کرکره ی مغازه رو بالا میکشه.
-اوه!
با دیدن مانکن توی مغازه منقلب میشه. به طرفش میره. دستی به سرش میکشه. چقدر این مانکن شبیه همسر از دست رفتشه. اشکی میریزه و پشت پیشخون میره. جعبه ی مخصوص چوب دستیای تعمیری رو درمیاره و یکی یکی سرگرم خارج کردن و دور انداختن مغزاشون میشه.
چوب دستیا قابل تعمیرن، ولی اینجوری نمیشه پول در آورد. مردم بهتره چوب دستیای جدید بخرن که هم خودشون خوشحال بشن هم الیواندر خوشحال بشه. هر دو طرف سود کنن!
در حالیکه داره مغز چوب دستیا رو در میاره یهو چشاش پر اشک میشه!
نخیر!
چشمش به مانکن نیفتاده. یاد این میفته که الیزا، همسر سابقش چه مغز متفکر و پویایی داشت.
همینطور که داره اشک میریزه یاد آنتونین میفته. ذهن الیواندر زیاد از این شاخه به اون شاخه میپره.
-یعنی موفق شده؟
اشکی رو که الان دیگه یادش رفته برای چی داشت میریخت پاک میکنه و برمیگرده سراغ کارش.
در نقطه ای خیلی دورتر، آنتونین در حالی که مگس رو شونه اش نشسته دنبال فیل میگرده.
-ببخشید...شما یه فیل ندیدین که از اینجا رد شه؟
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج





گفتم که اگه بفهمه ریسهشو میخوایـ... نه! 




آخه این بر خلاف تو مغز داره!...اسمش روشه خب. ریسه قلب. از توی قلب در میاد.
... پس گزارشگری میکنم 
