جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

25 کاربر(ها) آنلاین هستند (17 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
25 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] زمان‌برگردان مرگخواران

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: جمعه 8 شهریور 1398 16:46
نمایش جزئیات
آفلاین
_پیشنهاد می کنیم نظر بچه را بپرسید.

نگهبان نگاهی به طفل چند ماهه انداخت که قاعدتا حتی توانایی حرف زدن هم در آن سن نداشت.
_من چه نظری از این یه الف بچه بپرسم خب! نی نی جان؟ با پوشکت راحتی؟!
_اوعَ اوعَ.
_فقط می خواست ما رو ضایع کنه... بچه ریشو!
_دیدی داداش؟ این بچه که هنوز دندون هم نداره میخواد چی بگه؟ اونوقت ادعا هم میکنه والدین بچه هست مرتیکه بی دماغ.

نگهبان بچه را زیر بغلش گذاشت تا ببرد تحویل یتیم خانه دهد.
لرد باید تمام تلاشش را می کرد.
_آهای نگهباااان...بیا در مورد عشق باهم صحبت کنیم.
_چیکار کنیم؟!

دامبلدور شیشه شیرش را به کناری پرتاب کرد و به لرد زل زد.

_آم...عش...ق! آه... چه کلمه مزخرفی.
_من قصد ازدواج ندارم ها...میخوام ادامه تحصیل بدم.
_پناه بر ردای خودمان!

اما لرد باید بچه را به حرف می آورد.
_عشق رو ولش کن اصلا... اعتماد! بیا درباره اعتماد صحبت کنیم.

چشم های دامبلدور از پشت عینک هلالی شکل کوچکش درخشیدند. از ته دل انگیزه داشت که بگوید به در و دیوار اعتماد کامل دارد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: یکشنبه 3 شهریور 1398 00:37
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

لرد که به نیت جبران قتل پدرش قصد سفر به گذشته داره، با زمان سرگردان(زمان برگردانی که خرابه)، به زمان و مکان‌های نامشخصی انتقال داده می‌شه. در حال حاضر لرد به دوران نوزادی دامبلدور منتقل شده و پرستاری اون و آبرفورث رو بر عهده گرفته.
لرد دامبلدور رو به سینما می بره و دامبلدور کوچیک از کنترل خارج می شه و می ره می شینه جلوی پرده.
نگهبان سینما دنبال والدین بچه می گرده.

.................

کسی مسئولیت بچه زشت و ریش دراز را نپذیرفت.
لرد سیاه که در آستانه از دست دادن حضانت دامبلدور بود، اجبارا جلو رفت.
-ما...این بچه مال ماست!

نگهبان نگاهی به قیافه لرد انداخت.
-شبیهت نیست. این دماغ داره!

لرد سیاه با عصبانیت اعلام کرد که او هم زمانی دماغ داشته.
نگهبان قانع نشد.
-از کجا بدونیم خب...شاید می خوای بدزدیش!

لرد به دامبلدور نوزاد که در حال بغل کردن گلدان کنار صحنه بود اشاره کرد.
-واقعا چه کسی ممکن است بخواهد این را بدزدد؟ این دقیقا به چه دردی می خورد؟ یک بچه زشت بی استعداد ابله بی سرو پای به درد نخور است.

دامبلدور تمامی این حرف ها را شنید...داشت آماده گریه کردن می شد که نگهبان راه حل جدیدی ارائه کرد.
-ما اینو تحویل پرورشگاه می دیم...شما از طریق مراجع قانونی درخواست ملاقات بده. اگه همه چی خوب پیش بره، می تونی یازده سال بعد، بیای دنبالش و همه چیز رو براش توضیح بدی و کمد رو آتیش بزنی و ببریش.

نگهبان فیلم هری پاتر دیده بود. کتابش را نخوانده بود. آنقدر ها با فرهنگ نبود.

لرد سیاه به هیچ عنوان قصد نداشت یازده سال صبر کند. باید تصمیمی می گرفت. دامبلدور نوزاد را زیر بغل زده و در برود...یا خودش به تنهایی در برود یا پیشنهاد کند که نظر بچه را هم بپرسند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: سه‌شنبه 22 مرداد 1398 23:31
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد سیاه دید،درست با چشمان خودش دید زمانی که مشنگ ها به دنبال صاحب آن بچه ی مزاحم می گشتند ،و صدا های نامفهومی از خود خارج میکردند‌،
آن دامبلدور منحرف با آن زبان کوچک و زشتش یکی از زامبی های روی پرده ی نمایش را میلیسد!
انگار که عاشق آن زامبی ترسناک شده باشد.
در آن هنگام بود که لرد سیاه آرزو کرد کاش میتوانست با آن گوشی های مشنگی آن لحظه را ثبت کرده ، و به محفلیون نشان دهد و تا آخر عمری که هیچوقت برای او نمی رسید، به ریش آن ها بخندد.
چندش بود...
کمی بعد بخاطر اعتراض مردم فیلم قطع، و برق ها روشن شد.
وآلبوس دامبلدور کوچک از ندیدن زامبی جانش به گریه افتاد‌‌.
نگهبان سینما که از دیدن همچین وضعیتی از تعجب شاخ در آورده بود، روبه جمعیت بهت زده کرد‌.
-بهتره بگین چه اتفاقی افتاده و اون بچه ی کیه؟
...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: جمعه 18 مرداد 1398 00:28
نمایش جزئیات
آفلاین
به دلیل تمام نشدن فیلم، سالن هنوز تاریک بود.

لرد سیاه چهار دست و پا لابلای ردیف صندلی ها می رفت و دنبال آلبوس گمشده اش می گشت.
-کوچولو؟...آلبوسی...بوس بوس...


شترق!

ضربه جارویی با صورت لرد برخورد کرد و لرد سیاه بسیار خوشحال شد که صورتی مسطح دارد.

-خجالتم نمی کشه. مرد گنده از ردیف آخر تا این جا خزیده به من "بوس بوس" کنه. یه ذره خلاقیت هم که ندارین. می دیدم کل مدت پخش فیلم چشم ازم ور نمی داشت ها...

در حالت عادی، لرد سیاه همان لحظه ساحره بسیار زشت و کریه المنظر را با خاک یکسان می کرد. ولی حالا وضعیت عادی نبود و پیدا کردن آلبوس مهم تر بود.

همینطور که بین صندلی ها می خزید سایه ای را روی پرده دید...و فریاد مردم معترض به هوا بلند شد.
-اون بچه ریشو مال کیه؟ بچه هاتونو چرا ول می کنین؟ یکی اون بچه رو جمعش کنه، زامبی بزرگه رو نمی بینم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: شنبه 29 تیر 1398 15:10
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد رفت و سر و صورتش را حسابی شست ،سه بار هم شست و چند ثانیه در فکر فرو رفت . دنبال راه جدیدی برای انتقام کار های آینده و حال آلبوس می گشت . ناگهان فکری به سرش زد بچه را زد زیر بغلش و از خانه بیرون رفت.

_
_چیست بچه ؟چرا اینگونه به ما نگاه میکنی ؟ خودت میدانی هرچه به سرت می آید حقت است.

همانطور که داشت به راهش ادامه میداد تا به دنبال مکان یا وسیله ای برای تلافیه کارهای آلبوس بگردد به طور اتفاقی چشمش به پوستر تبلیغاتی بزرگی که روی آن عکس های رعب آوری داشت و نوشته بود (هیجان و وحشت با فیلم زامبی های مغز خوار)را دید و درباره اش کنجکاو شد. کمی جلوتر که رفت به سینما رسید و داخل سالن شد.
_این مشنگ ها هم هر روز چه چیز هایی میسازند!اصلا به چه کارشان می آید؟!

نفسی عمیق کشید و آلبوس را روی صندلی کنارش گذاشت .
_امیدواریم حداقل این فیلم هایشان یک بچه را بترساند.

کم کم چراغ ها خاموش شد و فیلم آغاز شد. از همان ابتدا زامبی هایی با سر و کله پر از خون و شمایلی عجیب روی پرده سینما ظاهر شدند. آنقدر تصاویر بزرگ و واقعی بود که حتی رنگ لرد هم پریده بود و دستان و پاهایش شروع به لرزیدن کرده بود.
_ما...ما جارویمان را بد جایی پارک کردیم تا جریمه نشدیم بریم جایش را درست کنیم.

و به سرعت برق از سالن غیب شد .اما انگار آلبوس کوچک از فیلم خوشش آمده بود و قهقهه ای از روی شادی سر داد.

چند دقیقه بعد نزدیک همان تابلوی تبلیغاتی...

_آه بلاخره خلاص شدیم . اصلا چه کاریست هوای بیرون کیف میدهد برای شکنجه. مگه نه آلبوس؟

و با تعجب نگاهی به دستانش کرد که خالیست.
_دامبلدور اصلا شوخیه بامزه ای نیست همین الان خودت را نشان بده...

و هیچ صدا یا علامتی نیامد. لرد کمی فکر کرد آخرین بار کجا آلبوس را دیده، آنگاه متوجه شد او را در سینما جا گذاشته. به سرعت هرچه تمام برگشت اما اثری از آلبوس دامبلدور کوچک نبود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
He deals the cards as a meditation
And those he plays never suspect
He doesn't play for the money he wins
He don't play for respect

He deals the cards to find the answer
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: پنجشنبه 20 تیر 1398 18:54
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد خودش هم نمیدانست علت این طلسم فرمان چه بود؛ شاید میخواست مدت بیشتری برای انتقام زمان داشته باشد، زیرا هنوز خانواده دامبلدور تاوان آزارهایشان را پس نداده بودند، بنابراین برای آزادی عمل بیشتر کندرا را فرستاد پی نخود سیاه.
_خب حالا از کجا دوباره شروع کنیم؟

لرد به سمت آلبوس رفت.
آلبوس:
_میترسی نه؟ عمو لرد سیاه برات برنامه ها داره بچه!

آلبوس کوچک را با غضب برداشت و به سمت وان حمام برد و وان را پر از آب داغ کرد.
_خب کی یه حموم لذت بخش میخواد؟

آلبوس را تا نوک سر در آب فرو برد وقتی دیگر حباب های آخرش سطح وان را میپوشاند و پوست دامبلدور کوچک سرخ سرخ شده بود او را بیرون کشید.
_حاضریم شرط ببندیم تو عمرت چنین حمومی نرفته بودی بچه!

سپس قالب صابون را در حلق کودک فرو کرد بعد با لیف آنقدر مشت و مالش داد که پوست سوخته تاول های وحشتناکی زد. قالب صابون را از حلق آلبوس دامبلدور بیرون کشید و دوباره او را تا ته در وان آب داغ فرو برد و بیرون آورد.

نوبت خشک کردن بود!

آلبوس مانند پیازی که در حال رنده شدن باشد بر روی حوله کشیده میشد و با هر سرفه حباب از گلویش بیرون می آمد.

_خب حالا چیکار کنیم؟ آهان وقت تفریح و سرگرمیه بچه!

کودک با قساوت قلب به هوا پرتاب میشد، به سقف برخورد میکرد و دوباره در دست لرد می افتاد، این فرایند یک ساعت به طول انجامید! همان لحظه که لرد در لذت فراوان و هیجان غوطه ور بود ناگهان بویی نامشروع هوا را فرا گرفت.
_پیف پیف ...این بو ناموزونه چیست؟حالمان بهم خورد!

آلبوس در هوا بود و ۱ سانتی متر با زمین فاصله داشت تا ضربه مغزی شود اما لرد او را گرفت، پوشکش را بو کرد.
بله کار خرابی خود آلبوس پرسیوال والفریک برایان دامبلدور بود، مقدار زیاد ترس برای هر شخص دیگری به این صورت، قطعا موجب چنین اتفاق های مشکل زایی میشد، چه رسد به کودکی چند ماهه.
_آلبوس لوسه بی ظرفیت! ما که پوشکت را عوض نمیکنیم!

دقایقی بعد


لرد مشغول در آوردن پوشک بود که صورتش مطهر شد.

آلبوس کوچک:

بچه داری سختی های خودش را داشت و لرد هم ناچار بود، زیرا هیجان های آن روز هنوز تمام نشده بود.
پس پوشک باید زودتر تعویض میشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: پنجشنبه 23 خرداد 1398 01:49
نمایش جزئیات
آفلاین
البوس با ولع به طرف ساندویچ من در اوردی لرد حمله ور شد و با اب دهانش دستان لرد را تف تفی کرد.

-ای بر اون شاگردِ محبوبِ کله زخمیت لعنت دامبلدور. این چه کاری بود؟ مرا در هاگوارتز استخدام که نمیکنی. دشمن تراشی که میکنی. ارتش که در برابر ما درست میکنی.همینمان مانده بود که دستانمان را پر از اب دهانت کنی؟پیرمرد خرفت.
لرد با نگاه مختصری به البوس حرفش را عوض کرد و گفت:
-نوزاد خرفت.
در همین حال بود که البوس ساندویچ را به بیرون و روی ردای لرد پرت کرد. لرد که دیگر طاقتش تمام شده بود ابلوس را با حالتی وحشیانه بر روی میز کوباند و به گریه های ترسناک ان توجهی نکرد. زیرا ابرفورث نیز شروع به جیغ کشیدن کرده بود.
لرد که از این طرف خانه به ان طرف خانه میدوید بر خودش لعنت فرستاد که چرا به اینجا امده است.ایا بهتر نبود که به زمان حال برگردد و کنار مرگخوارانش و مقابل محفلیون جک بگویند و کرکر بخندند؟!
حسی در درون او میگفت که بار دیگر ماشین زمان برگردان را بچرخاند و به زمان حال برود و حس دیگریدر طرف دیگر مغز و قلبش میگفت که همانجا لماند و انتقام پدر عزیزش را بگیرد.
در همان هنگام صدای گوشخراش خانم کندرا. مادر البوس و ابرفورث را شنید.
تام! ریدل! بیا اینجا ببینم. این چه وعضشِ؟ فقط نیم ساعت خونه نبودم ها. ببین با بچه هام چیکار کردی که با گریه ها و جیغ جیغاشون خونه رو گذاشتن رو یرشون.
بعد از چند ثانهی دوباره جیغ کید و گفت:
-ریدل. دعاکن دستم بهت نرسه. چرا دور لبای البوس تاول زده؟
لرد که از طرفی به خاطر اینکه خانم کندرا اورا تام خطاب کرده بود عصبانی بود؛ که فرار را بر قرار ترجیح میداد زمان برگردان را در اورد ولی ا میخواست ان را بچرخاند خانم کندرا با خشم رو به او گفت:
- من دارم با تو حرف میزنم و اون وقت تو داری با اون گردنبندت بازی میکنی؟ تو اخراجی. اخراج. برو بیرون.
سپس دستش را درن کیفش برد و مقداری گالیون از ان بیرون کشید و به لرد داد. سپس او را تا جلوی در راهنمایی کرد.
لرد جلوی در چوبدستی اش را بیرون کشید و روبه خانم کندرا گرفت:
-ایمپریو.
سپس خانم کندرا را تحت فرمان خود گرفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Ravenclow for ever
Hp
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: چهارشنبه 22 خرداد 1398 22:52
نمایش جزئیات
آفلاین
وقتی کندرا پالتویش را پوشید(وسط تابستان بود، ولی دامبلدور ها از دم ندید بدید بودند) و ساک مخصوص خریدش را برداشت، لرد فهمید که فرصت مناسبی برای انتقام بدست آورده.

کندرا خوشحال و خندان و با خیال راحت، آلبوس کوچولویش را به آغوش گرم لرد سیاه سپرد و از خانه خارج شد.

لرد لبخندی ملایم به آلبوس زد. لبخندی که با دور شدن کندرا از خانه، رفته رفته ناملایم شد!

-خب کوچولو...وقت غذاست!

آلبوس منتظر شیشه شیرش بود...ولی پرستار عجیب و غریبش به طرف یخچال رفت.

تکه ای نان برداشت و داخلش را پر از فلفل قرمز کرد.
-بیا کوچولو...که ما رو تو هاگوارتز استخدام نمی کنی...که برای ما کله زخمی می فرستی...که هورکراکسای ما رو انگولک می کنی...بگیر...برات ساندویچ درست کردم.

آلبوس کوچک که حتی کوچک بودن ابعادش هم باعث نمی شد شیرین و دوست داشتنی به نظر برسد، هیچوقت ساندویچ نخورده بود.
خوشمزه تر از شیر به نظر می رسید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: پنجشنبه 25 بهمن 1397 01:58
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
خلاصه: لرد که به نیت جبران قتل پدرش قصد سفر به گذشته داره، با زمان سرگردان، به زمان و مکان‌های نامشخصی انتقال داده می‌شه. در حال حاضر لرد به دوران نوزادی دامبلدور منتقل شده و پرستاری اون و آبرفورث رو بر عهده گرفته.

تصویر تغییر اندازه داده شده


لرد فوت کرد و فوت کرد اما از بینی‌اش هیچ هوایی به داخل نکشید و دست آخر تمام بادش به بز آبرفورث انتقال یافت. آبرفورث راضی و خوشنود، انگشتانش را از بینی لرد خارج کرد و پس از آن که با یک لیس تمیزشان کرد، بزش را زیربغل زد و به سمت مراتع سرسبز دره گودریک روانه شد. لرد میخواست مجددا هواگیری کند اما بلافاصله آلبوس کوچک که از لرد مسطح خوشش آمده بود چهاردست و پا خودش را روی او رساند. مانند هر نوزاد دیگری به کمک ابزاری که در اختیار داشت شروع به برسی ماهیت لرد مسطح کرد. ابتدا بینایی، سپس لامسه و در نهایت چشایی. شروع به لیسیدن صورت مسطح لرد کرد و سپس سعی کرد بینی او را گاز بگیرد. تلاشی که البته به نتیجه نمیرسید.

لرد از طرفی کلافه از وضع موجود، دوست داشت از زمان سرگردانش استفاده کند و از سوی دیگر نمی‌خواست فرصتی که نصیبش شده را از دست بدهد. یکی از سخت ترین دوراهی‌های دوران اربابی‌اش را سپری می‌کرد. تا این که در باز شد و او از آن ورطه هولناک نجات یافت.

- وای! چه پرستار فداکاری ... خودتو برای سرگرم کردن بچه تغییر شکل دادی؟ آلبوس جان بیا کنار ... بیا این طرف بذار عمو نفس بکشه.

به نظر می‌رسید اوضاع موقتا به شرایط عادی برگشته. کندرا آلبوس را از روی لرد ورداشت و لرد با یک نفس عمیق به حالت عادی برگشت. با اعتمادی که از کندرا جلب کرده بود، فرصت خوبی نصیبش شده بود. جدا از اهداف دوراندیشانه‌تر، می‌توانست حداقل انتقام آن چند دقیقه عذابی که آلبوس و آبرفورث بر سرش نازل کرده بودند را بگیرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: یکشنبه 7 بهمن 1397 10:23
نمایش جزئیات
آفلاین
- تصمیممو گرفتم ... خب، راستش مجبورم بچه ها رو بسپارم بهت. چون می خوام با همسایه مون باتیلدا برم خوش گذرونی. نه، منظورم اینه که می خوام برم به باتیلدا تو تحقیقات تاریخیش کمک کنم.

کندرا این را گفت، آلبوس کوچولو را مثل توپ سرخگون به سمت لرد پرتاب کرد و غیب شد.

ولدمورت بچه را در هوا گرفت. نوزاد با چشمان آبی و معصومش به لرد خیره شد و لبخند نامحسوسی زد. اما بعد ناگهان چهره اش حالتی درنده به خود گرفت. دهانش را باز کرد و چند ردیف از دندان های تیز و سوزنی اش را به نمایش گذاشت. سپس، گاز محکمی از انگشت لرد گرفت و آن را از بیخ کند.

ولدمورت دهانش را گشود تا از شدت درد فریاد جگر خراشی سر دهد. اما بعد یادش افتاد که نعره زدن در شأن یک لرد نیست. پس دهانش را بست و برای کاهش درد، آن قدر دندان هایش را به هم فشار داد که همه شان خرد و خاک شیر شدند.

در این میان، آلبوس کوچولو ملچ مولوچ کنان مشغول جویدن انگشت لرد بود. آبرفورث هم روی صندلی نشسته بود و با بزش مامان بازی می کرد. ولدمورت که اصلا دلش نمی خواست انگشتش خوراک نوزاد شود، بز را به زور از آغوش آبرفورث بیرون کشید و از سینه به دهان آلبوس چسباند. بچه مشغول مک زدن شد و انگشت نصفه نیمه ی لرد را به کناری انداخت. آن قدر مک زد و مک زد تا اینکه بز بیچاره تمام مایعات بدنش را از دست داد و به شکل برگه ای مسطح درآمد. سپس، چند تا باد گلو زد و ردای سیاه ولدمورت را به لکه های سفید مزین نمود. بعد هم چشمانش را بست و خُر و پف کنان به خواب فرو رفت.

لرد آلبوس کوچولو را داخل گهواره اش انداخت. بعد انگشت خونی و ناقص شده اش را از روی زمین برداشت و با تف سر جایش چسباند. می خواست روی کاناپه دراز بکشد و کمی استراحت کند که ناگهان صدای عربده ای در فضا پیچید. آبرفورث کنار بقایای بزش نشسته بود و ضجه می زد. لرد حیوان را از روی زمین برداشت، پوزه ی او را روی دهان خودش قرار داد و مشغول باد کردن بز شد. در همین حین، آبرفورث دو تا از انگشتانش را داخل سوراخ های بینی ولدمورت فرو برد و راه تنفس او را بست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
برای آشنایی بیشتر با جهان داستانی و رمانم، 'دنیای نوکترنال کتدرال' به پروفایل لینکدینم مراجعه کنید.