جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

57 کاربر(ها) آنلاین هستند (50 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
54
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  93 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  171 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  290 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  276 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  347 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  254 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: دوشنبه 19 آبان 1399 17:57
نمایش جزئیات
آفلاین
-می شورم! می سابم!هرجا که باشم!...یه مرگخواره خوبه و تمیزم!...سطلی بودم توخالی...حالا دارم وایتکس و ژلِ عالی!

همینطور که همه مشغول زل زدن به گابریل بودن، گابریل بی توجه به بقیه مشغول تمیز کردن باجه ی تلفن دم وزارت خونه بود.

-اینجا داره تمیز میشه!...قرمز و اصیل میشه!

شعر ادامه داشت اما نویسنده دیگه علاقه ای به نوشتنش نداشت، یا حداقل چیزی برای نوشتن نداشت! اما این چیزها به رکسانِ خالی ربطی نداشت. تنها چیزی که رکسانِ خالی میخواست، یه مجسمه بود.

-آهاییی! من مجسمه می خوام.

صدای جیغ ماورای بنفش رکسانِ خالی، در کل خیابون پیچید و همه ی شهر رو خبردار کرد، از جمله جارو، وزیر سحر و جادو! جارو با کلاه وزارت به سمت مرگخواران به حرکت پرواز در آمد.

- آقایون!کمکی از من ساخته است؟
-بله! لطفا یه بسته توتون بهم قرض بد...

اما با کروشیو ی بلاتریکس، اگلانتین بی هوش بر روی زمین افتاد.

-ادامه بدین آقای جارو!

اما استفاده از ورد ممنوعه اونم جلوی رئیس سحر و جادو، کار درستی نبود.

-شما بلاتریکس لسترنج هستید؟
-نه! من دامبلدور هستم، از رو ریشام نفهمیدی؟
و بعد قهقه ای بلند سر داد!

جارو دستمالی از لابه لای خارهاش دراورد و آرم نیمبوس 2001 سیاهش رو برق انداخت و بعد دوباره به بلاتریکس نگاه کرد.

-درسته که من یک جاروی سیاه پیش نیستم خانم لسترنج...اما احترام خودم رو دارم!
-من عذر میخوام آقای جارو! ببخشید احترامتون رو نگه نداشتم، هرچی باشه شما وزیر انبار جاروهایید!
-

جارو گریه ش گرفته بود؛ بلاتریکس بهش توهینی سنگین کرده بود!

-من...به عنوان فعال...حقوق جاروهای...کف انبار هاگوارتز...قیام کردم، نه چیز دیگر!
-فعال حقوق جاروها یا وزیر؟

جارو در با دستمالش آرم نیمبوسش رو خشک کرد و رو به بلاتریکس کرد:
-الان هم...فقط به خاطر...حقوق جار...

اما فیلم هندی با جیغ رکسان پایان یافت!

-من مجسمه میخوام! آقای جارو مجسمه ی منو درست کن.
-چشم عمر دیگه ای ندارید؟
-نه!
-نگهبانان؟ ببریدشان!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
only Hufflepuff
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: جمعه 16 آبان 1399 23:48
نمایش جزئیات
آفلاین
لینی با شنیدن این دیالوگ تو شوک فرو می‌ره و همه‌ی آرمان‌هاش زیر سوال می‌ره. حق با نگهبان بود. اون دسته‌ی بزرگی از موجودات رو نادیده گرفته بود و حقوقشون رو زیر سوال برده بود، حتی اگه غیر زنده بودن!

چطور می‌تونست همیشه دم از حمایت از حقوق حشرات بزنه وقتی خودش حقوق جارویی رو زیر سوال برده بود؟ این تفکرات به قدری براش سنگین بود که جسم و روح حشره‌ایش نمی‌تونه تحملش کنه.

- هی لینی! خودتو نباز. اون فقط یه جاروئه. مذاکره رو ادامه بده.

رکسان وقتی حرکتی از جانب لینی نمی‌بینه با احتیاط جلو میاد و ضربه‌ای به بالش می‌زنه. در نتیجه‌ی این حرکت لینی با صدای تقی کج می‌شه و میفته، انگار که مجسمه بود!

- از شدت شوک تاکسیدرمی شده. حساس نشین.

هکتور که با این اخلاق لینی آشنا بود، اینو می‌گه و بدو بدو راهشو از میون جمعیت باز می‌کنه تا لینیو برداره و بذاره تو جیبش. حشرات می‌تونستن برای ساخت معجون بسیار مفید واقع بشن، حتی تاکسیدرمیشون!

رکسان از وقفه‌ی ایجاد شده در راه ساخت مجسمه‌ش راضی نبود. پس با دیدن جارو که حالا دیگه تشریف آورده بود و چیزی نمونده بود تشریفشو ببره، شروع به هل دادن مرگخوارا می‌کنه.
- زودباشین دیگه خود وزیر اینجاس، برین باش صحبت کنین. گابریل؟ تو که سر و کارت با مواد شوینده و ابزار شوینده‌س یه کاری کن خب!

و همه‌ی نگاه‌ها به سمت گابریل برمی‌گرده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: چهارشنبه 30 مهر 1399 01:12
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

مرگخوارا دچار اضافه وزن شدن و به این دلیل نمی تونن ماموریت هاشونو به درستی انجام بدن. تصمیم می گیرن دور از چشم لرد، با رژیم و ورزش خودشونو لاغر کنن. بلاتریکس مسئولیت این کار رو به عهده گرفته و ضمن دادن تمرین های سخت به مرگخوارا، تصمیم داره آب کرفس هایی رو که اشتباهی(در اثر معجون هکتور) روی سر رکسان روییده بگیره و به خورد مرگخوارا بده که لاغر بشن.
ولی کرفس ها پژمرده شدن و مرگخوارا باید برای شاداب شدنشون رکسان رو خوشحال کنن.
رکسان ازشون خواسته که مجسمه شو توی وزارتخونه بسازن.
....................

مرگخواران و رکسانِ کرفس به سر، به وزارتخانه نزدیک و نزدیک تر شدند.

- اییییییست!

دستور ایست توسط بلاتریکس داده شد.
مرگخواران در برابر عظمت ساختمان وزارتخانه اصلا تحت تاثیر قرار نگرفتند. وزارت ندیده که نبودند.

مرگخواری که روابط عمومی اش بهتر از بقیه بود، جلو رفت.

- نمی تونم بگم!
- چی رو؟
نگهبان جلوی در، از لیسا یی که پشتش را به او کرده بود پرسید!
و لیسا جوابی نداد. به جای آن دست به سینه، اخم هایش را بیشتر در هم کشید.
مرگخواران، لیسا را عقب کشیدند.

- این همه آدم اینجاست... تو باید برای مذاکره بری جلو؟

تام در حال صحبت با پاهایش که برای وارد شدن عجله داشتند، بود و اگلانتاین از پشت سرش پاهایش را تشویق به دویدن و لگد زدن به نگهبان می کرد.

لینی که احساس هوش و ذکاوت و زیبایی و جذبه زیادی می کرد جلو رفت.
- سلام آقای نگهبان. ببخشید... وزیر سحر و جادو الان کیه؟

نگهبان با بی تفاوتی جواب داد.
- جناب جارو! دارن تشریف میارن.

لینی به جاروی مغروری که در حال نزدیک شدن بود نگاه کرد.
-زده به سرتون؟ جارو وزیر می شه آخه؟ به خود بیایین!

-چرا نشه؟ حشره مرگخوار شده... ولی جارو وزیر نمی شه؟ کلاه وزارت هم رو دسته شونه. چقدر هم برازنده هستن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: پنجشنبه 10 مهر 1399 01:45
نمایش جزئیات
آفلاین
کراب خواست بره، ولی برگشت و به بلاتریکس نگاهی انداخت.
- بلا؟ میشه با جارو برم حداقل؟

بلاتریکس نگاهی به قد و هیکل کراب انداخت، تقریبا غیر ممکن بود با جارو هم بتونه سه دور بره و برگرده.
- برو.

کراب که قیافه مظلومی گرفته بود، آروم با جاروش پرواز میکرد، بلکه دل بلاتریکس به رحم بیاد و اجازه بده همراهشون حرکت کنه. آروم پرواز کرد... آروم...

- کراب.
- بله؟
- نمیخواد بری.

درست موقعی که کراب فکر کرد نقشه ش جواب داده، چشمش به جاروش افتاد که زیر وزنش تقریبا نصف شده. به جاروش قول داد اگه قبل از بلاتریکس جونشو نگیره، بهش چند روز مرخصی با حقوق بده.
جارو یه لحظه نفس نفس زنان به حرفی که کراب زده بود فکر کرد...

ویژژژژژژژژژژ

- چی شد؟
- چرا هنوز اینجا وایسادی کراب؟
- خب... نمیدونم راستش... فکر کنم سه دور رفتم وزارتخونه و برگشتم.

انتظار نداشت بلاتریکس باور کنه... ولی باور کرد! بلاتریکس ساحره با درکی بود. بلاتریکس میدونست این مرخصی چقدر برای کسی یا چیزی که چنین وزنی رو هر روز تحمل میکنه چقدر مهمه. ولی حتی باور کردن بلاتریکس هم ترسناک بود. کراب آب دهنشو قورت داد.

- خیلی خب مرگخوارا، بریم سمت وزارتخونه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: چهارشنبه 2 مهر 1399 13:59
نمایش جزئیات
آفلاین
ولی به یاد ارزو دیرینه اش افتاد.
_باید مجسمه منو توی وزارت خونه بسازین.
_
_ خیل خب بسازین بعد زود خراب کنین.
__فقط به خاطر کرفس.

رکسان اب دهان ش را قورت داد.

_فقط به خاطر کرفس.

بلاتریکس صدا ش رو صاف کرد و تک تک مرگخوار های چاق و تپل رو زیر ذره بین نگاه کرد.

_مرگخواران پیش به سوی وزارت خانه.
_با جارو؟
_اخه احمق جارو با وزن تو بلند میشه
_نه نمیشه. اصلا باهات قهرم.
و این گونه بود که مرگخواران به سمت وزارت خانه راه افتادند.
در راه

_کراب تو تا ما می رسیم به سر پیچ باید سه بار تا اونجا رفته باشی و برگردی.
_اما ارایشم...
_چیزی گفتی؟

کراب نگاهی به ارایشش و سپس به چهره بلاتریکس که اماده کروشیو گفتن بود نگاه کردو با ارایشش خداحافظی کرد.

_الان می رم.


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ایزابلا تینتوئیستل در 1399/7/2 14:03:37
!Warning
Risk of biting
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: یکشنبه 30 شهریور 1399 02:49
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
-چاره ای نیست. لینی... هم گروهی خوبی بودی.

بلاتریکس این بار به جای داس و اره موچینی برداشته و با ظرافت یک قاتل به سمت لینی که بر اثر ویبره های هکتور و احتمالا ترس می لرزید رفت.

-من رکسان خالی ام! نه رکسان حشره ای، اونجوری اصن نمیتونم.

سروصدای رکسان برای چندلحظه حواس مرگخواران رو از صحنه جذاب قتل لینی پرت کرد. همین چندلحظه کافی بود تا اونها متوجه اتفاق عجیبی بشن.
-بلا!

هیچ چیزی تمرکز بلا روی هدف و ماموریتش رو بر هم نمی زد.

-داره پژمرده میشه.

تمرکز بلا به هم خورد.
-دو دیقه حواسم بهش نبود. نمیشه یه کارو بهتون سپرد؟

کرفس روی سر رکسان از استرس و گرما پژمرده و بیحال شده بود. قطرات چربی و عرق از موهای رکسان ساقه نوردی کرده بودن و حالا با خوشحالی روی برگهاش نشسته بودن و ظاهری چرب و چیلی تر از هر غذایی به اون داده بودن.
ملانی مثل فشنگ به سمت رکسان رفت و با چیزی مثل دماسنج کرفس رو معاینه کرد.
-هر ساقه ش ۳۷۸ کیلو کالری داره.

رکسان قصد داشت آهی از سر آسودگی بکشه.
اما بلاتریکس کسی نبود که از خیر ماده ای که به چربی سوزی معروف بود بگذره.
-اینجوری نمیشه! تر و تمیز و خوشحالش کنید تا کرفس مثل روز اول بشه. هرکی شکست بخوره شام رژیمی امشبه.
درنتیجه آه رکسان به ناله ای تبدیل شد.

فرصت خوبی بود که هرچه دوست داشت از مرگخوارایی که قصد جونشو کرده بودن بخواد... اما اگر میخواس رکسان سالمی بمونه، نباید با اون چیزا خوشحال میشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در 1399/6/30 2:55:23
ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در 1399/6/30 2:57:02
ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در 1399/6/30 2:59:23
تصویر تغییر اندازه داده شده

⚠️خطر برخورد⚠️
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: پنجشنبه 6 شهریور 1399 18:49
نمایش جزئیات
آفلاین
هکتور عادت داشت در هر مکان و زمان ممکن، لینی رو قربانی کنه. پس به جای این که با مرگخوارا همراه شه و از سنگینی سرش براشون ویبره بره، پای لینیو که بال‌بال‌زنان بالای سر اجتماع مرگخوارا بود و حرفاشونو دقیق زیر نظر داشت، می‌گیره و می‌کشدش پایین.

عجیب نیست اگه داد و هوار لینی به هوا بلند شه.
- این پای من بود که گرفتی کشیدیشا.

هکتور بر شدت ویبره‌ی خودش می‌افزایه.
- می‌دونم ولی به نظر میاد سرت سبکه!

مرگخوارا که تا اون لحظه سخت سرگرم داستان‌سرایی درباره سر سنگینشون بودن، با شنیدن "سر سبک" که اتفاقا هکتور از قصد بلند فریادش زده بود، ناگهان سکوت می‌کنن و به سمت گوینده دیالوگ برمی‌گردن.

هکتور قبل از این که نگاه مرگخوارا بیشتر روش سنگینی کنه، با تکون دادن دستش که پای لینی توش بود، بهشون می‌فهمونه که شخص اشتباهیو داشتن نگاه می‌کردن و باید به لینی زل بزنن. پس مرگخوارا زلشونو از هکتور برمی‌دارن و به لینی می‌ندازن!

- جثه‌ی کوچیک و سبک، سر سبک به همراه داره. کاندیدایی بهتر از لینی نداریم.
- معجون‌ساز حسابی، خب سرم واسه خودم که سنگینه. ببین از سنگینی افتاد!

همون موقع کله لینی کنده می‌شه و می‌خواد بیفته که لینی خودش ترجیح می‌ده دوباره سرشو تو هوا بقاپه و سرجاش برگردونه قبل از این که دست شخص دیگه‌ای بش برسه.

- ولی برا رکسان سبکه.

رکسان که دوست نداشت صاحب بدن انسانی و کله‌ی حشره‌ای بشه، به سرعت مخالفت خودشو اعلام می‌کنه.
- ولی این که حشره‌س! کله حشره می‌خواین رو تن من بذارین؟ اصن سایزش بهم نمی‌خوره حتی.

اما تصمیم‌گیری نه با هکتور مشتاق بود، نه با لینی شاکی و نه حتی با رکسان معترض. بلکه با بلاتریکس بود!


(یادداشت نویسنده: نبینم قبول کنینا. )

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: پنجشنبه 23 مرداد 1399 03:11
نمایش جزئیات
آفلاین
ولی دوست داشتن یا نداشتن رکسان هیچ اهمیتی برای بلاتریکس نداشت.
- خب، یکی که سرش سبکه بیاد جلو.

هیچ یک از مرگخواران از جایشان تکان نخوردند.

- گفتم یکی با یه سر سبک بیاد جلو!

مرگخواران تازه به وزن بسیار زیاد سرشان پی برده و مشغول بررسی و به اشتراک‌گذاری اندازه‌ی سرشان با یکدیگر بودند.
- آخ آخ...چند روزیه انقدر سرم بزرگ و سنگین شده که دیگه خیلی سخت می‌تونم راه برم.
- منو چی می‌گی پس؟ اون روز داشتم راه می‌رفتم که یهو سرم از شدت سنگینی افتاد جلوی پام کف خیابون!
- باورتون نمی‌شه دیشب چه اتفاقی برام افتاد؛ همین که سرمو گذاشتم رو بالشم، بالش نصف شد! انقد که سرم سنگین بود بهش فشار اومد.
- آی گردنم! آی حس می‌کنم داره می‌شکنه! سرم داره لهش می‌کنه از شدت سنگینی!

کم‌کم دمای بدن بلاتریکس بالا و بالاتر می‌رفت و رنگ چهره‌اش به قرمزی می‌گرایید. اما هیچ کدام از مرگخواران متوجه وضعیت وخیم بلاتریکس و انفجار خشمگینانه‌ش که چیزی به وقوعش نمانده بود، نبودند و همچنان درمورد مشکلات ناشی از سرهای سنگین‌وزن و حجیمشان، با یکدیگر مشغول صحبت بودند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: یکشنبه 27 بهمن 1398 00:28
نمایش جزئیات
آفلاین
-داس!

گابریل داس استرلیزه شده ای را در دست بلاتریکس گذاشت.

-بیل و کلنگ!

ربکا عرق پیشانی بلاتریکس را پاک کرد و بیل و کلنگی را به او داد.

-اره برقی!

اوضاع چندش آور تر از حد تحمل رکسان بود اما با وجود دینامیتی که در حلقش چپانده شده بود نمی توانست فریادی زده و تمرکز دکتر بلاتریکس را بر هم بزند.

بلاتریکس آهی کشید و اره برقی را پایین گذاشت.

-امیدی هست؟
-من تمام تلاشمو کردم اما کرفس ها کنده نشد. فعلا دو راه داریم. یا فقط سر رکسان رو با کرفساش جدا کنیم یا کلا رکسان رو بندازیم تو آب میوه گیری!
-بعد فرق این دوتا راه چیه خانم دکتر؟ مگه هر دوتاش رکسانو شهید نمی کنه؟!
-فرقش اینه که ممکنه با پیوند یه سر دیگه بجای سر رکسان بتونیم زنده نگه ش داریم اما با "آب کرفس/رکسان" دیگه نمی تونیم زنده نگه ش داریم. پس بهتره به فکر یه سر کم حجم و کم وزن باشیم تا وزن بیمار بیشتر از این نشه.

اما رکسان سرش را دوست داشت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: جمعه 25 بهمن 1398 22:56
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

مرگخوارا دچار اضافه وزن شدن و به این دلیل نمی تونن ماموریت هاشونو به درستی انجام بدن. تصمیم می گیرن دور از چشم لرد، با رژیم و ورزش خودشونو لاغر کنن. بلاتریکس مسئولیت این کار رو به عهده گرفته و ضمن دادن تمرین های سخت به مرگخوارا، تصمیم داره آب کرفس هایی رو که اشتباهی(در اثر معجون هکتور) روی سر رکسان روییده بگیره و به خورد مرگخوارا بده که لاغر بشن.


....................

رکسان وحشتزده به دایره مرگخواران که محاصره اش کرده بود نگاه کرد.
-ببینین...این یکی از وحشتناک ترین چیزاییه که تا حالا دیدم! مخصوصا قسمت اگلانتاینش! این چرا اینجوری نزدیک می شه؟ نیایین جلو...کرفس مضره...خیلی...

مروپ که ظاهرا منتظر همین فرصت بود، کاغذ لوله شده ای را از لای موهایش بیرون کشید و باز کرد. کاغذ به طول ده متر باز شد.
-خواص کرفسه...برات بخونم کنجد مامان؟

رکسان تمایلی نداشت. با وجود این، مروپ اشاره کرد که سه متر آخر مربوط به خواص چربی سوزی کرفس است.

بلاتریکس ماسکی به صورت زد و رو به رودولف کرد.
-داس!

جوابی نگرفت...و وقتی برگشت و رودولف را محو تماشای ربکا دید، با لبخندی شیرین رو به پالی کرد.
-داس!

پالی داس داشت! و آن را به بلاتریکس داد.
بلاتریکس اول با یک حرکت، سر رودولف را از بدنش جدا کرد. سر، قل قل خوران دور شد و بدن رودولف سراسیمه به دنبال سرش رفت و آن را گرفت که گم نشود. بدن، سر را لازم داشت.

و بلا با داسش به رکسان نزدیک شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!