شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
در همین حالت که آنتونین و مگس با هم به توافق رسیدن، گریک الیواندر به طرف مغازه ی چوب دستی فروشیش میره که بازش کنه و چوب دستی های زیادی به ملت بفروشه.
کرکره ی مغازه رو بالا میکشه. -اوه!
با دیدن مانکن توی مغازه منقلب میشه. به طرفش میره. دستی به سرش میکشه. چقدر این مانکن شبیه همسر از دست رفتشه. اشکی میریزه و پشت پیشخون میره. جعبه ی مخصوص چوب دستیای تعمیری رو درمیاره و یکی یکی سرگرم خارج کردن و دور انداختن مغزاشون میشه. چوب دستیا قابل تعمیرن، ولی اینجوری نمیشه پول در آورد. مردم بهتره چوب دستیای جدید بخرن که هم خودشون خوشحال بشن هم الیواندر خوشحال بشه. هر دو طرف سود کنن!
در حالیکه داره مغز چوب دستیا رو در میاره یهو چشاش پر اشک میشه! نخیر! چشمش به مانکن نیفتاده. یاد این میفته که الیزا، همسر سابقش چه مغز متفکر و پویایی داشت. همینطور که داره اشک میریزه یاد آنتونین میفته. ذهن الیواندر زیاد از این شاخه به اون شاخه میپره. -یعنی موفق شده؟
اشکی رو که الان دیگه یادش رفته برای چی داشت میریخت پاک میکنه و برمیگرده سراغ کارش.
در نقطه ای خیلی دورتر، آنتونین در حالی که مگس رو شونه اش نشسته دنبال فیل میگرده. -ببخشید...شما یه فیل ندیدین که از اینجا رد شه؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!
خلاصه: آنتونین دالاهوف قصد کشتن لرد ولدمورت رو داره و برای همین الیواندر چوبدستیساز رو دزدیده چون معتقده اگه چوبدستی قدرتمندی داشته باشه میتونه لردو شکست بده. الیواندر برای هستهی چوبدستی به ریسهی قلب اژدها نیاز داره. آنتونین اژدهایی گیر میاره و بعد از مردنش میخواد قلبشو برداره که قلب دو پا در میاره و فرار میکنه. پس آنتونین یه فیلو مسئول دنبال کردن قلب میکنه تا پیداش کنه. حالا آنتونین فیلو گم کرده و با یه مگس مواجه شده که در ازای شریک شدن با ته موندهی غذای آنتونین، حاضره بهش برای پیدا کردن فیل کمک کنه...
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
آنتونین به مگس که میگسونی نام داشت نگاهی که نشون از انتظار بود میندازه. مگس با تعجب هی سعی میکنه نگاهشو از آنتونین بدزده، ولی میبینه نگاه خیرهی آنتونین قصد نداره دست از سرش برداره. - چیه خب؟ چرا اینطوری نگام میکنی؟
آنتونین اشارهای به آسمون میکنه. - برو بالا دیگه. پرواز کن و اوج بگیر و از اون بالا ببین فیله کجا رفته. قبل از اینکه بفرستمش سراغ قلب، دنبال سیرک میگشت! پس اگه سیرکم دیدی خوبه، شاید اونجاس.
مگس بالهاشو باز میکنه و بال میزنه و میزنه و میزنه... تا اینکه به چند متر بالاتر از سر آنتونین میرسه. - حداقل تا 10 متر جلوترمون که نه فیلی هست و نه سیرکی.
آنتونین دست به سینه سرجاش وایمیسه. - گرفتی ما رو مگس؟ 10 متر جلوترو که خودمم میتونم ببینم. بیشتر پرواز کن، بالاتر برو. بالاتر از جنگل. بعد کل محوطه رو چک کن و بگو این فیل ما کجاس.
مگس اشارهای به هیکل و بالهای کوچیکش میکنه. - تو در مورد من چی فک کردی مرد حسابی؟ من قهرمان پرواز مگسها هستم و از من مگس بهتر پیدا نمیکنی که بتونه بالاتر از این پرواز کنه! این اوجشه.
و این چنین میشه که آنتونین ناگهان حس میکنه وارد معاملهی بدون سودی با مگس شده.
- نترس آنتی! من که گفتم همکار خوبی هستم. بزن بریم فیله رو پیدا کنیم.
مگس ویز ویزکنان شروع به حرکت میکنه و آنتونین آهی میکشه و با بیمیلی به دنبالش راه میفته.
خلاصه: آنتونین دالاهوف قصد کشتن لرد ولدمورت رو داره و برای همین الیواندر چوبدستیساز رو دزدیده چون معتقده اگه چوبدستی قدرتمندی داشته باشه میتونه لردو شکست بده. الیواندر برای هستهی چوبدستی به ریسهی قلب اژدها نیاز داره. آنتونین اژدهایی گیر میاره و بعد از مردنش میخواد قلبشو برداره که قلب دو پا در میاره و فرار میکنه. پس آنتونین یه فیلو مسئول دنبال کردن قلب میکنه تا پیداش کنه. حالا آنتونین فیلو گم کرده و با یه مگس مواجه شده که در ازای شریک شدن با ته موندهی غذای آنتونین، حاضره بهش برای پیدا کردن فیل کمک کنه...
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
آنتونین به مگس که میگسونی نام داشت نگاهی که نشون از انتظار بود میندازه. مگس با تعجب هی سعی میکنه نگاهشو از آنتونین بدزده، ولی میبینه نگاه خیرهی آنتونین قصد نداره دست از سرش برداره. - چیه خب؟ چرا اینطوری نگام میکنی؟
آنتونین اشارهای به آسمون میکنه. - برو بالا دیگه. پرواز کن و اوج بگیر و از اون بالا ببین فیله کجا رفته. قبل از اینکه بفرستمش سراغ قلب، دنبال سیرک میگشت! پس اگه سیرکم دیدی خوبه، شاید اونجاس.
مگس بالهاشو باز میکنه و بال میزنه و میزنه و میزنه... تا اینکه به چند متر بالاتر از سر آنتونین میرسه. - حداقل تا 10 متر جلوترمون که نه فیلی هست و نه سیرکی.
آنتونین دست به سینه سرجاش وایمیسه. - گرفتی ما رو مگس؟ 10 متر جلوترو که خودمم میتونم ببینم. بیشتر پرواز کن، بالاتر برو. بالاتر از جنگل. بعد کل محوطه رو چک کن و بگو این فیل ما کجاس.
مگس اشارهای به هیکل و بالهای کوچیکش میکنه. - تو در مورد من چی فک کردی مرد حسابی؟ من قهرمان پرواز مگسها هستم و از من مگس بهتر پیدا نمیکنی که بتونه بالاتر از این پرواز کنه! این اوجشه.
و این چنین میشه که آنتونین ناگهان حس میکنه وارد معاملهی بدون سودی با مگس شده.
- نترس آنتی! من که گفتم همکار خوبی هستم. بزن بریم فیله رو پیدا کنیم.
مگس ویز ویزکنان شروع به حرکت میکنه و آنتونین آهی میکشه و با بیمیلی به دنبالش راه میفته.
نداى درون دالاهوف پس از شنيدن سخنان مگس که کمتر پند و اندرزى را ميتوانست در آن پيدا نمود ،شروع به هشدار دادن به دالا کرد. -اگه حرفش رو قبول کنى علاوه بر اينکه صبح تا شب مختو با ويز ويزاش به همراه غذاهاتو ميخوره ،بلکه شبا يا شايد هم بيست و چهار ساعت شبانه روز توى دماغ و گوشات تاتى تاتى بره هاااا......از من گفتن بود دالى جون حرف نداى درونتو گوش کن!
پس از شنيدن سخنان نداى درون ،دالاهوف به اين نتيجه رسيد که پيدا کردن ريسه اژدها به همه چيز مى ارزد و يه مگس آنقدر ها که ندا بزرگش کرده بود ،نميتوانست رو مخ و اعصاب باشد ،بنا براين جواب نداى درون خود را اينگونه داد. -ببين ندا جون تو زيادى دارى سخت ميگيرى يه مگس که اندازه انگشت کوچيکه منم نيست نميتونه انقدر که تو ميگى بد باشه ،بعدشم اگه انقدر فاز منفى باشى از کله ام ميندازمت بيرون ميرم پارميداى درون ميگيرم تازه هم فازش مثبته هم انرژى بيشترى بهم ميده!
ندا پس از شنيدن سخنان بى رحمانه دالاهوفش تصميم به گرفتن روزه ى سکوت کرد تا دالوهوف به سخنانش برسد و اورا با پارميداى درون تهديد نکند ،به هرحال دالاهوفش ديگر بزرگ شده بود و بايد با مشکلاتی مواجه ميشد و درميافت که زندگى به مراداو نميچرخد.
دالاهوف که ديد ديگر صدايى از ندا نمي آيد ،روبه مگس کرد که همچنان منتظر شنيدن پاسخ او بود. -خب....باشه مگس جان قبوله تو کمکم ميکني و منم به تو غذا و جا ميدم. اسم من آنتونين دلاهوفه و تو ؟
مگس که بخاطر گرفتن نقشه اش لبش به پهناى نيشخندى باز شده بود ،خودش را معرفى کرد. -منم ميگل جانسون هستم ملقب به ميگسونى تو هم چون رفيقمى منو ميگسونى صدا کن!
آنتونين دالاهوف پس از معرفى و آشنايى به مگس يا همان ميگسونى ،تصميم گرفت که وقت را تلف ننمايد و با راهنمايى ميگسونى سيرکى که فيل به آنجا رفته بود را پيدا نمايد...
آنتونین تصمیم میگیره در اولین قدم هویت صدا رو مشخص کنه. -خودتو نشون میدی یا...
-یا چی؟
آنتونین تهدید مناسبی برای یه صدا نداره، ولی وانمود میکنه که داره. -وگرنه هر چی شنیدی از گوش خودت شنیدی. من شوخی سرم نمیشه. ده تا صدا مثل تو رو خفه کردم.
صدا این دفعه از فاصله ی نزدیک تری به گوشش میرسه. -من صدا نیستم. هویت دارم. شخصیت دارم. ببین منو.
آنتونین سرشو میچرخونه و یه مگس زشت سیاه رو میبینه که روی شونه ی راستش نشسته. درست نزدیک گوشش. -پس تو بودی! آماده ی مرگ باش.
مگسه دستاشو میماله به هم. -کشتن من برات چه فایده ای داره؟ تو دنبال ریسه ی قلب اژدهایی میگردی که از دستت فرار کرد. برای پیدا کردنش هم باید فیل رو پیدا کنی. بیا با هم بریم دنبال فیله. من همکار خوبی هستم. کافیه ته مونده ی غذاتو بدی بهم. گاهی هم وقتی خوابی اجازه بدی برم تو گوش و دماغت و اذیتت کنم. قبوله؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!
تنها یک راه برای دالاهوف باقی مانده بود! به دنبال قلب فراری اژدهای قبلی برود.
راهش را هم می دانست!
فیلی که در پی سیرک بود. چون با چشمان خودش دید که فیل به دنبال ریسه فراری قلب اژدها دوید. شاید هم آن را گرفته بود. برای همین سریعا به مکان قبلی آپارات کرد. کمی دور و برش را نگاه کرد. بجز لاشه اژدهایی که در همان محل قبلی افتاده بود چیزی ندید.
-دنبال چی می گردی؟
سرش را پایین گرفت...بالا برد...چپ را نگاه کرد...راست را نگاه کرد... ولی کسی را ندید! -کیه که با من حرف می زنه؟
-تو کاری به این کارا نداشته باش. بگو ببینم دنبال چی می گردی؟
-خب...یه فیل!
صدا برای مدت کوتاهی ساکت شد. ظاهرا داشت فکر می کرد. -هوم...کار سختیه. پیدا کردن یه فیل در این جا مثل پیدا کردن سوزن تو انبار کاهه.
آنتونین نمی فهمید این دو مثال چه ربط و تشابهی به هم دارند. صدا هم نمی دانست. صرفا مدتها بود از این ضرب المثل خوشش آمده بود و دنبال جایی می گشت که از آن استفاده کند.
- دالاهوف ! امیدوار بودم متوجه باشی که چقدر وضعیت جدیه و نوک چوبدستیتو بی دلیل سمت هر جایی که میبینی نگیری ! - میدونی مشکل چیه پیرمرد ؟ ما 3 روزه که تو جنگلیم و تا حالا حتی یه رد پا هم از اژدها پیدا نکردیم ! - مرد جوان تو واقعا اینطور فکر میکنی ؟! خیلی نشونه ها هست که دیدیم ! فکر میکنی چطوری تا اینجا اومدیم ؟ - اوممممم ! پس بهتره بهم بگی که الان چرا پشت این بوته ها قایم شدیم ! کمرم خشک شد ! من اژدهایی نمیبینم ! - حالا چی ؟ الانم نمیبینی ؟ دالاهوف سرش را به اطراف میچرخاند و اژدهایی سبز رنگ که کم کم به حیطه دید او وارد میشود را میبیند ... - خب حالا دیدمش ! الان کارشو تموم میکنم ! - چی ؟ اوه دالاهوف ... تو خیلی مرد نادان و عجولی هستی ! فکر میکنی میتونی با اون طلسمای شومت یه اژدها رو بکشی و ریسه قلبشو در بیاری ؟ شرم آوره ! - میشه انقدر با من مثل بچه هایی که یه بابابزرگ نصیحتشون میکنه حرف نزنی ؟! اگه بلدی خودت بکشش ! پیرمرد سرش را برمیگرداند و دالاهوف ادایش را در میاورد . پیرمرد همانطور هم که پشتش به دالاهوف است با لحنی که نشان دهنده احساس خاصی نیست میگوید : - صورت قشنگیه دالاهوف ! میتونم بهت بگم که تقریبا برای بار اول عالی بود ! فقط کمی رو حرکت ابرو هات کار کن ! دالاهوف که از اینکه تحقیر شده عصبانی است تصمیم میگیرد داد بزند که یکهو به یاد میاورد در چند متری اش یک اژدهای گرسنه وجود دارد . پس با صدایی آرام ولی همچنان عصبانی میگوید : - چطور جرئت میکنی ؟ من یه مرگخوارم و ... پیرمرد که کوچکترین اثری از ترس در چهره اش نیست میگوید : -و چی پسرم ؟ و میتونی منو بکشی ؟ خب بکش ! منتظر چی هستی ؟ دالاهوف به یاد میاورد که بدون پیرمرد نمیتواند به ریسه قلب اژدها برسد پس سکوت میکند . پیرمرد نگاه سردی به دالاهوف میکند و بعد گیاهی که چند دقیقه بعد از ورودشان به جنگل به جنگل از یک بوته عجیب قرمز چیده بود از جیبش در میاورد و به او میدهد : این موقتا میکشتش تا ریسشو در بیاریم . اگه بکشیش نیروی داخل ریسش هم از بین میره ... چون اونو موجودات مخصوصین . اژدها های قرمز رو میگم . اینو بزار جلوش تا بخوره . دالاهوف که مردد است چند قدم جلو میرود و از پشت بوته گیاه را جلوی موجود میندازد . اژدها کمی به آن نگاه میکند و بویش میکشد اما در نهایت آنرا میخورد . چند دقیقه بعد پیرمرد و دالاهوف خوش حال و خندان با ریسه قرمز رنگی که در دست دارند در حال خروج از جنگلند . . . . . جلوی در خانه دالاهوف - خب دالاهوف ! قرارمونو که یادت نرفته ! - چه قراری ؟ - فکر نمکنی 10 گالیون بهم بدهکاری ؟ دالاهوف چهره اش را در هم میکشد : اما تو کاری نکردی ! خودم اون برگو انداختم جلوش ! ممکن بود بکشتم ! آثاری از ناراحتی در چهره پیرمرد پدیدار نمیشود . فقط میگوید : اوه پسرم راست میگی ! تو چیزی بهم بدهکار نیستی . فقط یه چیزیو یادم رفت ! این معجونو بگیر و قبل از استفاده از ریسه روش بریز . نیروشو بیشتر میکنه . موفق باشی . دالاهوف با تردید معجون را میگیرد و پیرمرد بشکنی میزند و محو میشود . خب باید قبول کنم که اینکا دالاهوف خیلی احمقانه بود . آخه کی بعد از اینکه میفهمد یکی حقش را خورده معجونی بهش میدهد که نتیجه کار را بهتر کند ؟! اما به هر حال دالاهوف معجون را روی ریسه ریخت . در کمال بهت ریسه در چشم به هم زدن خاکستر شد و بعد خاکسترش به یک یادداشت کهنه با عکسی از چهره خندان پیرمرد تبدیل شد که در آن نوشته شده بود : اون تنها اژدهای قرمز منقرض نشده بود پسرم !
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لاورن د مونتمورنسی در 1397/10/2 17:32:34 ویرایش شده توسط لاورن د مونتمورنسی در 1397/10/2 19:14:24
We all have both light and dark inside us . What matters is the part we decide to act on . That is what we really are ... S.B
آنتونین که سخت سرگرم بیرون انداختن اندام داخلی بدن اژدها به همراه حیواناتی که خورده بود به بیرون بود، متوجه ضربهای که به شونهش وارد میشه، میشه، اما ترجیح میده به کنکاش ادامه بده. - ای بابا کو پس این قلبش؟ گفتی اگه بفهمه ریسهشو بخوایم در میره؟
مرد که همچنان بینام و نشون مونده بود، به سرعت جلو میاد و دستشو جلو دهن آنتونین میگیره. - هیس! ساکت باش. گفتم که اگه بفهمه ریسهشو میخوایـ... نه!
آنتونین که جوابشو گرفته بود با خوشنودی وسط حرف مرد میپره و با بیشترین توانش فریاد میزنه: - ریسهی قلب این اژدها کجاست تا ازش چوبدستی بسازم! - تو دیوونهای مرد!
آنتونین یکی میزنه پس کلهی مرد. - به من نگو مرد که با تو قاطی میشم! فعلا تو این سوژه اسم تو مرده و من آنتونین و اینم پوزی!
و با انگشتش اشارهای به اژدهای مرده میندازه. همون موقع تکونی تو شکم اژدها مشاهده میشه و ناگهان چیزی که احتمالا قلب بود، دو پا در میاره و شروع به دویدن به سویی مخالف آن دو میکنه. اینبار نوبت مرد بود تا یکی بزنه پس کله آنتونین. - قلب بود نه؟ بیا دیدی؟ در رفت! - شایدم نه!
آنتونین اینو میگه و به سمت فیلی که مدتی پیش به شونهش ضربهای وارد کرده بود برمیگرده. - اون قلبه رو میبینی؟ اگه نذاری در بره منم بهت میگم که سیرک کجاست!
-کارمون دقیقا چیه؟ یعنی...ریسه قلب رو از کجا در میاریم.
مرد که طی این همه پست حتی یک اسم هم برایش انتخاب نشده بود باز متعجب شد! -از مغزش! آخه این بر خلاف تو مغز داره!...اسمش روشه خب. ریسه قلب. از توی قلب در میاد.
آنتونین سر تا پای پوزی را بررسی کرد. -خب من جادوگرم...جانورشناس که نیستم. این...قلبش...کجاشه؟
این بار مرد هم کمی گیج و مردد به نظر می رسید. نگاهی به شکم پوزی انداخت. با حالتی مستاصل سرش را خاراند. -خب...منم نمی دونم. ولی حتما یه جایی تو شکمشه دیگه. بازش می کنیم ببینیم چی از توش در میاد. فقط تو اگه قلب رو دیدی بپر روش و سفت بگیرش که در نره.
آنتونین سعی کرد با نگاه کردن به چهره مرد میزان جدیت جمله اش را بسنجد. -شوخی کردی دیگه؟
-نه، نه...قلبای اینا اینجوریه. فرق می کنه. برای همین ازشون چوب دستی می سازن. اگه بفهمه می خواییم ریسه شو در بیاریم حتما فرار می کنه. بذار کارمو شروع کنم.
و شمشیر بزرگی را وارد شکم پوزی کرد و سعی کرد شکمش را باز کند. -اووووه...این تو چه خبره!
انبوهی از جانوران نیم خورده شده و درسته بلعیده شده از شکم پوزی به بیرون دویدند. البته که درسته بلعیده شده ها خوش شانس تر بودند. بجز تعدادی که قبل از بلعیده شدن، نیم سوز شده بودند.
فیلی با خرطومش چند ضربه به شانه آنتونین زد. -ببخشید عمو...سیرک کدوم طرفه؟
جنگ شروع شده بود و دالاهوف داشت از دور صحنه ی نبرد رو نظاره میکرد. - آوادا....آوادا بزن.... بد میزنی دیگه دقت کن. آن مرد در حالی ک داشت با پوزی(تخلص پوزه کوچیکه) مبارزه میکرد گفت: - من یادم نمیاد قبل نبرد بهت گفته باشم نیاز به مربی دارم. - حرف نزن مبارزتو بکن... من مدرک A مربیگری دارم. - عه! چه جالب! پس ساکت باش. - ... پس گزارشگری میکنم دالاهوف چوب دستیشو میزاره روی گلوش تا صداشو بلند تر کنه و شروع میکنه به گزارشگری: - با سلام خدمت دوست داران مبارزه. امروز یه مبارزه بین "آن مرد" و "پوزی" داریم. همون طور که مشاهده میکنین دارن همدیگرو برانداز میکنن تا نقطه ضعف همدیگرو بفهمن. خب انگار آن مرد میخواد شروع کنه، بله اولین طلسمو به سمت پوزی شلیک میکنه ولی پوزی هوشیاره و جاخالی میده ، حالا پوزی دهنشو باز میکنه و آتشی سوزان بسمت آن مرد میفرسته ولی رفلکس بدنی آن مرد بالاست و سریع به سمت دیگه شیرجه میزنه تا آتش بهش نخوره. دوباره آن مرد یه طلسم به سمت پوزی شلیک میکنه ولی بازم به پوزی برخورد نمیکنه! چه چغر بد بدنیه این پوزی!! پوزی دوباره دهنشو باز میکنه ولی مرد سریعا یه آوادا شلیک میکنه و.... توووووووووووووی دهن... توووووووووووووی دهن.... چقد خوبیم ماااااااااا.... خسته نباشی دلاور خدا قوت پهلوان. - خسته نشدی انقد حرف زدی.... مگه نمیدونی حرف زدن طولانی خواننده رو خسته میکنه. - چیه مگه... بده مبارزتو هیجانی کردم؟؟؟ - خیلی ممنون... واقعا این جنگ به هیجان احتیاج داشت - اووووووووف.... سریع بیا ریسه ی قلبشو برداریم که خیلی خسته شدم. - - ریسه قلب چیه؟ - تو جادوگری؟؟؟؟ تو چوب دستی از نزدیک دیدی؟ تو میخوای اسمشو نبرو بکشی؟ - دونستن ریسه ی قلب ربطی به کشتن نداره که. - اصلا این بحثو فراموش کن ... بریم کارمونو تموم کنیم.