
-جانم؟

ربکا که اصولا عشقی در حرفهایش نبود، با تعجب به در نگاه کرد.
-خب... امممممم... چیزه... من در طلایی دوست دارم.

در از بس ذوق کرده بود، چندبار باز و بسته شد! اما سر آخر ربکا وارد بهشت شد.
-اوووه! چرا اینجا اینقدر سفیده؟

-بهشته عزیزم.

-آها...

-عزیزم، برو پیش او خانومه تا بهت بگه باید چیکار کنی.

ربکا به سمت فرشته دوم دوید. نباید وقتش را تلف میکرد!
باید تمام وقتش را صرف شادی میکرد!
-اممم...
-اسم؟

-ربکا لاکوود.

-خب شما یه کلبه کوچیک دارین، کنار آشپزخونه. باید غذا درست کنین.

-چی؟ غذا؟ پس شادی چی؟

فرشته کاغذی که رویش اسم و مشخصات ربکا بود را روی لباس ربکا چسباند و او را روی ابری گذاشت. ابر شروع به حرکت کرد. طولی نکشید که روبه روی کلبه کوچکی ایستاد.
ربکا نمیخواست از روی ابر بلند شود. اما ابر میخواست به کار دیگرش برسد. پس ابر، ربکا را جفتک ماهرانهای به سمت کلبه پرتاب کرد.
-آخ آخ! چقدر ابرای اینجا بی فرهنگن!

بعد بلند شد و سعی کرد وارد کلبه شود. وقتی در با زحمت زیاد باز شد، فهمید چقدر این کلبه آشناست!
این کلبه دقیقا شبیه اتاق خودش بود!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج





چرا زودتر بهم نگفـ...
هیچ میدونی چند نفر رو کشتم؟









خیلی بدی کردم بهشون. 