بید کتک زن به زیر شاخه هایش و نقطه ای که در واقع مروپ بود و زنبیلش را به نشانه اعتراض تکان می داد و غر می زد نگاهی انداخت. ابروهایش را بالا داد. هیچ از لحن مروپ خوشش نیامده بود بنابراین یک کشیده محکم خواباند در گوش لرد!
-مادر نمیشه شما لطف کنید حرف نزنین؟
-عزیز مامان به من گفتی حرف نزنم؟!
این بود احترام بزرگتر کوچیک تری؟ من اینطوری بزرگت کردم؟ ای وای...ای روزگار...ای زمین...ای زمان...من چه هیزم تری به این روزگار فروخته بودم که دردونه مامان مامانشو دوست نداره؟ الان میرم چمدونم رو میبندم...میرم خانه سالمندان! دیگه هم بر نمی گردم...هرکی هم ازم پرسید: مادرجان اینجا چیکار می کنید؟ میگم عزیز مامان مادرشو دوست نداره و بهش میگه حرف نزنه و بره خانه سالمندان!
از این به بعد زندگی برای من تیره و تار میشه چون دیگه جایی توی دل نداشته عزیز مامان ندارم. من یه مادر تنهام، یه مادر خسته و دل شکسته که در میانسالی از خانواده طرد میشه! هی روزگار...اول تام گور به گور شده منو از خودش روند حالا هم عزیز مامان!
آخه من چی از مادری کم گذاشته بودم که...بید کتک زن که از غر غر های مروپ اعصابش بهم ریخته بود تصمیم گرفت لرد را در شاخه هایش محکم تر پیچ و تاپ دهد و بزند تا اعصابش آرام شود.
گویا مشکلات فرا تر از بید کتک زن بود؛ یکی باید اول با مروپ صحبت می کرد و آرامش می کرد!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج

کردن خط زمان و گزینه ی "گفتمان" رو انتخاب کرد. با این کار، خط زمان برای وقایعی که گفتمانی صورت گرفته، تنظیم شد.


