جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

6 کاربر(ها) آنلاین هستند (4 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
4
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  55 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  169 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  179 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  289 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  195 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: سالن ورزش های ماگلی
ارسال شده در: دوشنبه 10 تیر 1398 20:52
نمایش جزئیات
آفلاین
خانه ی ریدل

بلاتریکس و چند مرگخوار دیگر، چوبدستی به دست به طرف اتاق متروکه به راه افتادند. در را محکم باز کردند و داخل شدند. محفلی ها به مرگخوار ها و چوبدستی ها نگاه کردند و بلافاصله گریه هایشان بند آمد. ماتیلدا با ترس گفت:
- غلط کردیم. دیگه نمی گرییم! ببخشید!

بلا چشم غره ای به او رفت و بعد محکم در را بست. ماتیلدا با صدای هیس هیس مانند رو به محفلی ها گفت:
- هیسسسسس! دیگه گریه نکنین. بیاین یه فکری کنیم برا این سوپ!

پروفسور گفت:
- فرزندم، به نکته ی خوبی اشاره کردی! در واقع ما هیچی از این سوپ نمی دونیم. ولی خب خوبه که مرگخوارا نمی دونن.

آملیا تلسکوپش را روی شانه هایش انداخت و گفت:
- پروف، ببینین... می دونم که ما تو کارمون اصلا سیاهی نداریم. اما پروف، ما هیچی تو خونه ی گریمولد نداریم. ما بدبختیم. ما بیچاره ایم!

محفلی ها هم با سر او را تایید کردند.

- ما باید غذا بدزدیم پروف. وگرنه همین بچه هایی که جلوتون می بینین رو دیگه نمی بینین. غیر از این، وقتی بچه های ویزلی غذا نداشته باشن، ما رو که هیچ، دیوارم می خورن!

ماتیلدا در ادامه ی حرف او گفت:
- پروف، جای دندوناشون رو دیوار می مونه. نمی دونین چند بار من مجبور شدم دوباره بتن بزنم رو دیوار!

و ناگهان پروفسور دامبلدور یاد دیواری افتاد که به طرز نامعقول به جلو آمده بود و الان دلیلش را فهمید. و او به این درک رسید که محفل بیش از آنچه فکر می کرد، نیازمند غذا بود! پس دستی به ریشش کشید و شروع کرد به نقشه کشیدن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me

پاسخ به: سالن ورزش های ماگلی
ارسال شده در: شنبه 8 تیر 1398 22:06
نمایش جزئیات
آفلاین
از کنار بوته های پیاز، صدای خرت و خرت و ملچ مولوچ میومد و بوی تند پیاز هر لحظه بیشتر میشد. علاوه بر اون نور ها و کریستال های بنفش، اطراف محوطه، روشن و روشن تر میشدن.

هاگرید با صدای بلند گفت: هی کی اونجاست؟ آلیس دوباره اومدی دزدی؟ فکر نمی کنی خودت باید نحوه ی پرورش پیازو یاد بگیری؟

آلیس که موهای کثیف و بهم ریخته ای داشت و شلوار گشاد جین پاره پوره ای پوشیده بود گفت: فقط چند تا برای سوپ پیاز میخوام، پیازای مزرعه ی خودم تموم شدن، میدونی که این روزا فرمولای سوپ پیازم داره به همه ی رستورانای فرانسه میره، منم میخوام خودکفا شم و پودر سوپ آماده درست کنم، پیازای جادویی...

اما هنوز حرفای آلیس تموم نشده بود که چشمش به مرگ خوار های کر و کثیف افتاد و از اون جایی که آلیس از هیچ چیز توی دنیا به اندازه ی طلسم سیاه نمی ترسید، پیازا رو ریخت توی گونی و پا به فرار گذاشت.

یکی از مرگ خوار ها، طلسم فلج شدگی به سمتش فرستاد. طلسم به آلیس خورد اما اثر نکرد. مرگخوار گفت: وات د اکچوال تصویر تغییر اندازه داده شده
؟

هاگرید گفت: یادم رفت بهتون بگم، تو علم گیاه شناسی و ویچ کرفت، پیازای بنفش و تندی که در جوار مزارع قارچ پرورش یافته باشن، قدرت دفع طلسم دارن، الان هم آلیس حداقل نیم کیلو پیاز تازه بلعیده. پس طبیعتا تنها راه به دام انداختن آلیس اینه که بندازیدش تو گونی.

هاگرید بعد از گفتن این راز، با پشت دست زد به دهن خودش و گفت: تصویر تغییر اندازه داده شده
دوباره چیزی که نباید میگفتمو گفتم.

اما دیگه دیر شده بود و آلیس، صاحب امتیاز سی سبک خاص از دستور پخت سوپ پیاز، مخصوصا از نوع فرانسویش، توی گونی و روی دوش مرگخوار، در حال فحش دادن به زمین و زمان بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در 1398/4/8 22:18:49
دلیل: کلمات ناجور!
هر وقت به کمکم نیاز داشتی به اون قسمت از آسمون نگاه کن که پنج تا ماه کامل در حال درخشیدن هستن.
پاسخ به: سالن ورزش های ماگلی
ارسال شده در: شنبه 8 تیر 1398 17:05
نمایش جزئیات
آفلاین

-خب نداره!بیاید برید بیرون!

دامبلدور دستی به ریشش کشید و با لبخند رو به بلاتریکس گفت:
-فرزندخشن تاریکی،مگه نمیخواستید سوپ پیاز درست کنید؟ما بخاطر همین اینجاییم،کلی مواد دیگه و دستورالعمل...

بلاتریکس که دیگر طاقت نگاه کردن به لبخند آزاردهنده دامبلدور را نداشت در اتاقی متروکه را باز کرد و محفلی ها را درون آن هدایت کرد،سپس در را از پشت قفل کرد.

هری بلافاصله بعد از وارد شدن به اتاق اشک از چشمانش سرازیر شد.
-من یاد...یاد اتاق زیر شیروونی خونه ی خالم که بزور توش میخوابیدم افتادم!

محفلی ها به طور ناگهانی زدند زیر گریه،هری ادامه داد:
-سوسک و مورچه تمام از سر و کولم بالا میرفتن،فکر کنید،سوسکا به من یتیم رحم نمیکردن!

محفلی ها به گریه ادامه دادند و به این نکته توجه ای نداشتند که سوسک ها برای چی باید بین یک یتیم یا یک غیریتیم فرق بگذارند.

-تازه پسرخالمم اذیتم...

مرگخواران که در سطح خانه ریدل پراکنده بودند صدای ناله و شیون محفلی ها را میشنیدند و پوکرفیس به افق خیره شده بودند.

-به افق خیره نشوید!سرمان درد گرفت!صدای کله زخمی از کجا میاید؟قطعش کنید!

صدای لرد آمد و مرگخواران سراسیمه به سمت اتاقی که محفلی ها تویش بودند رفتند،نباید میگذاشتند آلودگی صوتی برای ارباب بیمارشان دردسر درست کند.
***
در سمتی دیگر،سه مرگخوار یعنی سو،کریس و فنریر نیم پز شده همراه هاگرید وارد جنگل سیاه در هاگوارتز شدند تا پیاز های خاص سوپ را پیدا کنند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!


پاسخ به: سالن ورزش های ماگلی
ارسال شده در: جمعه 17 خرداد 1398 12:35
نمایش جزئیات
آفلاین
خانه ریدل

- میگم بچه ها، فکرشو میکردین اینقد راحت بتونیم بیایم خونه ریدل؟
- چرا باید راحت میومدیم خونه ریدل؟
- مگه نمیخواستیم غذا بدزدیم؟
- خیر سرمون ما محفلیم!
- خب رابین هودم آدم خوبی بود ولی میدزدید میداد به فقیرا. چه عیبی داره؟
- دقیقا کاربرد یه رابین هود چیه هری؟

محفلی ها به عقب برگشتند و به جماعت مرگخوار نگاهی انداختند...
- بنظرتون با وجود اینهمه مرگخوار اینجا میشه به اهداف شو... سفیدمون برسیم؟
- خب چرا بیرونشون نکنیم؟
- مثلا چجوری؟

این سوال چالشی باعث شد همه ناگهان به فکر فرو روند... و فرو روند... و فرو روند... و غرق شوند... و...
- خب چرا نفرستیمشون دنبال...
- شما اینجا دارین چیکار میکنین؟

بلاتریکس به محفلی ها نگاهی انداخت که دور همدیگر حلقه گرفته بودند.

- خب...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آملیا فیتلوورت در 1398/3/17 12:38:19
پاسخ به: سالن ورزش های ماگلی
ارسال شده در: دوشنبه 13 خرداد 1398 22:03
نمایش جزئیات
آفلاین
-کلید بده بریم!

دامبلدور لبخندی زد و دستی پدرانه به سر کریس کشید که حال کریس را به هم زد!
-فرزندم...احتیاجی به کلید نیست.شما باید با هاگرید برین. اون درو براتون باز می کنه. بعد می رین به جنگل سیاه و پیاز رو از خاک در میارین.

هاگرید جوگیر روی موتورش نشست و آن را روشن کرد و هوای خانه ریدل ها را بیش از پیش آلوده کرد.

مرگخواران با دیدن دود غلیظی که از لوله اگزوز خارج می شد هراسان شدند. لرد سیاه بیمار بود و هوای آلوده برایش مضرً!
فنریر پرید و تا کمر داخل لوله اگزوز فرو رفت.
-من این جا راحتم. همینجوری میام. گرم هم هست. خوش می گذره...

سو و کریس هم سوار موتور شدند و یک هاگرید و سه مرگخوار به طرف هاگوارتز رهسپار شدند.

-یادش بخیر...با همین موتور هری رو نجات دادم.

مرگخواران با انزجار به موتور خائن که زیرشان بود نگاه کردند.
فنریر نگاه نکرد! او در حال سوختن و دود شدن بود.

-راستی...این پیازا خیلی محترمن. یادتون باشه باهاشون بدرفتاری نکنین؛ وگرنه عمرا همراهتون نمیان. آهان...رسیدیم. فنر...بیا بیرون!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: سالن ورزش های ماگلی
ارسال شده در: شنبه 21 اردیبهشت 1398 18:11
نمایش جزئیات
آفلاین

خلاصه:
لرد ولدمورت دست و پاش شکسته و بیمار شده. مرگخوارها تصمیم می گیرن که برای اربابشون سوپ پیاز بیارن، چون سوپ پیاز برای بیماران خوبه...اما بلد نیستن سوپ پیاز درست کنن. برای همین محفلیا(به همراه دامبلدور) رو به خانه ریدل ها میارن وبه این بهانه که "به نظر مرگخوارا، محفلیا بلد نیستن سوپ پیاز درست کنن" وادارشون می کنن این غذا رو درست کنن.
الان باید مواد لازم رو تهیه کنن.
..................................................................................

-مواد لازم؟بنظر خودتون اولین چیز مورد نیاز برای درست کردن سوپ پیاز چیه؟

دامبلدور با این پرسش مرگخواران را به چالش کشیده بود،مرگخواران ساعت ها مشغول محاسبه و انجام دادن الگوریتم و در آوردن سینوس مواد مختلف بودند،در نهایت هکتور جواب را با صدای بلند به دامبلدور اعلام کرد:
-سیر؟

دامبلدور پوکرفیس به مرگخواران خیره شد.

-اممم...سیر نیست؟میشه از گزینه پنجاه پنجاه استفاده کنم؟یا تماس تلفنی؟

مرگخواران واقعا در امر آشپزی مبتدی بودند،زیرا آنها همیشه با پول خزانه خانه ریدل از رستوران سیاه کده پیتزا مخصوص سرآشپز سفارش میدادند.

-باید پیاز بخرید.

دامبلدور بالاخره جواب سوال را اعلام کرد.سو با خوشحالی گفت:
-پیاز؟کریس بپر از سر کوچه بگیر!
-چرا من؟

دامبلدور قبل از اینکه بحثی شکل بگیرد،جمله اش را اصلاح کرد.
-باید پیاز رو از جنگل سیاه بکنید،تو هاگوارتز.

و با این جمله مرگخواران را به سکوت واداشت.



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!


پاسخ به: سالن ورزش های ماگلی
ارسال شده در: یکشنبه 25 آذر 1397 23:13
نمایش جزئیات
آفلاین
بلا بعد زدن کرمش رو به مفحلیا کرد و گفت:
- بالاخره رضایت دادین؟ بیاین بریم دیگه... میمیره، میمونه رو دستتونا.

محفلیا همراه مرگخوارا رفتن داخل خانه ی ریدل ها. بلا که دید که در اتاق لرد بازه با آفتاب بالانس رفت و درو بست و رو کرد به بقیه و گفت:
- آره دیگه ما مرگخوارا آمادگی بدنیمون خیلی بالاست. الانم خواستم به رخ بکشم مهارتمو... به رختون کشیده شد یا نه؟

دامبلدور اینور و اونور خونه ی ریدل ها رو نگاه کرد که ببینه بساطی هست یا نه ولی چیزی پیدا نکرد.

- خب اینم آشپزخونه میتونین شروع کنین.
- من باید اول فرزند مریضمو ببینم شاید برای درمانش سوپ لازم نباشه.
- ها؟... مریض؟.... کی گفته ما مریض داریم؟
- خودتون گفتین که سوپو برای یه محفلی مریض میخواین دیگه. منم میخوام ببینمش.

بلا که دید داره نقشه لو میره بالا رو نگاه کرد و دید که یه لامپ رو سرش هست که خاموشه یه چندتا ضربه بهش زد و اونم روشن شد و بعد یه فکر ناب به ذهنش رسید. رو به دامبدور کرد و گفت:
- خب... خب... دیدی بالاخره گیر افتادی... این یه نقشه بود تا شما رو بیاریم اینجا تا شما آشپزی کنین و ما هم ازتون فیلم بگیریم و بزاریم توی اینستا تا آبروتون بره.

مرگخوارا که خودشون نمیدونستن جریان چیه همدیگرو نگاه میکردن ولی اینو میدونستن بلا کار اشتباه نمیکنه پس دیگه همدیگرو نگاه نکردن. دامبلدور هم یه نگاه به بالا انداخت لامپو بالای سرش دید، یه نگاه بهش انداخت و لامپ روشن شد و یه ایده ی خوب اومد به ذهنش و گفت:
- آشپزی کردن آبرو نمیبره برای همین ما اینکارو میکنیم... چه سوپی باید درست کنیم؟
- سوپ پیاز
- خب مواد اولیه رو حاظر کردین؟

بلا که نمیدونست مواد اولیه چی هستن گفت:
- چی؟... مواد اولیه... آآآآ... عه زرنگی! باید همه کاراشو خودتون بکنید.

دامبلدور که فهمید اینا نمیدونن سوپ پیاز چیه گفت:
- خب پس من میگم برید تهیه کنید.
- مگه من نوکرتم خودت برو بخر
- باش میرم. من مشکلی ندارم.

بلا یکم فکر کرد و با خودش گفت که اگه دامبلدور بره شاید دیگه برنگرده برای همین قضیه رو به روش خیلی ماحرانه جمعش کرد.
- عه دوباره فکر کردی زرنگی! تو اگه بری دیگه برنمیگردی. منم که نوکرت نیستم. پس نتیجه میگیریم.... رودولف برو.
- چرا من؟ مگه من نوک....
-
- اصلا منتظر بودم بگی بهم.
- خب دامبلدور بگو چی لازمه برای پختش.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Ravenclaw is my everything



تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: سالن ورزش های ماگلی
ارسال شده در: شنبه 10 آذر 1397 00:19
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور که چند دقیقه قبل کاملا قانع نشده به نظر می رسید، حالا به مرحله "نیمه قانع" ترفیع پیدا کرده بود.
ولی با این وجود محفلی ها را به صف کرد و سرگرم شمارش شد.
-یک...سه...هشت...ده...

مرگخواران سعی کردند جلوی شمارش حرفه ای دامبلدور را بگیرند.

-آقا دست نگه دار! اولا که داری اشتباه می شمری! دوما که چی رو داری می شمری؟ مگه همه محفلیا اینجا حاضرن؟ سوما اینا اصلا مگه قابل شمارشن؟ معلوم نیست کی به کیه!

دامبلدور کمی فکر کرد. شمارشش هیچوقت خوب نبود. گذشته از این، به نظر او همه قابل اعتماد بودند مگر این که...
-خلافش ثابت بشه! شماها الان مرگخوارین. خلافش ثابت شده. قابل اعتماد نیستین فرزندان.

مرگخواران برگ برنده خود را رو کردند.
-اسنیپ هم مرگخوار بود. مگه بهش اعتماد نکردی؟

دامبلدور به فکر فرو رفت...راست می گفتند. کرده بود! آن هم از نوع کاملش.
-اممم...خب...کمی اندیشیدم! حرف شما رو باور می کنم و هم اکنون اندوهی عظیم در اعماق روحم احساس می کنم که یک فرزند روشنایی در بستر بیماریه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: سالن ورزش های ماگلی
ارسال شده در: جمعه 9 آذر 1397 15:36
نمایش جزئیات
آفلاین
-آقایون و خانوم های محفلی...از این طرف. دشمن...لطفا از این طرف!

محفلی ها که چند ثانیه قبل به شکل کنترل نشده ای با سر روی زمینی نزدیک خانه ریدل ها فرود آمده بودند، از جا بلند شده و دور و برشان را نگاه کردند.

-ما چرا اینجاییم؟
-به ما گفت دشمن!
-پروفسور هم همراهمونه. پس جای نگرانی نیست.
-رگای گردنم گرفت! این چه جور آپاراتی بود!
-مامان من گشنمه!

دامبلدور، محفل ربوده شده را دعوت به سکوت کرد و به سمت مرگخواران برگشت.
-فرزندان راه گم کرده تاریکی! هیچ معلوم هست دارید چه میکنید؟ جنگ؟ دعوا؟ خونریزی؟

مرگخواران با جدیت سرهایشان را تکان دادند.

-جنگ؟...اصلا!
-دعوا؟...ابدا!
-ما و خون و خون ریزی؟...هرگز!

بلاتریکس که در گوشه ای سرگرم زدن کرم ضد حساسیت به پوسش بود رو به بانز کرد.
-من باید کرممو بزنم. پوستم طاقت حضور این همه محفلی رو نداره. خودت براشون توضیح بده.

بانز جلو رفت.
-آقایون و خانوم ها توجه کنید!

کسی توجه نکرد.

-توجه...کنید...نمیکنید؟...چرا خب؟

کراب مسئولیت توضیح دادن را از بانز تحویل گرفت.
-ببینین. ما یه بیمار داریم که احتیاج به سوپ پیاز داره.

-نکنه تام باشه؟

مرگخواران همگی با هم سرهایشان را به چپ و راست تکان دادند.
-نه...چی؟...ارباب؟ به هیچ عنوان! ارباب که مریض نمیشن. یکی از زندانیای محفلیه. شخصی که سال ها به محفل خدمت کرده. نشمر آقا...میگم محفلیه بگو چشم! شما نمیفهمین. یکیتون کمه. یه عضو مهم و مهره کلیدی. شما که نمیخوایین بمیره؟ چاره یه سوپ پیازه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: سالن ورزش های ماگلی
ارسال شده در: پنجشنبه 8 آذر 1397 17:46
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
-اصولا شما جادوگرید. مشکل جادوگرا با یه ورد ساده حل میشه.

این صدا صدای هرمیون بود که همانطور که با کتاب ها برای خودش قایقی ساخته بود و با آذرخش هری پارو می زد، وردی را خواند و خانه گریمولد مثل روز اولش خشک شد.

محفلیون همگی مانند داکسی آب کشیده گیج و ویج به همدیگر نگاه می کردند.
آرنولد آب را مانند اسفنج جذب کرده بود و پف پفی تر از قبل در گوشه ای افتاده بود. آرتور بچه ویزلی ها را شمارش می کرد که گم نشده باشند. دراین بین دامبلدور که عینک هلالی معروفش را گم کرده بود، درحالی که تصور محوی از اطرافش داشت به جای شنل اش پیشبند مالی را به دوش کشید و در خانه گریمولد را باز کرد.

باز کردن در همانا و هجوم مرگخواران به طرف او همانا.

-بگیرینش. پیشبند آشپزی داره. آشپز!

بلاتریکس با اطلاع رسانی هکتور فر هایش را مانند گیسوکمندی تاب داد و دامبلدور را همراه با چند مرگخوار و محفلی ای که در اطرافش بودند موپیچ کرد و به طرف خانه ریدل آپارات کرد. او برای بهبود اربابش که به سوپ پیاز دستپخت محفلی نیاز داشت هر کاری می کرد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بپیچم؟


تصویر تغییر اندازه داده شده