جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

17 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
16 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] پارک جادوگران

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: پارک جادوگران
ارسال شده در: یکشنبه 30 تیر 1398 18:31
نمایش جزئیات
آفلاین
اما حالت چهره بلاتریکس، درست برعکس احساسی بود که محفلی ها داشتند. لبخند حاکی از رضایتی در اعماق چهره بلاتریکس نمایان بود که داد میزد "آره، من بودم. دم خودم گرم!".

دامبلدور نگاهی به چشمان نمناک محفلی ها انداخت. او وظیفه داشت قبل از آنکه خشم و نفرت و علاقه به انتقام در وجود یاران سفیدی و روشنایی زبانه بکشد، آن حالت را از بین ببرد.
-نباید بدون مدرک کسی رو قضاوت کنیم. شاید بلاتریکس داره از صمیمیت و محبتی که بین ما جریان داره لذت می بره!

-ریشش آب پرتقالی شد!

سوجی پرتقال با ادبی بود. همیشه حواسش بود جایی را آب پرتقالی نکند. حتی در سخت ترین شرایط و زیر بیشترین فشار های فیزیکی و روحی هم مقاومت کرده بود. به او توهین شده بود؛ ادبش زیر سوال رفته بود!
-پروفسور، به من توهین شد!
-پروفسور، به سوجی توهین شد!
-پروفسور سوجی محفلیه و بهش توهین شد!
-پروفسور، به محفل توهین شد!

توهین به محفل چیزی نبود که دامبلدور را ساکت نگه دارد. در آن وضعیت گرانی و بدبختی، با چنگ و دندان محفل را حفظ کرده بود و خرجشان را می داد.
این باعث شد کمی، فقط کمی، از آرمان هایش دست بکشد.
-یه کوچولو تلافی کنید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سو لى در 1398/4/30 18:39:36
پاسخ به: پارک جادوگران
ارسال شده در: یکشنبه 30 تیر 1398 18:17
نمایش جزئیات
آفلاین
دمپایی همونطور که روی هوا میرفت، داشت به معنای زندگی فکر میکرد. به آفرینش، خلقت، فلسفه بودن یا نبودن و سایر موضوعاتی که تا به حال به عقل فنریر نرسیده بودن. دمپایی بر عکس صاحبش که بیشتر به شکمش و فست فود فکر میکرد، به شدت دانا بود. شاید ظاهرش زشت بود، ولی قلبی از طلا داشت برعکس صاحبش.

دمپایی همونطور رفت و رفت، و بعد یکهو رشته افکارش پاره شد. داشت به یک پرتقال نزدیک میشد.
پرتقال، سوجی بود. و در اون لحظه داشت پیاز میخورد و به جوک آرتور راجع به اینکه باید سوپ پیازِ مالی رو به عنوان یک برند جهانی به ثبت برسونن میخندید، نتونست دمپایی رو ببینه. ولی دمپایی که خیال آزادی و پرواز داشت و میخواست کل دنیارو پرواز کنان ببینه، نه تنها تونست سوجی رو بینه، بلکه حتی تونست به سوجی بخورد کنه.

شدت برخورد زیاد بود. خیلی زیادتر از اونچه که دمپایی انتظارشو داشته باشه. اونقدر زیاد بود که نه تنها سوجی پرتاب شد، حتی دمپایی هم کمونه کرد و از بغل گوش آرتور رد شد.

سوجی ولی انقدر خوش شانس نبود. پرتاب شدنش اون رو رسوند به مقصد ریش دامبلدور. و سوجی در تاریکی بی انتهایی بین انواع حشرات و گلوله های موی سفید حبس شد.

- سوجی، فرزند روشنایی، الان نجاتت میدیم! نگران هیچی نباش!

سوجی نتونست بشنوه. عمق ریش بیش از حد زیاد بود.
دامبلدور سریعا فرماندهی تیم نجات رو به عهده گرفت. محفلیا با هم یک عدد طناب انسانی رو تشکیل دادن و وارد ریش های دامبلدور شدن، و بعد با حداکثر تلاشی که میتونستن، سوجی رو که توسط چندتا حشره موذی گاز گرفته شده بود، بیرون کشیدن.
و بعد خود سوجی به دمپایی زشت فنریر نگاه کرد.
- این از پشت سرم اومد... پشت سر من کی بود؟

و چشم محفلیا به سمت مرگخوارا چرخید. البته با مقدار کمی شک، و مقدار بیشتری مهربانی و عشق.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: پارک جادوگران
ارسال شده در: یکشنبه 30 تیر 1398 17:57
نمایش جزئیات
آفلاین
-بله دخترم...فیس و هیس. همشو فهمیدیم. اینقدر تکرار نکن. بالا هم بزن ریس.

کریس کرم ضد آفتاب را به پیشانی لرد سیاه مالید...ولی لرد معترض شد!
-اونجا رو زده بودی...بالاتر...بالاتر...

دست کریس روی هوا متوقف شد. بالاتری وجود داشت، ولی کریس مطمئن نبود که منظور لرد، آن بالاتر هست یا نه.

-بله ریس... منظورمان دقیقا همان جاست. نمی بینی آن قسمت کمی...بی دفاع است؟

کریس می دید. برای همین بقیه کرم را کف سر لرد خالی کرد!

در این بین، خشم نجینی هنوز خاموش نشده بود و داشت به هیس و فیسش ادامه می داد.

وقتی از لرد سیاه ناامید شد، دمپایی قرمز و بسیار زشت پلاستیکی فنریر را با دمش برداشت و به بلاتریکس داد.
بلاتریکس منظور نجینی را می فهمید.
-اممم...پرنسس...مطمئنین؟ نمی خوایین با پاپا مشورت کنین؟

جواب نجینی منفی بود.

بلاتریکس کمی دور و برش را نگاه کرد. همه مشغول به نظر می رسیدند.
دمپایی را بلند کرد و جمع محفلی ها را هدف گرفت و پرتابش را طوری انجام داد که کاملا اتفاقی به نظر برسد.

دمپایی زشت، سوت کشان و پرواز کنان به طرف محفلی ها رفت...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1398/4/30 18:04:15
پاسخ به: پارک جادوگران
ارسال شده در: یکشنبه 30 تیر 1398 17:56
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
بسمه تعالی



سوژه جدید:


- ما اصلا از پیک نیک خوشمون نمی آد، کی گفته باید به یک همچین چیز مزخرفی بریم؟

لرد ولدمورتِ نشسته بر تخت روانی که توسط مرگخوارها حمل می شد، این جملات را با لرزشی فراوان به زبان آورد.
- هکتور! کی به تو گفت گوشه ی تخت ما رو بگیری؟
- ارباب ساعت ها توی صف ایستادم تا نوبتم بشه بتونم گوشه تختتون رو بگیرم!
-لازم نکرده، امر می کنیم دیگه هیچ وقت توی هیچ صفی واینستی... الانم گوشه تختمون رو ول کن.
- ارباب حتی توی صف از قفل در نگاه کردن هم واینستم؟
- همچین صفی داریم...؟ امر می کنیم هیچ مرگخواری هیچ وقت توی هیچ صفی واینسته! تو هم زودتر گوشه تختمون رو ول کن.

پلشخ!

با ول شدن گوشه تخت توسط هکتور، تخت چپه شد.

- آخی.. ببین ارباب چه قدر ناز اینجا دراز کشیدن! گمونم خیلی خوششون اومده از اینجا. مرگخوارا! همینجا اطراق می کنیم!

و مرگخواران همان جا اطراق کردند.


کمی آن طرف تر:

- بدووووییییید!

پیرمرد در حالی که ریشش پشت سرش در اهتزاز بود، بقچه ای را بغل گرفته و با سرعتی که از او انتظار نمی رفت، به سمت بالای تپه می دوید. پشت سرش محفلیون خسته و بی رمق می آمدند.

- پروووف! آرومتر! نفسم... برید!... دیگه... نمی تونم!

آملیا در حالی که به سختی خودش را به کمک تلسکوپ بالا می کشید، شکایت می کرد.

- اشکالی نداره بابا جان! الان کمکت می کنم!

دامبلدور ریشش را دور سرش تاب داده و سپس به سمت دخترک پرتابش کرد، وی را با ریشش گرفته و با تمام قدرت به بالای تپه کشید.

- آآآآآآ...آآآآ... خیلی ممنون!

دخترک محفلی، حتی هنگامی که از شاخه درخت هم آویزان بود، ادب را فراموش نمی کرد.


سمت مرگخوارها:

نجینی آرام آرام دم نوازشی بر سر پدرش می کشید و گاهی هم که می دید، لرد ولدمورت حواسش نیست، سعی می کرد بخش مرتفع شده کله وی را دوباره صاف کند. امّا پدر، هر بار مچ او را می گرفت.

- دخترمون! هزاربار گفتیم درد داره! با ورم سر بابا بازی نکن!
- فیسسس!

نجینی بابای شاخدار دوست نداشت.
- خب به جاش می تونی...

پوووف!!

توپ والیبالی به سر ولدمورت خورده و او دوباره به خواب رفته بود.

- عـِـه! تااام!

دامبلدور با هیجان بسیار زیادی دست تکان داده و نزدیک می شد.
- توپمون افتاد این طرفا ندیدیش؟

نجینی توپ را پشت سرش پنهان کرده و به مرگخواران اشاره کرد تا جمع شوند.
مرگخواران جمع شدند.

- فیسسسس فسس فصاث!

مار جملات فوق را با شدّت و حدّت و شور زیادی گفته بود، اما مرگخواران متوجه هیچ چیزی نشدند.

- ببخشید پرنسس، می شه عادی بگید؟

نجینی سرخ شد.
محرومیت از تحصیلات آکادمیک باعث شده بود او تنها بر زبان محلی تسلط داشته باشد.

- ببینید باباجان، می گه اون ها با پرتاب کردن این توپ باعث شدن جمله بابای من موقعی که داشت به من چیزی می داد، قطع بشه! حالا زمان اون رسیده که ما جواب این کار اون ها رو بدیم! باید ازشون انتقام بگیریم!

نجینی لبخندی زده و به پیرمرد اشاره کرده!
او دقیقا همین ها را گفته بود.

- به به! چه دختر خوبی، توپ ما رو پیدا کردی. مــمــــــنون.

در حالی که پیرمرد با توپ زیر بغلش دور می شد، مار با لبخند او را تماشا می کرد و پس از آن که وی کاملا دور شد، نجینی به سمت مرگخواران برگشت:
- فصّصّصّصّ!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خیلی خب... از اوّل!
پاسخ به: پارک جادوگران
ارسال شده در: شنبه 29 تیر 1398 17:42
نمایش جزئیات
آفلاین
(پست پایانی)

نگاه ها عجیب و تحقیر آمیز بود...

چیزی که چند ساعت اول برای لرد سیاه جالب و جذاب بود و تجربه ای جدید محسوب می شد...ولی کم کم غرورش را خدشه دار می کرد!
-از ما بترسید!

خطاب به جادوگران جوانی که او را با انگشت به هم نشان می دادند گفت و جوابی جز قهقهه های جنون آمیز نشنید.

-آواداکداورا!

خنده های دو جادوگر باقی مانده، فورا قطع شد و ناباورانه به جسد دوستشان که روی زمین افتاده بود نگاه کردند.

دو نفر بعدی را نکشت...همین وحشت برایشان کافی بود.

خسته شده بود. همینقدر تفریح برایش کافی بود.
به سمت خانه برگشت.

-آلوهومورا...

در باز نشد...

-مروپ گانت!
اسم رمزی را که در گذشته برای باز کردن در استفاده می کردند، بر زبان آورد.

ولی باز هم باز نشد...
از رمز چوب دستی اش استفاده کرد...
در همچنان بسته ماند.
و این اتفاقی بود که برای اولین بار می افتاد.

مجبور شد در بزند. طولی نکشید که در باز شد.
توسط جادوگری ناشناس با کلاه سرخپوستی و آرایشی غریب روی صورتش.

-فرمایش؟

-ارباب هستیم!

جادوگر ناشناس خندید.
-خب خوش به حالت. ولی اینجا اربابِ کافی داریم. احتیاجی به تو نیست. شماره جغدتو بده اگه لازم داشتیم جغد بفرستیم.

-کریس...ببند اون درو. باد میاد!

جادوگر عجیب و غریب که حالا مشخص شده بود کسی جز "ریس" نیست، خواست در را ببندد که لرد پایش را لای در گذاشت.
-چه می کنی ملعون؟ ما لرد سیاه هستیم و اکنون به خانه بازگشته ایم.

کریس در خانه را بیشتر باز کرد.
-تو کل دنیا فقط یک لرد سیاه وجود داره. ایشون هم الان داخل خانه هستن. همین امروز صبح برگشتن. ببینشون!

لرد سیاه به داخل خانه سرک کشید و لرد تقلبی را دید که کلاه شیپوری روی سر گذاشته و جمعی از مرگخواران دورش حلقه زده و سرگرم بگو و بخند بودند!

-او الکی است! مگه نمی بینین؟ داره می خنده!

کریس شانه هایش را بالا انداخت.
-خب خوش اخلاقه!

لرد دوباره سرک کشید.
-داره لی لی می ره...الانم کلاه سو رو از سرش برداشت و فرار کرد...این کجاش لرده؟ چطور همچین چیزی رو باور کردین؟ چرا واقعیت رو نمی بینین؟

لحن کریس مرموز شد.
-شاید چون واقعیت، به این قشنگی نیست...اوه...جرات - فلاکت شروع شد. من باید برم.

کریس آنقدر عجله داشت که فراموش کرد در را ببندد.

-همیشه عجول بودی...

به تماشا ادامه داد.
لرد تقلبی...لردی که دیگر زیر تخت نبود...و حرکاتی که به نظر او اصلا شایسته یک ارباب نبود.
ولی همه راضی به نظر می رسیدند.

برای یک لحظه چوب دستی اش را بلند کرد.
-می کشیمشون...یا نه...فقط مای تقلبی را می کشیم! این جا مال ماست. خانه ماست.

چوب دستی اش را به طرف نسخه تقلبی خودش گرفت. ولی بعد دچار تردید شد.
-این نسخه بدله...انسان نیست. شاید اگه بکشمش...خودم هم...

چوب دستی را پایین آورد.

حتی خودش هم نمی دانست دلیل این کارش بدل بودن لرد جدید بود یا این که به وضوح می دید دیگر در خانه اش او را نمی خواهند.
نمی توانست خودش را گول بزند. همه مرگخواران می دانستند که لردی که داخل خانه است، همان لرد سابق نیست...ولی همه راضی و خوشحال بودند.

-خب...اگه ترجیح شما اینه...ما می ریم... از صفر شروع می کنیم!


و از خانه دور شد. بالاخره روزی بر می گشت و خانه اش را پس می گرفت.


پایان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1398/4/29 22:28:21
پاسخ به: پارک جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 7 فروردین 1398 23:36
نمایش جزئیات
آفلاین
و لباسی سبز در خیابان ها چرخ میزد!
فکری به ذهنش رسید.
به سمت مغازه ای که کراب همیشه از اون وسیله هاشو میخرید رفت!
به نزدیکی مغازه رسید.

-نه این رنگ نه...از این قبلا خریدم...آها اونو بده اون به نظرم خیلی خوب باشه!

لرد ولدمورت صاحب صدا رو شناخت برای همین گوشه ای پنهان شد.

-خیلی ممنون عجیجم!من دیگه برم.

لرد ولدمورت با شنیدن این حرف تعجب کرد.
-عجیجم؟عجیجم ینی چه؟این چی بود که کراب گفت؟...مهم نیست بعدا حسابشو میرسم الان باید اون فکر رو عملی کنم!

کراب از مغازه بیرون اومد و لرد وارد شد.
-سلام!من یه سری چیز میز میخواستم.
-ما اینجا نه پنیر داریم نه میز...متاسفم!
-با ما...ینی من شوخی میکنی؟
-نه واقعی گفتم...اینجا مغازه ی آرایشی بهداشتیه.

لرد یک درصد هم فکر نمیکرد که فروشنده واقعی گفته باشه ولی خب با دلیلی خودشو قانع کرد!
-المرلین که رفیق کرابی!...خب من یه سری مواد آرایشی میخوام!

لرد مواد مورد نیازش رو گرفت و گفت:
-بزن به حساب کراب!

لرد با گفتن این جمله،رفت.
کمی رفت تا به یک کوچه ی فرعی رسید... وارد اون شد و شروع کرد به آرایش کردن خودش!

نیم ساعت بعد

لرد دوباره وارد خیابون شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: پارک جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 7 فروردین 1398 11:38
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد ولدمورت بعد از اینکه ساعت ها با کفش پاشنه بلندش شهر را دور زد، احساس خستگی کرد و روی نیمکت چوبی پارک، کنار پیرزنی که برای پرندگان دانه می ریخت نشست و شروع به آواز خواندن کرد:
_من ی پرندم آرزو دارممم تو زاغم باشی...جیک جیک...جیک.

وقتی کیف خانم پیرزن با عصبانیت به سرش خورد، شتررق! مستی از سرش پرید، فهمید ردا به تن ندارد و
به طرف نزدیکترین مغازه ی لباس فروشی به راه افتاد.

سردر مغازه تابلویی قرار داشت: لطفا با لباس وارد شوید.
وقتی که لرد سیاه وارد مغازه شد مردی کوتاه قد با کت و شلواری صورتی و سری تاس جلوی روی او سبز شد.
_هی آقای بی سواد! مثل اینکه خوندن بلد نیستی.

لرد متعجب، با عصبانیت گفت:
_چطور جرئت می کنی با لرد سیاه ارباب...

اما بعد یادش آمد که او لرد تقلبی است و می تواند عادی صحبت کند:
_تو چی میگی مرتیکه ی کوتوله؟ به من تشر می زنی؟

مرد کوتاه قد که از عصبانیت رنگ کت و شلوارش شده بود، به طرف لرد حمله برد.
ولدمورت قهقهه ای سر داد و سر مرد را گرفت و او را از خودش دور کرد:
_تو که نصفت زیر زمینه می خوای منو بزنی...هاهاها.

بعد از گذشت دقایقی لرد سیاه مجبور شد چوبدستیش را در آورد، آواداکاداورایی ناقابل نثار مرد کند و با لباس هایی نو از مغازه خارج شود.

ولدمورت در خیابان قدم می زد و به این فکر می کرد چه قدر با لباس های جدیدش زیبا شده است.
با همین افکار به سمت شیشه ی ویترین یکی از مغازه ها برگشت و کسی را دید که لحظه ای فکر کرد خودش نیست.
او با یک کت شبرنگ بنفش و...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: پارک جادوگران
ارسال شده در: جمعه 2 آذر 1397 00:20
نمایش جزئیات
آفلاین
ساحره نگاهى به لرد انداخت..
-ايش برو گمشو مرتيکه بيشور

لرد سياه احساس کرد به او توهين شده تن صدايش را بالا برد.
-ساحره احمق انگار حواست نيست دارى...(ناگهان يادش اومد که اون لرد تقلبيه ونيازى نيست انقدر رسمى باشه)يه نيگا تو آينه به خودت کردى؟زنيکه زشت ميمون نما برو دوغتو بنوش!

وشروع به حرکت به يه سمت ديگه کرد.
"آزادى چه خوبه، احساس خوبى داريم ،مايليم بيشتر طعم آزادى رو بچشيم"
شروع به حرکت به سمت بار کرد،وقتى وارد بار شد تمام کسايى که مشروب ميخوردند و کسايى که درحال رقصيدن بودند از حرکت وايستادن...چند ثانيه بعد حتى صداى کر کننده آهنگ هم قطع شد.
مردم به لرد نگاه ميکردند و لرد به مردم. ناگهان لرد ردايش رو درآورد و به سمت گارسون پرتاب کرد و باصداى بلند روبه جمعيت گفت:
-بزن زنگوو
وشروع به قر دادن وسط مردمى که دهنشون از تعجب شده بود کرد . پس از چند لحظه مردم دوباره به حالت اول خودشون برگشتن وشروع کردند به رقصيدن و مشروب خوردن البته تو اينکار هيچکس به پاى لرد نميرسيد که تقريباً با خوردن يه ليوان آبجو از رقص باله وهيپاپ گرفته ،تا رقص عربى وترکى رو اون وسط اجرا ميکرد،حتى خودشم نميدونست اينارو ازکجا ياد گرفته!
🐱🐱🐱🐱🐱🐱🐱🐱🐱🐱🐱🐱🐱🐱🐱🐱🐱🐱🐱🐱
دوساعت بعد وقتى از بار با حالت مستى عجيبى خارج شد،روى اولين صندلى که پيدا کرد ،خوشو انداخت.
يه نگاه به پاهاش کرد ،کفش نداشت حتماً توى بار از پاش دراومده بود،پس تصميم گرفت که به کفش فروشى بره و کفش بخره.
🐱🐱🐱🐱🐱🐱🐱🐱🐱🐱🐱🐱🐱🐱🐱🐱🐱🐱🐱🐱

چند دقيقه بعد با همون حالت مستى وارد کفش فروشى شد و سراغ کغش هاى مردونه رفت.
اما دوباره فکرى به ذهنش رسيد که احتملاً بخاطر اثر هاى مخرب آبجو بود...
پس از خريدن کفش وپوشيدنش توى کفش فروشى،از اونجا خارج شد و به سمت ناکجا آباد حرکت کرد،تو راه مردم باحالت عجيبى بهش زل زده بودند اما نه بخاطر اينکه لرد سياه رو توى مستى و بدون ردا ديده بودند ،بلکه بخاطر کفش پاشنه بلند زنانه اى که پوشيده بود

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دیانا کارتر در 1397/9/2 0:24:06
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: پارک جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 1 آذر 1397 05:14
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
خلاصه به مقدار لازم: در اثر پاشیده شدن یکی از معجون‌های هکتور، بدلی از لرد سیاه ایجاد شده. لرد با دیدن نسخه بدل خودش که عقل ناقصی داره فکری به سرش می‌زنه و اونو با خودش می‌بره به خونه ریدل!

تصویر تغییر اندازه داده شده



تا به حال یک لرد ولدمورت بوده‌اید؟ شاید در نگاه اول هرکسی دوست داشته باشد جای قدرتمندترین جادوگر دوران‌ها باشد ... اما تا وقتی ردای یک لرد ولدمورت را نپوشیده و طلسم‌هایی که اجرا کرده را اجرا نکرده‌اید، قضاوتش نکنید! لرد ولدمورت که باشی، خیلی کارها را نمی‌توانی بکنی. نه که قدرتش را نداری؛ شان و جایگاهت دست و پایت را می‌بندد. ابهتت اجازه نمی‌دهد.

- رییس اداره مبارزه با لردهای سیاه اغتشاشگر افزود: «جای نگرانی نیست. این لرد سیاه تقلبی گونه‌ای اهلی و رام بود که خطری برای کسی نداشت. ما با در نظر گرفتن تمام ابعاد امنیتی ماجرا ایشون رو آزاد کردیم. از شهروندان خواهشمندم در صورت برخورد با ایشون، برخوردی مهربانانه باهاش داشته باشن.»

لرد سیاه که باشی نمی‌توانی در خیابان بدوی ... نمی‌توانی سرخوشانه آواز بخوانی، نمی‌توانی جریان باد را بین موهایت حس کنی، نمی‌توانی با غریبه‌ها شوخی کنی و بخندی. لرد سیاه یعنی درد نابودی جانپیچت را بروز نده و از آن حرف نزن. لرد سیاه یعنی ...

- خوب حالا کی گفته ما دنبال این حرکات جلف و سخیفیم؟

لرد سرش را از روزنامه‌ی مقابلش بلند کرد و این را خطاب به راوی گفت. راوی ویولت بودلرِ درونش را سرکوب کرد؛ دیگر حرف اضافه نزد و به توصیف صحنه پرداخت: لرد با رضایت روزنامه را روی میز کنار تختش گذاشت. تصویر تمام قدی از لرد تقلبی که به طرزی ابلهانه لبخند می‌زد، تمام جلد را پوشانده بود. حالا تمام جامعه جادویی می‌دانستند که شخصی با ظاهر او این طرف و آن طرف می‌پلکد. شخصی که در واقع بی هوش زیر تخت او افتاده بود. بدون این که حتی مرگخوارانش متوجه چیزی بشوند، از پنجره اتاقش پرید و پرواز کنان از خانه ریدل‌ها دور شد.

تصویر تغییر اندازه داده شده


- چی میل دارین جناب ولدی؟

به سرعت با چوبدستی‌اش شقیقه گارسون را نشانه رفت اما در لحظه آخر از شلیک طلسم امتناع ورزید. برای عادی بودن نباید روی احترام اسمش حساسیت به خرج می‌داد.

- ولدی؟! هر هر! دو تا دیزی سنگی میل داریم ... یعنی ... می‌خوام. راستی این‌جات چی ریخته؟

گارسون سرش را پایین آورد تا به نوک انگشت اشاره لرد که بر روی پیراهنش بود نگاه کند اما دست لرد بالا آمد و ضربه ای به دماغ او زد.

- هر هر!

بابت پاسخ مناسب و هوشمندانه‌ای که به شوخی گارسون داده بود، احساس رضایت پیدا کرد. اندکی بعد در حالی که انگشتان آبگوشتی‌اش را می‌لیسید به سمت خروجی رستوران رفت. پیش از خروج آروغ پرسرصدا و کشداری زد و فضا را با بوی پیاز عطرآگین کرد.

- هیچ‌وقت پرخوری نکرده بودیم! چه سنگینی فرح بخشی بر ما حکمفرما شد. از اربابی با پرستیژ بودن ملولیم ... بد نیست یک مدتی همین جوری برای خودمان بلولیم!

در همین افکار بود که ساحره‌ای جذاب توجهش ره به خود جلب کرد ...

- اگر سیمای جوانی رو داشتیم الان منتظر نیم نگاهی از ما بود ...

اما سیمای جوانی را نداشت! بنابراین شماره‌اش را روی کاغذی نوشت و سوت زنان به او نزدیک شد.

- هی! مایلید به خانواده‌ای اصیل وارد ... یعنی ... عروس ننم می‌شی؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: پارک جادوگران
ارسال شده در: دوشنبه 28 آبان 1397 22:41
نمایش جزئیات
آفلاین
وقتی لرد سیاه وارد زندان شد همگی مات و مبهوت بهش نگاه کردن و یهو یکی گفت:
-این اداره در و پیکر نداره هرکی دوست داره سرشو میندازه پایین میاد داخل
-راست میگی باید ی فکری به حالش کنیم اینجوری نمیشه
لرد سیاه که خیلی عصبی بود رو به اونا کرد و گفت:
-اینا همرو با من بودین؟
-نه با موهات بودیم (فکر میکردن اینم تقلبیه)
لرد سیاه یدونه آواداکداورای ناقابل نصیبش کرد و یه سکوت ترسناک محیطو فرا گرفت و لرد گفت:
-حالا بهتر شد.خب دوباره میپرسم این لرد تقلبی کجااااست؟؟؟؟
جمعیت دوتیکه شدن و وسطشونو خالی کردن (مثل یه راهرو)در اخر این راهرو چشم لرد به نسخه ی تقلبیش خورد که همچنان داشت میخورد :/
لرد به سمتش رفت و خوب بهش نگاه کرد و رو به هکتور گفت:
-چطوری اینکارو کردی؟
-ب....ب...ببخشید...اشتباه کردم قصدم یه چیز دیگه بود نمیخواستم اینکارو کنم لطفا مرا بکشید
-لازم به عذرخواهی نیست اتفاقا فکرایی تو سر داشتم این میتونه خیلی کمک کنه
-میتونم بپرسم چه فکرایی ارباب؟
-بعدا میفهمی ... خیلی زود ... زود تر چیزی که فکرشو بکنی
بعد از اتمام سخن این دو ، لرد سیاه به همراه هکتور و نسخه ی تقلبیه خودش از اداره ی مبارزه با لردهای سیاه اغتشاشگر خارج شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گریک الیواندر در 1397/8/28 23:02:13
Ravenclaw is my everything



تصویر تغییر اندازه داده شده