-

بالاخره بعد از پنج دقیقه، بومیان اومدن سر وقت بانز، البته اینبار همراه با یه طناب کلفت و بلند.
بانز وحشت کرد.
به نظر مرگخوارا، بومیان الان خیلی بی تمدن تر از ده دقیقه پیش شده بودن. ولی خب هیچکدوم از مرگخوارا زحمت گفتن این موضوع رو نکشید.

بومیان طناب رو انداختن دور کمر بانز، مرگخوارا هم بانز رو گذاشتن روی زمین تا توسط بومیان، کشون کشون برده بشه به سمت دیگ و تبدیل شدنش به خورشت بانز، شاید هم بانز کبابی.

بالاخره بعد از کشیدن های فراوان، بانز به دیگ رسید، به محض اینکه بومیان اومدن سر وقتش تا بلندش کنن و بندازنش تو دیگ، متوجه چیز عجیبی شدن، طناب داشت تکون تکون میخورد. بانز که نگاه سنگین بومیان رو میدید، جهت رفع ابهام گفت:
- اونطوری نگاه نکنید، تکون های ناشی از وحشته. قر تو کمرم فراوون نیست.

برای بومیان مهم نبود که تکون ها ناشی از چیه، برای اونا مهم این بود که بانز توی دیگ باشه و پخته بشه. بنابراین بلندش کردن تا بندازنش تو دیگ، و همونجا بود که متوجه شدن طناب به طرز عجیبی سبک شده. در نتیجه به صورت مشکوکی به همدیگه نگاه کردن.

- نگران نباشید اصلا. طناب دور کمرمه هنوز، جمع کردم خودم رو که سبک تر باشم، راحت تر بلندم کنید.

بومیان هم خیالشون راحت شد و انتهای طناب که اصولا باید دور کمر بانز میبود رو انداختن توی دیگ.

در همون لحظه، مرگخوارا نشسته بودن دور هم و داشتن از خاطراتشون راجع به بانز میگفتن.
- یه بار خواستم دستم رو فرو کنم تو دماغش ببینم دستم نامرئی میشه یا نه.
- یه بار میخواستم بهش معجون بدم که معجون ریخت توی چشمش.
- یه بارم من بودم، کراب بود، لینی بود و خیلی بودیم، میخواستیم تبدیلش کنیم به شنل نامرئی، ولی فرار کرد.
- این داره خالی میبنده ها. حتی قصد این کار رو هم نداشت. من پریدم جلوش پِخش کردم، پرید رو هوا از ترس.
- بانز؟!
- آره. صداشو در نیارید. دارن طناب خالی و دیگ حاوی سبزیجات رو میپزن الان.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: انفرادی
ارسال شده در: پنجشنبه 5 مهر 1397 23:59
نمایش جزئیات
آفلاین
بومی‌ها که بالاخره طعمه‌ای گیر آورده بودن که نوش جان کنن، با دهنایی که آب ازش آویزون بود جلو میان. به نظر همچینم متمدن نبودن!
ازون‌طرفم مرگخوارای بانز به دست جلو میان. اما بانزی که دیده نمی‌شد! و این چیزی نبود که بومیا متوجهش نشن.

- کو؟ چیو بخوریم؟ بر ما نیرنگ می‌زنین؟ چطور جرات می‌کنین؟
- هست بابا، بانزه. خوردنیه! فقط دیدنش چشم بصیرت می‌خواد!

یکی از بومیا آب دهنشو جمع می‌کنه.
- واقعا که! فکر کردین ما داستان لباس پادشاهو نشنیدیم؟ اون خیاطا هیچ لباسی ندوخته بودن، فقط همه رو گول زدن که لباسی وجود داره! ما گول نمی‌خوریم.

شاید هم واقعا متمدن بودن که این‌چنین آگاه و داستان‌بخون بودن!

مرگخوارا پوکرفیس‌وارانه به بومی نگاه می‌کنن که حالا برای اثبات حرفش، کتاب لباس پادشاه رو هم آورده بود!
- بابا به روونا این یه آدم واقعیه. اصن خودتون امتحان کنین. بیاین بهش دست بزنین!
- به من دست بزنین جیغ می‌زنم.

بومیا از روش مشابه مرگخوارا استفاده می‌کنن. همه یک قدم به عقب برمی‌دارن و بومی‌ای که جلو مونده بود ناچارا توسط بقیه به جلو پرتاب می‌شه تا از صحت انسان نامرئی‌ای که مرگخوارا در موردش حرف می‌زدن باخبر بشه.
نوک انگشت بومی به سمت بانز دراز می‌شه و...
- دست نزن! اونجا چشممه. کورم کردی! حواست کجاس؟

بومی دستشو عقب می‌کشه و روشو به سمت هم‌بومیانش می‌کنه.
- واقعیه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: انفرادی
ارسال شده در: پنجشنبه 5 مهر 1397 23:55
نمایش جزئیات
آفلاین
بومی‌ها که بالاخره طعمه‌ای گیر آورده بودن که نوش جان کنن، با دهنایی که آب ازش آویزون بود جلو میان. به نظر همچینم متمدن نبودن!
ازون‌طرفم مرگخوارای بانز به دست جلو میان. اما بانزی که دیده نمی‌شد! و این چیزی نبود که بومیا متوجهش نشن.

- کو؟ چیو بخوریم؟ بر ما نیرنگ می‌زنین؟ چطور جرات می‌کنین؟
- هست بابا، بانزه. خوردنیه. ولی دیدنش فقط چشم بصیرت می‌خواد!

یکی از بومیا آب دهنشو جمع می‌کنه.
- واقعا که! فکر کردین ما داستان لباس پادشاهو نشنیدیم؟ اون خیاطا هیچ لباسی ندوخته بودن، فقط همه رو گول زدن که لباسی وجود داره! ما گول نمی‌خوریم.

شاید هم واقعا متمدن بودن که این‌چنین آگاه و داستان‌بخون بودن!

مرگخوارا پوکرفیس‌وارانه به بومی نگاه می‌کنن که حالا برای اثبات حرفش، کتاب لباس پادشاه رو هم آورده بود!

- بابا به روونا این یه آدم واقعیه. اصن خودتون امتحان کنین. بیاین بهش دست بزنین!
- به من دست بزنین جیغ می‌زنم.

بومیا از روش مشابه مرگخوارا استفاده می‌کنن. همه یک قدم به عقب برمی‌دارن و بومی‌ای که جلو مونده بود ناچارا توسط بقیه به جلو پرتاب می‌شه تا از صحت انسان نامرئی‌ای که مرگخوارا در موردش حرف می‌زدن باخبر بشه.
نوک انگشت بومی به سمت بانز دراز می‌شه و...
- دست نزن! اونجا چشممه. کورم کردی! حواست کجاس؟

بومی دستشو عقب می‌کشه و روشو به سمت هم‌بومیانش می‌کنه.
- واقعیه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: انفرادی
ارسال شده در: پنجشنبه 5 مهر 1397 23:33
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: انفرادی
ارسال شده در: پنجشنبه 5 مهر 1397 23:30
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران سعی کردند از حیله همیشگیشان استفاده کنند. پس همه یک قدم به عقب برداشتند. مرگخواران قدیمی تر همه با این حیله آشنا بودند. لاکن در میان آنها، مرگخواران نوظهور هم وجود داشت... البته مرگخواران نه!... مرگخوار... یک مرگخوار تازه وارد... آمی!

-ما به تو افتخار می‌کنیم آمی!

آمی نمی‌دانست چرا لرد به او افتخار می‌کنند... اما اهمیتی هم نداشت. مهم مورد افتخار واقع شدن او بود! او باعث افتخار لردسیاه شده بود... لاکن نمی‌فهمید که چرا بومی ها به سمتش هجوم آورده و او را کشان کشان به سمت دیگ می‌بردند... او که داوطلب نشده بود.
اما باز هم مهم نبود. از تنها کاری که در حوزه جادوگری درش استعداد داشت، یعنی ناپدید شدن استفاده کرد و خب... ناپدید شد!

-هی... این جناب داوطلب کجا تشریف بردند؟... چرا غیب شدند؟!
-آمی! برگرد اینجا! ما به تو الکی افتخار نکردیم که فرار کنی. برگرد و افتخار ما رو هدر نده!
-سرورم نه که نخوام ها! میخوام... لاکن نمیتونم! ولی توجهتون رو به یه موضوعی جلب می‌کنم! بانز کجاست سرورم؟

لرد سیاه در میان مرگخواران رو به رویشان، به دنبال ردای بی دست و پایی که نشان دهنده بانز بود گشتند. نبود!
-بانز!... لخت شدی باز؟
-بله سرورم! لخت شده! به محض اینکه بحث پخته شدن پیش اومد رداش رو درآورد!
-بانز؟

شاید بانز قصد پنهان شدن داشت، لاکن نمی‌توانست به لردسیاه پاسخ ندهد.
-بله سرورم؟
-کجایی؟

شاخه درختی در میان مرگخواران تکان خورد. به یکباره تمامی مرگخواران به سمت شاخه هجوم بردند و با پرتاب خودشان به روی بانز، مانع از فرارش شدند.

-جنابیون بومی! اوناها! گرفتنش! همین بانز رو بپزین و بخورین! نوش جونتون!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: انفرادی
ارسال شده در: پنجشنبه 5 مهر 1397 22:34
نمایش جزئیات
آفلاین
در کمال تعجب، مرگخوارها متوجه شدند این موقعیت چندان با زندگی روزمره اشان تفاوت ندارد. فقط قبلاً باید به دلایلی فکر می کردند که باعث می شد برای خوراک پرنسس نجینی مناسب نباشند، حالا باید به دلایلی فکر می کردند که باعث می شد برای خوراک قبیله ی نامتمدن مناسب نباشند.
- من که میخوام بپرم تو دیگ ارباب، ولی دیدین نهنگا خودکشی کردن؟ مال همون موقع بود که من داشتم شنا میکردم.
- ارباب منم اگه بپرم که بلا بی سر و صاحاب می مونه، ساحره ها ناراحت میشن، نمیشه اصلا.
- منم میخوام بپرما، ولی گرما برای پوست خوب نیست ارباب. بعدشم این ریمل جدید که خریدم خوب نیست، همه ش میریزه زیر چشمم بی تربیت. آرایشم خراب میشه.
- ارباب من تازه تو آب و هوای شرجی موهام خوب وایسادن، افشون و پریشون شدن، دوباره خیس شن ممکنه «فر» بخورن...
- ارباب من داوطلبم! فقط به خاطر شما!

قبل از آن که لرد کت بسته فنریر را تحویل سازمان محیط زیست دهد، بگوید بلا از غیبت رودولف خوشحال هم میشود، کسی اهمیتی به آرایش کراب نمیدهد و موهای بلاتریکس همیشه افشان و پریشان بوده است و چه کار کند که لینی داوطلب است...

متوجه شد لینی داوطلب است.

تأکید روی بخش داوطلب نیست. تأکید روی بخش «لینی» هست. لینی، حشره ی کوچک داوطلب است.

مرگخوارها:
لرد: (لرد دارند از خنده ریسه می روند.)
لینی:

لرد همانطور که اشک های ناشی از خنده اش را پاک میکرد، گفت:
- مناسب بود، بسیار خندیدیم. خب، می گفتید، کدومتون داوطلب شدید که بپرید توی دیگ؟

مرگخواران آرزو می کردند کاش آنها هم حشره ای بودند ناچیز!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I will keep quiet
You won't even know I'm here
You won't suspect a thing
You won't see me in the mirror
But I crept into your heart
You can't make me disappear
Til I make you