جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

7 کاربر(ها) آنلاین هستند (4 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  43 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  159 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  168 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  278 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  192 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: پنجشنبه 20 تیر 1398 18:54
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد خودش هم نمیدانست علت این طلسم فرمان چه بود؛ شاید میخواست مدت بیشتری برای انتقام زمان داشته باشد، زیرا هنوز خانواده دامبلدور تاوان آزارهایشان را پس نداده بودند، بنابراین برای آزادی عمل بیشتر کندرا را فرستاد پی نخود سیاه.
_خب حالا از کجا دوباره شروع کنیم؟

لرد به سمت آلبوس رفت.
آلبوس:
_میترسی نه؟ عمو لرد سیاه برات برنامه ها داره بچه!

آلبوس کوچک را با غضب برداشت و به سمت وان حمام برد و وان را پر از آب داغ کرد.
_خب کی یه حموم لذت بخش میخواد؟

آلبوس را تا نوک سر در آب فرو برد وقتی دیگر حباب های آخرش سطح وان را میپوشاند و پوست دامبلدور کوچک سرخ سرخ شده بود او را بیرون کشید.
_حاضریم شرط ببندیم تو عمرت چنین حمومی نرفته بودی بچه!

سپس قالب صابون را در حلق کودک فرو کرد بعد با لیف آنقدر مشت و مالش داد که پوست سوخته تاول های وحشتناکی زد. قالب صابون را از حلق آلبوس دامبلدور بیرون کشید و دوباره او را تا ته در وان آب داغ فرو برد و بیرون آورد.

نوبت خشک کردن بود!

آلبوس مانند پیازی که در حال رنده شدن باشد بر روی حوله کشیده میشد و با هر سرفه حباب از گلویش بیرون می آمد.

_خب حالا چیکار کنیم؟ آهان وقت تفریح و سرگرمیه بچه!

کودک با قساوت قلب به هوا پرتاب میشد، به سقف برخورد میکرد و دوباره در دست لرد می افتاد، این فرایند یک ساعت به طول انجامید! همان لحظه که لرد در لذت فراوان و هیجان غوطه ور بود ناگهان بویی نامشروع هوا را فرا گرفت.
_پیف پیف ...این بو ناموزونه چیست؟حالمان بهم خورد!

آلبوس در هوا بود و ۱ سانتی متر با زمین فاصله داشت تا ضربه مغزی شود اما لرد او را گرفت، پوشکش را بو کرد.
بله کار خرابی خود آلبوس پرسیوال والفریک برایان دامبلدور بود، مقدار زیاد ترس برای هر شخص دیگری به این صورت، قطعا موجب چنین اتفاق های مشکل زایی میشد، چه رسد به کودکی چند ماهه.
_آلبوس لوسه بی ظرفیت! ما که پوشکت را عوض نمیکنیم!

دقایقی بعد


لرد مشغول در آوردن پوشک بود که صورتش مطهر شد.

آلبوس کوچک:

بچه داری سختی های خودش را داشت و لرد هم ناچار بود، زیرا هیجان های آن روز هنوز تمام نشده بود.
پس پوشک باید زودتر تعویض میشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: پنجشنبه 23 خرداد 1398 01:49
نمایش جزئیات
آفلاین
البوس با ولع به طرف ساندویچ من در اوردی لرد حمله ور شد و با اب دهانش دستان لرد را تف تفی کرد.

-ای بر اون شاگردِ محبوبِ کله زخمیت لعنت دامبلدور. این چه کاری بود؟ مرا در هاگوارتز استخدام که نمیکنی. دشمن تراشی که میکنی. ارتش که در برابر ما درست میکنی.همینمان مانده بود که دستانمان را پر از اب دهانت کنی؟پیرمرد خرفت.
لرد با نگاه مختصری به البوس حرفش را عوض کرد و گفت:
-نوزاد خرفت.
در همین حال بود که البوس ساندویچ را به بیرون و روی ردای لرد پرت کرد. لرد که دیگر طاقتش تمام شده بود ابلوس را با حالتی وحشیانه بر روی میز کوباند و به گریه های ترسناک ان توجهی نکرد. زیرا ابرفورث نیز شروع به جیغ کشیدن کرده بود.
لرد که از این طرف خانه به ان طرف خانه میدوید بر خودش لعنت فرستاد که چرا به اینجا امده است.ایا بهتر نبود که به زمان حال برگردد و کنار مرگخوارانش و مقابل محفلیون جک بگویند و کرکر بخندند؟!
حسی در درون او میگفت که بار دیگر ماشین زمان برگردان را بچرخاند و به زمان حال برود و حس دیگریدر طرف دیگر مغز و قلبش میگفت که همانجا لماند و انتقام پدر عزیزش را بگیرد.
در همان هنگام صدای گوشخراش خانم کندرا. مادر البوس و ابرفورث را شنید.
تام! ریدل! بیا اینجا ببینم. این چه وعضشِ؟ فقط نیم ساعت خونه نبودم ها. ببین با بچه هام چیکار کردی که با گریه ها و جیغ جیغاشون خونه رو گذاشتن رو یرشون.
بعد از چند ثانهی دوباره جیغ کید و گفت:
-ریدل. دعاکن دستم بهت نرسه. چرا دور لبای البوس تاول زده؟
لرد که از طرفی به خاطر اینکه خانم کندرا اورا تام خطاب کرده بود عصبانی بود؛ که فرار را بر قرار ترجیح میداد زمان برگردان را در اورد ولی ا میخواست ان را بچرخاند خانم کندرا با خشم رو به او گفت:
- من دارم با تو حرف میزنم و اون وقت تو داری با اون گردنبندت بازی میکنی؟ تو اخراجی. اخراج. برو بیرون.
سپس دستش را درن کیفش برد و مقداری گالیون از ان بیرون کشید و به لرد داد. سپس او را تا جلوی در راهنمایی کرد.
لرد جلوی در چوبدستی اش را بیرون کشید و روبه خانم کندرا گرفت:
-ایمپریو.
سپس خانم کندرا را تحت فرمان خود گرفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Ravenclow for ever
Hp
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: چهارشنبه 22 خرداد 1398 22:52
نمایش جزئیات
آفلاین
وقتی کندرا پالتویش را پوشید(وسط تابستان بود، ولی دامبلدور ها از دم ندید بدید بودند) و ساک مخصوص خریدش را برداشت، لرد فهمید که فرصت مناسبی برای انتقام بدست آورده.

کندرا خوشحال و خندان و با خیال راحت، آلبوس کوچولویش را به آغوش گرم لرد سیاه سپرد و از خانه خارج شد.

لرد لبخندی ملایم به آلبوس زد. لبخندی که با دور شدن کندرا از خانه، رفته رفته ناملایم شد!

-خب کوچولو...وقت غذاست!

آلبوس منتظر شیشه شیرش بود...ولی پرستار عجیب و غریبش به طرف یخچال رفت.

تکه ای نان برداشت و داخلش را پر از فلفل قرمز کرد.
-بیا کوچولو...که ما رو تو هاگوارتز استخدام نمی کنی...که برای ما کله زخمی می فرستی...که هورکراکسای ما رو انگولک می کنی...بگیر...برات ساندویچ درست کردم.

آلبوس کوچک که حتی کوچک بودن ابعادش هم باعث نمی شد شیرین و دوست داشتنی به نظر برسد، هیچوقت ساندویچ نخورده بود.
خوشمزه تر از شیر به نظر می رسید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: پنجشنبه 25 بهمن 1397 01:58
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
خلاصه: لرد که به نیت جبران قتل پدرش قصد سفر به گذشته داره، با زمان سرگردان، به زمان و مکان‌های نامشخصی انتقال داده می‌شه. در حال حاضر لرد به دوران نوزادی دامبلدور منتقل شده و پرستاری اون و آبرفورث رو بر عهده گرفته.

تصویر تغییر اندازه داده شده


لرد فوت کرد و فوت کرد اما از بینی‌اش هیچ هوایی به داخل نکشید و دست آخر تمام بادش به بز آبرفورث انتقال یافت. آبرفورث راضی و خوشنود، انگشتانش را از بینی لرد خارج کرد و پس از آن که با یک لیس تمیزشان کرد، بزش را زیربغل زد و به سمت مراتع سرسبز دره گودریک روانه شد. لرد میخواست مجددا هواگیری کند اما بلافاصله آلبوس کوچک که از لرد مسطح خوشش آمده بود چهاردست و پا خودش را روی او رساند. مانند هر نوزاد دیگری به کمک ابزاری که در اختیار داشت شروع به برسی ماهیت لرد مسطح کرد. ابتدا بینایی، سپس لامسه و در نهایت چشایی. شروع به لیسیدن صورت مسطح لرد کرد و سپس سعی کرد بینی او را گاز بگیرد. تلاشی که البته به نتیجه نمیرسید.

لرد از طرفی کلافه از وضع موجود، دوست داشت از زمان سرگردانش استفاده کند و از سوی دیگر نمی‌خواست فرصتی که نصیبش شده را از دست بدهد. یکی از سخت ترین دوراهی‌های دوران اربابی‌اش را سپری می‌کرد. تا این که در باز شد و او از آن ورطه هولناک نجات یافت.

- وای! چه پرستار فداکاری ... خودتو برای سرگرم کردن بچه تغییر شکل دادی؟ آلبوس جان بیا کنار ... بیا این طرف بذار عمو نفس بکشه.

به نظر می‌رسید اوضاع موقتا به شرایط عادی برگشته. کندرا آلبوس را از روی لرد ورداشت و لرد با یک نفس عمیق به حالت عادی برگشت. با اعتمادی که از کندرا جلب کرده بود، فرصت خوبی نصیبش شده بود. جدا از اهداف دوراندیشانه‌تر، می‌توانست حداقل انتقام آن چند دقیقه عذابی که آلبوس و آبرفورث بر سرش نازل کرده بودند را بگیرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: یکشنبه 7 بهمن 1397 10:23
نمایش جزئیات
آفلاین
- تصمیممو گرفتم ... خب، راستش مجبورم بچه ها رو بسپارم بهت. چون می خوام با همسایه مون باتیلدا برم خوش گذرونی. نه، منظورم اینه که می خوام برم به باتیلدا تو تحقیقات تاریخیش کمک کنم.

کندرا این را گفت، آلبوس کوچولو را مثل توپ سرخگون به سمت لرد پرتاب کرد و غیب شد.

ولدمورت بچه را در هوا گرفت. نوزاد با چشمان آبی و معصومش به لرد خیره شد و لبخند نامحسوسی زد. اما بعد ناگهان چهره اش حالتی درنده به خود گرفت. دهانش را باز کرد و چند ردیف از دندان های تیز و سوزنی اش را به نمایش گذاشت. سپس، گاز محکمی از انگشت لرد گرفت و آن را از بیخ کند.

ولدمورت دهانش را گشود تا از شدت درد فریاد جگر خراشی سر دهد. اما بعد یادش افتاد که نعره زدن در شأن یک لرد نیست. پس دهانش را بست و برای کاهش درد، آن قدر دندان هایش را به هم فشار داد که همه شان خرد و خاک شیر شدند.

در این میان، آلبوس کوچولو ملچ مولوچ کنان مشغول جویدن انگشت لرد بود. آبرفورث هم روی صندلی نشسته بود و با بزش مامان بازی می کرد. ولدمورت که اصلا دلش نمی خواست انگشتش خوراک نوزاد شود، بز را به زور از آغوش آبرفورث بیرون کشید و از سینه به دهان آلبوس چسباند. بچه مشغول مک زدن شد و انگشت نصفه نیمه ی لرد را به کناری انداخت. آن قدر مک زد و مک زد تا اینکه بز بیچاره تمام مایعات بدنش را از دست داد و به شکل برگه ای مسطح درآمد. سپس، چند تا باد گلو زد و ردای سیاه ولدمورت را به لکه های سفید مزین نمود. بعد هم چشمانش را بست و خُر و پف کنان به خواب فرو رفت.

لرد آلبوس کوچولو را داخل گهواره اش انداخت. بعد انگشت خونی و ناقص شده اش را از روی زمین برداشت و با تف سر جایش چسباند. می خواست روی کاناپه دراز بکشد و کمی استراحت کند که ناگهان صدای عربده ای در فضا پیچید. آبرفورث کنار بقایای بزش نشسته بود و ضجه می زد. لرد حیوان را از روی زمین برداشت، پوزه ی او را روی دهان خودش قرار داد و مشغول باد کردن بز شد. در همین حین، آبرفورث دو تا از انگشتانش را داخل سوراخ های بینی ولدمورت فرو برد و راه تنفس او را بست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: پنجشنبه 27 دی 1397 14:15
نمایش جزئیات
آفلاین
مادر تا می تونست صورت پسرش را ماچ مالی کرد در حدی که تف از سر و صورت البوس می چکید.

- خیلیم خوشگله! فرشته ی سپید مامانشه! مرتیکه ی معتاد!
- ما معتاد نیستیم و هرگز لب به دخانیات نزدیم!
- پس تزریق می کنی! دیگه بدتر! فکر کردی من تسترالم! وزارتخونه پرستار نداره!
- ما تزریق نیز نمی کنیم!
در زمانی که لرد زندگی می کرد وزارتخونه پرستار داشت. زیادم داشت.
- این بخش تازه باز شده مبدعش هم خودمون هستیم! شما به عنوان اولین نفری که از این سیستم استفاده می کنه انتخاب شدی. حالا می ذاری پرستاریمونو شروع کنیم منتظریما!؟
- باید صبر کنی تا فکر کنم...

در همون حال که مادر فکر می کرد، بچه ی ریشوتر مادر که تازه راه رفتن یاد گرفته بود وارد اتاق شد. اما مادر در حدی غرق فکر بود که متوجه حضور ابرفورث نشد، ابرفورث دست در بینی می برد به گهواره ی البوس می مالید واقعا تربیت مادر حال بهم زن بود!

- تصمیممو گرفتم...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اشلی ساندرز در 1397/10/27 14:24:39
تا حالا کسی با گیتار زده تو سرت!؟
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: چهارشنبه 26 دی 1397 22:56
نمایش جزئیات
آفلاین
توجه لرد به چیزی جلب شد که همراه چوب دستی، به او تحویل داده شده بود.

زمان سرگردانش!

وقت رفتن بود...زمان سرگردان را چرخاند و چرخاند و در نقطه ای نامعلوم چشم باز کرد.

خانه ای بسیار معمولی در مکانی نامشخص.

لرد سیاه از این مکان خوشش نیامده بود. تصمیم گرفت زمان سرگردان را بچرخاند که صدایی به گوشش رسید.

-آلبوس...بیدار شدی؟

صدایی که از داخل خانه به گوش لرد سیاه رسید، متعلق به یک ساحره بود.
لرد سیاه فقط یک آلبوس می شناخت و اصلا و به هیچ عنوان هم از او خوشش نمی آمد. برای همین فکر کرد که بد نیست که سرو گوشی آب بدهد.
شاید دامبلدور همسر و فرزندی پنهانی داشت...اگر اینطور بود لرد سیاه باید مطلع می شد.
به پنجره نزدیک شد و نگاهی به داخل خانه انداخت.
ساحره کنار گهواره روی زمین نشست.
-آلبوس کوچولوی من بیدار شده؟

و شیشه شیر را در دهان دامبلدوری که بیشتر از دو سه ماه نداشت، گذاشت.

و به محض این که بچه شروع به شیر خوردن کرد، چشم مادر به پنجره افتاد.
-خدای من...این دیگه کیه؟ چرا این شکلیه؟ زود از این جا دور شو تا شوهرم سر نرسیده.

لرد سیاه که اصلا قصد دور شدن نداشت، بی اختیار جواب داد:
ما رو از بخش کودکیاری وزارتخونه فرستادن. پرستار بچه هستیم. این بچه چقدر زشته...چرا ریش داره؟ ولی ما می تونیم ازش نگهداری کنیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: جمعه 9 آذر 1397 12:36
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد که دیگر هیچ امیدی به زندگی نداشت و داشت همین جوری فریاد میزد که با دستمالی که دور دهانش پیچیده شد ساکت شد. خب طبیعیه که اینجا یکی بیاد و لرد و نجات بده. اما شخص نجات دهنده از همه اتفاقات عجیب تر بود. پسره 18 ساله ای که بیشترین شباهت را به جوانی گادریک گریفیندور داشت. لرد چیزی نمی دید اما از شدت ضربه ای که به زمین وارد شد و اشتباه مامور چشم بند از روی چشمانش کنار رفت و پسر را دید که وسط فاصله او و ماموران ایستاده و البته که چاله ای زیر پایش بود.
مامور مسلح فریاد زد:
-بگیرینش!

اما پسر فرز تر از آن بود که گیر یک سری ماگل اسلحه دار بیافتد. و در عرض 46 ثانیه محل اعدام لرد تبدیل به گورستانی از جنازه مامورانی بود که یا به زهر مار مرده بودند ویا از هم دریده شده بودند و یا آوادا بهشان خورده بود. لرد که لرد بود و کلا احساساتی شدن در کارش نبود. حتی وقتی که پسر او ازاد کرد تشکر نکرد فقط کمی از مردمک های عمودی اش تعجب کرد.
لرد پرسید:
-اسمت چیه پسر؟

-کیگانوس. کیگانوس بلک.

- مرگخواری؟

-نوچ و علاقه ای هم ندارم. وسط مسابقه دیدمتون استاد. گفتم اینا که شمارو نمیشناسن شاید یه بلایی سرتون بیارن.

-خوب سوال پرسیدن بسه. حالا مارو از این خرابه ببر بیرون.

ولی یادش افتاد که باید در زندان به حساب یک نفر برسد. همان قاتل حرفه ای که در زندان دیده بود و به او زور گفته بود.
-ولی قبلش برو و حساب قاتل های این زندانو برس.

20 دقیقه بعد لرد پوزخند زنان به جنازه قاتل نگاه می کرد.
-ام استاد من باید برم شمام خودتون بیاید. آ راستی اینم چوب دستی تون.

و رفت. حالا لرد مانده بود یک مشت ماگلی که تکلیفشان مشخص بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اتش در پس شعله های سیاهی معنا پیدا میکند.
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: جمعه 9 آذر 1397 00:13
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

لرد از کشتن پدرش کمی متاسفه و می خواد این قضیه رو جبران کنه.
تصمیم می گیره به گذشته برگرده و رضایت پدرش رو جلب کنه. برای این کار از مرگخوارا می خواد که براش یه زمان برگردان تهیه کنن.
مرگخوارا زمان برگردان پیدا نمی کنن...به جاش چیزی به اسم زمان سرگردان می خرن که لرد با چرخوندنش از زمان و مکانی به زمان و مکان دیگه می ره.
الان به دلیل به هم زدن نظم یه مسابقه فوتبال دستگیر شده و تو زندان با یه آجر کوبیده تو صورت نگهبان!

....................

خون از حفره ایجاد شده در صورت نگهبان، فواره زد!

لرد سیاه قصد سوء استفاده از موقعیت و فرار را داشت که چندین دست، بازوهای او را گرفتند.
-هی آقا...کجا؟

لرد اشتباها تصور کرده بود که زندان فقط یک نگهبان دارد...ولی زیاد داشت!


خیلی روز بعد...جلسه دادگاه:


-آقای تام ریدل، فرزند تام! شما به اتهام قتل نگهبان به اعدام محکوم شدید.

لرد از جایگاه متهم بلند شد.
-ما اعتراض داریم!

-بیخود...به چی اعتراض دارین؟ پاره آجره خودش اومد شهادت داد. شما محکومین. همین امروزم اعدام می شین. سریع و بدون فوت وقت!

لرد سیاه برای دومین بار اشتباه کرده بود. فکر کرده بود مشنگ ها قانون دارند! ولی نداشتند!


چند دقیقه بعد لرد سیاه، کشان کشان به طرف دیواری برده شد و چشم هایش با چشم بند بسته شد.

-تیربارون؟ چه خبره اینجا! ما انسانیم. حقوقی داریم...این زمان سرگردان ما کجاست؟ یاران ما کجایند؟ یکی بیاد ما رو نجات بده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: شنبه 31 شهریور 1397 09:16
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
لرد پوزخندی در حد "سالازر؟زار؟ شفا بده" تحویل چهره حق به جانب زندانی تازه از راه رسیده میده و موقرانه به سمت نیمه تاریک تر سلول قدم ور میداره...

- هوی کچل با توئما! زود باش. بٍکَن کار داریم! ئممم...یعنی خواب داریم...

بی شک لرد بی تفاوت تر از این حرفا بود و ترجیح میداد حواسشو رو در و دیوار نم زده سلول متمرکز کنه تا اراجیف ماگل. وی همواره خودشو چوپانی می پنداشت برای ماگل های گوسفندنما. در نتیجه بدون توجه به زندانی، انگشتای نحیفشو داخل بافت های از هم پاشیده آجرهای قارچ بسته فرو می کنه به امید حفر روزنه ای گشاد اما قبل از اینکه با نگاهش دیوار سلولو بیاره پایین احساس سرما بهش دست میده...

- کدوم تسترالی درو وا کرد. ببندین سوز میاد!

به نشانه تعجب ابروی نداشته ای بالا میندازه در حدی که نه تنها از گستره ی لایتناهی چهره ش بلکه از فریم چشم خواننده این رول هم میزنه بیرون و عوامل بالای صحنه از لوکیشن بغلی پرت میشن پایین از فشار. چهره عبوسش اطرافو ور انداز میکنه. خبری نیست. مشخص نیست این سرمای سوزناک از کجا میاد. آیا خودش بود؟ یعنی پاییز نشده زمستان بی پدر اومده بود؟ چطور جرات کرده بود بدون اجازه ش بیاد؟ حین دستگیری وسط زمین فوتبال هنوز تابستون بود که…

ناکام در یافتن پاسخ، سلول تاریکو دوباره ورانداز میکنه. هم سلولی هاش همه خوابیده بودن یا حداقل چنین وانمود میکردن. قبل از اینکه دوباره دستشو لای حفره های دیوار فرو کنه متوجه تصویر مرد کچل بی لباس و لختی توی آینه جلوی روشویی ته سلول میشه.

- چه ماگل بی ناموسی هستی تو! خودتو بپوشون! اینجا خانواده لاگین میکنه. بچه نشسته. نویسنده منحرف رول قبلی. با تو هم هستما! کروشیو آل اصن!

بهرحال به دلیل فقدان چوبدستی اتفاقی نمی افته. ولی خب لردی گفتن و کروشیویی دیگه. نمیشه گفتارش عاری از تاثیر باشه خب. بنابراین بجای شکسته و تعمیر شدن ممتد به عنوان شکنجه، افکت بخار در حد چند ثانیه ای میشینه روی آینه. درست مثل خودش، زندانی نحیف و لاغر داخل آینه فقط بهش زل میزنه...

- ادای منو در میاری؟ حیف که چوبدستی م دم دستم نیست. وگرنه از پوستت واست لباس درست میکردم.

لرد به آینه نزدیک شد و به عمق فاجعه پی برد. جدا از اینکه یکی شنلشو کش رفته بود، مساله این بود که از زمان یتیم خانه خودشو تو آینه ندیده بود. به راستی که چقدر پیر و نحیف و شکسته شده بود. حتی تو دوران پلاسیدگی و قبل از جوش اومدن داخل دیگ سر قبر باباش هم سیکس پک داشت. حالا چی؟ قبل از اینکه نگاهش پایین تر بیاد، کارگردان رول از ناکجا ظاهر میشه و یه لنز شطرنجی میکاره تو چشم لرد و بینندگان دیگه روی حالت فوکوس دید درست و درمونی ندارن به ماجرا و لنس رول جوری زوم میکنه روی چیک چیک قطرات آب از لوله سوراخ کعنهو رول در مورد صرفه جویی در مصرف آبه!

- آقا از این شوخی ها نکنید. من سنی و سالی دارم. جای پدرتونم. زشته! بدین شنل مارو.

پاسخی نشنید. وقت زیادی هم نداشت. خورشید طلوع کرده بود و سلول روشن و روشن تر میشد. صدای قدم های زندان بان نزدیک و نزدیک تر میشد. کسی داشت در راهروی منتهی به سلول شون قدم میزد و احتمالا میرفت که به زودی در سلول رو وا کنه. لرد دوباره سریع اطرافو ور انداز کرد و تونست شنلشو در قالب پتو ببینه که دور زندانی پر روی تازه از راه رسیده پیچیده شده بود.

اما خب دیر بود واسه پس گرفتن و باز کردن شنل از دور هیکل یارو. نگهبان دیر یا زود دستگیره سلول رو می چرخوند و می اومد تو و غیر از مادر لرد و هری پاتر کله زخمی و پیتر پتی گرو، میشد نفر چهارمی که لرد رو در چنین وضعی می بینه. مادر که بهرحال مادره خب احترامش واجب بود ولیکن دستش کوتاه بود از دنیای فانی، هیچی، ایضاً پیتر! اما حرف از دو نفر که بگذره دیگه نمیشه جلو نشرش رو گرفت. صحبت آبرو و یک عمر دستاورد در هنرهای سیاه بود به هر حال. پس لرد معطل نکرد و زیر یه ذره نور داخل سلول هر چی می شد از تن زندانی پررو در آورد و پوشید. در باز شد و نگهبان بازداشتگاه قبل از اینکه بخواد سینی صبحونه رو بذاره یه گوشه با لرد ولمورت متفاوتی مواجه شد...

لرد: تصویر تغییر اندازه داده شده

نگهبان:

لرد برمیگرده یه نگاهی تو آینه ته سلول میکنه و به عمق ماجرای دیشب و زندانی پررو پی می بره. تور عروسو میزنه کنار و نهایتا رو به نگهبان میگه:
- ظاهرا عشق دیگه حبس اینا سرش نمیشه جناب سروان. یهویی شد دیشب. اتفاقا خواستیم کارت دعوت بفرستیما ولی کسی رد نشد از راهرو دیشب. لی لی لی لی لی لی لی لی لی لی لی! بفرمایین دهنتون شیرین کنین سردار! راستی چند ماه خدمتی سرکار؟

در میان بارش پراکنده کرک و پر نگهبان، لرد به در نیمه باز سلول خیره میشه. دست لرد از پشت میره لای دیوار شل و ول که یه تیکه آجری نم زده بکشه بیرون اما بجاش در کمال تصادف یه راسوی خوش عطر یوآن نامی میاد از لا دیوار کف دستش قرار میگیره و لرد به طور پیشفرض پرتش میکنه در نقش آجر تو صورت نگهبان مبهوت...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط حسن مصطفی در 1397/6/31 17:08:26