فن فیکشن (فن فیک، داستان پردازی طرفداران. به انگلیسی: Fan fiction)، داستان هایی تخیّلی که توسّط طرفداران یک کتاب، مجموعۀ تلویزیونی، فیلم یا گروه موسیقی نگاشته میشوند. نویسندگان این داستانها با الهام از شخصیتها و ساختار داستانهای نویسندگان اصلی، حکایت جدیدی را در قالبی نو پیریزی میکنند. این مجموعهها معمولاً بطور رسمی منتشر نمیشوند و در ابتدا تنها در مجلّات طرفداران جای میگرفتند. امّا امروزه همچون دیگر فعّالیتهای هواداران به سادگی قابل دستیابی در اینترنت اند.
فن فیکشن نویسی هری پاتر محبوب ترین نوع هواداری آنلاین و قلم محور طی یک دهه اخیر به شمار می رود. علیرغم پایان انتشار مجموعه کتاب های هری پاتر در سال ۲۰۰۷، طرفداران دنیای خیالی جی.کی.رولینگ همچنان با شوق خاصی به این نوع از فعالیت ادامه می دهند. طی تاریخ هفده ساله سایت، فن فیکشن نویسی همواره از فعالیت های پرطرفدار میان اعضا بوده است. دوران اوج فن فیکشن نویسی هری پاتر در سایت ما مربوط به پیش از انتشار کتاب های ششم و هفتم بود که از طریق مولفه هایی همچون خیال پردازی، خلاقیت و دقت، اعضا را با شوق خاصی به سوی پیش بینی قلم محور پایان هری پاتر سوق می داد.
🦉 آقا/خانم عزیز [جادوگر]
با افتخار اعلام میداریم که به مدرسه جادوگری هاگوارتز پذیرفته شدهاید
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
الیور جلو دوید و قبل از اینکه رودولف دستش به قلم پر طلایی برسد، جلوی او را گرفت. «باب جان تو رو ریش مرلین مگه نمیدونی من نویسندم؟ مطمئنم خیلی چیزای زیباتری دارید که به رودولف...» رودولف جوری سرش را با خوشحالی تکان میداد که نزدیک بود گردنش کنده شود. «...بدید. جون الیور...» باب بزرگ لحظهای به الیور خیره شد و سپس اخم کرد. «نه دیگه نمیشه. نیت کردم این رو بدم به رودولف برو کنار.» اشک در چشمهای الیور جمع شد و برای آخرین بار به قلم نگاه کرد و بعد هم با نوک پا لگدی به ساق رودولف کوبید و به سرعت از اتاق خارج شد. رودولف ساق پایش را گرفته بود و بالا و پایین میپرید. رکسان دستهایش را روی صورتش گذاشته بود و از لای انگشتانش به نوک تیز قلم نگاه میکرد. جیمز و سدریک همچنان مشغول دعوا بودند، باب بزرگ منتظر بود رودولف قلم را بگیرد، تا خودش با خیال راحت بمیرد! ارنی که داشت از آن وضعیت روانی میشد چوبدستیاش را به سمت رودولف گرفت و گفت: «اپیکسی» تلق! رودولف فریادی کشید و روی باب افتاد. صورت رنگ پریدۀ باب کمی سرخ شد و بعد هم آخرین نفسش را بیرون داد. رکسان که از ترس زهره ترک شده بود زد زیر گریه و جیغ کشید. سدریک در حالی که انگشتش در چند میلیمتری چشم جیمز بود خشکش زد. جیمز که میخواست آرنج سدریک را گاز بگیرد حواسش پرت شد و ردای سدریک را آب دهنی کرد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
با سختکوشی و امید قدم به قدم قلهها را فتح میکنیم تا پرچم افتخار خود را در آسمانها فرو نهیم.
قلم طلایی بسیار زیبا بود. آنقدر زیبا که هافلپافیها هر یک برای به دست آوردنش، سخت در تکاپو بودند و سعی داشتند قلم را از آن خود کنند.
- برو کنار اگلانتاین، مگه نشنیدی که باب بزرگ گفتن من برم جلو؟ - نه راستش...اصلا همچین چیزی نشنیدم. چون حواسم به این بود که باب بزرگ داشتن اسم منو زیرلب زمزمه میکردن. - نخیر! یعنی هیچ کدومتون ندیدین که باب بزرگ موقعی که داشتن قلم رو روی میز میذاشتن، نوکش رو به طرف من گرفته بودن؟ این یعنی به من اشاره کردن!
در همین حین که دعوا بین جیمز، اگلانتاین و الیور بالا میگرفت، رکسان در گوشهای پنهان شده و دور از دید همگان قرار داشت. نوکِ تیز قلم به شدت او را به وحشت میانداخت.
درست هنگامی که چیزی نمانده بود اگلانتاین پیپش را در چشم دورا فرو و سدریک با بالشش ارنی را خفه کند، باب بزرگ با اشارهای به رودولف، به دعوا خاتمه داد. - فرزندانم، این قلم طلایی متعلق به رودولف لسترنجه که معتقدم برای داشتنِ همچین ارثیهی زیبایی، بسیار مناسبه؛ چون بطور ذاتی به چیزهای زیبا علاقه نشون میده...ببینید، از شدت خوشحالی اشک شوق تو چشماش جمع شده!
اما اشکِ جمع شده در چشمان رودولف، اشک شوق نبود، بلکه اشک ناامیدی و دلسردی بود؛ رودولف به شدت انتظار داشت یکی از آن ساحرههای زیبارو نصیبش شود. اما چیزی که منتظرش بود، بسیار با قلمی که به ارث برده بود، تفاوت داشت.
خلاصه: پیوز، روح تالار هافلپاف داره میمیره و قراره دارایی هاشو تقسیم کنه، یا به عبارتی ارثشون رو بده.
* * *
رکسان با گریه های ساختگیش، اولین نفری بود که جلو اومد. دستشو جلوی دهنش گرفته بود و قطعا اگه این کار رو نکرده بود، با لبخند عریضی که روی لبش داشت، همه متوجه ذوق و شوقش میشدن.
- دخترم... وصیت میکنم که... از روبان صورتی نترس... یا حتی موشک کاغذی... از تسترال بترس.
رکسان با شنیدن اسم روبان صورتی و موشک کاغذی، به حدی وحشت کرده بود که پاهاش شروع به لرزیدن کرده بودن... اما سعی کرد خودشو نبازه. باید به وصیت پیوز عمل میکرد... حداقل در مقابل بقیه.
- چرا داری میلرزی رکسان؟ - ها؟ اها... از... از شدت غم از دست دادن بابا بزرگ. - من که هنوز نمردم فرزند، ولی بیا... بیا تا سهم الارثتو بهت بدم.
با شنیدن این حرف، لرزش رکسان از شدت ترس، تبدیل به لرزشش از شدت خوشحالی و ذوق شد. دستشو دوباره جلوی دهنش گرفت، گریه و زاری ساختگیشو از سر گرفت و دستشو به سمت پیوز دراز کرد و...
-
با جیغ رکسان، حتی قلب روح هم برای ثانیه ای ایستاد. اما وقتی دوباره شروع کرد به تپیدن، همه هافلپافیا نفس راحتی کشیدن.
- دیدی چیکار کردی رکسان؟ الان همه داراییمونو به باد... چیز... یعنی الان باب بزرگمونو به باد داده بودی. - نتغفیثعلسخمنا... :leh:
به طرز عجیبی، وقتی ارنی کتابی که روی میز باز بود رو بست و از یکی از پنجره های مجازی به بیرون پرتاب کرد، صدای رکسان قطع شد. - خب... حالا نفر بیاد بابا بزرگ؟
چشم همه هافلپافیا به قلم طلایی بود که پیوز کنار میذاشت.
- باب بزرگ! - وای من طاقت نبودنتو ندارم! - بی باب بزرگ شدیم! - زود رفتی!
گوینده این حرف، خودش هم تعجب کرد از حرفی که زده بود و ترجیح داد سکوت پیشه کنه. همه هافلپافیا تصمیم گرفتن سکوت پیشه کنن و در سکوت، پیوز رو خاک کنن. دستشون رو زیر کمر پیوز گذاشتن و تا اومدن بلندش کنن...
پـــــــــــاق!
همه محکم زمین خوردن، ولی پیوز همچنان سر جاش بود. هافلپافیا یادشون رفته بود که پیوز، یه روحه! که یادآوری همین نکته، باعث یادآوری چند نکته دیگه شد.
- مگه باب بزرگ روح نیست؟ ما نمیتونیم بلندش کنیم که. - خب اگه روحه که نباید مریض شه. - و نباید بمیره.
و قبل از اینکه نفر بعد بخواد چیزی بگه، سرفه پیوز، توجه همه رو جلب میکنه. - فرزندانم! بحث نکنین! بیاین، میخوام وصیت کنم...
چشمای هافلپافیا، گرد شد و با ذوق، کم کم جلو میومدن، تا اینکه صحبتای پیوز، به جای مورد علاقشون رسید. - ... و میخوام ارثتون رو بدم.
همه خیلی خوشحال بودن، ولی برای اینکه مبادا پیوز ناراحت بشه و ارث کمتری بهشون برسه، خوشحالیشونو پنهان کردن.
- بابا بزرگ، ستاره ها میگن میخوان خودشونو به زمین بکوبن بخاطر تو! - بدون تو چجوری لباس بنفش بپوشم؟ - نرو بابا بزرگ! - زود رفتی!
کسی که اینو گفت، دوباره پی به غیر منطقی بودن حرفش برد و ساکت شد.
- خب فرزندانم، یکی یکی بیاین جلو تا وصیتمو بگم... و ارثی که براتون تعیین کردم رو...
هرکدوم مشتاق بودن زودتر بیان جلو، ولی بازم برای اینکه مبادا پیوز ناراحت بشه و ارث کمتری بهشون برسه، اشتیاقشونو پنهان کردن. نفر اول جلو رفت.
من اولین رول درون تالارم رو توی این تاپیک زدم ... دوست داشتم آخرینش رو هم همینجا بزنم ... <><><><><><><><><><><><><><><><><><>
سوژه جدید:
همه در حمام عمومی مشغول بودند. لورا با بیکینی کنار پنجره مجازی لم داده بود و از آفتابی که از درون آن به داخل حمام میتابید حظ وافری میبرد. سدریک از لورا حظ وافری میبرد آملیا با تلسکوپش از پنجره مجازی سمت دیگر حمام (که درون آن بر خلاف این یکی شب بود) به ستارگان نگاه میکرد و از آنها حظ وافری میبرد. ارنی داشت درون خزینه(!) حمام خودش را میشست و از لیف کشیدن حظ وافری میبرد ... خلاصه هرکس یه جوری داشت حظ وافری میبرد ...
در این میان ناگهان هانا جیغ کشید : خدااا مرگم !!!!
همه به سمتی که هانا نگاه میکرد نگاه کردند و پیوز را درون دیوار حمام دیدند که ظاهراَ از دید زدن آنها داشت حظ وافری میبرد! آملیا تلسکوپش را به سمت دیوار و پیوز پرت کرد، ارنی پرنگ از ترس و خجالت ارنی کمرنگ شد، و لورا در حالی که دست هایش را به کمرش زده بود ایستاد و گفت: «باب بزرگ!!!! از شما بعیده ... »
اما وقتی پیوز چند قدم جلوتر گذاشت و صورتش در نور خورشید از یک طرف و ماه از طرف دیگر روشن شد، هافلپافی ها متوجه چیز عجیبی شدند ... پیوز ذره ای رنگ به چهره نداشت ...
پیوز در حالی که به سختی وزن خودش را روی عصایش در میان زمین و هوا (!) نگه داشته بود، رو به لورا کرد و گفت: «دخترم ...» صدایش در نمیآمد، لورا با نگرانی چند قدم جلو آمد، چشمان سدریک هم همراه با بدن لورا حرکت میکرد و همچنان حظ وافری میبرد ... پیوز به زحمت دوباره دهانش را باز کرد و گفت: « ... وصیت ... »
و بعد، عصا از زیر دستش در رفت و پیوز بیهوش بین زمین و هوا افتاد(!) ...
<><><><><><><><><><><><><><><> سوژه: پیوز داره میمیره ... اینکه علت مرگش چیه به عهده شما، میتونه خودش یه سوژه قشنگ باشه که چطوری قراره یه روح بمیره!!! در این بین میخواد قبل مرگ وصیتهاشو بکنه و همه چیزاشو ببخشه به فرزندان هافلپافیش ... در پایان سوژه ولی، حالش خوب نخواهد شد ... و خواهد مُرد ...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
هلگا معتقد بود ... « هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »
قبل از اینکه داوران مسابقه بخوان نقشه ی خودشون رو عملی کنند. صدای شرکت کنددگان بالا رفت.
-هی من اول تموم کردم. - نه خیر. من زود تر تموم کردم. -یکی مارو از این تو نجات بده.
گویا شرکت کنددگان غذا هارا پخته بودندو منتظر داوری شدن بودند.
چند دقیقه بعد
همه ی غذا ها روی سینی و در مقابل ان ها کسی که ان هارا درست کرده بود قرار داشت. رز نگاهی به پیوز کرد و با چشمانی اشک بار به ضمیر ناخوداگاه پیوز اینطور تلقین کرد که چه غلطی کردیم ها. اما چاره ای نبود سراغ غذا ی املیا رفت و قاشقی توی غذا کرد و به دهان گذاشت. - خوشمزه است یه جورایی.
بعد رویش را برگرداند تا صورت بنفش شده اش دیده نشود و غذا را توی سطل تف کرد. پیوز نفر بعدی بود و غذای رودولف را تست میکرد. اما همینکه دندانش را روی ساقه های رز و پوست چروک ارنی گذاشت روح از روحش به در امد و برای بار دوم به سمت زندگی اخروی عروج کرد. باز نوبت رز بود و ایندفعه داوری غذای تریشا و دورا. غذای ان دو هم تعریفی نداشت. رز به این فکر میکرد که کتابخانه و حمام و تالار را کلا تخته کند و کلاس اشپزی برای هافلپافیان تشکیل بدهد. در همین لحظه جغدی با یک روپوش قرمز و جعبه ی بزرگ پیتزا روی سرش خودش را داخل تالار پرت کرد و پس از کمی هن هن به حرف امد. این پیتزا برای اقای ارنست پرنگ هستش. هافلپافی ها با دیدن پیتزا همه به سمت ان حمله کردند و جغد و پیتزا و جعبه را همه با هم بلعیدند و همانجا دراز کشیدند. رز آهی کشید و نگاهی به روح بی جان پیوز که ان جا افتاده بود کرد: -به نظرم ارنست بهترین انتخابه به عنوان جانشین من.
و همانجا روی پیوز افتاد و روح از بدنش به سمت اسمان ها عروج کرد.
رودولف شعله را در درجه ی آخر گذاشت و باعث شد که رز ویزلی، تبدیل به رزی پخته بشود و یا حتی سوخته. در آن طرف دورا تمام خرابکاری های لازم را انجام داد. مثل ریختن نمک و فلفل زیاد، مخلوط کردن خرما و خیار همراه با برنج و... . کنارش آملیا هنوز در گوشیِ دورا به سر میبرد.و البته که تریشا سرش در غذای دورا بود و او هم مثل دورا، خرابکاری میکرد. و ناگهان پیوز و رز به همراه لبخند عریضی از کار مهمشان بازگشتند.
آنها سریع به سمت میز خودشان رفتند و با قاطعیت کار خود را انجام میدادند. انگار که دستور عمل همه چیز را از یک غذای درجه یک می دانستند. البته "انگار" نبود. واقعا بود. همه چیز را مانند فشفشه انجام میداد. و حتی بعضی وقت ها از استرس ویبره اش کار نمیکرد. پیوز هم که مدام دستور عمل را فریاد میزد و این بود که آملیا سرش را از گوشی درآورد و مستقیم به پیوز خیره شد. انگار با خودش میگفت: - یعنی من اینقدر خوش شانسم؟
اما وقت برای جواب دادن سوال نبود. وقت را تلف نکرد. گوشیِ دورا را بر زمین انداخت و سریع به طرف میزش رفت. مثل اینکه هافلی ها هنوز در کار خودشان به سر میبردند و خیلی طول میکشید تا به خود بیایند. آملیا دستور های بلند پیوز به رز را با دقت گوش میکرد. - هویج، پیاز، گوجه، رشته، کلم، گوشت بوقلمون. سیم تلفن و...
آملیا بدون توجه اینکه ممکن است که غذایش بد در بیاید، همه ی مواد لازم، چه خوردنی و چه غیر خوردنی را از بقیه ی میز ها و یا سطل آشغال ها جمع میکرد و در غذایش میریخت. اما بدترین چیزی که توجه نکرده بود، این بود که رز آنچه را که پیوز میگفت، در غذا نمیریخت. آنها نقشه ای در سر داشتند.
فلش بک
- بابا بزرگ؟ - جانم؟ - فکر میکنم من، اگه کنیم همکاری، نقشه هست تابلو! چیه نظرت اگه بکنیم کاری؟ - چه کاری عزیزم؟! - اینکه داد بزنی شما مواد دروغین، بکنم درست غذای واقعی. تا نکنن تقلب کارا تقلب. - نظر خوبیه!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Cause i don't wanna lose you now I'm looking right at the other half of me
و اين جوابي نبود كه رز انتظارش رو مي كشيد. پيش خودش فكر كرد احتمالا خط رو خط شده و يه بار ديگه صدا زد: - دانگ! - ماندانا رفته پوشك نو بياره.
از اونجايي كه تا سه نشه بازي نشه، براي بار آخر رز داد كشيد: - دانگ! - آگــــا! -ها؟
محل مسابقات
ارني عين گرگه تو ميگ ميگ، تا رز رو ديد چشم هاش برق زد و چراغ بالا سرش روشن شد. با دست هاي باز شده و لبخند زده، يواش يواش به رزي كه برگ هاش رو فوت مي كرد، نزديك شد. بالاي سرش ايستاد ولي قبل اينكه بتونه با دست هاش رز رو بگيره، گل گلدون به پا با برگ هاي دودي فرار كرد و ارني به دنبالش دويد.
رز، پخته و لخت، سه هيچ عقب از دست ارني پريد تو پاتيل رودولف و ارني به دنبال غذاش سر از همونجا در آورد.
رودولف بي خبر از همه جا در پاتيل رو سفت كرد و شعله رو بالا برد.
- اوره كا اوركا! - هاناكا! - هاناكا عيد يهودي ها نبود؟ - نمي دونم به هلگا. به هر حال هاناكا! - سوختم! - پختم!
دفترناظرين
رز دست به كمر زد وسط دفتر ويران شده ايستاد. همه جا رو گشته بود ولي خبري از منوش نبود. زير ميز، بالاي كمدها، تو ظرف دندون پيوز، وسط لباس هاي دورا و ... رو ديده بود ولي همچنان هيچي!
در رختکن حمام عمومی هافلپاف، محلی که برای مسابقه آشپزی خالی شده بود، همهمه عجیبی برپا بود. آملیا هنوز سرش در گوشی دورا بود. دورا سرش در قابله آملیا، پاتریشیا سرش در غذای دورا. مارگارت سرش در باسنش (در حال لیس زدن خودش) ... خلاصه هیچکس سرش به کار خودش نبود !
در این میان یک نفر با جدیت تمام در حال درست کردن غذای خودش بود و کاملا از هفت دولت آزاد بود. رودولف، تابی به سبلیش داد (که باعث شد چند تار موی سبیل درون قابله بیافتد)، سپس گوشت را روی تخته گذاشت، قمه اش را کشید و با حرکتی بروسلیگونه گوشت را با صدای «هییییاااااا !!» به دو نیم کرد.
قمه از گوشت رد شد، تخته را شکافت، میز را به دو نیم کرد و روی پای رودولف افتاد.
- هیییییااااا !!!
در حالی که رودولف سعی میکرد با چوبدستی قمه را از پایش در بیاورد و زخمش را بخیه بزند، ارنی در سمت دیگری داشت محتویات سوپش را داخل آن می ریخت : « پای مرغ ..»
چلپ !!
- «بال پیکسی ... »
چلپ !!
- « نخود سومالیایی !»
چلپ !!
- « بصلالنخاع اژدهای ایرلندی !»
بوووووووووم !!!
ارنی :
از قابلمه ارنی هنوز داشت دود بلند میشد که ناگهان فریادی از سمت دیگر اتاق بلند شد : « اورهکا ... اورهکا ... پُختم !!! پُختم ... »
و رز ویزلی لخت مادرزاد، در حالی که دوان دوان می دوید و با هر قدم گلبرگ هایش بالا پایین میشد، از گلدانش بیرون پرید و قابلمهاش را بالا گرفت ...
<><><><><><><><><><><><>
رز و پیوز بالاخره به دفتر ناظرین رسیدند. پیوز در حالی که کمرش را گرفته بود با عصا محکم توی سر رز کوبید : « خدا ازت نگذره دختر ... چقدر من پیرمرد رو راه میبری !»
رز جییییییغ بلند و بنفشی کشید !! پیوز خودش را کنار کشید عصا را پرت کرد : « غلط کردم ... ببخشید دخترم ... من نبودم ... چیز بود ... این بود ... چوب خدا بود ... »
اما وقتی دقت کرد، رز داشت به جایی روی میز نظارت خودش نگاه میکرد، پیوز خط نگاه او را دنبال کرد و بعد از چند ثانیه که به مغز آلزایمری اش فشار آورد، متوجه علت جیغ بنفش شد ...
منوی نظارت رز روی میز نبود ...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
هلگا معتقد بود ... « هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »
دو ناظر، دخترها را تنها گذاشتند که با غذاهایشان با خیال راحت همدیگر را مسموم کنند و خودشان به سمت دفتر خاک خورده ی صفحه ی دوم تالار حرکت کردند. بین صفحه ی اول و دوم بودند که صدای وحشتناکی بلند شد. صدایی که پیوز با آن خیلی آشنا بود ولی به سن رز قدر نمی داد. - دینگ دنگ دینگ. ای او ایــــــــــ...قیژ قیژ...خش خش!
رز از ترس اینکه یکی از هیولا های زندانی شده در کمد داخل خوابگاه بهش حمله کند، عصای پیوز را از دستش در آورد و محکم جلوی صورتش در حالت آماده باش گرفت. پیوز، خوب به جوانی رز نبود و عصا هم دیگر نداشت... - بوم! - آخ زانوهام! دخترجان نمی دونی چه درد بدیه پا درد.
دختر دهانش را باز کرد تا بپرسد مگر روح ها هم پا درت دارد و حتی مگر روح ها زمین میخورند که صدا دوباره آمد.
- دینگ دنگ دینگ. ای او ایــــــــــ...قیژ قیژ...خش خش!
رز عصا را به تقلید از نینجا تردیلی که دیشب تا ساعت سه ی صبح مشغول دیدنش بود، تکان داد و به هرحال فرقی هست میان یک نینجای کارتونی و رز دختری در تالار هافلپاف. عصا شترق کوبیده شد وسط سر روح.
- نزن دختر جان نزن. صدای مودم های دیالاپه. اینترنت قطع شده و ما این وسط گیر افتادیم. - بنویس اونجا که رو قبرمون حک کنن شهید در راه رسیدن به دفترناظران.
پیوز که مدتی بود به آلزایمر مبتلا شده بود، با گیجی پرسید: - دفتر؟ واسه چی اونجا؟ - قرار بود دوربین الکی درست کنیم که ضایع نشیم دیگه!
روح به ذهنش فشار آورد. بیشتر، بیشتر! - مگه یه سری دوربین خودم نخریدم؟ - دانگ دزدیدشون! - دانگ؟