جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  46 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  160 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  170 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  278 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  192 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: خانه ی سالمندان!
ارسال شده در: چهارشنبه 16 مهر 1399 18:28
نمایش جزئیات
آفلاین
هکتور ویبره زنان به صورت دورانی داشت دور پاتیلش میچرخید و بی توجه به مرگخوارانی که بهش زل زده بودن به پاتیلش گوشت تسترال رو هم اضافه کرد.

-هک! میشه دو دقیقه پاتیلت رو از روی شعله برداری؟
-نه!
-هکتور؟
-بله؟
-شعلت رو لازم داریم!
-پس چطوری معجونم رو بپزم؟

مرگخوارا نگاهی به یکدیگر کردن و بعد با ظرافت تام رو به جلو هل دادن.

-عه...چیزه...میدونی هک!

اما هکتور به او توجهی نکرد چون مشغول هم زدن پاتیلش بود.

-خب راستش هکتور...میدونی که ما به شعلت احتیاج داریم؟

هکتور حتی حرکتی انجام نداد.

-هکتور؟
-بله؟
-شعلت رو بده به ما!
-پس معجونم چی؟

اما مرگخوارا همیشه دلیل برای انتخاب تام داشتن "اطلاعات عمومیش"!

-خب میتونی بجای هم زدن...غنی سازی کنی!

هکتور هم معطل نکرد و سریع شروع به غنی سازی کرد. اما از اونطرف مرگخوارا به دستور لرد دیگ رو روی شعله گذاشتن تا جا بیوفته که ناگهان شعله با دستاش دیگ رو پرت کرد تو بغل اگلا که مشغول پیپ کشیدنش بود.

-من آش دوست ندارم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
only Hufflepuff
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خانه ی سالمندان!
ارسال شده در: دوشنبه 7 مهر 1399 22:52
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
لرد سیاه بعد از خوردن استخون های یه پیرزن، دچار توهم شده و همه رو به شکل میوه و سبزی می بینه. همراه رون ویزلی به محفل می ره و محفلیا از وضعیتش سوء استفاده می کنن و ازش آش درست می کنن و می برن که بفروشن.
مرگخوارا هم اول تلاش می‌کنن که آشِ لرد رو بخرن، اما موفق نمیشن. بعد، بلاتریکس و مروپ مالی رو سرگرم می‌کنن و تام و هکتور پاتیلِ آشِ لرد رو می‌دزدن.
حالا لرد که مسئولیت‌پذیره و نمی‌تونه قبول کنه که وظیفه آشی‌ش رو انجام نده؛ از مرگخوارا می‌خواد که اون رو بخورن.

***


مرگخواران نگاه‌هایشان را بین هم‌دیگر و لرد رد و بدل می‌کردند.
"دوراهی". همیشه و همه‌جا این دوراهی‌ها بود که برایشان دردسر می‌آفرید و اکنون هم دوراهی‌ای سخت، دوراهیِ بین سرپیچی و خوردن اربابشان را در پیش داشتند.
"خوردن" چیزی بود که در هر حال و زمانی الکساندرا ایوانوا رو تهییج و تحریک می‌کرد، حتی اگر این عمل، خوردنِ اربابش که به او خانه و دوست داده بود، می‌بود.

پس، ایوانوای کج‌و‌کوله به ناگاه از خود بی خود شد. مدالِ ثابت‌الچهره‌ترین مرگخوار را از گردنش کند و به کناری انداخت و به سمت پاتیلِ حاوی لرد یورش برد.
- ارباب دارم میام بخورمتون!

خب... عضو ثابت‌الچهره بود دیگر. نمیشد انتظار داشت در زمان ذوق و شوق هم چیزی غیر از بغض ارائه دهد.

اما مرگخواران یارانی نبودند که به این راحتی‌ها بگذارند اربابشان خورده شود. اصلاً مگر شوخی بود؟! دامبلدورها و کله‌زخمی‌ها هم نتوانسته بودند اربابشان را شکست دهند و حال، ایوانوا می‌خواست ایشان را بخورد؟ غیر قابل پذیرش بود!

نگاه‌هایی که تا لحظاتی قبل بین مرگخواران و لرد رد و بدل میشد، به سمت دومینیک ویزلی برگشت.
دومینیک، مرگخوار تیزی بود و سریعاً معنای آن نگاه‌ها را فهمید و این شد که در فاصله چند قدمیِ لرد، بیل عظیمی بر سر الکساندرا فرود آمد.
آخرین آرزویش را قبل از بی‌هوش شدن به زبان آورد.
- خورشت میل‌گرد با واکسِ مو!

و بر روی سدریک، که درمیان ماموریت خستگی بر او چیره شده بود و داشت ساعاتی از بیست و سه ساعت خواب روزانه‌ش را در آن میان می‌گذراند، فرود آمد.
سدریک هم خروپفی کرد و پهلو به پهلو شد... و به خوابش ادامه داد!

لرد سیاه اما از درون پاتیل تمام ماجرا را نمی‌دید و فقط بی‌هوش شدن ایوا، در حالی که جلوی پاتیلش ایستاده بود، را دید. این شد که راه‌حلش را با صدایی که از ته پاتیل می‌آمد داد زد.
- ما هنوز خوب جا نیفتاده‌ایم و باعث شد ایوایمان بی‌هوش شود! هرچه سریع‌تر ما را روی شعله بذارید تا جا بیفتیم!

نگاه‌هایی که قبل‌تر سابقه رد و بدل شدن بین مرگخواران، لرد و دومینیک را داشتند؛ روی هکتور، که سرگرم پختنِ معجونِ درمانی برای بیل خوردگان بود، قفل شدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1399/7/8 0:03:26
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1399/7/8 0:04:22
آروم آقا! دست و پام ریخت!
پاسخ به: خانه ی سالمندان!
ارسال شده در: جمعه 7 شهریور 1399 11:34
نمایش جزئیات
آفلاین
هنوز کمی دور نشده بودند که فریاد لرد سیاه به هوا رفت :
_ ولمان کنید، ما میخواهیم خورده شویم، ما را برگردانید.
تام و هکتور توجهی به حرف های اربابشان نکردند و راهشان را ادامه دادند.
لرد سیاه که بر اثر بی توجهی خونش به جوش آمده بود در یک حرکت سریع از پاتیل بیرون پرید اما تام و هکتور متوجه شدند و لرد را به پاتیل برگرداندند.
_ خب میگی چی کار کنیم تام؟
تام بدون دماغ نگاهی به اطراف انداخت :
_ در پاتیل رو بذار.
هکتور در پاتیل را آورد و روی کله مبارک ارباب گذاشت :
_ خب حالا خوب شد.
آنها دوباره راه افتادند اما به دلیل سبک بودن در پاتیل، کله ارباب گاها بیرون میامد و تام و هکتور را مورد عنایت زبانی خویش قرار میداد.
_ ولمان...شپلق...کنید..شپلق...احمق...شپلق...ها..شپلق...
_ نخیر اینجوری نمیشه باید یه فکر اساسی بکنیم.
هکتور با شنیدن حرف تام به فکر فرو رفت؛ چند لحظه بعد آنها متوجه موجود آبی جنبنده ای شدند.
_ بگیرش.
هکتور با جهشی بچه را گرفت و آن را روی در پاتیل گذاشت.
_ آخ سرمان، فقط این در را بردارید تا کروشیو ای نوش جانتان کنیم.
ارباب آش رشته ای هنوز هم یک ارباب بود و تام و هکتور نمیخواستند اربابشان خورده شود برای همین سه باره پا به فرار گذاشتند.
_چی کار کردن میشین؟
_داریم بازی میکنیم بچه جان، مگه تو بازی دوست نداری؟
_ آخجون آخجون، من بازی دوست داشتن شدم.
بچه شروع به بالا و پایین پریدن کرد و آنها با موفقیت به خانه ریدل ها رسیدند...چندی بعد بانو مروپ و بلا هم از راه رسیدن.
بانو مروپ در پاتیل را برداشت و با دیدن هلو انجیری اش که بر اثر تکان های زیاد منگ میزد جیغ بلندی کشید :
_ شما با آش رشته مامان چیکار کردین؟ طالبی مامان قبلا کله گردی داشت! من به حساب شما گلابی گندیده های مامان میرسم.
تام و هکتور نگاهی به کله صاف و سرامیکی شده ی ارباب انداختند.
_ ما نیز شما را خواهیم کشت، ما چندین کروشیو به خورد شما خواهیم داد، ما میخواهیم برویم و خورده شویم.
_ گیلاس مامان هیچ جا نمیره.
_ به یک شرط
نگاه های پر از سوال به لرد سیاه خیره شدند.
_ بشقاب و قاشق بیاورید و ما را میل کنید.

ملت بخت برگشته مرگخوار دوباره به فکر فرو رفتند تا راهی بیابند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خانه ی سالمندان!
ارسال شده در: شنبه 1 شهریور 1399 00:12
نمایش جزئیات
آفلاین
به این ترتیب، بلاتریکس، تام،مروپ، لینی و هکتور مسئول پرت کردن حواس محفلی ها، و دزدیدن لرد سیاه شدند.

بلاتریکس و مروپ به عنوان پیشگامان حواس پرت کنی، جلو رفتند.
مالی با جدیت سرگرم هم زدن آش بود و لرد سیاه، وسط پاتیل، داخل گردابی که ایجاد شده بود دور خودش می چرخید.

بلاتریکس نفس عمیقی کشید که بتواند اعصابش را کنترل کند.
-موهای شما چقدر نرم و براق به نظر می رسه.

مالی دست از هم زدن برداشت. دستی به چند تار موی وزوزی باقیمانده خودش کشید.
-جدی؟ آرتور هم همینو می گفت. می گفت نور از لابلای موهات منعکس می شه.

مروپ که فرصت را مناسب دید ادامه داد:
-برای پوستتون چی استفاده می کنین؟ ما الان چند دقیقه اس با بلا بحث می کنیم که شما بیست و پنج سالتونه یا بیست و شش.

مالی سرخ شد و لبخند زد و کلا پشتش را به پاتیل کرد و وارد بحث عمیقی شد!

تام و هکتور از پشت به پاتیل نزدیک شدند و زمزمه کردند:
-ارباب. بیایین بیرون فرار کنیم. زود باشین.

لرد سیاه سر تکان داد.
-هرگز! ما آشی هستیم مسئولیت پذیر. تازه داریم جا میفتیم.

تام و هکتور اجبارا دو طرف پاتیل داغ را گرفتند و آش را با پاتیل و لرد سیاه برداشته و پا به فرار گذاشتند.

مالی هنوز سرگرم توضیح دادن نسخه های پیازی پوست و مویش بود و اصلا متوجه سرقت پاتیل نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خانه ی سالمندان!
ارسال شده در: دوشنبه 23 تیر 1399 21:58
نمایش جزئیات
آفلاین
همه ی سرها به طرف "دیگ" برگشت. محفلیان کمی با حالت بهت زدگی به یکدیگر و به دیگ نگاه کردند اما نشانی از انزجار درچهره هایشان دیده نمیشد.

_قربون دستت دوتا زبون و یه مغزم واسه من بریز.

بعد از این حرفی که یکی ازمحفلیان در میان جمعیت زد، مرگخواران از این نقشه هم دست کشیدند و برای یافتن راه جدیدی دوباره به فکر فرو رفتند.

_بانو یکم دیگه ادامه پیدا کنه منم به عنوان چاشنی کنار لرد میخورن. میشه کلا دیگ رو یواشکی ازشون بدزدیم و بریم؟

ایده ی تام، ایده ی خوبی بود اما برای مروپ آشپز بزرگ و مادر لرد و مرگخواران افت داشت که بخواهد دیگ غذای دیگران را بپیچاند. برای او اصول و اخلاق حرفه ای حرف اول بعد از عزیز مامان و پرنسسش و مرگخواران و میوه هایش میزد!
_تام مامان؟ اینم پیشنهاده؟
_بانو به نظرم فکر بدی هم نیست. اگر دیر بجنبیم کل ارباب رو هورت میکشن میره. در حال حاضر هم فرصت زیادی برای نقشه جدید کشیدن نداریم.

مروپ که دلش نمیخواست فرزند یکی یک دانه اش توسط یک محفلی پیاز خور هورتیده شود روی غرور حرفه ای خود پا گذاشت تا به ربودن دیگ آش محفلیان که همان هلوی سابق مامان بود، تن بدهد.
_باشه بلاتریکس مامان فقط موقع قاپیدن دیگ حواست به آش رشته مامان باشه یوقت نریزه، فرزندم ناقص بشه.
_چشم بانو.اما برای اینکار به کمک شما، تام، هکولی و لینی نیاز دارم تا باهم حواسشونو پرت کنیم و ارباب رو برگردونیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
He deals the cards as a meditation
And those he plays never suspect
He doesn't play for the money he wins
He don't play for respect

He deals the cards to find the answer
پاسخ به: خانه ی سالمندان!
ارسال شده در: سه‌شنبه 10 تیر 1399 00:34
نمایش جزئیات
آفلاین
-شله قلمکار مامان طاقت بیار...دیگه چیزی نمونده. با فلفلی نمودنت بلاخره از دیگ استکبار آزادت می کنیم!

مروپ با شادمانی به چهره فردی که به تازگی کاسه آش را از محفلی ها خریداری نموده و مشغول چشیدن آن بود خیره شد.

-به به چه طعم تند دلنشینی داره.
-عزیز مامان همیشه دلنشینه. صبر کن بینم...دفعه آخرت باشه عزیز مامان رو میخوری ها!

و با ملاقه اش محکم بر سر خریدار آش کوبید. سپس ملاقه اش را در حلق وی فرو برد و مقدار آش خورده شده را از معده اش بیرون کشید و به دیگ برگرداند.

-نقشه فلفل ریختنتون جواب نداد بانو. حالا چیکار کنیم؟

مروپ نگاهی به صف طویل خریداران آش انداخت.
-خوب گوش کنید فرزندان مامان. ما باید شایعه پراکنی کنیم. باید به همه بگیم که این آش غیر بهداشتی تهیه شده. برای شروع شایعه پراکنی...

دستش را به سمت صورت تام جاگسن برد. بینی اش را برداشت و به سمت دیگ آش پرتاب کرد.
-وای وای مردم مامان...اینجارو نگاه کنید. توی آششون دماغ ریختن...چقدر غیر بهداشتی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خانه ی سالمندان!
ارسال شده در: یکشنبه 4 خرداد 1399 13:18
نمایش جزئیات
آفلاین
- سوختم ننه!

چند خط قبل از این دیالوگ یا حتی چند رول، زمان مثل خط نیست:

- وینکی بزرگ شد! وینکی آقا شد!

هیبتی ناشی از انتگرال دوگانه ی وینکی روی کول مروپ روی کول رودولف در حالی که یک کت قهوه ای پوشیده، سیبیل چنگیزی بر لب زده و روزنامه ای با دو سوراخ وسطش در دست گرفته در میان صف خورندگان اربابشان ایستاده بودند.

- من که خودم سیبیل داشتم، چرا وینکی رو فرستادیم بالا؟ این جنه رو کسی ببینه بهش یه نون پنیر پیازم نمیده چه برسه آش ارباب؟
- وینکی مستر تیستر بود! وینکی پیج اینستاگرامی داشت!
- غلط میکنی عزیز مامانو مزه مزه کنیا! فقط حواسشون رو پرت کن تا من عزیز مامانو یکم بدمزه کنم.

***


- این دادا مستر فسفر رِ دیدی؟
- آره آره، به نظرت پول بش بدیم تبلیغ محصولات گلخونمون رو میکنه؟
- اینا یوخورده پولکین، پول رِ نداریم ما.

هاگرید و رون پلاکارد " گلخونه ی دادا هاگیزلی " را بر زمین نهاده و جیب های خود را گشتند که خب مسلما جز چند دانه اما شاه دانه چیزی در آن ها نبود.

- این دادا رِ بیگیریم، ایستوری کرد که کرد، نکرد آشش رِ میدیم بوخورن!

همون خط زمانی یکم این ور اون ورتر. درسته گفتم زمان مثل خط نیست ولی من فقط راویم، بهشون بگین حقوق بدن تا درست بنویسم:

- رودولف مامان رو بردن! خود مامان رو هم دارن میبرن! وینکی، این فلفله رو بریز تو عزیز مامان تا تو رو تو گونی...

همینطور که دو گونی حاوی مروپ و رودولف بر کول هاگرید در حال دور شدن بودند، وینکی مانده بود با جماعتی که دنبالش میدوییدند و عزیزی که باید بدمزه میشد. از بچگی بهش گفتند "باهوشی، وینکی جن باهوش. باهوشا تو زندگی دِوندَن، بُدو!" نمیخواست، ولی قبول کرد. میگفت " اگه قراره دوییدنه خو میدوئُم خوبُم میدوئُم." بابا نان داد، حفظ. میازار موری، حفظ. ریاضی، بیست. حقیقت ماجرا این بود که خود وینکی هنوز نمیدانست چرا هنگام فکر کردن لهجه ی بوشهری پیدا میکند یا اینکه میازار موری دقیقا چیست. ولی دویید، هی به خودش گفت بُدو! و در آخر رسید.

- سوختم ننه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
every fairytale needs a good old-fashioned villain

حاجیت بازی رو بلده

حاجی بودیم وقتی حج مد نبود...


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خانه ی سالمندان!
ارسال شده در: یکشنبه 4 خرداد 1399 01:45
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

لرد سیاه بعد از خوردن استخون های یه پیرزن، دچار توهم شده و همه رو به شکل میوه و سبزی می بینه. همراه رون ویزلی به محفل می ره و محفلیا از وضعیتش سوء استفاده می کنن و ازش آش درست می کنن و می برن که بفروشن.
مرگخوارا که متوجه شرایط لرد شدن می خوان نجاتش بدن اما محفلیا آش رو به قیمت زیادی می فروشن. در نتیجه مرگخوارا، رودولف رو به همراه یک تی به نون خشکی میفروشن تا پول لازم برای خرید لرد آشی رو بدست بیارن!
* * *


رودولف که معلوم نبود چگونه از دست نان خشکی فرار کرده بود، متاسفانه به سرعت خودش را به سایر مرگخواران رساند تا سوهان روحشان باشد!

-یکی آش رشته مامانو خریده و داره می خوره.

با شنیدن فریاد مروپ، بلاتریکس با سرعت به سمت مردی که کاسه آشی در دست داشت رفت. کاسه را به زور از دستش گرفت. سپس با چاقویی دل و روده مرد را از هم شکافت و مقدار آش خورده شده را هم از معده اش بیرون کشید و به درون کاسه برگرداند.
-سرورم بلاخره پانکراستونو پس گرفتم. اصلا نگران نباشید، به زودی بقیه تیکه هاتونم از محفلیا پس می گیرم.

سپس پول فروش تی را به محفلی ها داد.

-این پول که کافی نیست. مگه این صف به این طولانی رو نمی بینید؟ اگر این دیگ آش رو به این صف طولانی بفروشیم هزار برابر این پولی که شما بهمون دادید رو بابتش میدن!

بلاتریکس زیر لب غرغری کرد و پیش سایر مرگخواران برگشت.

-حرص نخور بلاتریکس مامان. مامان یه فکری داره. اگر آش محفلی ها بدمزه بشه دیگه نمیتونن بفروشنش.

مروپ دستش را در جیبش کرد و یک ظرف فلفلدان بیرون آورد.
-کافیه این فلفل رو یه طوری که نبینن داخل دیگ بریزیم. اینطوری آش قابل خوردن نیست و نمیتونن عزیز مامانو بفروشن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خانه ی سالمندان!
ارسال شده در: یکشنبه 21 اردیبهشت 1399 14:11
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس عصبانی شد و گفت:
-رابستن،ادوارد،برید دنبال گابریل. ادوارد،مواظب باش تی رو نبری.

رابستن و ادوارد با سرعت به دنبال گابریل رفتند اما رابستن گفت:
-راستی چرا ما دنبال تی کردن شد؟
-برای این که نون خشکی فقط تی رو میخواد.
-چرا دنبال تی کردن شد؟چرا تی نخریدن شد؟
-راست میگیا. چرا به فکر خودم نرسید؟بیا از همین فروشگاه وسایل نظافت وایتکس خوران تی بخریم.رو کن ببینم چقد پول داریم؟
-من 2 گالیون داشتن شد. فکر کردن کافی بود.
-بیا بریم.من که یه نات هم ندارم.

ادوارد و رابستن وارد فروشگاه شدند و ادوارد پرسید:
-تی هاتون چنده؟
-پنج گالیون.
-پنج گالیون؟مگه سر گردنه است؟
-همینه که هست.
-نخواستیم.رابستن بیا بریم.

ادوارد و رابستن خواستند از فروشگاه خارج شوند که صاحب مغازه گفت:
-اون چیه تو دستت؟
-قیچیه.
-قیجیتو بده،تی رو بگیر.
-چی گفتی؟قیچی قسمتی از زندگی منه.اصلا از دستم جدا نمیشه.
-پس من اینجا چیکارم؟برات جدا میکنم.

ادوارد مردد شد.رابستن او را به گوشه ای کشاند و گفت:
-تو برای ارباب هر کار کردن شد؟
-آره.
-پس قیچیتو دادن شد.

ادوارد با بغض به سمت مغازه دار رفت و دست چپ خود را در دست مغازه دار گذاشت.
...........................
ساعتی بعد
..........................
بلاتریکس همچنان با نون خشکی در حال مذاکره بود.
-پیترمون رو ببر بچه خوبیه.اذیت نمیکنه،نق و نوق هم نداره.
- نه بابا بچه مودب بدردم نمیخوره. الان بچه تخس و شیطون مده اونم نصفه به پایینش.
-خب پس...رودولف!قمه تو بیار تامو از وسط نصف کنیم.
-نه نه نه.من بچه خیلی مودبیم هیچکیم اذیت نمیکنم. نهههههههههه

قمه رودولف داشت پایین می آمد که صدا ادوارد رسید:
-بلاااااااا.تی رو گرفتم.

ادوارد و رابستن در حالی که ادوارد دست چپش را پانسمان کرده بود رسیدند و تی را به بلا دادند.
-پس گابریل کو؟
-اون فرار کرد.
- دستت چی شده ادوارد؟
-چیزه... تو دعوا زخمی شده.

بلا تی با رودولف را به نون خشکی داد و 20 گالیون گرفتوسپس همه ی مرگخواران به سمت میدان گریمولد شماره 12 حرکت کردند.
-بلا چرا صف جلوی خونه محفلیا بسته شده؟
-چمیدونم.خودت برو ببین.

پیتر به سمت ابتدای صف رفت اما سریع برگشت و گفت:
-بلااااااا!بلااااااا!اربابو دارن میفروشن!اربابو دارن میفروشن!

بحرانی جدید برای مرگخواران ایجاد شده بود.همه باید کاری میکردند تا لرد ولدمورت را نجات می دادند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خانه ی سالمندان!
ارسال شده در: چهارشنبه 3 اردیبهشت 1399 20:53
نمایش جزئیات
آفلاین
مرد نفس عمیقی کشید.
_نه نمیخوامش.
_

مرگخوارا که بسیار شوکه شدن و ناراحت بودن که نتونستن از سدریک خوابالو خلاص شن نتونستن اشانتیونشون رو بدن سعی کردن یه راه دیگه برای اشانتیون پیدا کنن.
_خب... خب...(بلا لیسا را جلو می اندازد) ببین این لیساست با همه قهره...
_تازه متقارن وتمیز هم هست.
بلا در حالی که گبی رو هل میده اون طرف حرفشو ادامه میده:
_داشتم میگفتم لیسا با همه قهره تازه اگه بخوای کسی باهات حرف نزنه راحت لیسا رو می ندازی جلو طرف هم به غلط کردن میوفته.
_نه نمیخوامش یکی دیگه

بلا در حالیکه دنبال یکی دیگه بود تا به مرد غالب کنه صدای مردو شنید.
_این کیه؟؟ به نظر خوب میاد. قابلیتاش چیه؟؟
بلا که دید مرد به رودولف اشاره میکنه مثل چیتای آلمانی پرید جلوی مرد و گفت:
_این هیچ کاری نمی کنه. فقط میخوره و میخوابه.

مرد که از عکس العمل بلا تعجب کرده بود نگاهش به تی گبی افتاد.
_من انسان نمیخوام. فقط اون تی رو بهم بدین.
گبی فهمید که مرد تی اورا میخواهد. سریعا جلوی مرد پرید و گفت:
_این نه. هر کیو میخوای بردار ولی تی متقارن منو ورندار.

مرد به تی نگاهی انداخت:
_باشه. بذار فکر کنم...
_
_
_
_

مرد درحالی که به تی شکلک( ) نشان میداد گفت:
_نه تی رو میخوام.
و به گبی نزدیک شد .
ولی گبی عاشق تی متقارنش بود پس تی رو برداشت و:
_الفرراااااررررر
و فرار کرد.
بلا باید تی رو بدست می آورد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!