جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

21 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
19 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] پارک جادوگران

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: پارک جادوگران
ارسال شده در: شنبه 6 اردیبهشت 1399 15:30
نمایش جزئیات
آفلاین
-خب... یه چیزی پر از عشق محبت به در بگو تا باز بشه.
-جانم؟

ربکا که اصولا عشقی در حرف‌هایش نبود، با تعجب به در نگاه کرد.
-خب... امممممم... چیزه... من در طلایی دوست دارم.

در از بس ذوق کرده بود، چندبار باز و بسته شد! اما سر آخر ربکا وارد بهشت شد.
-اوووه! چرا اینجا اینقدر سفیده؟
-بهشته عزیزم.
-آها...
-عزیزم، برو پیش او خانومه تا بهت بگه باید چیکار کنی.

ربکا به سمت فرشته دوم دوید. نباید وقتش را تلف میکرد!
باید تمام وقتش را صرف شادی میکرد!
-اممم...
-اسم؟
-ربکا لاک‌وود.
-خب شما یه کلبه کوچیک دارین، کنار آشپزخونه. باید غذا درست کنین.
-چی؟ غذا؟ پس شادی چی؟

فرشته کاغذی که رویش اسم و مشخصات ربکا بود را روی لباس ربکا چسباند و او را روی ابری گذاشت. ابر شروع به حرکت کرد. طولی نکشید که روبه روی کلبه کوچکی ایستاد.
ربکا نمیخواست از روی ابر بلند شود. اما ابر میخواست به کار دیگرش برسد. پس ابر، ربکا را جفتک ماهرانه‌ای به سمت کلبه پرتاب کرد.

-آخ آخ! چقدر ابرای اینجا بی فرهنگن!

بعد بلند شد و سعی کرد وارد کلبه شود. وقتی در با زحمت زیاد باز شد، فهمید چقدر این کلبه آشناست!
این کلبه دقیقا شبیه اتاق خودش بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Mon Grand Seigneur
fille française
♡ Only Raven ♡
پاسخ به: پارک جادوگران
ارسال شده در: شنبه 6 اردیبهشت 1399 15:07
نمایش جزئیات
آفلاین
همینطور که مروپ در کنار نهر شیر عسلی زانوی غم در بغل گرفته بود ناگهان ایده ای به ذهنش رسید.
-بهشتی های مامان نمیخوان غذاهای منو بخورن. من که نمیتونم از غذاهای پر ویتامین خودم محرومشون کنم.

مشغول رنده کردن خربزه هایش در نهر شیر عسل شد.

کمی بعد

بهشتیان که تشنه شده بودند با جام های خود به کنار نهر آمدند.
-چه رود گوارایی...به به.

جام هایشان را درون نهر فرو بردند و مشغول نوشیدن شدند. هنوز یک ساعت نگذشته بود که همگی جان به جان آفرین تسلیم کردند و دوباره وارد فرایند ورود به بهشت که شامل بررسی نامه اعمال می شد، شدند. با بررسی نامه اعمالشان برای بار دوم نکاتی به چشم خورد که آنها را روانه جهنم کرد. مثلا مشخص شد که جانی دپ در مرلینگاه دمپایی را خیس می کرده و همین باعث دعوایشان با امبر هرد شده. یا آلفرد نوبل مسواک را وسیله شخصی تلقی نمی کرده و از مسواک دیگران به صورت عمومی استفاده می کرده. حتی مشخص شد که در غذاهای یانگوم ویروسی وجود داشته که دهن جهانیان را آسفالت کرده.

-مروپ گانت؟ به دلیل به کشتن دادن بهشتیان، این بخش از بهشت تا اطلاع ثانوی پلمپ می شه؛ همچنین مجازات جهنم برای شما در نظر گرفته شده.
-پس سه دونگ بهشت زیر پام چی؟
-اون برای قبل این بود که بزنید کل اهالی بهشت رو به فنا بدید.

مروپ با غم خاصی در صداش پرسید:
-جهنم خانه سالمندان داره؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: پارک جادوگران
ارسال شده در: شنبه 6 اردیبهشت 1399 14:55
نمایش جزئیات
آفلاین
-خب مال و اموالت رو نام ببر.

ربکا به انگشتانش نگاه کرد.
آنها را بسته بودند.
-چطوری بشمرم؟
-یعنی انقدر زیادن که باید بشمریشون؟
-نه نکیر اشتباه گفتی. باید میگفتی: "یعنی اینقدر کمن که باید بشمریشون؟".
-آها آره راست میگه.

ربکا با تعجب به انگشتانش و نکیر و منکر، نگاه کرد.
-خب... اممممم... چیز خاصی نیستن.
-مبل های کاخ باکینگهام هیچیه؟
-من فقط مبلاشو برداشتم. فرشش رو برنداشتم که.
-نه برو فرشش رو هم بردار.
-خب من اینجا بسته شدم. چطور برم برش دارم؟

نکیر با شنیدن این حرف سرش را محکم به میز کوباند. منکر سوالات را از روی میز برداشت و ادامه آنها را پرسید.
-خب از این سوالا بگذریم. کارت چی بود؟
-برای ارباب کار میکردم.

نکیر ناگهان سرش را بلند کرد.
-بدبخت کارگره؟ میگم چقدر خنگه.
-نه نکیر... صبر کن! نه!

نکیر مهر تاییدیه بهشت را برداشت و محکم روی پرونده ربکا کوباند.بعد به نشانه تاسف، با دستانش صورتش را پوشاند.
-من متاسفم که بهت گفتم خنگ. ببخشید. تو لایق بهشتی!
-ها؟
-نکیر این مرگخواره! برای اربابش آدم میکشه! چرا نذاشتی من حرفمو کامل بزنم؟

نکیر دستانش را از روی صورتش برداشت. پرونده را برداشت و دوباره شغل ربکا را خواند.
-این که مرگخواره. چرا زودتر بهم نگفـ...

همان موقع، فرشته‌ای از بهشت وارد اتاق نکیر و منکر شد. پرونده ربکا برداشت و او را آزاد کرد.
ربکا تاییدیه بهشت را گرفته بود و حالا میخواست وارد آنجا شود!
پشت سرش، نکیر و منکر، درحالی که هرچه بلد بودند، بار ربکا میکردند، دنبال فرشته می دویدند.
کار از کار گذشته بود.
حالا ربکا روبه روی در طلایی ایستاده بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Mon Grand Seigneur
fille française
♡ Only Raven ♡
پاسخ به: پارک جادوگران
ارسال شده در: شنبه 6 اردیبهشت 1399 14:30
نمایش جزئیات
آفلاین
پیتر همراه فرشته به سمت آسانسور مذکور رفت.
فرشته دکمه رو زد و اسانسور شروع به حرکت کرد.
برخلاف همیشه پیتر شروع نکرد به حرف زدن...اون مسخره بازی در نیاورد...با فرشته شوخی نکرد و هیچ کاری که اغلب می کرد رو نکرد.
پیتر خیلی...توخالی و پوچ شده بود...

_دچار پوچی دنیای پس از مرگ شدی.

پیتر سرش رو بلند کرد. فرشته بدون نگاه کردن به پیتر اینو گفت.
_منظورت چیه؟؟
_هر شبحی بعد ازمدت طولانی توی اینجا بمونه احساس پوچی می کنه. یکی اینکه تو دیگه زنده نیستی... هدفی نداری...و انسان با اینا پوچ میشه...تازه تو اظطراب داری که آیا میری بهشت پرنعمت یا جهنم سوزان؟ خب هیچ شبحی با این افکار دووم نمیاره.

پیتر فکر کرد.احتمالا درست میگفت.
صدایی شنید که گواهی رسیدنشون به قسمت درست بود. فرشته به باجه ای اشاره کرد.
_برو اونجا... اسمتو بده و اونا میگن باید بری بهشت یا جهنم. باشد که به بهشت برین برسی!


پیتر از آسانسور اومد بیرون و با فرشته خداحافظی کرد.تا فرشته رفت پیتر به سمت باجه مذکور رفت.
تا رسید بهش یه دکمه قرمز رو دید که کنارش نوشته بود:
سلام!اگر این باجه مورد نظر شماست دکمه قرمز را فشار دهید.

پیتر زد رو دکمه.
یهو مکان اطرافش تغییر کرد.پیتر توی یه مکان نورانی بود. چند تا شبح دورش بودن و هر کدوم توی باجه های مختلف مشغول قضاوت بودن.

سمت راست پیتر یه جنگل خوش آب و هوا با صدای خنده بود ولی سمت چپش... یه مکان سوزان که ازش صدای شیون و زاری و درد میومد.

_سلام فرزندم لطفا بیا جلو و اسمت رو بگو.
این رو فرشته ای گفت که پشت یکی از میز های خالی نشسته بود.
پیتر جلو رفت.
_من پیترم...پیتر جونز.
فرشته صدای تاییدی در آورد و از ناکجا آباد کتابی قطور وکلفت بیرون آورد و روی میز کوبوند.
روی کتاب با خط کلفت نوشته بود: اعمال و کارهای جناب آقای پیتر جونز
_بیا ببینیم میری بهشت یا جهنم...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: پارک جادوگران
ارسال شده در: شنبه 6 اردیبهشت 1399 14:04
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس جلوی دروازه روی زمین نشست و شروع به بازسازی خاطراتش کرد. هرچه که کوچکترین ربطی به کار خوب داشت را از پیش چشم گذراند. لاکن هیچ! حتی قدر یک سر مورچه کار خیر را به یاد نیاورد.

-ایراد نداره فرزند... من بهت می‌گم...
-چی چی رو میگی؟ بشین پشت میزت... همین مونده کارهایی که با اون زحمت و خلوص نیت به قصد شر انجام دادم رو بیای نیک کنی. آقا من آدم بدی بودم. سیاه ‌و شر... هیچ می‌دونی چند نفر رو کشتم؟
-بله.
-خب... هیچ می‌دونی چند نفر رو تا حد مرگ شکنجه کردم؟
-بله!
-خب پس بیماری که میگی خوب بودم؟

فرشته نفس عمیقی کشید و نگاه عمیق تری به لیستش انداخت.
-همین دیشب رو بگم؟ یه فقره قتل عمد داشتی... کسی که کشتیش، مدت‌ها بود از بیماری بدی رنج می‌برد... تو راحتش کردی! اومد اینجا و خواست همه کار‌های نیکش رو به نام تو بزنیم! یا شکنجه روز قبلش... در اثر اون شکنجه، اون آدم فهمید زندگی ارزش نداره و کل ثروتش رو بخشید به بی‌خانمان‌ها! می‌بینی؟

بلاتریکس هیچوقت در زندگیش تا این حد احساس سرافکندگی نکرده بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: پارک جادوگران
ارسال شده در: شنبه 6 اردیبهشت 1399 13:25
نمایش جزئیات
آفلاین
اممم...تا مرحله پر کردن اسم و فامیل خوب پیش رفتید، ولی آخه یعنی سنتون رو حدودی هم نمی دونید؟...آخه نوشتن "پیرمرد" به عنوان سن، یکم جلوه خوبی نداره...
-
- و علاقمندی هاتون فقط "پیپ کشیدن- مرگ"...نمیشه چیزهای بهتری هم دوست داشته باشید؟
-
- شغلتون در زمان حیات، کشتن مردم بوده؟

اگلانتاین که برای مدت طولانی ای فقط زل زده بود و حرفی نمی زد، بالاخره به حرف آمد.
- شغلم "خدمت به ارباب" هم بود...جا افتاده.

مسئول برسی فرم ها آه بلندی کشید.
- خیلی خب...الان باید برید برای انجام شغل جدیدتون...فقط قبلش نمی خوایید چیز دیگه ای به فرم اضافه کنید؟
-


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب...ناراحت شدید؟

پاسخ به: پارک جادوگران
ارسال شده در: شنبه 6 اردیبهشت 1399 12:49
نمایش جزئیات
آفلاین
پنجره را با سختی باز کرد. با اینکه پنجره کوچک بود ولی میتوانست از آنجا فرار کند. تبدیل به خفاش شد و پرواز کرد.
-آزادی آزادی آزادیــــــــی!

کم کم داشت در آسمان اوج میگرفت که سرش به چیزی خورد و روی ابری افتاد.
-آخ سرم! چیشده؟ این چی بود؟

وقتی به بالای سرش نگاه کرد فهمید سرش به آخر آسمان خورده است. خیلی محکم بود. حداقل برای خفاشی مثل او خیلی محکم بود!
ربکا به ابری که رویش افتاده بود نگاه کرد. خیلی نرم و گرم بود! خسته بود و دلش میخواست رویش بخوابد!
-

1ساعت بعد-اتاق نکیر و منکر

-این بشر باید برگرده زمین! بذار زنده بشه جان من!
-نه دیگه منکر! تازه همه با مردنش خوشحال شدن. بذار یکم بگذره بعد اینجوری بزن تو ذوقشون.

نکیر و منکر سر بازگشت ربکا بحث میکردند، که ربکا از خواب بیدار شد.
-عه، بازم اومدم اینجا؟ مگه قرار نبود برگردم پیش ارباب؟
-نه خیر. شما همینجا میمونی.
-نکیر من الان فهمیدم نباید اینو تنها بذاریم.

ربکا با شنیدن این حرف خوشحال شد!
همیشه میخواست تنها نباشد!
-یعنی منو تنها نمیذارین؟ آخ جونـــــــــم!
-خدایا، به این عقل به من پول!

ربکا با خوشحالی بالا و پایین میپرید، تا اینکه منکر او را محکم گرفت و روی صندلی نشاند. دست‌ها و پاهایش را با طناب بست و خودش روبه روی ربکا، و کنار نکیر نشست.
-وا، این چه کاریه؟
-حقته، اه!

نکیر سوالات را از منکر گرفت و گلویش را برای پرسیدن صاف کرد.
-اهم اهم... ربکا لاک‌وود، فرزند موسیو لاک‌وود؟ اسم باباش کو؟
-اسم بابامو چیکار داری؟ ها؟

منکر محکم روی پیشانی اش کوبید و اسم پدر ربکا را به نکیر گفت.
-خب... فرزند ریچارد و ملودی لاک‌وود. واو، چه اسم خوشگلی.
-نکیر؟
-هیچی، اصلا مهم نیست. خب شما برای کی کار میکردی؟

ربکا سر از سوال‌ها در نمی آورد. جواب سوالات بسیار واضح بودند!
-خب معلومه برای لردسیاه.
-سند داری؟ ما اینجا سند میخواییم.
-علامت مرگخواریم روی دستمه.

ربکا با سرش به دست چپش اشاره کرد. نکیر سرش را تکان داد و چیزی در برگه نوشت.
-خب وسیله چی داشتی؟ چیا رو به مردم داده بودی؟ چیزی از مردم...
-میشه دونه دونه بپرسین؟

سوالات مهم شروع شده بودند و همه چیز به جواب ربکا بستگی داشت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Mon Grand Seigneur
fille française
♡ Only Raven ♡
پاسخ به: پارک جادوگران
ارسال شده در: شنبه 6 اردیبهشت 1399 05:59
نمایش جزئیات
آفلاین
- خب، راستش من آدم خیلی خوبی بودم. همش نیکوکاری می‌کردم و اموالمو به نیازمندان می‌بخشیدم...حتی چندین مدرسه‌ی فنون جادوگری هم تو مناطق محروم و نیازمند تاسیس کردم. از چیزاییم که وقف کردم نگم براتون و...
- ولی ما اینجا ثبت کردیم که تو مرگخوار بودی!

سدریک اندکی به فرشته زل زد. سپس درحالی که سعی می‌کرد این را موضوعی پیش پا افتاده جلوه دهد، گفت:
- اها خب، درمورد اون باید بگم که...من درواقع مرگخوار نبودم. فقط جاسوس یه گروه سری بودم که همش کارای خوب انجام می‌داد. وظیفه‌م این بود که ببینم تو گروه مرگخواران چه کارای پلیدی انجام می‌دن، بعد برم اینارو گزارش بدم و با اعضای گروهمون سعی کنیم که با کارای خوب، این شرارت‌ها رو پاک کنیم.
- پس یعنی هدفت از مرگخوار شدن، کمک به مردم و انجام کارهای خیر بوده؟
- دقیقا!

فرشته ابتدا با شک و تردید به سدریک خیره شد. اما درست هنگامی که سدریک فکر می‌کرد حرفش را باور نکرده و می‌خواهد او را به قعر جهنم بفرستد، چیزی گفت که سدریک را بسیار خرسند و درعین حال متعجب کرد.
- خیلی خب، پس تو طبق کارای خوبی که در دنیا انجام دادی، فردی نیکوکار شناخته شده و به بهشت می‌ری!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: پارک جادوگران
ارسال شده در: شنبه 6 اردیبهشت 1399 03:27
نمایش جزئیات
آفلاین
- خب، داشتم می‌گفتم. بهشت نمیری، جهنم!

تام سرجایش خشکش زد... او در این چند لحظه مکث برنامه هایی بس وسیع برای بهشتش ریخته بود! او می‌خواست با حوری های بهشتی کلاس معنویات مرلینی برگزار کند، از نوشیدنی های الهی بنوشد... اما در یک لحظه، تمامش خراب شد!
- یعنی...الان...میرم تو آتیش جهنم میسوزم؟
- متاسفم، اسپویل میشه نمی‌تونم توضیح بدم!

مثل اینکه فرشته ی مذکور کارگر بود! زیرا چکشش کنارش بود.
تام به فکر جهنم بود... اینکه چه عذاب هایی در آنجا می‌دید. آتش ها... چاه ها... چه زندگی سختی درپیش داشت.

- جاگسن، تام!
- خودمم.
- بیا جلو.

تام جلو رفت، فرشته ی دربان جهنم شماره ای را به او داد.
- این همراهت باشه.
- چشم.

و در جهنم باز شد...
- شت! اینا که همه آشنائن!

محیط جهنم محیطی بود بس بزرگ، اما برخلاف تصورات تام اصلا گرم نبود، اصلا همه غمگین نبودند و اصلا خبری از آتش نبود.
- اینجارو! نیوتون! تو چرا اینجایی آیزاک؟
- شکایت داشنجوها. خیلی بدی کردم بهشون.

تام می‌توانست کنار آیزاک نیوتون باشد! دانشمند مورد علاقه اش.

- تو دیگه چرا اینجایی مادر ترزا؟
- آخ ننه! نگم برات! ساعت 7صبح بود... روز جمعه... یهو هوس جارو کردم.

مادر ترزا کاملا مستحق جهنم بود! اما برای تام اهمیتی نداشت؛ مهم تر از این، تام هم‌دنیایی های مهیجی داشت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آروم آقا! دست و پام ریخت!

پاسخ به: پارک جادوگران
ارسال شده در: شنبه 6 اردیبهشت 1399 02:14
نمایش جزئیات
آفلاین
- برای بار پنجم می‌پرسم؛ اون دنیا چطور آدمی بودی؟ خوب یا بد؟

سدریک که همچنان غم و اندوه فراوانی را متحمل بود، سعی می‌کرد بر خود مسلط باشد. سرش را بالا آورد و به فرشته نگاهی انداخت.
- چرا از من می‌پرسین؟ شما باید بگین آدم خوبی بودم یا نه.
- خب...راستش، تمام اطلاعاتی که از زندگیت تو اون دنیا داریم اینه که مرگخوار بودی. چیز دیگه‌ای در دسترس نیست.
- یعنی چی؟ یعنی شما نمی‌دونین تو زندگیم چه کارایی کردم؟
- نه.
- چرا؟ مگه اون دوتا فرشته‌ی کوچیک رو شونه‌هام اعمالمو ثبت نمی‌کردن؟

فرشته دستی به صورتش کشید.
- چرا، ولی از اونجایی که تو بیشتر روزای زندگیت رو خواب بودی، این دوتا فرشته‌ی بی‌نوا هم شاکی شدن. حوصله‌شون سر می‌رفت به هرحال. تا این که یه روز فرشته‌ی شونه‌ی چپت، استعفا داد. اوضاع به حدی حوصله‌سربر بود که حتی فرشته‌ی شونه‌ی راستت هم که ذاتا نماد نیکی و خوبیه و به وظایفش پایبنده، ترجیح داد کارشو ول کنه. هر دوتاشون استعفا دادن و دیگه کسیم نبود که جایگزین بشه.

سدریک از چنین موقعیت خوبی که به دست آورده بود، بی‌نهایت خوشحال و متعجب شد. حالا می‌توانست خود را انسانی نیکوکار و خیرخواه معرفی کند تا جان بالشش را نجات دهد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر تغییر اندازه داده شده