شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
کوین، زیر لب این را زمزمه می کرد و به دنبال خانه اش می گشت. یک سال از دوری کوین از خانه می گذشت؛ چرا که او آنقدر گیج بود که آدرس خانه خودشان را هم از یاد برده بود!
-چی گفتی باباجان؟ -ببخشید...شما می دونید خونه ی ما کجاست؟ -اسمت چیه باباجان؟
کوین، اسمش را از یاد برده بود...حتی نمی دانست چرا دارد از یک پیرمرد این سوال را می کند! -اسمم...نمی دونم! -شاید سرما خورده به سرت بابا. می خوای بیای خونه ی ما؟ -یعنی می تونم بیام؟
پیرمرد با نگاهی شرشار از مهربانی، پاسخ کوین را داد.
- شما با مرکز مشاوره و روانشناسی دکتر ققنوس تماس گرفتهاید. لطفا جهت دریافت نوبت، عدد 1 را شمارهگیری فرمایید. در صورتی که مایل به ارتباط با اپراتور ...
سیریوس گوشی تلفن را پایین اورد و نتوانست متوجه ادامه حرفهای روتین گوینده شود. در تصمیمش مردد بود. او قبلا همیشه بیپروا انتخاب میکرد. البته نه به این معنا که تمام تصمیماتش درست و بینقص بود اما برای انتخاب کردن، صبر نمیکرد. دل را به دریا میزد و شجاعانه انتخاب میکرد. شاید غرور و تعصب او بود که اجازه نمیداد اینبار مصمم تصمیم بگیرد. آرام به گوشهای تکیه داد و درحالی که یک دستش به تلفن بود، دست دیگرش را روی سرش گذاشت. اگر لحظهای دیگر تعلل میکرد، تلفن به صورت خودکار قطع میشد. اما درست در آخرین لحظه، وارد عمل شد.
- دیدددددددد! (فشردن عدد 1 در تلفن) - ضمن قدردانی از شما بابت انتخاب مرکز دکتر ققنوس، تاریخ ملاقات شما چهارشنبه هفته آینده، 11 دسامبر و راس ساعت 15 میباشد. بــــیق بیـــق بیـــق بـــــــیق بیـــققققق! (بوق پایان مکالمه)
بعد از تمام شدن مکالمه، روی کاپانه لم داد و با زیر شلواری مامان دوزش، مشغول تماشای تلویزیون شد. هوا کاملا تاریک بود و سیریوس هم تمایلی به روشن کردن چراغ های منزلش نداشت. تنها نور آن جعبه جادویی، یعنی تلویزیون بود که خانه را کمی روشن کرده بود.
گهگداری کریچر را میدید که از این اتاق به آن اتاق میرود و زیرلب مدام مشغول رواجی کردن است. با اینکه رواجی های کریچر خیلی قابل تشخیص نبود اما میشد حدس زد که راجع به چیزهایی سخن میگفت. او جن آزادهای نبود و تمام فکرش را مسائل مرتبط با خانواده بلک مشغول کرده بود. سالها خدمت به این خانواده، او را از درون کلافه ساخته بود اما با اینحال هرگز فکر دیگری جز خدمت و وراجی راجع به مشکلات منزل و گذشته افراد خانواده بلک، به ذهنش خطور نمیکرد.
سیریوس مشغول تغییر کانالهای تلویزیون شد. خیلی نمیتوانست به تماشای یک کانال ثابت بنشیند. بسیار ساختارشکن و دم دمی مزاج بود. شاید هم دلیل اصلیش محتویات غنی و پربار این جعبه جادویی بود ...
- ... ای یار قشنگ مو بلند مشکی پوشم / با لنگه ابروهات شـــرق شــــرق نزنی تو گوشم !
- آه اِی گوزل! هرگز فکرشو نمیکردم به من خیانت کنی. - من به تو با آیسان خیانت کردم، چون تو به من با ابراهیم پاشا خیانت کرده بودی! -
چییــلیــــــــییـک
- هماکنون سرتیتر خبرها؛ انفجار بمب اتمی در نصف جهان به دلیل لیز خوردن و زدن دکمه اشتباهی توسط پونالد کرامپ، دستگیری پری قاطر در مرز ایران و عراق به دلیل فرار از بدهیهای بانکی، درگذشت بازیگر و نویسنده محبوب دلها ویلبرت اسلینکرد شبستری، برگزاری جشنواره نشریات جادویی با حضور اسطوره این حوزه جمشید پاترپور ...
سیریوس:
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیریوس بلک در 1398/9/20 13:11:28
We've all got both light and dark inside us. What matters is the part we choose to act on...that's who we really are
صدای روشنایی قابل شنیدن بود یا تنها من دچار توهم شده بودم؟! آیا می توان دوباره به بازگشت روز های روشن امید داشت؟! تمام ذهنم جواب منفی به این پرسش می دهد اما نمی دانم چرا نوری بسیار ضعیف در عمق قلبم هنگام این پرسش می درخشد. سالیان سال این نور خفیف در قلبم مانع یخ بستن قلبم شده، قلبی که هر روز آرزو می کنم از تپیدن دست بکشد و مرا آسوده کند.
هنوز روشنایی زندست و مرگ آن هیچ وقت تحقق نمی یابد نه تا وقتی که سیاهی وجود داشته باشد. تاریک ترین لحظه ی شب نیز یک صبح روشن در پیش دارد هرچند که در زندگی سفیدی ها قرار نیست طلوعی اتفاق اُفتد.
اکنون نمی دانم امروز چندمین روز است که از خانه بیرون نرفته ام! بیشتر اوقات روی همین مبل راحتی مشرف به پنجره نشسته ام و نظاره گر جهان بیرون هستم. منظره ی مقابل چندین خانه و در پس آنها چند باغ و سپس کوهی بلند می باشد. این آرامش طولانی چیزیست که از آن متنفر شده ام اما نمی دانم سِر کار کجاست که در زمان جدایی از این آرامش طولی نمی گذرد که دوباره دلتنگ آن شده و باز می گردم.
دوباره پسر بچه تقریبا ده یا یازده ساله ای را می بینم که از خانه مقابل خانه من بیرون می آید. این پسر بچه که موهای طلایی رنگی دارد و قدش کوتاه تر از حد متوسط برای یک پسر ده ساله می باشد، عادت دارد دو یا سه روز یکبار از خانه بیرون بزند و با بچه های دیگر دره گودریک بازی کند. بیشتر اوقات بعد دو ساعت بازی به خانه برمی گردد و اگر مادرش به او لطف کند چند گالیون به او می دهد و این پسر بچه بعد از دقایقی در حالی که چند دانه ی برتی بات در دستانش دارد، به خانه باز خواهد گشت.
بار اولی که رفت و آمد این پسر بچه را دیدم، بسی خشنود شدم از نظاره کردن زندگی یک پسر بچه که از غم دنیا چیزی نمی دانم و از زندگی خود لذت می برد. اما اکنون که نزدیک به یک سال است همینطور پشت سر هم این پسر بچه را می بینم ، ناراحت می شوم و نمی خواهم دیدن او لطمه ای به منظره ی ایستای مقابلم بزند. ترجیح می دهم همینطور کتابی در دستانم باشد و مواقع استراحت کوتاهی که به کتاب خواندن می دهم، همینطور به منظره کوه ها و باغ های مقابلم که حرکتی نمی کنند، نگاه کنم. اما دیدن این پسر بچه ی دوست داشتنی باعث ایجاد یک موضوعی در عمق ذهن من می شود. می دانم که این پسر بچه بعد دو ساعت بازی بازخواهد گشت و هنگامی که برای خرید دانه ی برتی بات می رود، تنها ده دقیقه طول خواهد کشید. هر وقت این پسر بچه کمی دیر می کند، ذهنم مشوش می شود و نمی توانم کتاب بخوانم! لاجرم باید صبر کنم تا او برگردد تا خیالم راحت گردد.
همان روز اولی که این پسر بچه را دیدم، به فکرم رسوخ کرد که شاید روزی اتفاقی برای این پسر بیفتد و من مجبور به اقدامی شوم. شاید بهتر بود که در همان ابتدا خانه ای دیگر گزینش کنم اما حیف که منظره ی زیبای این خانه مرا از این کار منصرف گرداند.
و امروز همان روز بود. بالاخره همان روز رسیده بود و قرار بود دوباره آرامشم بهم بریزد و کار هایی انجام دهد که عاشقش بودم اما در حین حال سخت متنفر بودم از ستیز همیشگی سیاهی و سفیدی! پسر بچه بعد از اینکه چند گالیون از مادرش گرفت ، دوباره از خانه بیرون رفته بود و اکنون بیش از 15 دقیقه گذشته بود و او بازنگشته بود و من از نگرانی نمی توانستم نه کتابی بخوانم و نه به منظره پاییزی مقابل نگاه کنم.
دیری نگذشت که خود را در خیابان یافتم! به سمت مغازه ای می رفتم که می دانستم پسر بچه از انجا دانه های برتی بات می خرد. مقابل مغازه توانستم پسر بچه را ببینم که مقابل مردی قوی هیکل ایستاده اما نگاهش بسیار مضطرب بود و با ترسی وصف ناپذیر مرد غریبه را نظاره می کند.
مرد غریبه با صدایی بلند بر سر پسر بچه فریاد زد: « با کی زندگی می کنی؟! زودتر جواب بده وگرنه تو رو هم مثل صاحب پیر این مغازه با یه طلسم میکشم! »
پسربچه در حالی که صدایش می لرزید، جواب داد: « با مادرم آقا »
- پدرت کجاست؟!
- پدرم خیلی وقت پیش از این دنیا رفته آقا
مرد غریبه در حالی که قهقه ای سر می داد، گفت: « پس مادرت به یه همخواب نیاز داره، زود باش منو ببر خونت ... زود باش ... مطمئنم مادرت هنوز خیلی جوون و زیباست .... »
مرد غریبه این را گفت و با دستش محکم به پشت پسر بچه زد تا او را به حرکت درآورد. پسر بچه در حالی که از ترس پاهایش نیز می لرزید، شروع به حرکت کرد.
- بگو به چیه خودت اینقدر می نازی که روز روشن مثل یک مرگخوار رفتار می کنی؟!
شمشیرم را زیر گلویش گرفته بودم.اولین حرکتی که کرد ، این بود که چوبدستیش را بلند کند اما همان لحظه فهمید که چوبدستیش با اولین حرکت شمشیر من چندین مایل به عقب پرت شده، قبل از اینکه چیزی حس کند.
مرد غریبه که اکنون دیگر مطمئن حرف نمی زد و لرزشی در صدایش حس میشد، گفت: « هی پیرمرد ... من مثل یک مرگخوار رفتار نمی کنم، بلکه یک مرگخوار هستم! حالا هم می خوام قبل از اینکه لرد سیاه و افرادش برای تصرف دره بیان، برم با مامان این بچه کمی خوش باشم ... تو هم بهتره بری کنار ... خوش ندارم پشت سر هم پیرمرد هارو بکشم .... فهمی..... »
نگذاشتم حرفش تمام شود، با یک حرکت شمشیر ، وردی خواندم و او را به حالت خلسه بردم و بعد در آسمان او را معلق کردم. برگشتم و به پسر بچه ی مو طلایی نگاهی کردم که مات و مبهوت در حال نظاره مشاجره ما بود.
- برو خونه! بهتره نه تو و نه مادرت امروز از خونه بیرون بیایید. قراره امروز اینجا اتفاق های بدی بیفته
پسر بچه سرش را تکان داد و دوان دوان از کنار من دور شد. دوباره شمشیر را چرخاندم و پیامی به آلبوس فرستادم! امروز قرار بود جنگی در دره گودریک رخ دهد.
الا در حالی که ردای اسلیترینش را میپوشید، نگاهی به معجون حبابی اش انداخت و آن را برداشت تا به مسابقه معجون سازان خبره برود.
چند ساعت بعد، مجلس معجون سازان خبره
-به مجلس معجون سازان خبره خوش اومدید!
هکتور که داشت از خوشحالی ویبره میرفت، روی صندلی نشست. -به ترتیب سابقه معجون سازی خودتون رو نام ببرید. -پانسی پارکینسون هستم و در انجمن اسلاگ فعالیت داشتم. -الا ویلکینس هستم و امتیاز معجون سازیم رو به محفل دادم.
هکتور که جا خورده بود، لحظه ای ویبره رفتنش را قطع کرد. -چی؟ -محفلی هستم.
هکتور با نگاهی سرشار از نفرت، به معجون حبابی الا نگاه کرد. -تست معجون ها شروع شد!
الا حباب های نگرانی را که اطرافش می چرخیدند را نوازش کرد. -نگران نباشین.
یک ساعت بعد
-گفتی معجون حبابی، درسته؟ -آ...آره.
هکتور که لبخند شرورانه ای بر لب داشت، به حباب های اطراف الا نگاهی انداخت و به سمت میز خودش برگشت. -برنده این دور از مسابقات کسی نیست جز... - -الا ویلکینس!
الا اطمینان داشت که خواب می بیند؛ چون هکتور یک مرگخوار و او یک محفلی بود. -چرا من؟ -چون تو معجونت رو اختراع کردی، درسته؟
الا به حباب های رنگی ای نگاه میکرد که او را به آرزویش رسانده بودند. -حباب ها...عاشقتونم!
الا روی حباب های بیچاره ای که تقلا می کردند تا از دست او فرار کنند، فرود آمد تا آنها را بغل کند.
تا به حال شده که در برف و بوران بدون هیچ مقصد معینی و به سوی نابودی درحال حرکت باشی؟ برای من که چنین موضوع وحشتناکی پیش آمده،ولی به جای آزار و اذیت من کاری کرده که همیشه فکر قدم زدن در هوای برفی به سرم بزند. سرما! اولین و آخرین چیزی بود که به یاد می آوردم. با پاهایی که تا زانو در برف فرورفته بود ، به سختی راه می رفتم. دانه های برف چون شمشیر بران ، به صورتم می خورد و هر از گاهی جلوی دیدم را می گرفت. با خود زمزمه می کردم: آخه این چه کاری بود؟ شب کریسمس به جای برگشتن پیش خانواده دابز، اومدی دنبال پدر و مادر واقعیت بگردی؟اونم بدون داشتن اطلاعاتی! واقعا که تو خیلی عجیبی دختر! آرام به خود جواب دادم: من که نمی دونستم قراره طوفان بیاید، انقدر من رو سرزنش نکن وجدان. دست راستم را بالا آورده و روی پیشانی خود قرار دادم. وای! دستانم را حس نمی کردم! تا چشم کار می کرد برف بود و برف. حتی راه بازگشتن را هم گم کرده بودم. - حیف که بلد نیستی جسم یابی کنی! راه دیگه ای بلدی؟حتی جارو هم نداری؟ رمزتازی چیزی!؟ - نه! اگه داشتم که خیلی زودتر خودم رو نجات می دادم وجدان عزیز. خون در رگ هایم داشت یخ می بست ، این را از بی حال شدن خود و بی حس شدن دست و پایم می توانستم حس کنم. - ای بابا! چوبدستی کو؟ نکنه. ... نکنه باز...باز گمش کردم؟ با گفتن این حرف اشک در چشمانم جمع شد. - نه چوب دستی، نه جارو ، نه جسم یابی ! هیچ چی! کارم تمومه . دیگر نخواستم به راهم ادامه بدم، نشستم و به خانواده ی دابز اندیشیدم، به دوستانم در گریفیندور و هاگوارتز، به مادر و پدرم که هرگز آنها را نشناختم. من بارها نزدیک به مرگ بودم اما به طرز شگفت آوری نجات می یافتم، اما این بار مطمئن بودم که خواهم مرد. - بلند شو اما، تو باید بلندبشی! اما دابزی که من می شناسم ضعیف نیست! باید بلند بشی. به خود روحیه می دادم ولی سلول های بدنم معنای این همه تشویق را نمی فهمید. چند باری سعی کردم اما نتواستم. سرما در وجودم رخنه کرده بود، می لرزیدم و اشک می ریختم چشمانم را نیز ناخواسته می بستم و دوباره باز می کردم.از لابه لای پلک های نیمه بازم، دیدم از دور فرشته ای نزدیک می شود. - چقدر زیبا! چه چشمان قشنگی! چه موهای خوش حالتی! وای چه دختر زیبایی! فرشته نزدیک و نزدیک تر شد. احساس کردم دارد بامن حرف می زند، اما من صدایش را نمی شنوم . خود را در دستان فرشته رها کردم و خوابیدم.......... سیاهی!تمام دنیایم شامل سیاهی می شد. اما کمی بعد مادرم را دیدم که به آرامی دستی برسرم کشید و گفت : پس بالاخره به هوش اومدی دختر خوب؟! - بله. - وای نزدیک بود که یخ بزنی. - ما..م..ان ..تویی؟ چهره ی مادرم ناگهان تغییر یافت و کمی عوض شد. - هنوز خوابه؟ - نه ! ولی کاملا هوشیار هم نیست. - من...من.. کجا.. هستم؟ - می شه بهش اعتماد کرد؟ - بهش آدرس بدیم؟ - اینقدر بالا ی سرش جمع نشید، طفلکی گیج می شه. - سلام دختر عزیزم. من مالی ویزلی هستم.حالت چه طوره؟ - خوبم ممنون! اینجا دیگه کجاست؟ - اینجا خونه شماره دوازده گریمولده. جایی برای محفل ققنوس. با شنیدن این نام از جا پریدم. چرا این نام این قدر برای من آشنا بود؟ - می شه لطفا دوباره تکرار کنید من کجا هستم؟ - آره عزیزم ، تو الان توی خونه گریمولد تو محفل ققنوس هستی. ققنوس! محفل ققنوس . به خاطر آوردم که این نام را کجا شنیده بودم . این نام داخل کتابی بود بس زیبا و دلنشین. بامومضوعی راجع گروه هایی که با مرگخواران مبارزه می کنند و.... -راستی عزیزم، اسمت چیه؟ - من اما دابزم، خانوم ویزلی. - از کجا اومدی عزیزم؟ - از.. از هاگوارتز. - پس از راه دور و درازی اومدی. - بله .راستی چی شد که از اینجا سر در آوردم؟ - خود منم دقیق نمی دونم. اما انگاری داشتی از سرما یخ می زدی که، پنه لوپه و ریموند نجاتت دادند. - من باید برگردم، هاگوارتز. خانم ویزلی دستی با مهربانی روی سرم کشید و گفت: عجله نکن!تو این برف هیچکس جایی نمی ره. مثلا امروزکریسمسه! - آخه من... - نه.نگران نباش خودمون بر می گردونیمت .حالا یکم دیگه بخواب تا کاملا بهتر بشی. - ممنون. بعد از مدتی از خواب برخواستم و به سمت در اتاق رفتم. از بیرون صدای خنده های دلربایی می آمد،گویا محفل ققنوس مکانی بسیار خوب ، با جمعی صمیمی بود. آرام از پله ها پایین رفته و سلام دادم. - سلام اما! - بیا پایین شام حاضره! - الان میام. - سلام اما! خوش اومدی به جمع ما.من پنه لوپه کلیرواتر هستم. - من هم اما دابزم. از آشنایی با شما خوش وقتم. ناخودآگاه چهره ی آن فرشته در ذهنم جان گرفت. بله پنه لوپه همان دختری بود که در آخرین لحظات یخ بستن خونم، مرا نجات داده بود. - راستی پنه لوپه ممنونم که نجاتم دادی . - خواهش می کنم امای عزیز. حالا بیا شام بخور تا یکم قوت بگیری. - باشه . - سلام من وین هستم. - منم ریموندم. - من هم آرتور ویزلی ام. - من... معرفی تا مدتی ادامه داشت . و این معرفی واقعا خوشایند و دلپذیر بود. بعد از خوردن شام در جمع کردن میز به بقیه کمک کردم. و چون هنوز به سن قانونی نرسیده بودم نمی توانستم از جادو استفاده کنم. - ای بابا. - چی شده اما جان؟ - چیزی نیست خانم ویزلی فقط چوب دستی خودم رو گم کردم. حالا باید به کوچه دیاگون برم و دوباره چوبدستی بخرم. با گفتن این جمله ظرف ها را داخل کابینت قرار داده و به اتاق نشینمن بازگشتم. همه چیز آنجا آرام بود. عده ای حرف می زندند، عده ای نقشه می کشیدند و عده ای تکالیف ها و درس های هاگوارتز خود را انجام می دادند. خانم ویزلی با لبخند از آشپزخانه بیرون آمد و گفت: اما ، غریبی نکن. برو و با بقیه بچه ها حرف بزن. بقیه ی بچه ها هم مثل تو هاگوارتز می رن. در جواب خانم ویزلی لبخندی زدم و به سوی بقیه رفتم. - راستی اما. فکر کنم این واسه توئه. به وسیله ای که در دستان پنه لوپه بود نگاهی کردم. - آره چوبدستی منه! ممنون پنه لوپه از کجا آوردیش؟ - خواهش می کنم. سوجی پیداش کرد. - واقعا ممنونم سوجی! خیلی خوشحالم که پیدا شد. - اما ، دوستام من رو پنی صدا می کنن تو هم من رو پنی صدا کن. - باشه. آن شب حسابی به من خوش گذشت. محفل فضای عجیب و گرمی داشت، احساس می کردی که در خانه خود هستی و همه چیز برایت عادی و صمیمانه است. در محفل گویی همه از جان و دل برای کمک به یکدیگر تلاش می کردند. تازه قسمت خوبش این بود که عضو هم قبول می کردند. در طی آن مدت من با اعضای محفل ققنوس بهتر آشنا شدم، شغل خیلی از آنها را فهمیدم و دوستان خوبی از جمله پنی پیدا کردم. - دیگه وقت رفتنه اما. - از همتون بابت همه چیز ممنونم. ببخشید که خیلی زحمت دادم بهتون . خداحافظ همگی! - خدا حافظ اما. - دیگه خودت رو تو درد سر نندازی. - باشه خداحافظ. وارد شومینه شدم و با گفتن مقصد، محفلی ها را ترک کردم. ***
چند وقت بعد خوابگاه دخترانه گریفیندور
- چرا نمی خوابی اما؟ - خوابم نمی بره. - چرا؟ - حس می کنم یک چیزی رو از دست دادم. - مثل خانواده و مادر و پدرت؟ - نه غیر از اون. - چیز دیگه ای هم هست مگه؟ - آره! - خب چیه؟ بگو منم بدونم. کمی گیج و منگ بودم و دقیقا نمی دانستم حرفی که می زنم خنده دار نیست. - محفل ققنوس. - جدی؟ - اره می خوام فردا برم و عضو بشم. - آفرین موفق باشی. حال چرا یهو این تصمیم رو گرفتی؟ - من می خوام مثل بقیه شجاع باشم و به همه کمک کنم. من اونجا احساس آرامش می کنم. -تصمیم با خودته. فعلا شب بخیر. - شب بخیر! تا مدت ها به محفل فکر کردم : می دانستم که تصمیم بسیار درستی گرفتم تصمیمی که دنیایم را تغییر می داد و باعث می شد روح مادرم به من افتخار کند:اما. ما اونجا عضو می شیم و صلح و دوستی رو رواج می دیم! ما موفق می شیم . با گفتن این جمله ها چشمانم را بستم و به امید فردایی بهتر به خواب فرو رفتم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
مزه خونه به همینه... همیشه می دونی درش به روت بازه... می تونی سر تو بندازی پایین و بیای تو و لازم نباشه توضیح بدی به کسی که چیکاره ای اونجا... چون جوابش معلومه... خونت اونجاست... حتی اگه فقط گهگداری بهش سر بزنی!
خیلی استرس داشت. در خوابگاه ریونکلاو دراز کشیده بود و به دیدار قبلش با برادرش آلبوس می اندیشید. همانی که قبلا دماغش را شکستم الان زندگیم دستشه،با خود اندیشید(فقط اون میتونست منو عضو محفل کنه. در دل گفت:من حتما باید عضو این ارتشی که بهش میگن محفل ققنوس بشم تا در برابر لردولدمورت بجنگم. ناگهان به خوابی اسرارآمیز رفت.
در خواب خواهرش آریانا را دید که در کنار لردولدمورت و فنریر گری بک ایستاده. یعنی او انجا چه کار داشت؟یادش آمد خواهرش یک مرگخوار شده بود. ناگهان یک نور سبز را دید و فهمید که آن نور،نور طلسم کشنده است. او حتما باید عضو محفل میشد. او سواد نوشتن نداشت ولی در درس دفاع در برابر جادوی سیاه نظیر نداشت.
باید برای یک محفلی قوی شدن آماده میشد و در برابر لردولدمورت و مرگخواران میجنگید و آنها را تار و مار میکرد. خواب دیگری به ذهن او هجوم آورد. خواب دید با یک طلسم اتیوپفای تمام مرگخواران را تار و مار کرد و حتی ولدمورت هم روی زمین افتاده بود.
با این فکر ها تا صبح خواب های عجیب دیگری دید.او باید یک محفلی میشد و فقط یک محفلی نه یک محفلی صلح جو و قوی!!
کلمه ای بیش از حد پرشور و گرم برای عمارتی آن چنان سرد و سنگی! ساختمانی سر به فلک کشیده که زمانی ترسناک ترین زندان جهان بود!
- خونه؟ به نظر نمیاد که مال این دور و برا باشی. منظورم اینه که اهل کجایی؟ به چهره ات میخوره اروپایی باشی ولی اینجا دنبال اون قاتل چکار می کنی؟
- لزومی نمی بینم که بگم! به نظر میاد بیش از این در مورد چیزی که میخوام اطلاعی نداری؛ پس خدا نگهدار!
- به هر حال من تنها جادوگر این اطراف هستم. اگه پادزهر یا چیزی از این قبیل خواستی، این آدرسمه. یه سر بهم بزن.
دست ساحره به سوی جادوگر تیره پوش دراز شده بود و کارتی را در بر داشت. جادوگر کارت را از دستان او گرفت و پس از تشکر، از ساحره جدا شد. کلاه شنلش را پایین تر کشید، به سمت حاشیه ی روستا به راه افتاد؛ و با قدم های بلند به سمت جنگل گام برداشت.
حدود دو سال از زمانی که نورمنگارد را به مقصد چین ترک کرده بود می گذشت و تمام این مدت همه ی مسئولیت های زندان بر عهده ی معاونش، آوندیر بود. آوندیر، یک جن آزاد بود که از زمان بازگشایی دوباره ی نورمنگارد پس از پایان حکومت گریندل والد (بیست سال پیش) تا کنون در آن جا مشغول به خدمت بود و حدود سه سال پیش، پس از نشان دادن شایستگی های بسیار، به فرماندهی زندانبانان ارتقای سمت یافت.
اگرچه تلاش جادوگر غریبه فرار و آزادی را حق یک زندانی می دانست و کسی را به خاطر تلاش برای فرار تنبیه نمی کرد، اما دستگیری دوباره ی فراریان هم از وضایف او به عنوان یک سرزندانبان به شمار می رفت. هنگامی که وارد جنگل شد، انگشت شصت و میانی دست راست خود را به دهان برد و با سوت بلندی همراه خود را فرا خواند.
هنوز چند دقیقه بیشتر سپری نشده بود که موجودی غول آسا مقابل جادوگر به زمین نشست. موجودی پوشیده از پرهای خاکستری، با سر و پنجه های عقابی عظیم الجثه، که بدن و پاهای عقبش مانند اسب بود. یک هیپوگریف! زمانی که به زمین نشست، پرنده ی سیاه رنگ کوچکی که در منقار داشت را به هوا انداخته و با چابکی آن را بلعید. پس از آن که از خوردن وعده ی میان روز خود فارغ شد، سر را به نشانه ی تعظیم فرو آورد و منتظر پاسخ جادوگر ماند. جادوگر نیز تعظیم کوتاهی به پرنده ی غول آسا کرد و سپس به سوی پرنده گام برداشت.
- میگن اینجا بوده، دو سه نفر ماگل رو کشته و به سمت شمال فرار کرده. اگر این قدر زود خشم نبود، تا حالا صد بار گمش کرده بودیم!
جادوگر پس از سوار شدن به هیپوگریف، به پرنده قول داد: «ولی بهت قول میدم این دفعه دیگه می گیریمش. بعد از این دو سال فکر می کنم بتونم ذهنشو بخونم. این دفعه دیگه از دستمون فرار نمیکنه. این رو بهت قول میدم!»
شب بود و همه ریونی ها به خوابگاهاشون رفته بودن. منم از فرصت استفاده کردم و کنار شومینه نشستم، تو خوابگاه که تاریک بود جرئت نداشتم اونجا بخوابم ترجیح دادم کنار شومینه باشم و برای فردا برنامه ریزی کنم. در حال نوشتن بودم که صدای پایی رو شنیدم.به پشتم نگاه کردم و ریموند رو دیدم .
- هی پنی تو بازم بیدار موندی و درس میخونی؟ - نه راستش برای فردا برنامه ریزی میکنم قراره با پرفسور دامبلدور ملاقات کنم و برای یک محفلی شدن آماده بشم. راستی ریموند من بالاخره تونستم پاترونوس خودمو درست کنم اونم با خاطره اولین دیدارم با پرفسور. بذار بهت نشون بدم .
بلند شدم و چوبمو در آوردم :
- خوب ..... اکسپکتو پاترونوم.
و عقابی درخشان از چوبم بیرون اومد و بعد از دقایقی ناپدید شد.
- دیدی ریموند درست همونطور که حدس میزدم عقاب بود بالاخره به یک شکلی در اومد جونمی جون. -پنی خوشحالم که این قدر ذوق زده میبینمت، راستی شایعه شده بود که داری تمرین جانورنما شدن میکنی . حقیقت داره؟ -راستش آره میخواستم تمرین کنم و تا جایی موفق بودم ولی فایده نداشت، پس باید از با تجربه ها کمک بگیرم و کی بهتر از محفلیون . امید وارم پرفسور منو قبول کنه وای خیلی میترسم آرومو قرار ندارم. -نگران نباش. -برای چی نگران نباشم اگر هم پرفسور منو قبول کنه باز هم نگرانم فکر کردی برای چی میخوام جانورنما بشم برای اینکه بتونم حتی کمی برای محفل مفید باشم. - باز هم میگم نگران نباش چون با کمک محفلیون میتونی خیلی خوب عمل کنی.
بهش لبخندی زدم، خمیازه بلند بالایی کشیدم و گفتم : -خوب بهتره برم بخوابم فردا روز عالیی رو در پیش دارم خیلی از استرسم کم شد تو بهترینی.
و ریموند هم شب بخیری گفت و به خوابگاهش رفت منم همون جا جایی پهن کردم و به خواب خوشی فرو رفتم .
...پایان...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پنه لوپه کلیرواتر در 1398/6/8 16:30:47 ویرایش شده توسط پنه لوپه کلیرواتر در 1398/6/9 12:16:42
استرس برانگیز ترین شبی بود که تا به حال سپری کرده بودم...
در خوابگاه دخترانه اسلیترین دراز کشیده بودم و خوابم نمی رفت. خیلی نگران فردا بودم. فردا قرار بود در محفل ققنوس عضو بشوم؛ که ناگهان متوجه مونیکا شدم که به من چشم دوخته بود: _اجی چرا نمیخوابی؟ _مونیکا، هیچ میدونی فردا چه روزیه؟ _هومممم.....اها! فهمیدم! فردا جواب امتحان گیاه شناسی میاد! _نه، مونیکا! _اوه! نکنه فردا پروفسور اسنیپ میخواد امتحان بگیره و به کسی نگفته! _نه بابا! فردا فرم عضویت محفل برام میاد! _واقعا برای این خوابت نمیبره اجی؟ خب فردا فرم رو پر میکنی تموم میشه! _مالفوی رو چکار بکنم! همش سر به سرم میگذاره! نمیدونم از کجا خبرو شنیده! بار اخر خوب گوشمالی ای بهش دادم! _خرر! پفففففف!
مونیکا بیخیال خوابید. بهش سلقمه ای زدم و بیدارش کردم. _واسه چی بیدارم میکنی؟ _مونیکا به نظرم امشب رو نمیتونم بگذرونم! _چرا! خوب هم میتوانی! _چطور؟
بقیه اش رو نفهمیدم. مونیکا یک طلسم بیهوش کننده اجرا کرد و من حتی اسم طلسم رو هم نفهمیدم! و اینگونه ان شب رو گذروندم...