جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

89 کاربر(ها) آنلاین هستند (71 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
89 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

بانک گرینگوتز - بانک جادوگران

نوع تاپیک: رول‌نویسی گروهی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 9 اسفند 1397 19:51
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران اندکی به لرد سیاه خیره شدند و بعد به اطرافشان؛ آنها در حال محاسبه ی میزان درد وارده بر اثر افتادن، به نسبت سرعت حرکت قطار بودند.

وقت زیادی نداشتند و لرد به آنها دستور داده بود که بپرند. پس باید می پریدند!
مرگخواران نگاهی به همدیگر انداختند تا مطمئن شوند همگی با هم دسته جمعی ترسیده اند.
در این بین لینی متوجه چیزی شد.
-پس بچم کو؟!

صدای هکتور به گوش می رسید که به دنبال قطار می دوید و فریاد می زد.
او پاتیلش را جلویش نگه داشته بود و با تمام سرعت قطار را دنبال می کرد.
-ارباب بپرید... با این می گیرمتون.
-نه هکتور... اون سفته. ممکنه آسیب ببینیم!

سو کفش هایش را درآورد و زیر بغلش زد و پرید. همانطور که در هوا بود کلاهش را درآورد و از آن مانند چتر نجات استفاده کرد.
زمانی که روی زمین فرود آمد، کلاهش را روی زمین پرت کرد و با اجرای طلسمی، آن را به شکل یک قایق بادی درآورد.
-ارباب بفرمایید!
-سول... وسط این بیابون قایق می خوایم چه کار؟ تا مقصد پارو بزنیم؟!

اما قبل از اینکه سو جواب حرف لرد را بدهد، جمعیت مشنگها به آنها رسیدند و با ضربه ای که هجوم جمعیت ایجاد کرده بود، لرد و مرگخواران بیرون افتادند. لرد به نرمی روی قایق بادی فرود آمد و مرگخواران همگی در اطراف پخش و پلا شدند.

هر کسی در حال ترمیم اعضای شکسته ی بدنش بود؛ اما لرد سیاه همانطور که در وسط قایق نشسته بود، سر چرخانده و مشغول تماشای چیزی بود.
-یاران ما... ما از آنها می خواهیم!

انگشت اشاره ی لرد، به طرف کاروانی از شتر ها بود که به نرمی در بیابان پیش می رفتند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سو لى در 1397/12/9 20:15:15
ویرایش شده توسط سو لى در 1397/12/9 20:32:15
پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 9 اسفند 1397 18:26
نمایش جزئیات
آفلاین
-ببخشید!
-عمرا!

لرد سیاه بدون لحظه ای فکر، جواب داده بود. او هرگز نمی بخشید.

-ببخشید به معنای اجازه بدید بود.

صدا با اصرار طلب بخشش می کرد و بعد از طلب بخشش دو میکروفون را تا جایی که قرار بود بینی لرد سیاه باشد جلو برد و نوری خیره کننده در چشمان لرد سیاه تاباند.
-ما از ریل تی وی، صدا و سیمای ریل قطار مزاحم می شیم. به ما اطلاع دادن شما یه حشره سخنگو همراه دارین. آیا این درسته؟

لرد سیاه نمی خواست جلب توجه کند!
-هرگز!

-چرا چرا...و کلی آدم عجیب و غریب دیگه. حتی ظاهرا یکیشون هم شبیه گرگ بوده. می تونم بپرسم شما چه جور گروهی هستین و دارین کجا می رین؟

لرد سیاه در حالی که به هفت جد و آباد لینی و فنریر لعنت می فرستاد، زیر لب زمزمه کرد:
-یاران ما...جلب توجه کردیم! با شماره سه به سمت ته قطار...یک...دو...

شماره سه را نگفت و خودش شروع به دویدن کرد. بقیه مرگخواران هم پشت سر لرد.
واگن به واگن رفتند و از دست خبرنگاران و جمعیت مشنگ کنجکاو گریختند.

-این چرا تموم نمی شه؟
-هر چی می ریم بازم هست!
-تموم بشه که بیچاره می شیم...

و شدند!

قطار تمام شد و مرگخواران به تهش رسیدند. به زودی دستگیر می شدند و لرد سیاه آرزوی بسته اش را به گور می برد.
درست در همین لحظه قطار به پیچی رسید و سرعتش را کم کرد.

-یاران ما...سفر قطاری ما به پایان رسید. همینجا از پنجره می پریم بیرون. اول یکی بپره که ما بعدش بپریم ما رو بگیره که آسیبی نبینیم! زود باشین تا نرسیدن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1397/12/9 18:36:29
پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 9 اسفند 1397 17:46
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
- به نظرم کله کچل این یارو خیلی سرگرم کننده‌تر و بامزه‌تر از این نمایش بود.

مرگخوارها سریعا به دو دسته تقسیم شدند؛ دسته‌ای سعی داشتند لرد را کنترل کرده و مانع تهاجم او به مرد دستفروش شوند. دسته دیگر با انجام انواع شیرین کاری‌ها به تطمیع مرد دستفروش می‌پرداختند تا با جبران گندکاری سو، معامله را جوش داده و لرد را بیخیال کنند.

هوریس که به کمک تغییر شکل کچل شده بود فریاد می‌زد:

- با من بود ارباب! با من بود!

بانز نیز همرنگ هوریس شد و بدون هیچ خلاقیتی همین ادعا را تکرار کرد:

- با من بود ارباب! منم کچلم.

در آن سو فنریر مقابل مرد دستفروش نشست.

- ساملکم! یه کمی استیک خام ... یه ذره نوشیدنی کره‌ای ... برتی بات با طعم همه چی ... معجون هکتور می‌ریم بالا به سلامتی همتون.

هرآنچه نام برد را در ظرفی ریخت و سپس آن را در مقابل مرد دستفروش که اکنون عده زیادی از جمعیت حاضر در قطار نیز به او پیوسته بودند، سر کشید. جمعیت برای او سوت بلبلی زده و دست زدند. فنریر بلند شد و هکتور که پاتیلی را به بغل خوابانده و با راه رفتن رویش آن را غل می‌داد جلو آمد. از جیبش به نوبت چهار پاتی دیگر درآورد و به هوا انداخت و با گرفتن و پرتاب مجدد آن‌ها در حین راه رفتن به انجام تردستی پرداخت. مردم مشنگ شروع به پرتاب سکه برای سیرک سیار مرگخوارها کردند. لینی جلو رفت و یکی از سکه‌ها را برداشت و درحالی که به سمت لرد سیاه پرواز می‌کرد فریاد زد:

- ما سکه کافی رو به دست آوردیم ارباب!

حضار برای لینی کف زدند. به هر حال او حشره‌ای سخن‌گو بود و به خودی خود جذاب.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 9 اسفند 1397 15:41
نمایش جزئیات
آفلاین
از اون سو هم هکتور و فنریز با نگاهشون به سو میفهمونن که جنس داده شده رو عمرا پس نمیدن. این بار سو از این سو با نگاهی میفهمونه که نمیخواد اربابش رو ناامید کنه و از اون یکی سو باز هکتور و فنریز با نگاهشون میفهمونن که این مشکل خودشه.
سو هم که همیشه مستقل بود و روی پای خودش ایستاده بود تصمیم میگیره راه حل خوبی بیاندیشه. بعد از مدتی اندیشیدن اون سو، یعنی سویی که لرد ایستاد بود رو نگاه میکنه و به چوبدستیش اشاره میکنه. اما از نگاه لرد جواب کاملا پیدا بود و اگر میتونست جواب بده قطعا جوابش این بود.
- خیر سو! بسته مابرامون مهمه و باید بهش برسیم. بنابراین جلب توجه نمیکنیم.

بنابراین سو هم به حرف اربابش گوش میکنه و بعد از کمی تفکر ایده ای به ذهنش میرسه.
- اهم اهم. این شما و این هم از غیب ظاهر کننده معروف. سو لی! الان از تو جیب این که میلرزه یه دیگ خانواده ظاهر میکنم.

سو به هکتور اشاره میکنه که تو بغل لینی حسابی لم داده و نهایت سو استفاده رو از این فرصت میبره. هکتور کلا حواسش به اتفاقات اطرافش نبود و مشغول چرخوندن شست پاش تو دماغ لینی بود که یهو دست سو توی جیب رداش میره و یکی از پاتیل هاش رو بیرون میکشه.

- این هم دیگ خانواده!

اما انگار این کار خیلی هم توجه فروشنده رو جلب نکرده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!


پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 9 اسفند 1397 11:25
نمایش جزئیات
آفلاین
- خریدار نیستی آقا! بذار ما بریم کار و کاسبیمونو بکنیم.

فروشنده میاد که بره، اما دستی مانع رفتنش می‌شه.
لرد نه‌تنها به یک ماگل دست زده بود که حتی مانع رفتنش هم شده بود!
- ما پونزده پوند می‌دیم به همراه برنامه‌ای جذاب که ارزشش از پنج پوندی که انتظارشو داری بیشتره.

فروشنده با تردید دست از رفتن برمی‌داره.
- چی مثلا؟

لرد دست ماگلو ول می‌کنه و اشاره‌ای به سو می‌کنه. سو با تعجب به لرد نگاه می‌کنه و لرد منتظر به کلاه سو.
- کلاه! خرگوش! توله سگ! یکم شعبده‌بازی کن فروشنده ببینه.

فروشنده با اشتیاقی باور نکردنی از پیشنهاد لرد شدیدا استقبال می‌کنه.
- من از بچگی همیشه آرزو داشتم برم شعبده‌بازی ببینم. ولی روزگار سخت مانع این کار می‌شد. پیشنهادو می‌پذیرم!

لرد خوش‌حال از اینکه می‌تونه لاکچری باشه و همه‌ی وسایلی که می‌خواستو از فروشنده بگیره، دوباره به سو زل می‌زنه. در واقع همه به سو زل می‌زنن!

هرگز در ویژگی‌های شخصیتی سو چیزی با عنوان "شعبده‌باز" ذکر نشده بود و حتی خودشم نمی‌دونست اون خرگوش و توله‌سگ، کِی داخل کلاهش رفتن و چطور بیرون اومدن!
اما به هر حال دستور از جانب لرد صادر شده بود و سو خیال نداشت اربابش رو ناامید کنه. پس با نگاهی به فنریر و هکتور می‌فهمونه که خرگوش و توله سگو پس بدن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 9 اسفند 1397 11:14
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 9 اسفند 1397 10:44
نمایش جزئیات
آفلاین
-سه تا!

فروشنده و لرد هم زمان به طرف سو برگشتند. هیچ یک مطمئن نبودند که سو حرفش را خطاب به چه کسی گفته است.
-سه تا چی؟جوراب می خواید؟
-سول... سه تا از هر کدوم بخریم؟! تو هم می خوای؟ آخه قصد داشتیم برای خودمون دوتا بخریم.

سو سرش را به معنی مخالفت تکان داد.
-ارباب سه تا می تونید بخرید...کلا سه تا. تنها چیزی که برامون مونده همینه. پونزده پوند.

لرد سیاه راضی به نظر نمی رسید. او تصمیم داشت از همه ی اجناس دستفروش خریداری کند تا بقیه متوجه با کلاس و ثروتمند بودن او بشوند و ضمنا، در طول مسیر سرگرم شود.
لرد کمی در جایش جا به جا شد و مرد چاقی که کنارش نشسته بود را کمی هل داد. با حرکت دست به فروشنده اشاره کرد که بیاید.
-پنج تاش پونزده پوند! بیشتر هم نمی پردازیم. مشتری ای هستیم سخاوتمند!
-نه آقا نمیشه... برای خودم بیشتر افتاده. اینطوری اصلا سود نداره.
-مشتری می شویم...
-بیست تاش کن که هم تو راضی باشی هم من.

برای لرد، چانه زدن با فروشنده سخت بود. اصولا نباید چنین کاری می کرد. ولی پول بیشتری نداشتند و او باید از همه اجناس می خرید.
-خیر... ما راضی نمی باشیم! همون که گفتیم. پونزده تا!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سو لى در 1397/12/9 11:00:06
پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 9 اسفند 1397 03:15
نمایش جزئیات
آفلاین
سو دستش رو تا آرنج توی کلاه فرو کرد. و بعد هم انگار که موفق به گرفتن چیزی شده باشه، دستش رو بیرون کشید... البته همراه با یه خرگوش سفید و خوابالود.
سو سرخ شد.
- عه... این از کجا اومد؟

هیچکس جوابی نداشت. حتی خود خرگوش هم فقط با خستگی به سو نگاه کرد. قیافه خرگوش طوری خسته بود که انگار سالهاست نخوابیده، چشماش سرخ شده بودن، گوش هاش افتاده بودن و آب دهنش هم سرازیر بود از شدت خستگی و خوابالودگی.

سو که نمیدونست با خرگوش چیکار کنه، وقتی دید هکتور داره با علاقه به خرگوش نگاه میکنه و ابری از معجون هایی که توی دستور ساختشون خرگوش هم وجود داره، دور سرش تشکیل شده، سریع خرگوش رو داد بهش و دوباره دستش رو تا آرنج فرو کرد توی کلاه.

و اینبار از توی کلاه، یه توله سگ رو بیرون کشید.

مرگخوارا با کنجکاوی به سو و کلاهش نگاه کردن.

- بابا من اینارو نذاشتم تو کلاهم.

- توله سگ رو من میبرم، حس میکنم نسبت دوری با گرگینه ای که من رو گاز گرفت داره.
- بیا اینم واسه تو.

سو دوباره دستش رو فرو کرد توی کلاه، و اینبار تونست سه عدد سکه از ته کلاه خارج کنه.
و فریاد فروشنده، دوباره توی راهروی قطار پیچید:
-بادکنک و اسباب بازی... لواشک و آلوچه... جوراب زنونه... هندزفری و دستبند... فقط پنج پوند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 9 اسفند 1397 00:49
نمایش جزئیات
آفلاین
در گوشه ای از قطار لینی روی صندلی نشست و هکتورش را هم کنارش نشاند.
فورا صدای فریاد مامور قطار بلند شد!
-آهای...حشره...بچتو بگیر بغلت. براش بلیت نخریدی. نمی تونه صندلی اشغال کنه.

هکتور از این وضعیت ناراضی نبود. ولی لینی بشدت احساس نارضایتی می کرد!
-ارباب...می گه بگیر بغلت. آخه هیکل اینو ببینین...هیکل منو ببینین. می شه؟ می گم...این نظر شما بود که براش بلیت نخریم. الان نظرتون چیه که هکتور...

-بیاد بغل ما؟

لینی هر دو دستش را جلوی صورتش تکان داد.
-نه...نه...هرگز چنین نظری نداشتم! خب بره بشینه رو پای یکی که هم قدش باشه! اینجوری نمی شه که. من تا مقصد له می شم.

-له شو...ما مشکلی نداریم.

و رو به سو کرد.
-پوندی برایمان باقی مانده؟ ما از همه اجناس آن فروشنده می خواهیم! جوراب زنانه و لواشک و همه چیز. برایمان ابتیاع کنید.

سو فرهنگ لغاتش را در آورد و دنبال معنی ابتیاع گشت. وقتی مطمئن شد که منظور لرد سیاه خریداری کردن آن اجناس است، دنبال پوند های باقی مانده ته کلاه گشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1397/12/9 1:15:08
پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 8 اسفند 1397 22:30
نمایش جزئیات
آفلاین
بانز مهم بود... استثناعا در آن موقعیت مهم بود.
همه صندلی های درون قطار پر شده بودند و ازدحام جمعیت باعث میشد ایستادن هم سخت باشد.

مرگخواران به نوبت بانز را می گرفتند و به وسیله ی او شخص کناریشان را هل می دادند. بدون اینکه کسی بفهمد هل داده شده است، یا دست کم باور کند، جابجا شده و جا برای مرگخوار مذکور باز میشد.

زنی همراه پسرش روی صندلی ای در نزدیکی لرد نشسته و چشمان فرزندش را گرفته بود و هر چند دقیقه یکبار، نگاهی به لرد انداخته و سر تکان می داد.

شرایط لرد سیاه ولی، باب میلش نبود. شخصی کنار او ایستاده بود که وزنش به اندازه مجموع وزن همه ی مرگخواران به اضافه هاگرید بود. با هر دمی که آن شخص وارد ریه هایش می کرد، جای لرد به اندازه ی یک کف دست می شد. ظاهرا آن فرد چاق بیش از اندازه به سلامتش اهمیت می داد و تنفس شکمی را ترجیح می داد!

-مرگخواران ما!... جای ما مناسب شانمون نیست... چیزی نمونده که چشمامون رو روی همه چیز بسته و قتل عام برپا کنیم!

مرگخواران که خودشان وضعیت خیلی بهتری نداشتند، دنبال راه چاره می گشتند که صدایی همراه صاحبش جمعیت را شکافت.
-بادکنک و اسباب بازی... لواشک و آلوچه... جوراب زنونه... هندزفری و دستبند... فقط پنج پوند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سو لى در 1397/12/8 22:56:13

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.