جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

87 کاربر(ها) آنلاین هستند (59 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
84 مهمانان 3 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

آموزشگاه مرگخواری

نوع تاپیک: رول‌نویسی تکی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: جمعه 1 شهریور 1398 02:50
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
-پس این فنر کجا مونده؟
-ضعف کردم.

مرگخواران برای اولین بار بود که گرسنگی می کشیدند و نقشه های زیادی که کشیده بودند آستانه تحملشان را پایین تر هم آورده بود.
-رز، تو یه گیاهی مگه نه؟
-
-میوه نداری؟

-کراب، این بوی توت فرنگی از چی میاد؟
-اون ماتیکه، دس نزن.

درحالی که گرسنگی مرگخواران را همانند انسانهای عصر حجر به جان هم انداخته بود، فنریر خودش را به یک دیوار گچی می سابید و پشم های سفید شده اش را فر می داد.
-هدف وسیله رو توجیه میکنه. برو که رفتیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

⚠️خطر برخورد⚠️
پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: پنجشنبه 31 مرداد 1398 16:26
نمایش جزئیات
آفلاین
بیرون مسواک نبود!
پس فنریر به سوی خانه رفت تا دندان هایش را مسواک کند ...
اما آیا خانه ای هم وجود داشت؟
مگر لرد سیاه آن ها را بیرون نکرده بود؟
اما از آن گذشته مگه فنریر مسواک میزد؟
فنریر حتی مسواک هم نداشت!
کمی با خود که فکر کرد متوجه شد که همه جا مورد ظلم واقع‌شده!
اربابش تمام دستور های سخت را به او می داد.
صبح ها گابریل با وایتکس تمیزش میکرد که باعث میشد پشم هایش رنگ و رو رفته شوند!
مرگخواران دیگر ، او را مورد تمسخر قرار میدادند و در تمام ماموریت ها اورا پیشگام می کردند.
حتی بچه ی رابستن هم او را اذیت میکرد.
هزار بلا سرش می آمد و در آخر توسط لرد سیاه تنبیه میشد ؛فنریر حتی خواب راحتی نداشت چون شب ها دیانا از او بجای تخت استفاده میکرد و چنگش میزد!
اما فنریر که شکایتی نداشت ، داشت؟
پس این فکر هارا دور ریخته و شروع به کشیدن نقشه ی جدید برای گرفتن بره کرد تا به مرگخواران نشان دهد با عرضه است.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: چهارشنبه 30 مرداد 1398 18:44
نمایش جزئیات
آفلاین
-آیی کمرم!

گوسفند به فنریر گفت:
-بع! کمرت! چی شدع؟!

فنریر کمرش را چسبید و گفت:
-کمرم داره خورد میشه ببعی! بیا خودت برو تو دهنم!

گوسفند بع بع کنان گفت:
-بع بع... نه... بع بع... نه!تصویر تغییر اندازه داده شده

-آهنگ میزنی واسم؟ خب همین جوری بیا برو تو دهنم!

فنریر دهنش رو باز کرد و گوسفند به دهان فنریر نگاه کرد و گفت:
-نچ نچ نچ! برو دندونای خودتو مسواک بزنع؛ بعدا بیا منو بخور.

فنریر هنوز کمرش خم بود؛ اما شروع کرد به راه رفتن. به گوسفند گفت:
-باشه! میرم مسواک بزنم بیام. تو همین منتظرم بمون!
-خا باشع! تو برو منم میرم موهامو شونه کنم! بع بع!

فنریر هم برای گوسفند دست تکان داد و گفت:
-بع بع!

و بیرون رفت تا دندان هایش را مسواک بزند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
...You must believe me to exist
...wait
God is busy
?Can i help you

***
آری، آن روز چو می رفت کسی
داشتم آمدنش را باور
من نمی دانستم
معنیِ «هرگز» را
تو چرا بازنگشتی دیگر؟
پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 مرداد 1398 23:16
نمایش جزئیات
آفلاین
- گوسی؟
- بععععله؟
- نیست بالاتر از سیاهی رنگ.
-
- گر خوش آواز بودی و... ام...

انگار فنریر درست نفهمیده بود چجوری باید گول بزنه. ولی از اونجایی که زیر بار نگاه مرگخواران سابق درحال کمر خم کردن بود، مجبور شد ادامه بده.
- گوسی؟
- بععععله؟
- میتونی یه دهن بخونی، ببینیم اصلا میتونی بخونی یا نه؟
-
- عه... چیزه... تا الان آواز زنده گوسفند شنیده بودین بچه ها؟
-

نه، اینجوری نمیشد. دیگه کمرش نمیتونست در مقابل نگاهای مرگخوارا تاب بیاره. مجبور شد فکر دیگه ای بکنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: جمعه 18 مرداد 1398 14:27
نمایش جزئیات
آفلاین
فنریر خیلی سریع قانع شد که گرگ سریع و خشنی است و قادر به شکار کردن میباشد.
برای همین کمین کرد و منتظر فرصت مناسب شد.
فرصتی که پیش نیامد!
چون فنر در واقع نه سریع بود و نه خشن.

برای همین از در دیگری وارد شد.
-گوسفند؟...گوسی؟

گوسفندی که داشت با خونسردی پشم هایش را شانه میکرد جواب داد:
-بله؟

-میشه کمی بیای نزدیک تر؟ تا اونجا نمیتونم بپرم!

گوسفند پوزخندی زد.
-معلومه که میشه. صبر کن الان میام.

و پایش را کمی به طرف فنریر گرفت و فوری عقب کشید و قهقهه زد.

فنریر تحقیر شده بود.
در حال تحقیر، مغزش به کار افتاد. یاد داستان روباه و کلاغ و پنیر افتاد. شاید میتوانست گوسفند را گول بزند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: چهارشنبه 9 مرداد 1398 14:39
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخوارهای غارنشین!
شاید تجربه‌ای جدید و هیجان‌انگیز به نظر میومد، اما حتی تصور دوری از تختای گرم و نرمشون و رو آوردن به چنین زندگی‌ای لرزه بر بدنشون می‌نداخت. چی شد که به این روز افتادن؟

اما قبل از همه اول باید زنده می‌موندن. و زنده موندنشون در حال حاضر به گوسفندایی وابسته بود که بع‌بع‌کنان به ریششون می‌خندیدن!

- فنر خجالت بکش. تو مگه گرگ نیستی؟ چطور نمی‌تونی چهارتا گوسفند شکار کنی پس؟

فنریر سعی می‌کنه خیلی خودشو دست بالا نشون بده.
- چون یه عمر ماگل و محفلی شکار کردم خب. آدم! من به کوچیک راضی نیستم. اصن دست و دلم نمی‌ره به گوسفند کفایت کنم.

قرار بود مرگخوارا تحت تاثیر قرار بگیرن و حق رو به فنریر بدن و بیخیال این ناتوانیش واسه شکار گوسفند بشن، اما گویا بخت با فنریر یار نبود.

- خب که چی؟ یعنی می‌خوای بگی عرضه گوسفند شکار کردن نداری؟!
- گرگای مشنگ از پس گوسفندا برمیان، تو یه گرگ جادویی هستی و نمی‌تونی؟
- زودباش فنر. اونو شکار کن ببینم.

فنریر که از همه طرف مورد هجوم قرار گرفته بود به گوسفندی که مرگخوارا بهش اشاره کرده بودن زل می‌زنه.
- همه چی درست می‌شه. من می‌تونم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: سه‌شنبه 8 مرداد 1398 15:55
نمایش جزئیات
آفلاین
_گرگم و گله میبرم.
_بعععع چوپونمونو خوردی متاستفانه ولی برای ایجاد قافیه... چوپون دارم نمیذارم.

فنریر لبخند دندان نمایی به گوسفندان زد تا دندان های تیزش را به گوسفندان نشان دهد.
_دندون من تیز تره.

گوسفند در حال قر دادن گفت:
_دنبه من لذیذ تره.
_خونه خاله ارباب کدوم وره؟
_از اینوره و از اونوره!

فنریر متوجه نمیشد گوسفندان آدرس خانه ریدل را از کجا فهمیده بودند! ولی به هر حال این موضوع الان چندان اهمیت نداشت.

ناگهان مرگخوارها به سرعت به دنبال گوسفندان دویدند، گوسفندان نیز با خونسردی شروع به فرار کردند. گوسفندان می دویدند و مرگخواران هم دنبالشان می دویدند. گوسفندان همچنان می دویدند و مرگخواران هم همچنان خسته و رنجور دنبالشان می دویدند.
گوسفندان می دویدند و مرگخواران ... مرگخواران خسته شده بودند؛ دیگر نمی دویدند!

گرسنه و فلک زده روی چمن زار ها ولو شدند. گوسفندان هم تا توانستند به ریششان خندیدند.
_بعععع اون گرگ خونگیه رو... فکر کرده بود میتونه مارو بخوره.
_اون قمه کشه رو چی میگی؟ بعععع... وسط تعقیب و گریز فکر کرده بود خیلی زرنگه!داشت بهم میگفت چه گوسفند باکمالاتی هستم بعععع... میخواست منه گوسفندو خر کنه بع بع!

مرگخواران مدت ها بود که در خانه ریدل خورده و خوابیده بودند. مروپ گانت با غذاهای گرم و مراقبت هایش آنها را نازک نارنجی بار آورده بود. حالا باید یاد میگرفتند چگونه مانند انسان های اولیه در غار ها زندگی کنند، به شکار بروند و آتش بیفروزند! شاید آنها باید با برگ درختان برای خودشان لباس و کلاه می ساختند و تبدیل به مرگخواران غار نشین می شدند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: یکشنبه 1 اردیبهشت 1398 00:03
نمایش جزئیات
آفلاین
قطره ای از آب دهان فنریر روی زمین چکید و لحظه ای بعد...

-چی شد؟!
-چرا موقع غذا خوردن چشماتو می بندی فنر؟

فنریر با گوشه ناخنش، بین دندان‌هایش را تمیز کرد. سپس با آرامشی وصف نشدنی، پلک‌هایش را از هم گشود.
اما اولین چیزی که دید، فرفری بود!
-این که اینجاست... منم می‌خواستم بخورمش... وقتی اینجاست و داره نگاهم می‌کنه یعنی نخوردمش... پس این احساس سیری کاذب چیه؟

بلاتریکس که علاقه ای به استشمام بوی فنریر نداشت، از راه دور کروشیویی برایش فرستاد.
-چوپان رو خوردی!

گرسنگی به کراب فشار آورده بود. چیزی نمانده بود که پوستش خراب شود و زیر چشم هایش گود بیفتد. این اصلا چیزی نبود که باب میل کراب باشد!
برای همین کرم دور چشم را از کیفش بیرون آورد و مشغول ماساژ اطراف پلک هایش شد.
-خب الان که چوپان داره هضم میشه، کی می‌خواد ما رو ببره پیش اربابش تا ازش یه حیوون بگیریم و بخوریم؟ تلف می‌شیم اینجا!

و فورا جهت جلوگیری از پخش شدن ریملش، اشک هایش را پاک کرد.

بقیه مثل او فکر نمی کردند. دست کم بعضی ها!
سو نگاهی به چهره‌ی غم زده و بعضا خشمگین مرگخواران انداخت و به حال آی کیو هایی که تا پیش از این اطراف لرد سیاه بودند، افسوس خورد.
-ما قبلش می خواستیم چه غذایی بخوریم؟

همه با هم فریاد زدند:
-گوسفند!
-بعد چی شد که نشد؟
-چوپان نذاشت!
-الان چوپان کجاست؟
-تو معده‌ی فنر!

در عرض چند ثانیه، سکوتی مرگبار بر فضا حاکم شد.
لبخند های شیطانی به آهستگی روی لب ها پدیدار شدند.
نگاه ها به گله‌ی گوسفند ها دوخته شد.
و ناگهان...

کمتر از یک دقیقه بعد، مرگخواران به دنبال گوسفندها، به این سو و آن سو می دویدند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: پنجشنبه 18 بهمن 1397 23:40
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
خلاصه تا انتهای این پست: میزان سیاهی مرگخوارها در بازرسی وزارتخانه تایید نشده و لرد سیاه همه آن‌ها را اخراج کرده است. مرگخوارها که گرسنه شده‌اند تصمیم می‌گیرند رهگذری را خفت کنند. به یک چوپان می‌رسند. چوپان پیشنهاد می‌دهد بلاتریکس با او نزد اربابش برود تا از او گوسفندی برای خوردن بگیرند. مرگخوارها احتمال می‌دهند این یک نقشه باشد!

تصویر تغییر اندازه داده شده


رز ریشه‌اش را به نشانه مخالفت بالا گرفت اما اختلاف قدی که با بلاتریکس داشت، باعث شد او متوجه نشود و پس از گیر کردن به ریشه، نقش زمین شود. فرفری که در حین سقوط بلا از بغل او بیرون جهیده بود، دوان دوان به سمت چوپانش رفت و در آغوش او جای گرفت.

- جیگر؟ تو که گفتی این از صاحابش فراریه! پس چرا همچین شد؟
- زن و شوهر دعوا کنند ابلهان باور کنند!

بلا از زمین بلند شد و در حالی که با یک دست خاک ردایش را می‌تکاند و با دست دیگر چمن‌ها را به نیت یافتن چوبدستیش کنار می‌زد، فریادهای بی‌فایده‌ی »کروشیو» سر می‌داد.

- برای من زیرپا می‌ندازی؟
- نه بلا! من فقط می‌خواستم بگم بهتره این کارو نکنیم. به هر حال شاید اون گوسفند سالم نباشه. آیا می‌دانستید ریشه عموم بیماری‌های لاعلاج نوظهور در ارتباط ...

پیش از آن که رز اطلاعات پزشکی‌اش را به طور کامل ارائه کند، چوپان پیشنهادی مطرح کرد.

- فرفری رو نخورین ... به جاش من حاضرم ببرمتون پیش اربابم. اون وقت شاید بتونید ازش یه گوسفند یا حتا یه حیوون خوشمزه تر بگیرین.

لحظه‌ای چشم تمام مرگخواران برق زد. خودشان را در قصر تصرف شده‌ی ارباب چوپان تصور کردند، رودولف راسته‌ی گرازی را روی قمه‌اش به سیخ کشیده و هوریس به شکل قلابی درآمده و از استخر ماهی می‌گرفت. مورفین تمام مزرعه‌ی قصر را زیر کشت خشخاش و شاهدانه برده بود و کراب یک گل نوشکفته را کنده و روی موهایش گذاشته بود.

- پیشنهاد خوبیه. بریم.

- همتون با هم که نمی‌شه! یه دفعه به جون خودم یا اربابم سوء قصد می‌کنید. اگر می‌خواین بهتون اعتماد کنم و ببرمتون پیش اربابم باید فقط یک نفر بیاد.

چوپان نمی‌دانست مرگخواران با مراسم داوطلب شدن مشکل دیرینه دارند ... اما خیلی زود این موضوع را دریافت.

- بابا دعوا نکنید ... خودم می‌گم. خانوم شما! شما نه ... شما که موهای فرفری داری.

- دیدین؟ دیدین درست ترجمه کردم؟ این چوپانه مشکل داره .. نه فقط گوسفندگرا، بلکه فرفری گراس.

- از اولم حس کرده بودم یه جوری نگام می‌کنه.

- بهتره قیدشو بزنیم بریم دنبال یه رهگذر دیگه بگردیم.

چوپان که از رفتار مرگخوارها سر در نیاورده بود ترجیح داد ذهنش را درگیر نکند و راضی از این که رهایش کرده‌اند، راهش را بگیرد و برود. در میان مرگخواران اما آرسینوس احساس عذاب وجدان شدیدی داشت! او تمام این دروغ‌ها را فقط به خاطر وجترین شدنش سر هم کرده بود. درست در همان لحظه، که از گرایش جدیدی که باعث این همه دردسر شده بود پشیمان شد و به شخصیتی بسیار گوشتخوار تغییر هویت داد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: یکشنبه 16 دی 1397 01:30
نمایش جزئیات
آفلاین
چوپان دستانش را به شدت تکان داد و مخالفت کرد.کراب البته بدون توجه به او به طرف گوسپند موردنظر حرکت کرده بود.

بلاتریکس که تشنه‌ی دراما بود هم رفت تا اگر دعوایی پیش آمد کمی از خودش پذیرایی کند تا این که احساس کشیدگی دردناکی را در بازویش حس کرد.
- چیه جیگر؟
- هیس! میشنوی فرفری چی میگه؟

بلاتریکس فحش بسیار نامناسبی داد و جیغ‌ویغ‌کنان گفت: نه! معلومه که نه! حضرت سلیمان نیستم که.
- خو بهتره گوش کنی! چون من هفته پیش یه معجون مارزبون‌ساز درست کرده بودم و یکی از اثرات جانبیش فهمیدنِ زبون گوسپندا بود.

بلاتریکس اخم کرد: یکی از اثراش؟ پس یعنی هفته پیش که ما ماموریت رفتیم و تو یکسره ارباب‌گاه بودی و کل تهرانو بوی بد گرفت بخاطر این بود؟

آرسینوس هوشمندانه بحث را عوض کرد: چیز مهم اینه که این گوسپنده سعی داره یه چیزی بهمون بفهمونه!

فرفری ناله کرد: بعععع بعاااااا بعوو مع‌بع‌مع!
- نه عزیز! خجالت نکش بگو.
- بع‌مع‌ببببعع بــــــع‌معااابعوبع!
- یا ابواللرد! جدی می‌گی؟

بلاتریکس که با نگرانی گفت‌وگو را دنبال می‌کرد، گفت: چی می‌گه جیگر؟ به ما هم بگو!
آرسینوس با چشمانِ تاریک‌شده اش گفت: می‌گه منو با خودتون ببرین! این چوپانه مشکل داره.
- چه مشکلی؟
- اون چوپانه گو... گو... گوسپندگراست! بیچاره پشت فرفری رو همه زخم کرده!

بلاتریکس با حیرت به فرفری نگاه کرد که غم دردناکی در چشمانش جاخوش کرده بود. شانه بالا انداخت و گفت: خب همینو برای شام کباب می‌کنیم دیگه. خودش هم راضیه.

سپس فرفری را گذاشت زیربغلش و سوتی زد تا گله‌ی مرگخواران دنبالش کنند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.