جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

48 کاربر(ها) آنلاین هستند (45 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
46 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

[[continious]] ماجراهای کاشت مو

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
ارسال شده در: جمعه 12 دی 1399 19:07
نمایش جزئیات
آفلاین
بیرون از معده ایوا:

هیلی کوپتر های وزارت خانه به دنبال مرگخوارها بودند و مرگخوارها همگی جایی دور از دید هیلی کوپترها پیدا کرده بودنند و در حال نقشه کشی برای پیچاندن هیلی کوپتر ها بودند...
اما زن ماگل که از همه چیز بی خبر بود، فقط جیغ می‌کشید و سعی در فرار داشت

_اوضاع خیلی خرابه ها
_حالا چرا وزارت خونه با هیلی کوپتر اومده؟مگه هیلی کوپتر وسیله‌ای ماگلی نیست؟
_حتما نمیخواستن که این زن ماگل بفهمه اونا جادوگر هستن

زن ماگل که هنوز در حال جیغ کشیدن بود با شنیدن صحبت های مرگخواران با صدایی بلند تر از قبل گفت:

_جادووووووووگر؟

در درون معده ایوا:


بلاتریکس که با تمام سرعت و پشت بانو مروپ می‌دوید، در ذهن نقشه مرگ ایوا به شکل های گوناگون را کشیده بود و برای بیرون آمدن از معده ایوا و کشتنش لحظه شماری می‌کرد...اما فعلا این مهم نبود!! بنابراین بلا پرونده نقشه کشی برای ایوا را در ذهنش فقط تا مدتی بست و رو به بانو مروپ گفت:

_جا تو معده خیلی کمه... نمیتونیم بیشتر از این به دویدن ادامه بدیم الان چیکار کنیم؟ تازه باید سر ارباب رو هم پیدا کنیم
_نمی‌دونم باید یه راهی برای خلاص شدن از خورشت گلابی ها و سوپ پای سیب و کباب ها پیدا کنیم

بلا که دیگر صبرش به سر رسیده بود دست از دویدن برداشت و به سمت غذا ها حمله کرد

_بانو مروپ شما برید سراغ سر ارباب
_مطمئنی بلای مامان؟
_راستش نه ولی تا ابد که نمیشه فرار کرد
_آفرین بلای مامان پس من برم دنبال سر ارباب

خورشت گلابی و سوپ پای سیب و بقیه غذا ها با دیدن قیافه بلا ترسی عجیب در دلشون افتاد و حس کردند که بهتره عقب نشینی کنند و با نقشه‌ای بهتر به بلا و مروپ حمله کنند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
حالا امضا به چه دردی می‌خوره؟
پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
ارسال شده در: یکشنبه 9 آذر 1399 09:26
نمایش جزئیات
آفلاین
بانو مروپ در حالی که به بلاتریکس چشم دوخته بود، سوال خود را تکرار می‌کرد.
- مگه نه بلای مامان؟

بلاتریکس، مانند پتریفیکوسی که با توتالوس دست بیعت داده باشند و به طلسمِ خشک‌کردن تبدیل شده باشند و به جسمی جان‌دار برخورد کرده باشند، خشکش زده بود!

- بلای مامان؟

بانو مروپ در شناختِ نگاهِ مردم بی‌تجربه نبود.
او نگاه‌های لردسیاه هنگامی که شیطنتی کوچک مثل کشتن دو سه ماگل کرده بود و می‌خواست از مادرش پنهان کند، دیده بود. و زمانی که نگاه‌های بزرگترین جادوگر تاریخ را بشناسید، شناخت مفهوم نگاه دیگران بسیار آسان‌تر است.

این شد که با دقت افقِ دید بلاتریکس را دنبال کرد و... دید!
- ای... این... اینا خورشت گلابی‌ها و سوپِ پایِ سیب و کباب شلیل‌های مامان نیستن که دارن سمتمون میان؟

بلاتریکس در حالی که آب دهانش را قورت می‌داد و تلاش می‌کرد تا آرامش خود را حفظ کند، گفت:
- خودِ خودشونن.

بانو مروپ پا به سن گذاشته بود و مادرِ چندین تن مرگخوار بودن هم بیش از پیش شما را پیر خواهد کرد.
اما او ریشه‌ای نبود که با این بادها سُست شده باشد!
در جوانی فرار از دمپایی‌های پدر و دویدن به دنبالِ جمع‌کردنِ خراب‌کاری‌های پسر، از او قهرمان دوندگی ساخته بود.

پس، با استفاده از تجاربِ بسیارش در آن عرصه‌ها، دو پا داشته دو کفش اسکیت هم قرض گرفته و با سرعتی که از جوان‌ترین مرگخواران هم بعید بود، پا به دویدن گذاشت.
- واینستا بلای مامان! تو هم دنبال مامان بیا!

بانو مروپ و بلاتریکس در معده ایوا می‌دویدند و تلاش داشتند علاوه بر زنده ماندن و فرار از دستِ میوه‌های منتقم، سر لرد سیاه را نیز بیابند.

و این برای معده‌ی انسان کمی زیادی بود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آروم آقا! دست و پام ریخت!

پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
ارسال شده در: شنبه 8 آذر 1399 14:09
نمایش جزئیات
آفلاین
حتما پیش خودتان می پرسید خون گرفتن از یک ماگل اسان است چه با زور و چه بی زور اما باید بگویم کاملا در اشتباه هستین... و شاید هم درست می گویید اما در دوره وزارت تراورز زوری و زورگیری در کار نبود مگر برای امر به معروف و نهی از منکر که ان هم باید به دست ساواج انجام می شد.
مرگخواران که نمی دانستند چکار بکنند تصمیم گرفتند... دور از هیاهو ساواج و تراوزی کار خود را پنهانی انجام بدهند... البته یکی دیگر از مشکلاتشان پیدا نشدن ماگل زن بود...البته حق داشتند

کسی با بودن یک مردک لخت قمه کش در خیابان رابطه خوبی نداشت انهم به قصد کاری شوم!؟
-
-

جیغ زن به هوا رفت ماموران اف بی ای ساوج تراوز با هیلی کوپتر هایشان بر روی سر مرگخواران پرواز می کردند تعقیب و گریز سختی در راه بود.

درون معده ایوا


بلاتریکس که در معده ایوا بسیار خشمگین بود...که تصمیم گرفت بعد از در امدن از معده ایوا چنان بلاتریکسی نشانش دهد که چند ایوا از معده ایوا بزند بیرون...
درمعده ایوا انواع و اقسام جسم ها و بعد ها بود و البته این برای یک مرگخوار ضرری نداشت مگر اگر در شکمش گیر کرده بودی.

-الان برای اوادا مامان یه سر میوه ای میبرم تا ازش استفاده کنه.
-مگه نه بلای مامان؟!بلای مامان!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دراکو مالفوی در 1399/9/8 14:13:21
پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
ارسال شده در: شنبه 1 آذر 1399 12:00
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه: لرد ميخواد مو دار بشه! مروپ با میوه جات، کله درست میکنه، اما ایوا اونو میخوره. بلاتریکس و مروپ هم خورده ميشن و توی بدن ایوا، دنبال کله میگردن. برای نجاتشون، ملانی خون يه خانم رو تجويز کرده و مرگخوارا يه ماگل خانم رو ميارن تا از خونش استفاده کنن. معده ایوا هم هر چند دقیقه يه بار زیر و رو ميشه. پای بلاتریکس روی چیزی گیر کرده و نميتونه از گردابی که به سمتش مياد، فرار کنه.

***


- عجب خانم با کمالاتی. حیف شما نیست قربانی بلاتریکس بشي؟
- قر... قربانی؟
- ترسوندیش که، رودولف! حالا چجوری مسالمت آمیز ازش خون بگیریم؟

رنگ صورت لرد، از عصبانیت قرمز شد.
- مسالمت آمیز؟! ما از یک مشنگ، مسالمت آمیز خون بگیریم، ملانی؟
- آخه ارباب، خون باید مسالمت آمیز و با رضایت صاحبش گرفته بشه، وگرنه اثر نمیکنه.

لرد هر لحظه عصبانی تر ميشد. مرگخوارا به هکتور چشم غره میرفتن که میخواست معجون اعصاب آروم کنش رو به لرد نشون بده. بالاخره لرد نفس عمیقی کشید.
- هر طور شده بلا و مادر و کله مونو بیرون بيارين. شانس آوردين امروز اربابی هستیم بخشنده.

لرد اينو گفت و بیرون رفت. به محض اینکه در محکم پشت سر لرد بسته شد، مرگخوارا سریع دور هم جمع شدن.
- حالا چیکار کنیم؟ چجوری زنه رو قانع کنیم از خونش بهمون بده؟

حتی فکر به خوردن يه چيز ديگه هم، معده ایوا رو به قار و قور انداخت.

توی معده ایوا

- بیا بلای مامان. میوه دوای هر درده.

برای بلاتریکس سوال بود که چجوری مروپ همه جا همراه خودش میوه داره. و براش سوال بود که يه ترکیب مایع لیمو و کیوی و سیب ترش، چطور ميتونه اونو از جایی که توش گیر کرده بود، نجات بده.

سوال دومش در لحظه جواب داده شد، وقتی که مروپ مایع رو روی پاش ریخت و پاش آزاد شد؛ اما برای پرسیدن سوال اول زیاد وقت نبود. گرداب داشت نزدیک و نزدیک تر ميشد. مروپ و بلاتریکس پا به فرار گذاشتن، همچنان که مروپ با اشک توی چشماش ميگفت:
- پس هلوی مامان امشب چی بخوره؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آموس دیگوری در 1399/9/1 12:12:17
دلیل: آلزایمر
گاد آو دوئل

با عصا
پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
ارسال شده در: دوشنبه 26 آبان 1399 10:52
نمایش جزئیات
آفلاین
- خب اصلا چرا آنوقت باید خانم باشد؟
-ارباب ناسلامتی ایوا خانمه ها اونوقت فکر کنین با خون یه محفلی مرد معدشو شست و شو بدین خب بدبخت معده زخم میگیره خب.
-خب ملانی اینطور که میگویی محفلی بودن یا نبودنش فرقی ندارد دیگر درست است؟
-ارباب خب بله حرف شما هم درسته.
-خب پس برین و یه ماگل خانم بیاورید اینجا.

مرگ خوارا همشون برای پیدا کردن یه ماگل زن رفتن تو شهر لندن شروع به گشتن کردن بالاخره یه ماگل زن پیدا کردن و به زور آوردنش تو مطب دکتر ملانی.

-بفرمایید ارباب اینم از خواسته ی شما.


داخل معده ی ایوا


-ای وای بانو مواظب باشید. یه گرداب اون طرفه.
بلاتریکس برای اولین بار احساس عجیبی بهش دست داد چون روی یه کابوس سازی بود که ایوا توی 5 سالگیش از عموش کش رفته بود و به خاطر گرسنگیش خورده بود پس الان بلاتریکس نمیتونست حرکت کنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مارکوس فنویک در 1399/8/26 10:55:58
«هر چیز باید بمیرد، تا بیدار شود.»
پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
ارسال شده در: جمعه 16 آبان 1399 21:25
نمایش جزئیات
آفلاین
ایده ی جلسه با مشاهده ی نگاه خشمگین لرد دور زد ودر افق محو شد.

-این ایده ها دیگر مزخرف است! مامان ما در معده ی این مرگخوار چلمن گیر کرده است و شما میخواید ادای محفلیان را در بیاورید؟!

ایوا از شنیدن لقب "چلمن" به خود لرزید و معده اش زیر و رو شد. صدای خفیف جیغ از درون معده اش بلند شد.
-ارباب... ارباب... ببخشینم!

لرد چشم هایش را در کاسه گرداند.
-باید مامانمان را از توی معده ی این مرگخوار چلمن در بیاوری! ملانی! تو خیر سرت پزشک مایی! بیا یک کاری بکن!

ملانی که موهایش از استرس قرمز شده بودند، جلو رفت.
-ارباب... ارباب باید معدشو با خون یه محفلی شست و شو بدیم.
-خب بروید یک محفلی ای چیزی بیاورید دیگر!
-نه ارباب! محفلیه باید خائنم باشه!

سکوت همه جا را فرا گرفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

دختری تنها در میان باد و طوفان...

آیا او را رهایی خواهد بود از این شب غربت؟

یا مامانش دوباره او را به خانه راه خواهد داد؟

او در کوچه ی سرد قدم برمیدارد ومی اندیشد:

آیا ریختن آبلیمو در قهوه ی مادر کار درستیست؟
پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
ارسال شده در: پنجشنبه 15 آبان 1399 20:17
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس به مروپ نگاهی انداخت، امکان نداشت در اون وضعیت وخیم در معده ی ایوا اینکار ممکن باشد!

-اما بانو...الان جون شما و من خیلی مهمتره...بهتر نیست فعلا به فکر...نجات خودمون باشیم؟
-نه!...بلای مامان از تو بعیده، گلابی مامان به کله ش احتیاج داره.

بلاتریکس که متوجه شده بود که بهتره دیگه حرفی نزنه سرش رو برگردوند و به دنبال کله ی لرد گشت.

در بیرون معده ی ایوا:

همه به لرد نگاه میکردند که هر لحظه قرمز تر و قرمز تر میشد.

-ارباب...میگم حالا ما چیکار کنیم؟
-مارا نگاه کنید... مادرمان را با کله ی خوشگلمان از شکم ایوا در بیاورید دیگر!
-ارباب...بلاتریکس رو همون تو بذاریم؟
-از ما ایراد نگیر. کاری که گفتیم را انجام بده!

مرگخواران بهم نگاه کردند، دوباره وقت این بود که جلسه ای تشکیل بدن و دنبال راه حل بگردن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
only Hufflepuff
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
ارسال شده در: سه‌شنبه 13 آبان 1399 09:48
نمایش جزئیات
آفلاین
ناگهان بلاتریکس لرزشی خفیف احساس کرد.
- این چی بود؟

کمی شدید تر شد بعد انگار داشت زمین لرزه ای 8 ریشتری می آمد!
ناگهان یاد حرف مروپ افتاد:
- معده ی ایوا هر 1 ساعت یک بار زیر و رو میشه قبل از اینکه زیر و رو بشه کله باید پیدا بشه و گرنه جون خودتم به خطر میفته بلاتریکس!

با وحشت دور و برش را نگاه کرد بعد نگاهش افتاد به یک چیز گرداب مانند، الان موقع فکر کردن نبود! وقت... وقت... فرار!
تا میتوانست دوید ولی کفش های پاشنه بلندش نمیگذاشتند، پس آنها را به گوشه ای پرت کرد و دوید و دوید گرداب معده ایوا باز نزدیک تر میشد که ناگهان دستی او را به داخل چیزی گودال مانند کشید او فریاد زنان میخواست فرار کند که ناگهان وقتی گرداب از کنارش رد شد کله ی لرد را دید و بهت زده شد وقتی که سرش را برگرداند تا فرد نجات دهنده اش را ببیند... مروپ را دید!
-مروپ؟ اینجا چی کار میکنی؟ ایوای خیر ندیده تو رو هم خورد؟
- بلاتریکس اومدم نجاتت بدم منم خورد!
- ببین مروپ من کله ی لرد رو دیدم ولی توی گرداب بود. چی کار کنیم؟

مروپ یاد سری افتاد که توی راه دیده بود.
- ببین بلاتریکس من یک سر توی راه دیدم هم مو داشت هم دماغ اگر بتونیم پیداش کنیم...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!


شناسه بعدی
پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
ارسال شده در: دوشنبه 12 آبان 1399 18:43
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه: لرد میخواهد کله اش مو داشته باشه. مروپ با میوه جات کله ی زیبا میسازد اما ناگهان ایوا کله رو میخورد! بلاتریکس هم تصمیم میگرد کروشیو ای به سمتش روانه کنه اما ایوا بلاتریکس رو هم می بلعد، حالا بلاتریکس در معده ی ایوا گیر کرده و دنبال سر لرد میگرد.

***


در معده ی ایوا انواع و اقسام وسایل دیده میشد. از انسان تا مبلمان و تسترالهای خانه ی ریدل! اما یه مشکلی وجود داشت، اون هم این بود که معده ی ایوا بسیار تاریک بود.

-این همه چیز بلعیده، یه چراغ نبلعیده!

چوبدستی بلاتریکس قبل از بلعیده شدن، از دستش افتاده بود و بنابراین بلاتریکس هیچ راهی جز ادامه دادن نداشت.

-همین تازگی ها کله رو بلعیده...حتما همین جاها باید باشه.

اما معده ی ایوا هر سه دقیقه زیر و رو میشد، اما بلاتریکس چیزی در این باره نمیدونست!

-عههه! یه چراغ، لعنت بر مرلین این چیه به پاشنه ی کفشم چسبیده؟

همینطور که بلاتریکس مشغول جدا کردن آدامسی که به کفشش چسبیده بود، معده هم آماده ی زیر و رو کردن خودش میشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
only Hufflepuff
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
ارسال شده در: پنجشنبه 8 آبان 1399 22:38
نمایش جزئیات
آفلاین
فریاد بلا ،باعث شد حتی کار کیسه صفرا اکساندرا هم متوقف شود چه برسد به اتفاقات درون تالار هافلپاف . بعد از این فریاد بلا دوباره شروع به گشتن کرد . در معده ایوا از شیر مرغ تا جون آدمیزاد پیدا میشد به جز سر طراحی شده توسط مروپ بلا هرچه جلوتر میرفت ، خسته تر میشد ، دیگر به ته معده ایوا رسیده بود که چیزی عجیب توجه او را جلب کرد.

چند دقیقه بعد _درون حال خانه ریدل ها

_ارباب ، سر براتون پیدا کردم .
_چی برایمان آورده ای مارکو بلا؟
_سر میوه ای خرمالوی مامان رو پیدا کردی ، بلای مامان؟
_یه چیزی پیدا کردم ،بهتر از اون قبلیه.

بلا چیزی که به ظاهر سر بود را از لای پارچه ی کهنه ای در آورد و به نمایش گذاشت.
_اینه.نگاه کنید چقد شرارت از سر و روش میباره .

مرگخواران با تعجب ، به سر به اصطلاح شرور در دستان بلا نگاه میکردند و منتظر نظر اربابشان بودند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!