جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

94 کاربر(ها) آنلاین هستند (75 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
92 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: خوابگاه مديران
ارسال شده در: شنبه 5 اردیبهشت 1405 17:30
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
پست پایانی:

- چرا من شدم برگزیده‌ی مدیران، "آقا"!

اسنیپ که با دبدن پاتر، خودش را از غیب در کاخ فلاملیان ظاهر کرده بود، با تاکید بر روی کلمه "آقا"، این دیالوگ را به زبان آورد. دیگر وقتش رسیده بود پسر برگزیده کمی احترام یاد بگیرد!

- اوه... لازم نیست به من بگین آقا، پروفسور.

اسنیپ که این‌بار به دلیل وقوع کپی این مکالمه در کتاب‌های هری‌پاتر اصلا جا نخورده بود نیشخندی شیطانی بر گوشه لبش نشاند.
- پاتر، تا حالا بهت گفتم چقدر شبیه پدرتی و پدرت یه بدبخت دوعالم بود؟
- زیاد پروفسور... خیلی زیاد!
- خوبه. پس حالا وقتشه برات پرده از رازی بردارم. شبی که تو متولد شدی، منم با چهره مبدل توی اتاق عمل بودم. هلنا، الستور، آکی، حسن مصطفی و من، به طور دقیقی تو رو از داخل شکم زوپس که ۷ ماهه باردارت بود، سزارین کردیم. و حدس بزن چرا؟ چرا تو رو متولد کردیم؟ جوابش خیلی ساده هست... می‌خواستم تو زجر بکشی پاتر!
- نه!
- آره... می‌خواستم برای هر پخی که دریافت می‌کنی و قراره ده تا پخ بجاش جواب بدی، ماتحتت آتیش بگیره پاتر.
- نــــــــه این خیلی ظالمانه‌س!
- می‌خواستم بوی سوختنش وقتی از یه انجمن برای داوری کوییدیچ به یه انجمن دیگه برای نقدهای ویزنگاموت می‌ری و بعد بین مسیر بارها و بارها توسط لرد سیاه کشته می‌شی و روحت به ایستگاه کینگزکراس بر می‌گرده، همه جای سایت بپیچه.
- نــــــــــــــه... لیاقت شما اینه که برین جهنم!
- دقیقا... دقیقا درست گفتی پاتر. لیاقت همه ما مدیران تاریخ سایت اینه که بریم جهنم. ولی حدس بزن نکته چیه؟ تو هم مدیری و با ما میای!
- ولی من فقط یه حمال بودم. یه مهره بدبخت توی بازی شطرنج زوپس. مگه بجز خدمت بی‌دریغ چیکار کردم که لایق جهنم شدم؟
- و این سزای دارندگان دسترسی مدیریتی‌ست، پاتر.

ناگهان همه‌ی مدیران تاریخ سایت که سالها در گرفتن حلالیت لیست طولانی اعضای سایت شکست خورده بودند، تبدیل به یک منوی مدیریتی زوپس، مانند منوی رستوران‌ شدند و بال‌بال‌زنان، یقه‌ی هری پاتر را چسبیدند و به افق‌هایی از کوه‌های آتشفشان، دره‌های پر از مواد مذاب و شکنجه‌هایی بی‌پایان به پرواز درآمدند و ناپدید شدند.

پایان سوژه.
𝓣𝓱𝓲𝓼 𝓼𝓲𝓰𝓷𝓪𝓽𝓾𝓻𝓮 𝓲𝓼 𝓽𝓱𝓮 𝓹𝓻𝓸𝓹𝓮𝓻𝓽𝔂 𝓸𝓯 𝓽𝓱𝓮 𝓗𝓪𝓵𝓯 𝓑𝓵𝓸𝓸𝓭 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝓮
پاسخ: خوابگاه مديران
ارسال شده در: جمعه 28 آذر 1404 12:59
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
‎با خود گفت، چاره‌ای نیست، یا باید همین حالا با سنگ از راهی که آمده‌ام برگردم، یا باید با او روبرو بشوم و امیدوار باشم در این مکان مقدس و در صف مدیرانی که تقاص کارهای اشتباهشان را پس می‌دهند قدرت و اختیار کافی برای حمله به من را نداشته باشد. از همه مهم‌تر اینکه، من کوله‌باری از تجربه هستم و او فقط جوانی خودشیفته است که تنها و بدون حضور یارانش به سراغم می‌آید.

‎نور بنفش‌رنگی می‌تابد و گلرت گریندلوالد از میان آن به بهشت هافلستان پا می‌گذارد.
‎- واقعاً نیاز بود به خاطر چند ماه من رو این همه راه به اینجا احضار کنید...؟
‎گلرت گریندلوالد، به ابهت همیشه بود اما رفته رفته فضای خاص بهشت هافلستان رویش تأثیر می‌گذاشت.
‎سدریک دیگوری که یکی از شجاع‌ترین هافلی‌ها بود گفت:
‎- فرقی نمی‌کنه. عدالت باید در مورد همه اجرا بشه. تو همون کسی نبودی که سعی می‌کردی محفل رو علیه هلگا هافل‌پاف تحریک کنی؟!
‎گریندلوالد چشم چرخاند و گفت:
‎- اینها همه سناریوی خودش بود. از خودش بپرسید! اصلاً مگه اون مدیر نبود؟ حتی وزیر بود! چرا من باید بابتش مجازات بشم؟!
‎با وجود این، آرام آرام گریندلوالد رفت و در کنار مدیران نشست تا اعترافاتش را بنویسد.
‎- من یک بار علیه هلگا دسیسه کردم.
‎زمین زیر پای گلرت لرزید.
‎- باشه باشه... بیش از یک بار... من بیش از یک بار علیه هلگا دسیسه کردم. نوشتمش. بسه؟
‎زمین این بار طوری لرزید که گلرت بندری بزند.
‎- خُب باشه باشه. من یک بار هم هافل‌پافی‌ها رو بابت اینکه کم بودن و ته جدول هاگوارتز افتادن مسخره کردم. امیدوارم حلال کنن.
‎زمین دیگر نلرزید و فقط آتشفشانی آن دوردست فوران خفیفی کرد و همه چیز آرام شد.

‎نیکلاس فلامل آن گوشه داشت با سنگش ور می‌رفت تا قبل از آنکه گلرت ببیندش فلنگ را ببندد. سنگ روشن شده بود و صدایی از آن به گوش می‌رسید.
‎گریندلوالد متوجه نیکلاس شد و از جایش برخاست.
‎صدایی از آسمان آمد:
‎- حالا از آخر به اول، مجازاتتون می‌کنیم! اول گریندلوالد!
‎گلرت باید سریع تصمیم می‌گرفت. اگر زودتر از آنجا خلاص نمی‌شد، تا ابد در هافلستان گرفتار می‌ماند و مجبور بود صبح و شب با هلگا معاشرت کند. از طرفی نمی‌توانست بگذارد نیکلاس به این راحتی از دستش فرار کند. پس بهترین راه حل همین بود که با یک تیر دو نشان بزند.

‎ابرچوبدستی را که با قدرت گریزپذیری خاص چوبدستی از دست مرگ توانسته بود در جایی مخفی کند بیرون کشید و پیش از آنکه عقوبت آسمانی به سرش نازل شود، با وِردی خود را در بغل نیکلاس انداخت، درست همان آخرین لحظه‌ای که سنگ جادو عمل کرد و می‌خواست نیکلاس را به زمین برگرداند. گلرت و نیکلاس هر دو با سنگ ناپدید شدند!

همه هاج و واج به غیب شدن آن دو زل زدند. ناگهان هری پاتر دوباره به حرف آمد:

از بحث منحرف نشیم! چرا با من این کار رو کردین؟؟؟ چرا من شدم برگزیده‌ی مدیران؟

افرادی که لایک کردند

زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: خوابگاه مديران
ارسال شده در: جمعه 28 آذر 1404 12:17
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سوژه: مدیران به بزرخ تبعید شدن و برای رسیدن به بهشت باید از همه حلالیت بگیرند.
خلاصه:
مدیران پس از انتقام مودی میمیرند و سر از برزخ در می‌ آورند. شرط ورود شان به بهشت، گرفتن حلالیت از اعضایی است که با تصمیم‌ هایشان به آن‌ها ظلم کرده‌اند. لینی فهرستی بلند بالا از شاکیان دارد و اولین نفر، زاخاریاس اسمیت است. او برای بخشیدن مدیران، آن‌ها را مجبور می‌کند به «دلقک خیاری» تبدیل شوند. تام جاگسن و آگلانتاین با تهدید بلاتریکس، به هم بسته می‌ شوند و با لباس خیار و آرایش دلقکی، اجرایی مضحک و خطرناک انجام می‌ دهند. در نهایت با دخالت مستقیم بلاتریکس، زاخاریاس مجبور به حلال کردنشان می‌شود و اولین مرحله با تحقیر و خستگی به پایان می‌رسد.

در ادامه، مشخص می‌شود نفرات بعدی در لیست، شش نفر از هافلپاف (یا در واقع کل هافلیا) هستند. بلاتریکس از شدت استرس سکته می‌ کند و مافلدا که نادیده گرفته می‌ شود، افسرده‌تر می‌گردد. در این میان، سو لی به جمع مدیران می‌پیوندد و آن‌ها راهی کوچه هافلستان و کاخ فلاملیان می‌شوند تا از هافلی ها حلالیت بطلبند. ورودشان با اعتراض هری همراه می‌شود و فلش‌ بکی فاش می‌ کند که مدیران چگونه او را به شکلی فاجعه‌ بار دستکاری کرده و «برگزیده» ساخته‌ اند؛ افشایی که سنگینی گناه مدیران را بیشتر از قبل نشان می‌دهد.
و اینک ادامه ی ماجرا....
---

بهشت هافلپافی‌ها فراتر از تصور هر جادوگری است؛ جایی که نور زرد، همواره از افق می‌ تابد و هر ذره گرد و غبار تبدیل به هزار پرتو می‌ شود. نیکلاس فلامل با کمک سنگ جادو وارد برزخ شد و راهی بهشت هافلستان و کاخ فلاملیان شد. با خودش فکر کرد.
-اینجا دیگه گلرت نمیتونه دنبالم کنه.

لبانش را کج کرد و آه کوچکی بیرون داد.
-کاش به نیوت میگفتم میام اینجا. مطمئنم نگرانه. البته بهتر که نیومد با اون جک و جونورهاش، که همش سر و ته شون از کیفش میزنه بیرون.

نیکلاس فلامل از اینکه فهمید چه زمانی زیادی را صرف فکر کردن به نیوت کرده از خودش عصبانی شد و لبش را گاز گرفت چون دید درست جلوی کاخ فلاملیان ایستاده است.
درختان زرد پچ پچ میکردند و به او خوش آمد می گفتند و پاترونوسِ هافلی هایی که هنوز زنده بودند دور نیکلاس می چرخیدند و اورا بو میکردند.
نیکلاس فلامل وارد کاخ شد و آهسته از دل سایه بیرون آمد. ردِ نور روی ردای کهنه‌ اش افتاد و چوبدستی اش مثل شاخه‌ ای خشک، جیرجیر کرد.

همان لحظه صدای هانا ابوت از پشت سر پیچید.
-به به… عزرائیلِ زرد ما هم اومد. تو این‌ جا؟ تو که مدیر نبودی نیکلاس. دنبال چی می‌ گردی؟ تو هم اومدی تا مدیرا ازت حلالیت بگیرن؟
-اره نیکلاس؟ وای پسر خیلی خوب شد. اون ها حسابی از دیدنت عصبی میشن.

این یکی صدای نیمفادورا تانکس بود و یکی یکی هافلی های سابق سر و کله شان پیدا شد. ارنی مک میلان، ارنست پرنگ، لاکریتا بلک قدیمی، سدریک و بقیه.

-راستش نه...من خودم یه طلبکار دارم که بدجور دنبالمه اما فکر نمیکنم اینجا بتونه تعقیبم کنه.

مدیران هم که به برزخ تبعید شده بودند و میخواستند از هافلی ها حلالیت بگیرند پشت میز های چوبی زرد قهوه ای نشسته بودند و در دستشان کاغذ سفید و جوهر و قلم سفید تر بود. هافلی ها مجبورشان کرده بودند تا بدی هایی که در حق هافلپافی ها کرده بودند را اعتراف کنند.


-من معمولا هافلی ها رو دست کم میگیرم و اصلا جدی نمیگیرم. نمیدونم شاید چون زیاد میخندن.
-من همیشه به رنگ طلایی هافلپافیا حسودی میکردم.
-من هافلیهارو مسخره کردم چون همیشه دوست داشتم جای اونا باشم اما نشد.
-من یه بار خواستم کلا هافلپاف رو از تالار حذف کنم. ولی بعد فهمیدم بدون اونا کی مسخره مون کنه؟!
-دابی تنظیمات رو باگ کرد. اگه هافلپافی خواست پست زد. زمان ارسال به پایان رسیده است بود.
-من اون روز قوانین رو سخت‌ تر کردم و نمره‌های شما رو بدون دلیل پایین آوردم.
-غرورم باعث شد بارها تصمیمات خودخواهانه بگیرم و خواسته‌هام رو به شما تحمیل کنم.

-بنویسین. همینارو بنویسین.
-نمی نویسه که.

لاکریتا با چوبدستی‌ اش به کف دستش می‌ کوبید و چشم‌ هایش را روی مدیران دوخته بود. لبخندی معنادار روی لبش نقش بسته بود و نفسش کوتاه و سریع بود.
-فقط کاش همه‌ی مدیرا اینجا بودند.
چهره‌اش پر از رضایت بود، انگار هر تنبیه که می‌ دید برایش مثل یک بازی شیرین و سرگرم‌ کننده بود.

ارنی با عجله به سمت سطل آب یخ رفت و یک حرکت سریع و دقیق انجام داد، سطل را روی سر مدیران خالی کرد. آب یخ مدیران را شست و بخار سردی از کف زمین بلند شد. ارنی با نگاهی کنجکاو و کمی متعجب برگشت به سمت دیگر هافلی‌ها.
-نیستن؟ فکر می‌کردم همه‌شون باید بیان.
چشم‌هایش برق می‌ زد، از دیدن واکنش مدیرها خوشحال بود.

سدریک دیگوری که کمی جلوتر ایستاده بود، ناگهان به سمت گوش یکی از مدیران مرگخوار خم شد و با دقتی عجیب، گوش او را گاز گرفت!
-اره، اون مو سفیده نیومده… اسمش چی بود؟ اولش گ داشت.

نیکلاس ابتدا چیزی نفهمید. کمی خم شد و با دقت گوش داد. دوباره هافلی‌ها اشاره کردند.

آره، خود گلرت… همون که دنبال سنگ جادو بود. میگن میاد تا اعترافاتش رو بده.

نیکلاس لحظه‌ای خشکش زد، قلبش تند زد و نفسش به شماره افتاد. دستش روی چوب دستی اش جمع شد و لبخندی تلخ زد؛ نه از خوشحالی، بلکه از همان ترکیب ترس و هیجان که همیشه وقتی با گلرت رو به‌ رو می‌شد حس می‌ کرد.

سرش را کمی عقب کشید و به مدیرهای دیگر نگاه کرد؛ حالا دیگر نمی‌توانست هیچ چیزی را پیش‌بینی کند. ذهنش پر از سناریو های احتمالی شد.

افرادی که لایک کردند

تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خوابگاه مديران !
ارسال شده در: چهارشنبه 5 اردیبهشت 1403 21:12
نمایش جزئیات
آفلاین
مدیران خواستند به داخل کاخ قدم بگذارند اما ناگهان پسری جلوی راهشان را گرفت.
-آهای! کجا با این عجله؟!

مدیران همزمان با هم برگشتند و به پشت سرشان نگاه کردند.
-عه هری بی مامان، پسری که زنده موند!
-زنده موندم؟ زنده موندم؟ آره زنده موندم ولی به چه قیمت؟! کاش میمیردم اون روزو نمی دیدم!


فلش بک-اون روز!

اتاق تاریک بود و فقط یک چراغ در وسط آن آویزان شده بود.

-آوردیش الستور مامان؟
-ها ها ها...شاید آره...شایدم نه...کی میدونه؟

سایه الستور لبخند وحشتناکی زد. گونی ای را از داخل جیبش در آورد و در دست الستور واقعی گذاشت. الستور هم گونی را روی میز وسط اتاق هول داد و بند گونی باز شد.

-منو آوردین اینجا چیکار؟ اصلا شماها دیگه کی هستین؟!
-چه جغد بامزه ای داره!

گابریل بلافاصله جغد هری را از دستش گرفت و بغل کرد.
-چقدر نرمی! سفید و پفکی ایم هستی! گوگولی!
-هدویگ منو پس بدین ببینم!

ناگهان سکوتی عمیق بر فضا حاکم شد و همه مدیران نگاهی به پسر برگزیده انداختند.

-اوه...چرا این شکلی شدین شماها یهو؟!
-تو برگزیده شدی کله زخمی بی مامان.
-برای چی برگزیده شدم؟
-برای کارای مفرح...ها ها ها!

با یک اشاره الستور در منوی مدیریت، هری بی صدا شد. ناگهان فضای اتاق تغییر کرد و همه با دقت به هری زل زدند.

-به نظرتون زخمش یکم کج نیست برای برگزیده شدن؟

منوی مدیریت را باز کرد و یک دکمه را فشار داد تا زخم را در زاویه ۳۰ درجه ای ابرو قرار دهد.

-گابریل مامان به نظر منم رنگ چشمش باید سبز خیاری می بود الان بیشتر سبز گلابیه!

در منو یک دکمه دیگر را فشار دادند.

-اگر دهنشو بذاریم جای زخمش و زخمشو بذاریم جای چشمش مفرح نمیشه؟

و دکمه ای دیگر...

-عالی شد!
-مامان رضایتمنده.
-جالبه!
-برو به سوی سرنوشتت هری.

و اینگونه هری برگزیده شد!

پایان فلش بک.


-چرا با من اینطوری کردین؟ نه چرا واقعا؟ تا کی سو استفاده؟

مدیران سوت زنان به آسمان خیره شدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خوابگاه مديران !
ارسال شده در: جمعه 16 تیر 1402 00:20
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
- واقعا دلقک خیاری شدین؟
-آره دیگه. تنها راه بخشیده شدنمون همین بود.

سو لی که تازه به جمع دیگر مدیران اضافه شده بود، با دقت به ماجرای دلقک خیاری شدن تام گوش می کرد و هر لحظه بیشتر و بیشتر چهره اش در هم می رفت.
- آقا اینجوری نمی شه که! این همه سال براشون زحمت بکشی، مسیرشون رو هموار کنی تهش بیان بگن که حلالتون نمی کنیم؟ مگه الکیه؟
_ نه راستکیه سو! منم بچه بودم فکر می کردم بهشت و جهنم الکیه و مامان بابا ها از خودشون در میارن تا ما رو بترسونن ولی الان می بینی که واقعنیه.
- نه تام.منظورم بهشت و جهنم نبود. منظورم...

سولی نتوانست جمله اش را به پایان برساند چون لینی بلند فریاد زد: رسیدیم!

_ چقدر زرد!
- چقدر زرد!
- چقدر زرد!

این آخری سدریک بود که همین چند ثانیه پیش ظاهر شده و روی تام جاگسن فرود آمده بود.
کوچه هافلستان، کوچه بسیار زیبایی بود. کاخ فلاملیان در گوشه ای از این کوچه قرار داشت که سراسر شبیه گورکن بود، رنگ قسمت هایی از آن زرد و بقیه ش گورکنی بود. حتی صدای گورکن داشت! و بوی گورکن... نمی داد! چرا باید محله بوی کورگن بدهد؟ ولی اگر مدیران زانو می زدند و کف کاخ را می لیسیدند احتمالا مزه گورکن میداد.
_ اینجا بهشت هافلی هاست؟ لینی مطمئنی درست اومدیم؟

صدای آه و ناله ای که از کاخ فلاملیان آمد بیشتر از صدای گورکن ها توجه مدیران را جلب کرد.
_ خب ارنی فرزندم تو بیا جلو و مشکلات یه هافلپافی رو بازگو کن.
_ مشکل از اونجا شروع شد که ما یه ناظم داشتیم...

و مطمئن شدند درست آمدند. حالا وقتش رسیده بود وارد کاخ شوند تا حلالیت بطلبند.

افرادی که لایک کردند

تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


تصویر تغییر اندازه داده شده



تصویر تغییر اندازه داده شده


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خوابگاه مديران !
ارسال شده در: یکشنبه 9 مرداد 1401 10:50
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

در اثر انتقام مودی، مدیرا میرن اون دنیا و سر از برزخ در میارن. حالا برای اینکه بتونن برن بهشت باید از اعضایی که با تصمیم گیری هاشون بهشون ظلم روا داشتن حلالیت بطلبن. لینی یه طومار از اسامی این اعضا از جیبش در آورده و حالا مدیرا سراغ اولین نفر این لیست رفتن و از زاخاریاس اسمیت حلالیت گرفتن. لینی حالا میخواد نفر دوم از لیست رو اعلام کنه.

-------------
-نفر دوم و سوم و چهارم... و پنجم؟ و البته ششم یه عنوان دارن. :why:
-یعنی ما به یه شیش قلو ظلم کردیم؟
-آروم باش بلاتریکس، الان سکته میکنی.

اما برای نگرانی لینی کمی دیر بود و بلاتریکس از فرط استرس و دلتنگی برای اربابش سکته کرده بود. درسته که درون برزخ نمیشه سکته کرد و مرد و قراره که انتظار خودش بدترین مجازاتش باشه، اما خود برزخ هم از جیغ و دادها و نگاه غضبناک بلاتریکس می ترسید و ترجیح داد به هوشش نیاره.
چند فرشته با برانکاردی در دست ظاهر شدند و بلاتریکس رو بار زدن تا به عقب منتقلش کنن.

مافلدا که به مرخص شدن و استراحت بلاتریکس حسودیش شده بود خودش رو به غش و ضعف زد، کف و خون بالا آورد اما هیچکدوم از فرشته ها بهش اهمیتی ندادن و با برانکاردی که بلاتریکس درونش بود به عرش رفتند.
مافلدا دلش شکست.
اون می دونست که نه مرخصی استعلاجی داشت و نه اضافه کار با حقوق و نه حق استراحت... اما این دانایی از غم ماجرا کم نمی کرد،مافلدا تنها استراحتش خواب بود.

در همان حال که مافلدا غمگین و افسرده شده بود و می‌خواست خودکشی کنه هیکل کلاه داری کنار مدیران ظاهر شد و مافلدا دوباره به فراموشی سپرده شد.
-سلام! اینجا کجاست؟
-سول!

سو لی کلاهش رو صاف کرد و بعد از بای بای موقرانه ای با دوستش لینی و البته دوربین، اطرافش رو نگاه کرد.
-چرا همه چی اینجا نورانیه؟ محفلیا دنیا رو گرفتن؟
-نه، باید طبق این لیست پیش بریم و حلالیت بطلبیم. بعدش که بریم بهشت مطمئنم که ارباب رو میبینیم که بهشت رو مقر خودشون کردن و از سر تقصیراتمون می‌گذرن.
-حلالیت طلبیدن واقعا تقصیر بزرگیه.
-نابخشودنیه ولی مجبوریم.

-خب پس، نفر بعدی لیست کیه؟

طبق معمول سو اراده کرده و سعی داشت کارهارو هرچه سریعتر و در کمال درستی انجام بده.

-اینجا شیش تا اسم نوشته و جلوشون زده... هافلی؟ کوچه هافلستان... کاخ فلاملیان. فکر کنم فلامل معروف بلاخره مرده و اومده اینجا.
-ما چه ظلمی به شیش تا از هافلیا کردیم؟
-فکر کنم این کل هافلیا باشن.
-چه ظلمی به کل هافلیا کردیم؟
-نمیدونم، شاید از شرایط الان خبر ندارن و نمیدونم که با عدالت زوپس هاگوارتزو برگزار کردیم و تو کلاسا اول شدن.
-خب پس بریم بهشون اطلاع بدیم.

لینی بال بال زنان جلو افتاد تا کاخ فلاملیان رو پیدا کنه و سول و مافلدا و حسن مصطفی پشت سرش به راه افتادن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خوابگاه مديران !
ارسال شده در: یکشنبه 9 مرداد 1401 08:24
نمایش جزئیات
آفلاین
- حالا دلقک خیاری بشین.

آگلانتاین و تام نمیخواستن دلقک خیاری بشن، ولی چاره دیگه ای نداشتن. ترس از بلاتریکس، همه چاره ها رو ازشون گرفته بود. بنابر این، اونا سعی کردن دلقک خیاری بشن...

- میگم بلا... دلقک خیاری چی هست اصلا؟
- دلقک خیاری... چیز... خب... زاخار؟
- خب... دلقکی که با لباس خیار اجرا میکنه؟ یا خیاری که با لباس دلقک اجرا میکنه؟

با چشم غره بلاتریکس، تام و آگلانتاین سریع مثل دلقک آرایش کردن و لباس خیار پوشیدن و شروع کردن به بالا انداختن توپ های آتشین، درحالیکه روی یک چرخه پا میزدن. هیچکدوم از این کارها برای دو نفری که به هم بسته شدن، آسون نبود... ولی بهتر از کروشیو خوردن یا مردن بود، و حتی بهتر از له شدن زیر نگاه های سنگین و ترسناک بلاتریکس.
زاخاریاس براشون سوت زد و تشویقشون کرد تا وقتی اجراشون به پایان رسید.
- دوباره! دوباره! دوباره!
- یعنی چی دوباره؟! حلالمون کن بریم آقا! تا کی باید به این تام بسته بمونم؟!
- از تن صدات خوشم نیومد. حلالت نمیکنم.

بلاتریکس از این وضع خسته شده بود. کارهای مهم تری تو برنامه ش داشت تا کمک به حلالیت گرفتن. چند روزی بود موهاشو فر تر نکرده بود و موهاش داشتن صاف تر میشدن. چند وقتی بود مچ رودولف رو حین دید زدن نوامیس مردم نگرفته و بهش کروشیو نزده بود. از اون بدتر، چند دقیقه ای میشد که با اربابش صحبت نکرده بود و دیگه داشت دیوونه میشد! باید زودتر کار رو تموم میکرد.

- زاخاریاس.
- بله؟
- حلالشون کن.
- نمیکـ... اوه من از صمیم قلب همه رو میبخشم.

اون جمله آخر رو وقتی اضافه کرد که بلاتریکس چوبدستیشو تهدید آمیز جلوی روش چرخوند. در حالی که بلاتریکس میرفت تا به کارهای مهم ترش رسیدگی کنه و زاخاریاس میرفت تا بلایی سرش نیاد، لینی لیستشو بیرون آورد.
- حلالیت اولی رو گرفتیم! نفر بعدی کیه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
یه بوتراکلِ جذاب


پاسخ به: خوابگاه مديران !
ارسال شده در: شنبه 1 آذر 1399 09:05
نمایش جزئیات
آفلاین
- هی، تو آگلا، بیا دلقک خیاری شو!
- ولی من...
- گفتم بیا.
- اما نوبت جاگ...
- میای یا حلالتون نکنم؟

همان لحظه بود که آگلا با اردنگی بلاتریکس به وسط زمین اومد. سپس بلند شد تا سریع دلقک خیاری شده و برود و باز هم با تماشای تام، تخمه بخورد.

- هی، تو جاگسن. نرو، شما دوتا باید با هم دلقک خیاری بشید.

و هر دو از سر نفرت نگاهی خشمگین بار هم کردند.

- اما...
- نچ، وگرنه حلالتون نمیکنم.

و هر دو با اردنگی محکم بلاتریکس به وسط زمین رفتند. وقتی آمدند شروع کنند...

- هی، شما دوتا. باید به هم بسته بشید و بعد اجرا کنید.

و سپس هر دو با فریادی گفتند:
- چی؟ عمرا!
- خب، منم حلالتون نمی...

و هر دو با طنابی که زاخاریاس داده بود توسط بلاتریکس با محکم ترین حالت ممکن به هم بسته شدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!


شناسه بعدی
پاسخ به: خوابگاه مديران !
ارسال شده در: جمعه 30 آبان 1399 21:01
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

در اثر انتقام مودی، مدیرا میرن اون دنیا و سر از برزخ در میارن. حالا برای اینکه بتونن برن بهشت باید از اعضایی که با تصمیم گیری هاشون بهشون ظلم روا داشتن حلالیت بطلبن. لینی یه طومار از اسامی این اعضا از جیبش در آورده و حالا مدیرا سراغ اولین نفر این لیست یعنی زاخاریاس اسمیت رفتن. زاخاریاس برای حلال کردن مدیرا ازشون خواسته که دلقک خیاری بشن.

* * *


-آقو من همیشه یه استعداد دلقک خیاری شدن خاصی توی چشم های این خرو بزرگوار می دیدم. اونقدر استعداد داره که میتونه بجای همه مدیرا دلقک خیاری بشه حتی...ها ها ها ووی ووی ووی!

حسن مصطفی یقه تام که سعی داشت پشت بقیه مدیران پنهان شود را گرفت و به سمت زاخاریاس هول داد. ظاهر زاخاریاس اصلا ناراضی به نظر نمی رسید!
-خب جاگسن...چه خبرا؟
-سلامتی.

لبخند شیطانی بر صورت زاخاریاس جا خوش کرد.
-یالا...دلقک خیاری شو!
-تو قصر به این بزرگی آینه نداری یعنی؟

لبخند شیطانی زاخاریاس تبدیل به لبخندی خشونت آمیز شد.

-چرا حالا حتما باید تبدیل به دلقک خیاری بشه؟ یعنی گزینه ای تخریب کننده تر سراغ نداری؟ می خوای چندتا گزینه بهت پیشنهاد بدم؟

چشم همه به اگلانتاین افتاد که با یک بسته تخمه آفتابگردان به تماشای شرایط بغرنج تام نشسته بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خوابگاه مديران !
ارسال شده در: پنجشنبه 13 شهریور 1399 11:39
نمایش جزئیات
آفلاین
سه مدیر هاگوارتز در حال رفتن از قصر بودند که زاخاریاس گفت:
-هی! چخه. بیاید اینجا.

حسن مصطفی برگشت و به زاخاریاس گفت:
-نمیخندوما. یعنی له هستما. پسو جون! این دلقک خیاریو به درد ما نمیخوره. ما میریم تا یک الگوی مناسب پیدا وکنیم. عیح عیح عیح عیح.
-بیاید اینجا وگرنه حلالتون نمیکنم.

روح مودی شاهد حرکت های مدیر ها بود تا در صورت حلالیت نگرفتن عذابی بی پایان به آنها بدهد. پس سه مدیر ایفای نقش به سمت زاخاریاس رفتند.زاخاریاس بر تخت پادشهای تکیه زد و عصای خود را محکم بر زمین کوبید:
-بی نظارتای بی چشم و رو. چند ساله دارید جلوی پیشرفت منو میگیرید. همه در های پیشرفت منو بستید. فکر کردید میذارم راحت از اینجا در برید. حالا روتونو برگردونید تا الگوی مناسب رو نشونتون بدم.

همین که مدیران رویشان را برگرداندند، زاخاریاس خیاری شد و روی زمین ایستاد.
-حالا برگردید تا الگوی مناسب رو نشونتون بدم.

مدیران برگشتند و خیاری در وسط دیدند اما زاخاریاسی انجا نبود. لینی با تعجب گفت:
-زاخاریاس؟ کجا رفتی؟
-من... لحضه ای از قصر بیرون رفتم. پشتیبان خیار باشید تا به حرفه دلقکیتون آسیبی نرسه.

خیار روی زمین قلتید و گفت:
- من خیار باهوشم. قشنگ مثل خرگوشم. وقتی کاری ندارم. سر به سرت میزارم. خیار چه قدر قشنگه. چقدر خوش آب و رنگه.

خیار از روی حلقه های آتشین میپرید و توپ های رنگی بالا میانداخت. برای مدیران این کار ها عار بود اما ناچار بودند برای حلالیت گرفتن اطاعت کنند.
-حالا روتونو اونور کنید تا من برگردم.

مدیران اطاعت کردند و زاخاریاس دوباره روی تخت ظاهر شد. لینی گریه کنان گفت:
-دلت میاد پیکسی به این ظریفی رو دلقک کنی؟ من اینقدر کوچیکم که نزدیک بود له شم زیر دست و پای خیار.
-ساکت. از همین حالا کارتون رو شروع کنید. مروووووپ!

مروپ گانت با جعبه ای پر از میوه وارد کاخ شد و گفت:
-شروع کنم عزیزای مامان؟

گویا زاخاریاس بسیار در این کار جدی بود و راه فراری نبود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من

تصویر تغییر اندازه داده شده