لرد پوزخندی در حد "سالازر؟زار؟ شفا بده" تحویل چهره حق به جانب زندانی تازه از راه رسیده میده و موقرانه به سمت نیمه تاریک تر سلول قدم ور میداره...
- هوی کچل با توئما! زود باش. بٍکَن کار داریم! ئممم...یعنی خواب داریم...

بی شک لرد بی تفاوت تر از این حرفا بود و ترجیح میداد حواسشو رو در و دیوار نم زده سلول متمرکز کنه تا اراجیف ماگل. وی همواره خودشو چوپانی می پنداشت برای ماگل های گوسفندنما. در نتیجه بدون توجه به زندانی، انگشتای نحیفشو داخل بافت های از هم پاشیده آجرهای قارچ بسته فرو می کنه به امید حفر روزنه ای گشاد اما قبل از اینکه با نگاهش دیوار سلولو بیاره پایین احساس سرما بهش دست میده...
- کدوم تسترالی درو وا کرد. ببندین سوز میاد!

به نشانه تعجب ابروی نداشته ای بالا میندازه در حدی که نه تنها از گستره ی لایتناهی چهره ش بلکه از فریم چشم خواننده این رول هم میزنه بیرون و عوامل بالای صحنه از لوکیشن بغلی پرت میشن پایین از فشار. چهره عبوسش اطرافو ور انداز میکنه. خبری نیست. مشخص نیست این سرمای سوزناک از کجا میاد. آیا خودش بود؟ یعنی پاییز نشده زمستان بی پدر اومده بود؟ چطور جرات کرده بود بدون اجازه ش بیاد؟ حین دستگیری وسط زمین فوتبال هنوز تابستون بود که…
ناکام در یافتن پاسخ، سلول تاریکو دوباره ورانداز میکنه. هم سلولی هاش همه خوابیده بودن یا حداقل چنین وانمود میکردن. قبل از اینکه دوباره دستشو لای حفره های دیوار فرو کنه متوجه تصویر مرد کچل بی لباس و لختی توی آینه جلوی روشویی ته سلول میشه.
- چه ماگل بی ناموسی هستی تو! خودتو بپوشون! اینجا خانواده لاگین میکنه. بچه نشسته. نویسنده منحرف رول قبلی. با تو هم هستما! کروشیو آل اصن!

بهرحال به دلیل فقدان چوبدستی اتفاقی نمی افته. ولی خب لردی گفتن و کروشیویی دیگه. نمیشه گفتارش عاری از تاثیر باشه خب. بنابراین بجای شکسته و تعمیر شدن ممتد به عنوان شکنجه، افکت بخار در حد چند ثانیه ای میشینه روی آینه. درست مثل خودش، زندانی نحیف و لاغر داخل آینه فقط بهش زل میزنه...
- ادای منو در میاری؟ حیف که چوبدستی م دم دستم نیست. وگرنه از پوستت واست لباس درست میکردم.
لرد به آینه نزدیک شد و به عمق فاجعه پی برد. جدا از اینکه یکی شنلشو کش رفته بود، مساله این بود که از زمان یتیم خانه خودشو تو آینه ندیده بود. به راستی که چقدر پیر و نحیف و شکسته شده بود. حتی تو دوران پلاسیدگی و قبل از جوش اومدن داخل دیگ سر قبر باباش هم سیکس پک داشت. حالا چی؟ قبل از اینکه نگاهش پایین تر بیاد، کارگردان رول از ناکجا ظاهر میشه و یه لنز شطرنجی میکاره تو چشم لرد و بینندگان دیگه روی حالت فوکوس دید درست و درمونی ندارن به ماجرا و لنس رول جوری زوم میکنه روی چیک چیک قطرات آب از لوله سوراخ کعنهو رول در مورد صرفه جویی در مصرف آبه!
- آقا از این شوخی ها نکنید. من سنی و سالی دارم. جای پدرتونم. زشته! بدین شنل مارو.
پاسخی نشنید. وقت زیادی هم نداشت. خورشید طلوع کرده بود و سلول روشن و روشن تر میشد. صدای قدم های زندان بان نزدیک و نزدیک تر میشد. کسی داشت در راهروی منتهی به سلول شون قدم میزد و احتمالا میرفت که به زودی در سلول رو وا کنه. لرد دوباره سریع اطرافو ور انداز کرد و تونست شنلشو در قالب پتو ببینه که دور زندانی پر روی تازه از راه رسیده پیچیده شده بود.
اما خب دیر بود واسه پس گرفتن و باز کردن شنل از دور هیکل یارو. نگهبان دیر یا زود دستگیره سلول رو می چرخوند و می اومد تو و غیر از مادر لرد و هری پاتر کله زخمی و پیتر پتی گرو، میشد نفر چهارمی که لرد رو در چنین وضعی می بینه. مادر که بهرحال مادره خب احترامش واجب بود ولیکن دستش کوتاه بود از دنیای فانی، هیچی، ایضاً پیتر! اما حرف از دو نفر که بگذره دیگه نمیشه جلو نشرش رو گرفت. صحبت آبرو و یک عمر دستاورد در هنرهای سیاه بود به هر حال. پس لرد معطل نکرد و زیر یه ذره نور داخل سلول هر چی می شد از تن زندانی پررو در آورد و پوشید. در باز شد و نگهبان بازداشتگاه قبل از اینکه بخواد سینی صبحونه رو بذاره یه گوشه با لرد ولمورت متفاوتی مواجه شد...
لرد:
نگهبان:

لرد برمیگرده یه نگاهی تو آینه ته سلول میکنه و به عمق ماجرای دیشب و زندانی پررو پی می بره. تور عروسو میزنه کنار و نهایتا رو به نگهبان میگه:
- ظاهرا عشق دیگه حبس اینا سرش نمیشه جناب سروان. یهویی شد دیشب. اتفاقا خواستیم کارت دعوت بفرستیما ولی کسی رد نشد از راهرو دیشب. لی لی لی لی لی لی لی لی لی لی لی! بفرمایین دهنتون شیرین کنین سردار! راستی چند ماه خدمتی سرکار؟
در میان بارش پراکنده کرک و پر نگهبان، لرد به در نیمه باز سلول خیره میشه. دست لرد از پشت میره لای دیوار شل و ول که یه تیکه آجری نم زده بکشه بیرون اما بجاش در کمال تصادف یه راسوی خوش عطر یوآن نامی میاد از لا دیوار کف دستش قرار میگیره و لرد به طور پیشفرض پرتش میکنه در نقش آجر تو صورت نگهبان مبهوت...