کریس با استرس داخل دفترش قدم می زد. نمی دانست نقشه اش می گیرد یا نه! ولی مجبور بود صبر کند تا ببیند نتیجه چه می شود; ناگهان چشمش به جغدی افتاد که به سمت او می آمد.
- جغد اومد!... گابریل بیا جغد اومد.
- چی شد جناب وزیر؟
- جغد رسید گابریل.
کریس جغدی را که با دو دست گرفته بود، به گابریل نزدیک کرد.
- بیا نامه رو از پاش باز کن. بعد... بعد متنی که داخل نامه نوشته بخون; باور کن من طاقتش رو دارم.
گابریل بدون اینکه چیزی بگوید نامه را از پای جغد باز کرد و سپس به سمت در رفت.
- کجا داری می ری؟ گفتم که، طاقت شنیدنش رو دارم!
- ولی من فقط می رم استریلش کنم...
- نمی خواد گابریل! بی خیال استریل کردن!
- اما این نامه کلی...
در این موقع کریس نامه را از دست گابریل قاپید و نگذاشت گابریل ادامه حرفش را بزند.
- اصلا حالا که اینطور شد خودم می خونمش.
کریس سرفه ای کرد و با صدایی لرزان شروع کرد به خواندن:
نقل قول:
رابستن رفت هوا ، کلش باد کرد ،دستور چیه؟
- رابستن رفت هوا؟
- آره گابریل! رفت هوا و این یعنی؟...
- یعنی رابستن به فروزماید آلوده شده؟
- نه! این یعنی رابستن رفته هوا. پس دیگه واسه ما هیچ خطری نداره.
کریس این را گفت و به سمت کمدش رفت.
- بالاخره تونستیم از شر دشمن راحت بشیم! حالا دیگه هیچی وزارتخونه رو تهدید نمی کنه.
کریس از داخل کمد دو تا چمدان سیاه و بزرگ بیرون آورد.
- اینا چیه جناب وزیر؟ می خواین جایی برین؟
- آره گابریل. می دونی، این چند روز من استرس زیادی کشیدم به خاطر همین تصمیم گرفتم یکم به خودم استراحت بدم.
گابریل با تعجب کریس را نگریست.
- چی؟ می خواین برین مسافرت؟ وزراتخونه رو هم همینطوری رها کنید؟
کریس که داشت چمدان ها را بیرون می برد رو به گابریل کرد.
- قرار نیست وزارتخونه رو همینطوری رها کنم; مگه تو اینجا نیستی؟
- چرا، هستم.
- خب تموم شد دیگه! اصلا تا وقتی من بیام تو وزیر باش... خداحافظ!
کریس این را گفت و گابریل را تنها گذاشت. گابریل هم که حالا وزیر شده بود، تصمیم گرفت خودش دستور بعدی ( در رابطه با رابستن) را صادر کند.