جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

16 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
16
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  58 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  169 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  186 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  289 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  196 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: شنبه 10 آبان 1399 22:24
نمایش جزئیات
آفلاین
- کات آقا کات!

دوربین ها خاموش شدن و نور از روی آلبلمورت، یا به عبارتی دامبلدور کتی بل ولدرمورت، برداشته شد. بازیگران حیرون و ویرون به سمت گارکردان کارکشته برگشتن.
- آقا لباس هیولا گرمه خب.

بازیگران دیگه فکر نمی‌کردن کاگردانشون کارکشته باشه. درست فکر می‌کردن البته، هیولای هالویین بود. بنابراین دوباره دوربین ها گرفتن و نور برگشت و صدایی گفت:
- برداشت صد و ...
- مگه نگفتم کات؟ نگیر آقا. نگیر. اون فانوس رو هم از تو چش من ببر اونور.

تدارکات چی نور رو دوباره خاموش کرد. کاگردان کلاه هیولا رو در آورد و در حالی که عرق می‌ریخت گفت:
- این چیه دیگه. این جز فیلمنامه نبود که.
- حالا که هست.
- شما؟
- کتی بل هستم. عضو الف دال و خواستار عضویت در مرگخواران. در ضمن، نمایشنامه‌تون خوبه ولی یکم بی‌مورده.
- .

یعنی حتی کارگردان و هیولای هالویینم باشین رو حرف کتی بل نمی‌تونین حرف بزنین. ناچار کارگردان کارنکشته، کلاهش رو سرش کرد و فیلم ادامه یافت.

- ما رو از این پیرمرد جدا کنین!
- آروم باش باباجان. چیزی نشده که. کتی دخترم از دوستت لینی چه خبر؟
- پیرمرد الان احوال پرسی‌ش گرفته. از ما دور شو.
- تام باباجان بغل خاصیت زیادی داره. استرس زاست و پوستت رو جوون می‌کنه. شاید یه بینی جدیدم بت بده، مرلین رو چه دیدی!
- تا عقلمان رو از دست ندادیم ما رو جدا کنین.

طی اقدامی کم نظیر، مرگخواران و محفلی‌ها کدورت ها رو کنار گذاشتن و به همدیگه در عملیات جداسازی کمک می‌کردن. بلاتریکس لرد رو می‌کشید و جاگسن بلاتریکس رو و آگلا جاگسن رو و سدریک خواب بود و لینی دور سر لرد پرواز می‌کرد.
ویلبرت هم از اونور پروفسور رو می‌کشید و رز ویلبرت رو و کادوگان رز رو و هری بالای سرشون پشت سر هم جیغ می‌کشید و پومانا درصد مرگ بر اثر صدای بلند رو محاسبه می‌کرد.
تا اینکه لرد و پروفسور از کتی بل جدا شدن و هرکدوم گوشه‌ای افتادن. کتی بل هم همون وسط پرس شده موند.

- عه پلی استیشن فایو!
- اینورم ایکس باکسه.
- ایکس باکس عمته. ما لردیم.

صدایی از پلی استیشن فایو در آمد:
- بلاخره یه چیز غیرخوردنی شدم. از بیخ گوشم گذشت باباجان.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رز زلر در 1399/8/10 22:30:19
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: شنبه 10 آبان 1399 21:16
نمایش جزئیات
آفلاین
بین دوراهی مانده بودند کدام لرد و کدام دامبلدور بودند؟
کتی ناگهان فکری به ذهنش خطور کرد:
_من فهمیدم چی کار کنیم!

همه به او خیره شدند و البته منتظر ماندند.

_خب...

پس ناگهان شروع کرد.
_خوب، بد، خوب، بد...

اتصالی کرده بود. هر دو یا سیب میشدند یا پرتقال، آن هم مانند هم!

_پلاکس وحشت زده دوید و جلوی دهن کتی رو گرفت.
_هی کتی چی کار میکنی بسه یکوقت کلا هنگ میکنه.

حالا کتی هنگ کرده بود!
_خوب، بد، خوب، بد...
ناگهان لرد و دامبلدور جرقه زردی زدند و ناگهان...

_کتی!

درست شده بودند اما به هم چسبیده شده بودند.

همه به کتی زل زدند خب دست خودشان نبود، کتی داشت با صدای لرد و دامبلدور حرف میزد و آنها با صدای کتی!
حالا مجبور بودند ۳ نفر را نجات دهند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!


شناسه بعدی
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: شنبه 10 آبان 1399 21:04
نمایش جزئیات
آفلاین
-خب بازی میکنیم.

ادوارد که در سوژه کم و بیش به سراغ نخود سیاه رفته بود،از پشت انبوهی از مرگخواران بیرون آمد. ادوارد که از دنیای جادوگری طرد شده در دنیای ماگلی برای خودش هزاران سابسکرایب داشت و شب و روز در جوییچ پخش زنده میگذاشت. اما حالا فرصتی پیش آمده بود تا در دنیای جادوگری هم اسمی دست و پا کند:
-باشه بازی میکونیم.

هاگرید که در جمع کردن بند و بساط گیم نتش ناکام مانده بود از مرلین خواسته جلو امد. برای دو دسته سفید پلی استیشن ، پلی استیشنی با تلوزیون کوچکی ظاهر شد.هاگرید و ادوارد به بازی winning seven که روی پلی استیشن ظاهر شده بود نگاهی انداختند و کنسول را شروع کردند.کنسول روشن شد و لوگوی پلی استیشن و سونی بر روی تلوزیون ظاهر شد. اخطار «لطفا دیسک را وارد کنید.» نمایان شد.هاگرید سی دی را برداشت و خواست روی صفحه بگذارد که ادوارد گفت:
-هاگرید لطفا!

همه افراد حاضر در صحنه میدانستند که اگر هاگرید میخواست دیسک را وارد دستگاه کند چه اتفاقی می افتاد. ادوارد دیسک را برداشت و به آرامی داخل صفحه گذاشت و در آن را بست.زمان به سرعت می گذشت اما اتفاقی نیافتاده بود. تیم مرگخواران 130_10 از تیم محفل جلو بود و هنوز دو دسته واکنشی نشان نداده بودند:
-قبول نیست.دسته من پر موئه.نمی ذاره دوکمه ها رو فشار بدم.هی میچسبه به دوکمه ها.

پروف یا لرد پا پیش گذاشتند و نشان دادند که زنده هستند.اما مسئله اصلی این بود که مئلوم نبود کدام یک لرد است و کدام یک پروف.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: شنبه 10 آبان 1399 19:51
نمایش جزئیات
آفلاین
چیز عجیبی اتفاق افتاده بود، تغییری اتفاق نمی‌افتاد، شاید به علت تهاجم گروهی مرگخواران، سرور هیولا اورلود شده بود، شاید هنگ کرده بود، شاید یه ذره زمان می‌خواست... عنقریب بود که فاجعه‌ای به وقوع بپیونده.

ولی مرگخوارها، که طبق گفته لرد اگه نمی‌گفتن بغ بغو خوب یا بد، جاگسنی بیش نبودن، رگباری خوب و بد بار همدیگه می‌کردن.

ویب، ویبره می‌زد. رز به پروفسور نزدیک تر می‌شد، سرور اورلود شده به لحظه ری استارت شدن نزدیک تر می‌شد و مرگخواران خوب و بد می‌گفتند.

و بلاخره فاجعه به وقوع پیوست! رز بلاخره دستانش رو دور پروفسور دامبلدور حلقه‌ کرد. ولی از شدت هیجان، ویبره وحشیانه‌ای زد و تعادل خودش رو از دست داد. رز با کله اومد پایین و روی زمین لیز خورد. سر راهش محکم زد زیر بلاتریکس که تنگ حاوی لرد رو توی دستش گرفته بود. بلاتریکس و تنگ توی دستش هم دو متر به هوا پرتاب شدن و در اثر این پرواز، تنگ از دست های بلاتریکس لیز خورد، همونطور که پروفسور کیک خامه‌ای از دستان رز. و سرور ری استارت شد!
پاق!

روی زمین، جلوی پای محفلی‌ها و مرگخوارا، یک عدد رز ویبره زن و یک فقره بلاتریکس له و لورده شده، به انضمام دو تا دسته پلی استیشن کاملاً مشابه هم افتاده بود! هاگرید دو دستی به کله خودش کوبید:
- بیچاره شودیم! حالا از کوجا بدونیم کدوم دسته پروفسوره؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سر کادوگان در 1399/8/10 20:22:09

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: شنبه 10 آبان 1399 18:15
نمایش جزئیات
آفلاین
رز بی طاقت شده بود اما ته دلش میدونست که باید خیلی با کمالات رفتار کنه.از اونطرف پرفسور هم در هر 55 ثانیه سه سانتی متر از رز دور میشد.

-اوه! با اینکه پیرمردی هستیم اما...ای! بهترینیم.

اما به نظر میومد تصویری که رز میدید با تصویر حال حاضر متفاوت بود! تصویر رز کیکی خامه ای با طعم توت فرنگی بود؛ اما اتفاقی که در حال حاضر افتاده بود این بود که پرفسور سه متر از رز فاصله گرفته بود!

-این باباجان هم که مارو نمیبیند! سریعتر برو پیرمرد!

پرفسور با دیدن این صحنه برای دوماه جوانتر شد و سرعت حرکتش رو به 5 سانتی متر در ثانیه تغییر داد. با تغییر این سرعت اگر کسی دقت میکرد متوجه میشد اما فعلا کسی متوجه نشده بود، شاید هم تا الان!

-عه اون چیه پومانا؟

گابریل که تازه خودش رو به جمع محفلی ها رسونده بود متوجه ی حرکت کیک شده بود.

-به نظر میاد پرفسور باشه، اما نکنه که...نکنه...یک بیماری باشه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گابریل تیت در 1399/8/10 18:26:41
only Hufflepuff
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: شنبه 10 آبان 1399 17:26
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخوارها با شگفتی و ترس توام باهم به ماهی تنگ بلور نگاه کردن و ماهی هم متقابلا بهشون چشم غره می‌رفت. بله قاعدتا ماهی ها چشم غره نمی‌رن، ولی این یکی لرد بود. ارباب پلاکس بود و پلاکس براش می‌تونست یه چشم غره رونده نقاشی کنه، نمی‌تونست؟

- ولی ارباب کلمه‌ی ممنوعه‌س. نمی‌شه گفتش که.
- ما دستور می‌دیم بگین.
- آخه ارباب خودتون ممنوعش کردن ارباب. گفتین هرکی کلمه ممنوعه رو بگه منه.
- خب الان می‌گیم هرکی کلمه‌ ممنوعه رو نگه جاگسنه.

تهدید کارسازی بود. بلافاصله دویست مرگخوار رنگارنگ در همه رنگ با نظم و ترتیب صف بستن و یکی یکی کلمه ممنوعه رو گفتن.

اون طرف تر، رز موفق شده بود پروفسور رو به دست بیاره و بلاخره طاقتش تموم شده بود و توت فرنگی رو به قصد فقط و فقط یه گاز کوچولو به سمت دهنش برد که...
- خوب.

بلاتریکس اول همه گفت. و توت فرنگی رسیده و خوش رنگ و آب رز در دستش، دو سانتی متری دندون‌هایش به پشن فروت تبدیل شد.
- آخجون پشن فوروت سفید. پروفسور حقیقتا خوش سلیقه‌ هستین ها!
- بله.

اما متاسفانه پشن فورت هم نسیبش نشد. جاگسن برای فرار از جاگسن بودن، کلمه رو گفت.
- بد.

و پشن فوروت سفید به کیک پر خامه تبدیل و رز بیش از پیش گرسنه شد.
- پروف لازم به زحمتتون نبود. من عاشق کیکم ولی نیاز نبود کیک بشین، به همون توت فرنگیم راضی بودم.

پروفسور که تقدیر خودش، خورده شدن توسط گرسنه‌جانش رو پذیرفته بود، گفت:
- شیرینی قبولیته باباجان.

مرگخوار دیگری کلمه‌ی ممنوعه رو گفت با امید اینکه این بار لرد تغییر کنه و دامبلدور توسط رز خورده شه و شیشه‌ی عمر پیدا شه و خودش از کروشیوی لرد و بلاتریکس در امان بمونه، ولی این بار هم لرد تغییر نکرد و فقط یه توت فرنگی کیک قبولی رز اضافه شد.
- سنگ تموم گذاشتین پروفسور!
- پس چرا ما تغییر نمی‌کنیم؟

این سوال دامبلدور هم بود. واقعا دوست داشت قبل خورده شدن به چیزی جز خوراکی تبدیل شه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رز زلر در 1399/8/10 18:05:38
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: شنبه 10 آبان 1399 17:26
نمایش جزئیات
آفلاین
فی الواقع خلاصه تغییری نکرده اما خب به رسم یادآوری:
یه هیولا دامبلدور و لرد رو تغییر شکل داده، و گفته تنها راه شکستن این طلسم اینه که محفلیا و مرگخوارا برن شیشه ی عمر هیولا رو از کلاغی که اونو دزدیده پس بگیرن. راهنماشون نقشه ای سخنگو و بسیار لوسه بنام ویب. از طرفی هم، هر وقت کسی کلمه ی "بد" یا "خوب" رو به زبون بیاره، بطور رندوم لرد یا دامبلدور تبدیل به یه چیز دیگه میشن و در یک جایی البته کلمه ی " تمیز " مختص گابریل شده و اگه کسی این کلمه رو بگه گابریل هم تغییر می کنه. در حال حاضر، نقشه جای شیشه عمر رو گفته و مرگخوارا و محفلی ها رو راهنمایی کرده به سمت یک قصر. دامبلدور، توت فرنگی و لرد ولدمورت هم تبدیل به ماهی ای درون تنگ شده و حالا ادامه ی ماجرا.

***


سوار کلاغ ها شدن ایده ی بدی بود. شما یک لحظه هاگرید را تصور کن که سوار کلاغ شده. درسته خواستن، توانستن است و ز گهواره تا گور دانش بجوی، اما این جا که نمی شود. کلاغ بنده خدا مگر دل ندارد؟ مگر حامیان حقوق حیوانات می گذارند اصلاً که شما بروی کلاغ سواری؟ حتی افسر راهنمایی رانندگی جادویی تا دید تام جاگسن پشت فرمانِ ماشین نشسته همه را پیاده کرد. مشخص است یک چیزی در قیافه ی آن بنده ی خدا دید که گفت بگذار این ها را جریمه کنم ماشین را پارکینگ بخوابانم. اصلاً مگر کلاغ ها نرفته بودند و پر نکشیده بودند چند پست قبل؟

به هر نحو، جماعت مرگخوار و محفلی که متحد شده بودند بیخیال کلاغ سواری شده و پیاده به راه خود ادامه دادند. شاید تا الآن فکر می کردید قصر مذکور بسیار دور است و این حرف ها که این جماعت باید سوار ماشین و پرنده و چرنده و خزنده و فنریرِ درنده شوند که برسند. اما نه خیر! فاصله ی جماعت تا قصر تنها یک ربع ساعت پیاده روی بود.

ـ پروف فقط یه گاز.

ـ باباجان.

ـ پروف یه گاز کوچولو دیگه.

ـ باباجان گفتم نه.

رز مصمم بود تا گازی به دامبلدور بزند. رزشیرینی‌جات دوست داشت و دیر به مهمانی هالووین رسیده و گرسنه مانده بود. توت فرنگی هم بسیار خوشمزه به نظر می رسید و برای اولین بار دامبلدور خسته شده بود از این عادت. از این درد. که چرا وقتی هیولای دو سرِ سوژه این بازی کثیف رو شروع می کرد، ویب می‌خند؟ که البته ویب بایدم می خندید که این همه آدم را درگیر خودش کرده بود. همه چیز برای دامبلدور مشکوک بود. بز شد. میخ شد. صندوق شد. الآن هم توت فرنگی و خدا هم نمی دانست که بعد نوبت چه چیز دیگریست. در حال حاضر دغدغه ی اصلی این بود از دست رزِ گشنه جان سالم به در کند. البته فقط دامبلدور خسته نشده بود.

ـ بلوب بلوب! بلوب بلوب، بلوب.

توجه همه ی مرگخواران به حباب هایی جلب شد که ارباب‌شان آن ها را درون تُنگ به وجود می آورد. محفلی ها زدند زیر خنده. بلاتریکس زد زیر چوب دستی و با حرکتی پروفشنال، یک کرشیویی به کورممد زد. هری هم از آن طرف پلاکس را هدف گرفت اما زاخاریاس پرید وسط و سیریوس رقصید و ارضای ذهنی شد و کلاَ سوژه ها قاطی شد. ویلبرت، جلوی هری را گرفت تا پلاکس تبدیل به خاکستر نشود و هوهوخان که باد مهربانیست او را بر باد ندهد. البته که پلاکس مدت ها پیش در پستی کلاً نابود شده بود و معلوم نبود اینجا چه می کند اما خب، وسط سوژه ای که هیولایی دو سر به دنبال شیشه ی عمرش می گردد و این شیشه درون قصریست که پارک خانم شاکری این‌ها در پانزده دقیقه ای آنجاست، دیگر پلاکسی که از مرگ برگشته باشد چیز عجیبی نیست.

ـ ارباب شما چی میگین؟

ـ بلوب بلوب بلوب.

ـ خب یکی ارباب رو در بیاره از توی آب تا بتونن حرف بزنن. البته جسارت نباشه.

بلاتریکس منتظر بهانه ای بود تا خشم خودش را خالی کند. تام با اینکه گفته بود جسارت نباشد و یک شکلک مظلومانه ای هم زده بود ته دیالوگش اما بلاتریکس یه کرشیویی، آوادایی چیزی روانه‌اش کرد تا حرصش خالی شود. اما تام بی راه نمی گفت. باید لرد را به سرعت از آب در می آوردند تا بتواند حرف بزند. پس تُنگ را از لینی قاپید و به آرامی و با لطافت روح و جسم، لرد را از آب در آورد.

ـ می گوییم کسی این کلمه ی ممنوعه را بگوید تا از این هیبت لزج و نیازمندِ آب بیرون بیاییم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ویلبرت اسلینکرد در 1399/8/10 17:29:16
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: شنبه 10 آبان 1399 15:20
نمایش جزئیات
آفلاین
محفلیا و مرگخوارا همگی با هم فکر کردن: میتوانستن! حتی توی یک لحظه تصمیم گرفتن شعار این اتحاد رو "توانستن تخصص ماست" بذارن. اما وقتی همگی سوار ماشین مشنگی شدن، یا به عبارت بهتر روی سر و کول همدیگه و حتی توی صندوق عقب و داشبورد ماشین نشستن، فهمیدن که توانستن اصلا تخصصشون نیست. اولین دلیلشون این بود که هیچ کدوم رانندگی بلد نبودن. در واقع هیچکدومشون مشنگ نبودن که بخوان رانندگی کنن. و البته دلیل دومشون این بود که ناگهان صدای سوت بلندی رو شنیدن و بعد هم افسر پلیسی رو دیدن که داره دوان دوان با چهره ای کبود شده از شدت تعجب به سمتشون میاد.
- دوستان! دوستان! باید این ماشین رو بخوابونم! توی هر ماشین فقط پنج مسافر همزمان میتونن سوار شن! کار شما کاملا غیرمجازه!

مرگخوارا و محفلیا یک نگاه به هم کردن، یک نگاه به کلاغای توی پارک، و تصمیم گرفتن خیلی آروم از توی ماشین پیاده شن.

- میشه لااقل ما رو تا یه جایی برسونید؟
- نه!

افسر پلیس دوان دوان از ماشین و مرگخوارا دور شد و چند دقیقه بعد با یک عدد جرثقیل مخصوص حمل ماشین برگشت، و ماشین رو با خودش برد و مرگخوارا و محفلیارو تنها گذاشت.

- حالا چیکار کنیم؟
- نمیدونم... ماشین جدید ظاهر کنیم؟
- همین یه دفعه کافی بود. قربون دستت.
- خب پس... بیاید سوار این کلاغا بشیم بریم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: شنبه 10 آبان 1399 13:38
نمایش جزئیات
آفلاین
نقشه که دیگر خسته شده بود، برای ادامه ندادن جر و بحث های دو جبهه سفید و سیاه و جلوگیری از آمدن اسم خانم شاکری در سوژه ، با نه درصد شارژ باقی مانده اش سعی کرد، آدرس قصری که شیشه عمر در آن بود را خیلی واضح به همگان بگوید .

_این پیچو میبینین؟ بگین خب.
_خب !
_می پیچین به چپ ، بعد از اینکه پیچیدین به چپ ، بگین خب .
_خب!
_میرسین به یه چهار راه ، چهار راه اولی نه! دومی نه! رسیدین به چهار راه سوم ، یه نیش ترمز میزنین،بگین خب.
_خب!
_میرین دست راست ، می رسین به یه میدون .
_خب !
_خب به جمالت ، وسط میدون یه قصری هست ،تو اون قصره ، راهرو اول ،نه دومی ،ته راهرو،سمت راست یه اتاق کوچیک هست ،تو اون اتاق شیشه عمر همراه یه نامه منتظر شماست.
خیلی واضح آدرس دادم نه؟

ملت مرگخوار و ملت محفلی بعد از آدرس دادن اصفهانی نقشه، یک خودرو ماگلی از غیب ظاهر کردند و به همراه رهبر های تغییر شکل یافته ی شان به سمت قصر وسط فلکه راه افتادند ، آیا آن دو ملت میتوانستند به قصر برسند؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دیزی کران در 1399/8/10 14:02:54
ویرایش شده توسط دیزی کران در 1399/8/10 14:03:45
ویرایش شده توسط دیزی کران در 1399/8/10 14:14:16
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: شنبه 10 آبان 1399 13:29
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
پیش‌نوشت ضروری برای پیش‌گیری از لاینحل ماندن معادلات پست: در این پست هیچ اتفاقی جز این نمی‌افتد که نقشه راضی می‌شود محل شیشه‌ی عمر را بگوید.

تصویر تغییر اندازه داده شده


- قصر؟ کدوم قصر؟

- قصر آق منگول! می‌شناسیش!

- هر هر هر!

- نقشه جان داداش ... یه گرایی بده ما ببینیم تو کدوم قصره دیگه.

- رو دارینا! دو مثقال شارژ بهم ندادین رو پاورسیوینگ مود دارین مثل تسترال ازم کار می‍کشین!

با شنیدن اسم تسترال، چوبدستی‌ای بالای سر تام لوموس شد.

- من یه اختراع جدید به اسم جنک‌بند دارم که به کمکش می‌تونم اینو شارژش کنم.

- باریکلا تام! شارژ کن.

- همینجوری که نمی‌شه ... باید برم تو اصطبل و با تسرال ها دقایقی تنها باشم.

رودولف پس گردنی قایمی به تام زد و گفت:

- لازم نیست این همه راه بری تا خونه‌ی ریدل ... بشین سر جات چشاتو ببند به خانم شاکری فکر کن تا کارت راه بیفته!

- نمی‌شه ... خانم شاکری سوژه‌ی خاصیه. وسط ماموریت نمی‌تونم بهش فکر کنم.

- به امبر هرد فکر کن. اونو که دیگه همه می‌شناسن.

- می‌خواما ... ولی تا میام بهش فکر کنم یاد اکبر عبدی میفتم.

- به دختر همسایه‌تون به صورت Unnamed فکر کن خوب.

- همسایمون دبیرستان پسرونست.

- به مالی ویزلی فکر کن اصلا!

- متاسفم. JJW کتگوریم نیست.

نقشه که کلافه شده بود وسط مکالمه‌ی آن دو پرید.

- آقا نمی‌خواد زحمت بکشی اصلا. بیاین همینجوری بهتون بگم کجاست ... فقط سر جدتون دیگه بحث نکنید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ماروولو گانت در 1399/8/10 13:33:25