شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
لرد که به نیت جبران قتل پدرش قصد سفر به گذشته داره، با زمان سرگردان(زمان برگردانی که خرابه)، به زمان و مکانهای نامشخصی انتقال داده میشه. در حال حاضر لرد به دوران نوزادی دامبلدور منتقل شده و پرستاری اون و آبرفورث رو بر عهده گرفته. لرد دامبلدور رو به سینما می بره و دامبلدور کوچیک از کنترل خارج می شه و می ره می شینه جلوی پرده. نگهبان سینما دنبال والدین بچه می گرده. لرد ادعا می کنه که پدر بچه اس. ولی نگهبان تصمیم می گیره ازشون آزمایش خون بگیره. لرد می ترسه و به سمت هاگوارتز آپارات می کنه.
.....................
-الان دقیقا داری چیکار می کنی؟
لرد چشمانش را باز کرد و متوجه شد که هنوز در سالن سینماست و سینما هیچ شباهتی به هاگوارتز ندارد! تا آن زمان، هرگز پیش نیامده بود که آپارات های لرد سیاه، ناموفق باشند! ولی ناگهان ذهنش جرقه ای زد. -ما که با زمان سرگردان اومدیم اینجا! این جا هم که چیزی سر جای خودش نیست. عجیب نیست که موفق نشدیم. ما در واقع موفق شدیم، ولی این زمان، ظرفیت و گنجایش موفقیت های ما را ندارد!
و این گونه خودش را قانع کرد!
صدای نگهبان سالن باز هم در گوشش پیچید. جمله ای که هرگز دوست نداشت بشنود. -اگه نمایش مضحکت تموم شده، با هم بریم برای آزمایش!
لرد سیاه دامبلدور کوچک را از یقه گرفت و بلند کرد. -بریم اصلا! فکر کردی ما می ترسیم؟ همش یک آزمایش است دیگر! با سرنگ سوراخمان که نمی کنید! خونمان را که بیرون نمی کشید. فوقش عکسی چیزی می گیرید. بگیرید!
و چند دقیقه بعد، همراه مامور سالن، در آزمایشگاه بودند!
لرد سیاه هیچگونه ترسی از هیچ چیزی نداشت. یا حداقل تمام اطرافیان و کسانی که اسم او را شنیده بودند یا چهره اش را دیده بودند، اینگونه فکر می کردند. خود لرد سیاه هم اینگونه فکر می کرد. مگر میشد که او، ارباب تاریکی و پلیدی، از سوزنی نازک بترسد؟ چند دقیقه ای با خود فکر کرد و به گفتگو پرداخت. - نه... نمی ترسیم! ما از هیچ چیزی نمی ترسیم! - ولی اگه درد داشته باشه چی؟ - ما بسیار قوی و بی باک هستیم! درد چیه؟
لرد سیاه در پاسخ به خویش، چهره ای مصمم گرفت و گفت: - ما میریم که آزمایش مشنگی بدیم! حتی اگه در این راه درد بکشیم! - یعنی دامبلدور ارزششو داره؟ - اهم...
حق با ندای درونش بود. بچه ای که در میان بازوانش قرار گرفته بود، ارزش سوراخ شدن بدن لردِ سیاه را نداشت. کوچکترین قطره ای از خون لرد سیاه نباید توسط وسایل مشنگی یا حتی خود مشنگ ها لمس یا رویت می شد. نگاهی از سر غرور به نگهبان کرد و گفت: - ما با اینکه بسیار مایل هستیم تا با شما به آزمایشگاه مشنگی برویم، ولی باید اعلام کنیم که این بچه به آزمایشگاه حساسیت دارد. کهیر می زند! - ینی چی میشه دقیقا؟
لرد سیاه کهیر را تازه آموخته بود و هنوز فرصت گوگل کردنش را نیافته بود. اما او کسی نبود که در همچین موقعیتی خود را ببازد. پوزخندی زد و گفت: - کهیر! مطمئنا دیگه نگهبانی مثل تو می دونه کهیر یعنی چی! - اونو که بله! می دونم!
اما نگهبان هم نمی دانست. فقط فکر می کرد که شاید با پرسیدن از لرد، معنی آن را بفهمد! لرد سیاه ادامه داد: - به همین دلیل ما سریعا بچه مون رو برمیداریم و فلنگو می... چیز! این جا رو ترک می کنیم! - ولی...
لرد سیاهی برای شنیدن ادامه ی جملات نگهبان باقی نمانده بود. لرد به سمت هاگوارتز آپارات کرده بود تا دامبلدور بچه را جلوی در آنجا بگذارد و به جستجویش به دنبال پدرش ادامه دهد. اما هنوز چند قدمی به درب ورودی مدرسه باقی مانده بود و سوژه های فرعی دیگری ممکن بود انتظارش را بکشند!
چوبدستی لرد همچنان در دستانش میچرخید تا آواداکداورایی بر سر مرد برخورد کند. بازرس، هم تعجب کرده بود و هم عصبانی بود و این صورت برای دامبلدور خنده دار بود. -هه هه! هه هه! -نخند بچه. ما که کاریکاتور جلوت نذاشتیم که میخندی! -هی... این ماسماسک چیه گرفتی جلوم. چوب؟ میخوای منو بزنی؟
لرد از اخم کردن به بچه خسته شد و به صورت مرد نگاه کرد. واقعا چرا چوبدستی اش را روبه روی مشنگی که هیچ چیز سرش نمی شود گرفته است؟ -خب عصبی شدیم. ما عصبی میشویم همه مرگـ... خدمتکارانمان در میروند.
و چوبدستی اش را سر جایش گذاشت. نشست و قنداغه دامبلدور کوچک را گرفت و آویزان، نگه داشت. لرد میخواست ابهتش را نشان دهد تا شاید مرد از پرسیدن این سوال صرف نظر کند.
-من تا ندونم مادرش کیه رات نمیم بری بیرون. -چی؟ مگه ما نگفتیم که ابهت خاصی داریم. هرچه میگوییم انجام میشود؟ -خب که چی؟ -خب... اسم مادرش... کندرائه. -خب این بچه و شما باید آزمایش خون بدین تا معلوم شه پدرشی. وگرنه بچه رو ازتون میگیرم، میدیم یتیم خونه. مفهوم شد؟ -آزمایش... آزمایش مشنگی؟ عمرا! ما آزمایش نمیدیم.
بازرس نیشش با این حرف لرد باز شد. به دامبلدور کوچک و لرد نگاه کرد. -میترسی؟ -ترس؟ ما و ترس؟ نه خیر، نمیترسیم. الانم با خود تو میریم و آزمایش خون مشنگی میدیم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ربکا لاکوود در 1398/8/21 20:10:00 ویرایش شده توسط ربکا لاکوود در 1398/8/22 15:21:19
نگهبان با شک و تردید مشغول تماشای لرد میشه که هرچی میرسید به زبون میاورد و بچه هم به دنبالش به وجد میومد!
- ما خوب میدونیم چقد به همه کس و همه چیز اعتماد داری. مگه نه؟
بچه با اشتیاق سر تکون میده و با سرعت بیشتری مشغول مک زدن پستونکش میشه. لرد فکر میکرد اوضاع داره خوب پیش میره، اما نگهبان نظر دیگهای داشت. - خب که چی؟ بچهس دیگه به همه کس و همه چیز اعتماد داره. این باعث میشه سرپرستیش با تو باشه؟ برو آقا برو، اینو باید ببریم پرورشگاه.
و دست بچه رو میگیره که ببره، اما لرد هم کوتاه بیا نبود. پس اخماش تو هم میره. شاید بهتر بود همون راه عشقو بگیره و جلو بره! - تو به ما عشق نمیورزی بچه؟
کلمهی "عشق" برای دامبلدور بچه معنای خاصی داشت حتی اگه با این لحن ادا میشد. اون هرگز نمیتونست به سادگی از کنارش عبور کنه. با عشق برمیگرده و نگاه عاشقانهای به لرد میندازه.
لرد اصلا از این نگاه و تلاش بچه برای رها شدن از دست نگهبان و در آغوش کشیده شدنش خوشش نمیومد، اما مجبور بود برای لحظاتی هم که شده، دامبلدور عشقآلود رو تحمل کنه.
بچه از دست نگهبان رها میشه و با قلبی آکنده از عشق به آغوش لرد پناه میاره. لرد با بیمیلی سعی میکنه بچه رو در فاصله مناسبی از خودش نگه داره و میگه: - ما سرپرستشیم دیگه. اگه دزد بودیم که بچه نمیپرید بغلمون!میپرید؟
نگهبان نگاهی به طفل چند ماهه انداخت که قاعدتا حتی توانایی حرف زدن هم در آن سن نداشت. _من چه نظری از این یه الف بچه بپرسم خب! نی نی جان؟ با پوشکت راحتی؟! _اوعَ اوعَ. _فقط می خواست ما رو ضایع کنه... بچه ریشو! _دیدی داداش؟ این بچه که هنوز دندون هم نداره میخواد چی بگه؟ اونوقت ادعا هم میکنه والدین بچه هست مرتیکه بی دماغ.
نگهبان بچه را زیر بغلش گذاشت تا ببرد تحویل یتیم خانه دهد. لرد باید تمام تلاشش را می کرد. _آهای نگهباااان...بیا در مورد عشق باهم صحبت کنیم. _چیکار کنیم؟!
دامبلدور شیشه شیرش را به کناری پرتاب کرد و به لرد زل زد.
_آم...عش...ق! آه... چه کلمه مزخرفی. _من قصد ازدواج ندارم ها...میخوام ادامه تحصیل بدم. _پناه بر ردای خودمان!
اما لرد باید بچه را به حرف می آورد. _عشق رو ولش کن اصلا... اعتماد! بیا درباره اعتماد صحبت کنیم.
چشم های دامبلدور از پشت عینک هلالی شکل کوچکش درخشیدند. از ته دل انگیزه داشت که بگوید به در و دیوار اعتماد کامل دارد!
لرد که به نیت جبران قتل پدرش قصد سفر به گذشته داره، با زمان سرگردان(زمان برگردانی که خرابه)، به زمان و مکانهای نامشخصی انتقال داده میشه. در حال حاضر لرد به دوران نوزادی دامبلدور منتقل شده و پرستاری اون و آبرفورث رو بر عهده گرفته. لرد دامبلدور رو به سینما می بره و دامبلدور کوچیک از کنترل خارج می شه و می ره می شینه جلوی پرده. نگهبان سینما دنبال والدین بچه می گرده.
.................
کسی مسئولیت بچه زشت و ریش دراز را نپذیرفت. لرد سیاه که در آستانه از دست دادن حضانت دامبلدور بود، اجبارا جلو رفت. -ما...این بچه مال ماست!
نگهبان نگاهی به قیافه لرد انداخت. -شبیهت نیست. این دماغ داره!
لرد سیاه با عصبانیت اعلام کرد که او هم زمانی دماغ داشته. نگهبان قانع نشد. -از کجا بدونیم خب...شاید می خوای بدزدیش!
لرد به دامبلدور نوزاد که در حال بغل کردن گلدان کنار صحنه بود اشاره کرد. -واقعا چه کسی ممکن است بخواهد این را بدزدد؟ این دقیقا به چه دردی می خورد؟ یک بچه زشت بی استعداد ابله بی سرو پای به درد نخور است.
دامبلدور تمامی این حرف ها را شنید...داشت آماده گریه کردن می شد که نگهبان راه حل جدیدی ارائه کرد. -ما اینو تحویل پرورشگاه می دیم...شما از طریق مراجع قانونی درخواست ملاقات بده. اگه همه چی خوب پیش بره، می تونی یازده سال بعد، بیای دنبالش و همه چیز رو براش توضیح بدی و کمد رو آتیش بزنی و ببریش.
نگهبان فیلم هری پاتر دیده بود. کتابش را نخوانده بود. آنقدر ها با فرهنگ نبود.
لرد سیاه به هیچ عنوان قصد نداشت یازده سال صبر کند. باید تصمیمی می گرفت. دامبلدور نوزاد را زیر بغل زده و در برود...یا خودش به تنهایی در برود یا پیشنهاد کند که نظر بچه را هم بپرسند!
لرد سیاه دید،درست با چشمان خودش دید زمانی که مشنگ ها به دنبال صاحب آن بچه ی مزاحم می گشتند ،و صدا های نامفهومی از خود خارج میکردند، آن دامبلدور منحرف با آن زبان کوچک و زشتش یکی از زامبی های روی پرده ی نمایش را میلیسد! انگار که عاشق آن زامبی ترسناک شده باشد. در آن هنگام بود که لرد سیاه آرزو کرد کاش میتوانست با آن گوشی های مشنگی آن لحظه را ثبت کرده ، و به محفلیون نشان دهد و تا آخر عمری که هیچوقت برای او نمی رسید، به ریش آن ها بخندد. چندش بود... کمی بعد بخاطر اعتراض مردم فیلم قطع، و برق ها روشن شد. وآلبوس دامبلدور کوچک از ندیدن زامبی جانش به گریه افتاد. نگهبان سینما که از دیدن همچین وضعیتی از تعجب شاخ در آورده بود، روبه جمعیت بهت زده کرد. -بهتره بگین چه اتفاقی افتاده و اون بچه ی کیه؟ ...
لرد سیاه چهار دست و پا لابلای ردیف صندلی ها می رفت و دنبال آلبوس گمشده اش می گشت. -کوچولو؟...آلبوسی...بوس بوس...
شترق!
ضربه جارویی با صورت لرد برخورد کرد و لرد سیاه بسیار خوشحال شد که صورتی مسطح دارد.
-خجالتم نمی کشه. مرد گنده از ردیف آخر تا این جا خزیده به من "بوس بوس" کنه. یه ذره خلاقیت هم که ندارین. می دیدم کل مدت پخش فیلم چشم ازم ور نمی داشت ها...
در حالت عادی، لرد سیاه همان لحظه ساحره بسیار زشت و کریه المنظر را با خاک یکسان می کرد. ولی حالا وضعیت عادی نبود و پیدا کردن آلبوس مهم تر بود.
همینطور که بین صندلی ها می خزید سایه ای را روی پرده دید...و فریاد مردم معترض به هوا بلند شد. -اون بچه ریشو مال کیه؟ بچه هاتونو چرا ول می کنین؟ یکی اون بچه رو جمعش کنه، زامبی بزرگه رو نمی بینم!
لرد رفت و سر و صورتش را حسابی شست ،سه بار هم شست و چند ثانیه در فکر فرو رفت . دنبال راه جدیدی برای انتقام کار های آینده و حال آلبوس می گشت . ناگهان فکری به سرش زد بچه را زد زیر بغلش و از خانه بیرون رفت.
_ _چیست بچه ؟چرا اینگونه به ما نگاه میکنی ؟ خودت میدانی هرچه به سرت می آید حقت است.
همانطور که داشت به راهش ادامه میداد تا به دنبال مکان یا وسیله ای برای تلافیه کارهای آلبوس بگردد به طور اتفاقی چشمش به پوستر تبلیغاتی بزرگی که روی آن عکس های رعب آوری داشت و نوشته بود (هیجان و وحشت با فیلم زامبی های مغز خوار)را دید و درباره اش کنجکاو شد. کمی جلوتر که رفت به سینما رسید و داخل سالن شد. _این مشنگ ها هم هر روز چه چیز هایی میسازند!اصلا به چه کارشان می آید؟!
نفسی عمیق کشید و آلبوس را روی صندلی کنارش گذاشت . _امیدواریم حداقل این فیلم هایشان یک بچه را بترساند.
کم کم چراغ ها خاموش شد و فیلم آغاز شد. از همان ابتدا زامبی هایی با سر و کله پر از خون و شمایلی عجیب روی پرده سینما ظاهر شدند. آنقدر تصاویر بزرگ و واقعی بود که حتی رنگ لرد هم پریده بود و دستان و پاهایش شروع به لرزیدن کرده بود. _ما...ما جارویمان را بد جایی پارک کردیم تا جریمه نشدیم بریم جایش را درست کنیم.
و به سرعت برق از سالن غیب شد .اما انگار آلبوس کوچک از فیلم خوشش آمده بود و قهقهه ای از روی شادی سر داد.
چند دقیقه بعد نزدیک همان تابلوی تبلیغاتی...
_آه بلاخره خلاص شدیم . اصلا چه کاریست هوای بیرون کیف میدهد برای شکنجه. مگه نه آلبوس؟
و با تعجب نگاهی به دستانش کرد که خالیست. _دامبلدور اصلا شوخیه بامزه ای نیست همین الان خودت را نشان بده...
و هیچ صدا یا علامتی نیامد. لرد کمی فکر کرد آخرین بار کجا آلبوس را دیده، آنگاه متوجه شد او را در سینما جا گذاشته. به سرعت هرچه تمام برگشت اما اثری از آلبوس دامبلدور کوچک نبود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
He deals the cards as a meditation And those he plays never suspect He doesn't play for the money he wins He don't play for respect