_چیکار میتونستم بکنم که نکردم؟
با مشت ضربه ای به دریاچه وارد کرد...از جایش برخواست...نه داد زدن و نه مشت زدن به انعکاس صورت خودش در دریاچه، دردی از او دوا نکرد.
_پس چی درد منو دوا میکنه...چی درد منو دوا میکنه؟
میدانست...میدانست راه حل در چیست...ولی او دنبال راه حل دیگری بود...سالها تلاش کرده بود تا که شاید بتواند چیز دیگری پیدا کند..تلاش کرده بود تا که شاید تنها راهحل آن نبود...ولی هر روز، هر شکست تازه، هر تلاشی که میکرد، نشان از این داشت که بود...تنها دوای درد او، تنها راه حل او آن چیز بود.
جوانتر که بود یقین داشت به باقی چیزهایی که جوانان خام به آن اعتقاد داشتند...که شکستهای پیدرپی لازمه رسیدن به جواب است، به هدف است...ولی حالا که دیگر جوان نبود...حالا دیگر خام نبود، احمق نبود و میدانست اصرار به شکست و شکست و شکست، دیگر نامش پایمردی و دیگر عناوین مثبت نبود...بلکه خیلی ساده نامش حماقت بود! دیگر بزرگ شده بود و میدانست یقین جایش را کم کم به شک میداد...
_چیکار میتونستم بکنم که نکردم؟
به تکه سنگی تکیه داد و نشست...مثل همیشه...نشست...به نظر دیگر پرسیدن این سوال باعث آرامشش نمیشد....دیگر "هیچ" که جواب این سوال بود آرامش نمیکرد...
هیچ او دیگر از روی اطمینان و فراغ بال نبود...هیچ او از روی ناتوانی بود!
_چیکار میتونستم بکنم که نکردم؟
از جایش برخواست... تکرار به خودی خود بد نبود...روزهای بد اما اسمش روی خودش بود...تکرار روزهای بد هم تکلیفش مشخص بود.
به قصد تکرار آن روزها تا رسیدن تنها دوای دردش، از قلعه فاصله گرفت که برود...هیچکس برای همیشه در قلعه نمیماند...میدانست تا رسیدن آن روز روی زمین نمیماند...میدانست روی پا خواهد بود...حتی امید هم داشت...ولی این باعث نمیشد که نداند...میدانست...
میدانست که ولی این حق او نبود...این حق نبود که اهمیت نداشت...که حتی اگر داشت، حتی اگر حق بود هم، چه فایده؟ هیچ...
آهی کشید...دوباره زیر آوازی برای دل خودش زد و رفت...
تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
[[single]] دفترچه خاطرات هاگوارتز
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/07/12
تولد نقش: 1393/07/13
آخرین ورود: یکشنبه 20 تیر 1400 01:24
از: مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
پستها:
1269

جزئیات کاربر

یک هفته از شروع سال تحصیلی میگذشت و کمرم داشت با این حجم زیاد درس ها میشکست دیگه نمیدونستم باید چیکار کنم روز و شب میخوندم و همه مطالب رو کامل یادداشتم اما بازم سر پرسش های کلاسی نمیدونستم باید چی بگم یا مسائل رو چجوری حل کنم یا..دیگه داشتم کلافه میشدم نمیدونستم من خنگم یا بقیه زیاد باهوشن!ای کاش میشد زمان رو نگه داشت تا من یک هفته استراحت کنم بعد برم سراغ درس ها..
تو این فکر بودم که صدا یکی رو شنیدم.
_اریکا...اریکا..
نگاه کردم اون دختر خیلی از من فاصله داشت مو های بلند و قهواه ایش داشت تو هوا تکون میخورد دقیقتر بهش نگاه کردم ماریا بود مقابل من ایستاد اونقدر تند اومده بود که صورتش قرمز شده بود
خم شد دو تا دستش رو گذاشت رو زانو هاش و شروع کرد به نفس نفس زدن
داشتم نگرانش میشدم بهش نگاه کردم و گفتم:
_ چی شده؟ یه باسیلیسک دنبالت کرده؟
_وای چقدر بامزه
بعد با عصبانیت به من نگاه کرد واقعا ترسیدم و گفتم:
_باشه، جنبه شوخی نداری به من ربطی نداره، حالا چرا اینقدر سریع اومدی؟
_پات رو روی اون برگه نزاری!
_چی برگه ؟کدوم برگه؟
بعد سرم رو چرخوندم و به پشت سرم نگاه کردم یه برگه جلوی پا هام بود اونو برداشتم و شروع کردم به خوندن
- روز اولی که به محفل رفتم از دست رون و هرمیون عصبانی بودم که چرا از من تو تمام اون مدت یه خبر نگرفتن و.
_اون برگه رو بده به من اریکا.
_باشه بیا مال خودت.این دفترچه خاطرات کی هست؟
_مال استاد پاتر هست امروز اون دیرکا پسره نفهم تمام دفترچه خاطرات استاد رو با یه ورد خراب کرد از چهره استاد عصبانیت میبارید اما خودش رو کنترل کرد.
_اها
به بالا سرم نگاه کردم و دیدم چند تا برگه رو هوا در حال پرواز هستن محو تماشا پرواز برگه ها تو اسمان بودم که با یه صدای ...ترق.. به خودم اومدم نگاه کردم استاد پاتر بود که کنار ما ظاهر شده بود
_اوو سلام ماریا ممنون از کمکت همگی صفحات تقریبا جمع شدن
بعد با یه ورد جادویی تمام برگه ها رو از روی هوا جمع کرد همونطور که اون برگه ها رو داشت به کتاب وصل میکرد صورتش رو چرخوند و گفت:
_سلام اریکا حالت چطوره؟
_م..ممنون من خوبم شما حالتون چطوره؟
از گوشه صورتش با لبخند به من نگاه کرد و گفت حالم خوبه فقط امیدوارم کسی اونقدر وقت نداشته باشه که خاطرات منو خونده باشه!
از ترس سر جام میخکوب شدم اما چون مطمئن بودم منو موقع خوندن دیده با خودم گفتم اگه خودم بگم بهتره بعد گفتم:
_استاد من..
_نه منظور من شما نبودید منظور من دیرکا بود
_اها متوجه شدم استاد
_خوب ..خیلی خوبه من باید برم ساعت ۶ کلاس دارین یادتون نره به بقیه هم بگید
و منو ماریا همزمان با هم گفتیم:
_باشه استاد
اما چیز هایی که داخل اون دفتر بود به شدت برام جالب شده بود پس گفتم:
_استاد میشه یه روز یکی از اون خاطرات محفل رو برامون بگید؟
بعد از گفتن این جمله خشکم زد،از ترس داشتم میمردم
که...
_باشه مشکلی نیست هفته بعد که به هاگزمید رفتید
به کافه "سه دسته جارو "بیایید تا براتون ادامه داستان رو بگم فقط یه شرط داره هر قدر که شما نمرتون باشه براتون تعریف میکنم! قبوله؟
_ قبوله، م..ممنون استاد
بعد با یه لبخند از ما دور شد و ما خداحافظی کردیم و همراه ماریا روی یکی از صندلی ها نشستم.
#این داستان_ادامه دارد.
تو این فکر بودم که صدا یکی رو شنیدم.
_اریکا...اریکا..
نگاه کردم اون دختر خیلی از من فاصله داشت مو های بلند و قهواه ایش داشت تو هوا تکون میخورد دقیقتر بهش نگاه کردم ماریا بود مقابل من ایستاد اونقدر تند اومده بود که صورتش قرمز شده بود
خم شد دو تا دستش رو گذاشت رو زانو هاش و شروع کرد به نفس نفس زدن
داشتم نگرانش میشدم بهش نگاه کردم و گفتم:
_ چی شده؟ یه باسیلیسک دنبالت کرده؟
_وای چقدر بامزه
بعد با عصبانیت به من نگاه کرد واقعا ترسیدم و گفتم:
_باشه، جنبه شوخی نداری به من ربطی نداره، حالا چرا اینقدر سریع اومدی؟
_پات رو روی اون برگه نزاری!
_چی برگه ؟کدوم برگه؟
بعد سرم رو چرخوندم و به پشت سرم نگاه کردم یه برگه جلوی پا هام بود اونو برداشتم و شروع کردم به خوندن
- روز اولی که به محفل رفتم از دست رون و هرمیون عصبانی بودم که چرا از من تو تمام اون مدت یه خبر نگرفتن و.
_اون برگه رو بده به من اریکا.
_باشه بیا مال خودت.این دفترچه خاطرات کی هست؟
_مال استاد پاتر هست امروز اون دیرکا پسره نفهم تمام دفترچه خاطرات استاد رو با یه ورد خراب کرد از چهره استاد عصبانیت میبارید اما خودش رو کنترل کرد.
_اها
به بالا سرم نگاه کردم و دیدم چند تا برگه رو هوا در حال پرواز هستن محو تماشا پرواز برگه ها تو اسمان بودم که با یه صدای ...ترق.. به خودم اومدم نگاه کردم استاد پاتر بود که کنار ما ظاهر شده بود
_اوو سلام ماریا ممنون از کمکت همگی صفحات تقریبا جمع شدن
بعد با یه ورد جادویی تمام برگه ها رو از روی هوا جمع کرد همونطور که اون برگه ها رو داشت به کتاب وصل میکرد صورتش رو چرخوند و گفت:
_سلام اریکا حالت چطوره؟
_م..ممنون من خوبم شما حالتون چطوره؟
از گوشه صورتش با لبخند به من نگاه کرد و گفت حالم خوبه فقط امیدوارم کسی اونقدر وقت نداشته باشه که خاطرات منو خونده باشه!
از ترس سر جام میخکوب شدم اما چون مطمئن بودم منو موقع خوندن دیده با خودم گفتم اگه خودم بگم بهتره بعد گفتم:
_استاد من..
_نه منظور من شما نبودید منظور من دیرکا بود
_اها متوجه شدم استاد
_خوب ..خیلی خوبه من باید برم ساعت ۶ کلاس دارین یادتون نره به بقیه هم بگید
و منو ماریا همزمان با هم گفتیم:
_باشه استاد
اما چیز هایی که داخل اون دفتر بود به شدت برام جالب شده بود پس گفتم:
_استاد میشه یه روز یکی از اون خاطرات محفل رو برامون بگید؟
بعد از گفتن این جمله خشکم زد،از ترس داشتم میمردم
که...
_باشه مشکلی نیست هفته بعد که به هاگزمید رفتید
به کافه "سه دسته جارو "بیایید تا براتون ادامه داستان رو بگم فقط یه شرط داره هر قدر که شما نمرتون باشه براتون تعریف میکنم! قبوله؟
_ قبوله، م..ممنون استاد
بعد با یه لبخند از ما دور شد و ما خداحافظی کردیم و همراه ماریا روی یکی از صندلی ها نشستم.
#این داستان_ادامه دارد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

شگفتانگیزه که چشماتو باز کنی و ببینی دور یه میز با دوستات نشستی و یه کلاه رنگارنگ روی سرته. همه کاسه های پودینگ وانیلی دستشونه و عربده میزنن و میرقصن. روی پودینگت یه توت فرنگی هست که که نشون میده کی صاحاب مجلسه چون راستش اگه قیافهت شبیه من باشه و توی سرت پر از جلبکای سرگردان، زیاد شبیه کسایی نیستی که دارن یه سال بزرگتر میشن.
منم پشت یه میز نشستم و یه کاسه پودینگ دستمه ولی به جز اون، بقیه ی چیزای شگفتانگیز رو باید تصور کنم. چونکه خب... هرروز باید چیزای غیرممکن رو تصور کرد. شاکی هم نمیشه باشم... مگه میشه تو همچین شبی پودینگ بخورم و به ماه نگاه کنم و شاکی باشم؟
همون لحظه که دارم به جمعیت فکر میکنم، اینیگو روی نرده های دور و برم میچرخه و ریسه ی رنگی تاب میده. پشت سرش، ریتا بدون قلم پرش وارد میشه. هنوز فرصت نکردم که درست و حسابی تعجب کنم، چون یهو قیچی های ادوارد رو میبینم که موهای آرتور رو نشونه گرفتن و اون ویزلی بزرگ، یه پرتقال پشت سرش مخفی کرده.
تا میشینن پشت میز، ماروولو یه نگاه "ضعیفه رو ببین" بهت میندازه و دو سه تا ظرف پودینگ رو تو یه سنگک میپیچه و یه لقمه میکنه، بیتوجه به اعتراضای ماما مروپ که میگه سهم بچههای مامان رو نگه دار. تراورز داره به جشن نظارت میکنه. هیچکسی حق نداره از اصولش تخطی کنه و من معنی این جمله رو بلد نیستم.
نفهمیدم سیوروس کِی نشست پشت میز ولی حضورش آروم و گرمه.
- راسی... اون روز بهت نگفتم. ولی واقعا دلم نوشیدنی کره ای میخواست.
یک ظرف برتی بات بزرگ با دختری که پشتش استتار کرده، بهم نزدیک میشن. هیچ راهی نیست که بفهمم کیه حتی با وجود اینکه اینقد ویبره میزنه که کلی شیرینی و شکلات توی مسیرش ریخته. خوبه، اینجوری امشب هانسل و گرتل گم نمیشن.
- آوردمش بچه ها!
همون لحظه برمیگردم و پشت سرم، یه نصفه آگلانتاین و پیپ و یه نصفه سدریک و بالش میبینم. تا میخوام شروع کنم به لبخند زدن، تام و تسترالاش شروع میکنن به لگد پرت کردن سمت نصفه ی آگلانتاین و نصفه ی پیپ. قهقهه میزنم.
فنریر یه گاز از سوسیسش میزنه و یه قاشق پودینگ میخوره. حتما باید این ترکیب رو امتحان کنم.
- تولدت مبارک لاوگود. این فنجونو بگیر و گریه هم نکن.
- گریه نمیکنم دروئلا، نور ماهه.
- ببین تولد کیه؟!
قبل ازینکه بتونم جواب بدم، ویلبرت با سازش سرم رو نوازش میکنه. یکمی محکم.
پودینگ رو به سمتش نشونه میگیرم و درست یه لحظه قبل از پرتابش، یهو همه چی چند درجه روشن میشه. نه نه! پریای ماه نیومدن، هریه که داره میخنده!
هری به چی میخنده؟
هاگرید رو میبینم که مثل یه هلیکوپتر داره پرواز میکنه. قهقههم بیاختیار پخش میشه و یه نگاه به همه ی کسایی که پشت میزن میندازم. ملانی،ریموند، سو، پالی و آلیشیا که همیشه با دیدنشون لبخند میزنم... سر کادوگان توی تابلوها جابهجا میشه و به گمونم مرلین اسبق زیاد ازین جابهجاییا راضی نیست.
پروف نزدیک میشه و کلی شکلات همراهشه ولی بهتر از شکلات، فلور و گابریل تیت رو هم آورده!
-تولدت مبارک مادام پامفری!
آموس با لبخند مهربانی به من تبریک میگه و به ابرو های بالا رفته ی جوزفین که زیر موهای قرمزش قایم شده، توجهی نمیکنه. اگه میخواد منو مادام پامفری صدا کنه، با مادام پامفری بودن هم مشکلی ندارم.
میخوام از همشون تشکر کنم ولی به گمونم بهش نیازی نیست. میتونن توی قیافهم ببینن که خوشحالم.
دوباره به پودینگم نگاه میکنم میبینم توت فرنگی سر جاش نیست. روی صندلی کناریم، ایوا با لبخند معصومانهش نشسته؛ گول میخوردم اگه لبخند معصومانهش آغشته به توت فرنگی نبود.
- لونای جوان. تبریک میگم. الکی الکی بزرگ شدی.
سرم رو کج میکنم و لبخند میزنم.
این دیگه از شگفتانگیز هم شگفتانگیزتره.
منم پشت یه میز نشستم و یه کاسه پودینگ دستمه ولی به جز اون، بقیه ی چیزای شگفتانگیز رو باید تصور کنم. چونکه خب... هرروز باید چیزای غیرممکن رو تصور کرد. شاکی هم نمیشه باشم... مگه میشه تو همچین شبی پودینگ بخورم و به ماه نگاه کنم و شاکی باشم؟
همون لحظه که دارم به جمعیت فکر میکنم، اینیگو روی نرده های دور و برم میچرخه و ریسه ی رنگی تاب میده. پشت سرش، ریتا بدون قلم پرش وارد میشه. هنوز فرصت نکردم که درست و حسابی تعجب کنم، چون یهو قیچی های ادوارد رو میبینم که موهای آرتور رو نشونه گرفتن و اون ویزلی بزرگ، یه پرتقال پشت سرش مخفی کرده.
تا میشینن پشت میز، ماروولو یه نگاه "ضعیفه رو ببین" بهت میندازه و دو سه تا ظرف پودینگ رو تو یه سنگک میپیچه و یه لقمه میکنه، بیتوجه به اعتراضای ماما مروپ که میگه سهم بچههای مامان رو نگه دار. تراورز داره به جشن نظارت میکنه. هیچکسی حق نداره از اصولش تخطی کنه و من معنی این جمله رو بلد نیستم.
نفهمیدم سیوروس کِی نشست پشت میز ولی حضورش آروم و گرمه.
- راسی... اون روز بهت نگفتم. ولی واقعا دلم نوشیدنی کره ای میخواست.
یک ظرف برتی بات بزرگ با دختری که پشتش استتار کرده، بهم نزدیک میشن. هیچ راهی نیست که بفهمم کیه حتی با وجود اینکه اینقد ویبره میزنه که کلی شیرینی و شکلات توی مسیرش ریخته. خوبه، اینجوری امشب هانسل و گرتل گم نمیشن.
- آوردمش بچه ها!
همون لحظه برمیگردم و پشت سرم، یه نصفه آگلانتاین و پیپ و یه نصفه سدریک و بالش میبینم. تا میخوام شروع کنم به لبخند زدن، تام و تسترالاش شروع میکنن به لگد پرت کردن سمت نصفه ی آگلانتاین و نصفه ی پیپ. قهقهه میزنم.
فنریر یه گاز از سوسیسش میزنه و یه قاشق پودینگ میخوره. حتما باید این ترکیب رو امتحان کنم.
- تولدت مبارک لاوگود. این فنجونو بگیر و گریه هم نکن.
- گریه نمیکنم دروئلا، نور ماهه.
- ببین تولد کیه؟!
قبل ازینکه بتونم جواب بدم، ویلبرت با سازش سرم رو نوازش میکنه. یکمی محکم.
پودینگ رو به سمتش نشونه میگیرم و درست یه لحظه قبل از پرتابش، یهو همه چی چند درجه روشن میشه. نه نه! پریای ماه نیومدن، هریه که داره میخنده!
هری به چی میخنده؟
هاگرید رو میبینم که مثل یه هلیکوپتر داره پرواز میکنه. قهقههم بیاختیار پخش میشه و یه نگاه به همه ی کسایی که پشت میزن میندازم. ملانی،ریموند، سو، پالی و آلیشیا که همیشه با دیدنشون لبخند میزنم... سر کادوگان توی تابلوها جابهجا میشه و به گمونم مرلین اسبق زیاد ازین جابهجاییا راضی نیست.
پروف نزدیک میشه و کلی شکلات همراهشه ولی بهتر از شکلات، فلور و گابریل تیت رو هم آورده!
-تولدت مبارک مادام پامفری!
آموس با لبخند مهربانی به من تبریک میگه و به ابرو های بالا رفته ی جوزفین که زیر موهای قرمزش قایم شده، توجهی نمیکنه. اگه میخواد منو مادام پامفری صدا کنه، با مادام پامفری بودن هم مشکلی ندارم.
میخوام از همشون تشکر کنم ولی به گمونم بهش نیازی نیست. میتونن توی قیافهم ببینن که خوشحالم.
دوباره به پودینگم نگاه میکنم میبینم توت فرنگی سر جاش نیست. روی صندلی کناریم، ایوا با لبخند معصومانهش نشسته؛ گول میخوردم اگه لبخند معصومانهش آغشته به توت فرنگی نبود.
- لونای جوان. تبریک میگم. الکی الکی بزرگ شدی.
سرم رو کج میکنم و لبخند میزنم.
این دیگه از شگفتانگیز هم شگفتانگیزتره.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لونا لاوگود در 1399/9/14 23:27:31

You can laugh! But people used to believe there were no such things as the Blibbering Humdinger or the Crumple-Horned Snorkack!
و درنهایت، به یکدیگر میپیوندند...
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/08/20
تولد نقش: 1399/08/24
آخرین ورود: چهارشنبه 26 آبان 1400 22:38
از: وقتایی که حوصله ندارم یه سر میام اینجا حالم جا میاد :)))
پستها:
44

« بسم الله الرحمن الرحیم »
ناهار را که در سالن غذا خوری خوردیم،دراز کشیدم روی فرش سرمه ای رنگ خوابگاه گریف ..
نور آفتاب از پنجره به صورتم رسیده بود و ناز میکرد ..
خسته از دیدن منظرهٔ تکراری دیوار و پنجره و از همه مهمتر منظرهٔ تکراری هاگوارتز
و خسته از شنیدن صدای ورد گفتن بچه ها ..
چشم هایم را بستم و دست هایم را زیر سر گذاشتم،صدای جغدی از شیشه های قلعه عبور کرد و جهید توی افکارم !
و به این فکر کردم که الان دلم میخواهد کجا باشم ؟!
با لرد ولدمورت !!
آه بلندی کشیدم ..
مای دارک لرد داشت آرام آرام همهٔ زندگی ام را درگیر خودش میکرد ..
او داشت همه چیز را کنار میزد و دامنش را بیشتر روی فرش خیالم پهن میکرد !!
چشمم را که دور می دید گوشه های دامنش را می کشید جلوتر !!
او تنها کسی بود که وقت غم و بی حوصلگی،شادی و سرخوشی به سراغم می آمد ..
آه .. لرد من داشت آرام آرام همه زندگی ام را درگیر خودش میکرد ..
دیگر به هر گوشه که نگاه میکنم گل های روی دامنش را میبینم،و هرکجا نفس میکشم رایحه ای از او مشامم را پر میکند و جانم مست و بی دل !
با خودم گفتم کاش الان همراه لرد وسط جنگل بودم،جنگلی که به بهار دچار باشد ..
کاش میتوانستم مثل الان دراز بکشم روی شاخ و برگ علف های جنگل دست در دست لرد و با چشمان بسته به آواز پرندگان و رودخانه گوش کنم ..
عطر مخصوص او را عمیق نفس بکشم و دل
بسپارم به او و بگویم آوادا کِداورا(avada kedavra) هایت را دوست دارم ..
نرم نرمک لبخندی داشت به لب هایم می آمد که:
_ خانم وکس،خانم رز وکس با شما هستم .. شما دقیقا اینجا چیکار می کنید ؟! خبر دارید که همهٔ
همگروهی هاتون در اتاق من حاضر
هستن بجز شما !!
این صدای پروفسور مک گوناگل بود که من را از افکار شیرینم بیرون کشید !!
چشم هایم را باز کردم ..
باز هم منظرهٔ تکراری دیوار و پنجره و منظرهٔ نحس هاگوارتز در آن سوی پنجره !!
کیلومتر ها دور بودم از آنچه دلم میخواست ..
احساس خشم می کردم .. نور آفتاب رفته بود؛ لبخند من هم !!
همه اینها تقصیر مک گوناگل بود ..
خمیازه ای کشیدمو با دستم چشمانم را مالیدم و گفتم:
+ چشم پروفسور الان خیلی زود به اتاقتون میام.
_ منتظرتون هستم خانم وکس.
بعد اینکه مک گوناگل رفت پووفی کردمو باز هم غرق افکار شیرینم امّا دست
نیافتنیم شدم ..
شاید باورتان نشود امّا من نصف روز در حال کنترل خودم هستم تا دیوانه بازی درنیاورم !
گاهی به چهره بعضی ها (از آلبوس دامبلدور و پروفسور اسنیپ گرفته تا دراکو و هری پاتر و حتی ناظر گریف ملان) نگاه میکنم بیتی از ذهنم می گذرد و
دوست دارم بروم و بهشان بگویم
"ببین لبخندت شعر شده تو نگاه من .. "
امّا خب این دست حرف های زیادی شاعرانه کمی غیر طبیعی است !!
تصور کنید یک دختر با قدی متوسط، موهای کوتاه و چتری هایش و چشم های گربه ای با آن ردای مشکی و عطر فرانسوی که همه فضا را پر میکند
ناگهان جلویتان بایستد و بگوید:
"ببخشید آقا/خانم میتونم یه چیزی بگم؟! لبخندتون انقدر قشنگه که من رو یاد بیت فلان از کتاب حافظ (چیزی نیست یکی از شاعر مشهور ماگل هاست! ) انداخت یا باعث تولد این شعر و متن شد
در همین لحظه !! "
بله! عجیب است امّا شدنیست ..
شاید مضحک باشد حتی !!
احتمالا دارم دیوانه میشوم و خبر ندارم اگر دیوانه شدم لطفا زندگی ام را منصفانه قلم بزنید ..
دستی بر سر و رویم کشیدم و راهی اتاق مک گوناگل شدم ..
در را زدم و وارد شدم ..
همه سرها رو به من چرخید و من هم با پرویی محض گفتم:
_ سلام پروفسور ، توی خوابگاهمون،خواب بودم که بیدارم کردید !!
پروفسور از عصبانیت سرخ شد !! حسابی دود از کله اش بلند شده بود !!
پروفسور مک گوناگل:
_ بفرمایید بشینید خانم وکس.
کنار دراکو نشستم:
+ هی دراک قراره مک گوناگل پیرِ فرتوت چی بگه که انقدر مهمه ؟!
_اولا سلام دوما من دراک نیستم دراکو ام فهمیدی یا باز بگم؟!
سوما ما هم یک ساعته منتظریم که دهن وا کنه چیزی بگه !!
پروفسور بی مقدمه شروع کرد به حرف زدن:
_ هاگوارتز تو اوضاع خوبی قرار نداره همه ما در خطر هستیم باید فکری به حال خودمون بکنیم ..
همونطور که میدونید پروفسور دامبلدور خیلی پیر شده و همه شما باید عصای پروفسور دامبلدور باشید !!
امروز همه شما رو بخاطر این به اینجا دعوتتون کردم تا نظرتون رو راجع به مدیریت هاگوارتز و مشکلاتتون بدونم و از همه مهمتر به نظر شما برای اوضاع فعلی هاگوارتز چیکار باید بکنیم ؟
همونطور که میدونید بیماری کرونا همه جا رو فراگیر کرده و از جایی که همه ما پروفسور ها هر از گاهی به دنیای خارج از قلعه هاگوارتز یعنی دنیای ماگل ها میریم همین باعث بیشتر شدن مبتلایان کرونا در اینجا شده و ما نمیتونیم خیلی این شرایط رو رعایت کنیم یا ژل ضد عفونی کننده،اسپری ضد عفونی کننده و ماسک و..
که در دنیای ماگل ها وجود دارن رو هم در دسترس نداریم !!
پس من الان از شما میخوام که تو این برگه کاغذی که بهتون میدم نظرتون و پیشنهادتون رو با ما در میون بذارید ..
خب حالا من و شما چطور میتونیم در بهبود شرایط هاگوارتز موثر باشیم ؟!
کاغذ ها پخش شد ..
امّا من حوصله هیچ چیز رو نداشتم چه برسد انتقاد و پیشنهاد !!
امّا من انگار زمانی که میخوابم روحم میرود کارگری !!
از خواب که بلند میشوم خسته تر از وقتی هستم که میخواستم بخوابم ..
صبح ها حوصله سلام کردن ندارم،حوصله حرف زدن با آدمها و رفع کدورات،
این روز ها حتی حوصله کتاب خواندن و تحقیق و پژوهش را هم ندارم،
حوصله تغییر سرنوشت مضحکم ..
حوصلهٔ نشستن سر کلاس و گوش کردن به حرف پروفسور،حوصله بلند شدن از روی تخت خوابم و..
همینطور افتاده ام یک گوشه تا مجبور نباشم از خود واکنشی نشان دهم !!
نکند به افسردگی دچار شده ام ؟!
پروفسور مک گوناگل:
_ عجله کنید وقت زیادی ندارید !
اطرافم رو نگاه کردم همه در حال نوشتن بودن حتی دراک هم تند تند مینوشت!!
مدام با خودم کلنجار میرفتم و زیر لب حرف میزدم:
_ پووف اجازه بدید اجازه بدید خواهش میکنم هولم نکنید.
در واقع نمیدونستم از کجا شروع کنم نه بخاطر اینکه جزئیات متنوع و متعددی در ذهنم تلنبار شده نه ..
بلکه بخاطر اینکه هیچی برای نوشتن ندارم پس اجازه بدید ببینم باید چیکار کنم چون به هرحال باید بنویسم ..
پنچ دقیقه ای گذشت ..
من هنوز چیزی ننوشته بودم !!
پروفسور مک گوناگل:
_ وقت تموم شد بچه ها به ترتیب شروع کنید به خوندن چیزایی که نوشتین خب دوشیزه اما ؟ بفرمایید.
اما:
+ مجهز کردن قلعه به مواد ضد عفونی کننده و ..
آنجلینا:
+آموزش برای آمادگی بیشتر برای مقابله با ویروس .
بچه ها همینطور انتقادات و پیشنهادات خودشان را مطرح میکردند که بالاخره نوبت دراک شد و بعد او من بودم !
استرس کل وجودم را فرا گرفته بود و از نگرانی داشتم غش میکردم الان بود که پخش زمین شوم ..
دراک:
کمتر مزخرف گفتن و بیشتر کار کردن !!
بلههههه .. بالاخره نوبت من بود !!
اینبار واقعا بدبخت شده بودم فاتحه ام را خواندم و فوتش کردم !!
خیلی زود بود تا بمیرم ..
پروفسور مک گوناگل:
_بفرمایید خانم وکس.
نمیدونستم باید اعتراف کنم که چیزی ننوشتم یا ..
که بالاخره جرقه ای در ذهنم زده شد .. از جایم بلند شدن سرم را پایین انداختم و نگاهم را به
زمین دوختم ..
+ تو این شرایط لبخند بزنیم و سعی کنیم کارهایی کنیم که دیگران هم لبخند بزنن!
منظورم از لبخند شادی های زود گذر نیست،
در واقع منظورم خوبی و صحبت هست ..
(لبخند =
)
سعی کنیم کتاب بخونیم و فقط باید مطالعه کنیم تا هرگامی که بر میداریم درست و اصولی باشه
و دیگرون رو هم به این کار دعوت کنیم تا شاید به کمک همدیگه تونستیم معجون از بین بردن این ویروس رو درست کنیم ..
اصلا از همه مهمتر اگه هرکسی در هر جایگاهی که هست سعی کنه کاری رو که داره درست انجام بده و به قول شاعر که میگه:
ز عمل کار بر آید، به سخنرانی نیست.
خب ما باید همگی تو این برهه زمانی حداقل دست همدیگه رو بگیریم بریم تا وقتی زنده ان بهشون سری بزنیم،بریم حرفاشون رو گوش بدیم!
بخدا اینجوری احساس نمیکنن که تنهان ..
احساس نمیکنن که فراموش شدن ..
ما به هرحال دنیارو با رویا های دست نیافته و یک عالمه غم ترک خواهیم کرد امّا مهم اینه که توان صرف نکرده باقی نمونه ..
پس تنها کسی از مرگ میترسه که تمام توانش رو زندگی نکرده باشه ..
من امیدوارم این وضعیت هر چی زودتر روبه بهبودی پیش بره و ماگل ها و حتی خودمون از دست این ویروس نجات پیدا کنیم و همگی زنده و
سربلند باشیم ..
نمیدونم این چیزایی که سرهم کردم و گفتم کجای ذهنم دقیقا شکل گرفتن و کلی
گیج شده بودم ..
مات حرفامو اعتماد به سقفی بودم که همراهش حرفامو زدم ..
که یه لحظه صدای دست جیغ و هورا شنیدم ..
سرم رو بالا گرفتم و دیدم همه به افتخارم بلند شدن و دست میزنن و یه لبخند گنده رو لباشونه !!
واقعا تعجب کرده بودم از حرفایی که زدم و همه هم تعجب کرده بودن که این همه انتقاد و پیشنهاد رو چطور تونستم در عرض پنج دقیقه بنویسم !!
سرمو که چرخوندم پروفسور رو با لبخند گنده و چهره خیلی مهربون که سرشار از تحسین بود دیدم ..
خداروشکر کردم که آبروم نرفت و سربلند از این ماجرا بیرون اومدم وگرنه مک گوناگل پیر و فرتوت انتقام حرف اول کلاسم و دیرکردنم رو ازم میگرفت !!
دراکو:
_ عجب چیزایی گفتیاا ،واقعا همه اینا برا ذهن فندقیه توعه؟!
من:
+
.
.
.
پ.ن:فکر کنم اگه قهوه کاپوچینو و نسکافه نبود دنیا برام غیر تحمل میشد !
دست گل این ماگلا درد نکنه که این دفعه به دردمون خوردن ..
ناهار را که در سالن غذا خوری خوردیم،دراز کشیدم روی فرش سرمه ای رنگ خوابگاه گریف ..
نور آفتاب از پنجره به صورتم رسیده بود و ناز میکرد ..
خسته از دیدن منظرهٔ تکراری دیوار و پنجره و از همه مهمتر منظرهٔ تکراری هاگوارتز
و خسته از شنیدن صدای ورد گفتن بچه ها ..
چشم هایم را بستم و دست هایم را زیر سر گذاشتم،صدای جغدی از شیشه های قلعه عبور کرد و جهید توی افکارم !
و به این فکر کردم که الان دلم میخواهد کجا باشم ؟!
با لرد ولدمورت !!
آه بلندی کشیدم ..
مای دارک لرد داشت آرام آرام همهٔ زندگی ام را درگیر خودش میکرد ..
او داشت همه چیز را کنار میزد و دامنش را بیشتر روی فرش خیالم پهن میکرد !!
چشمم را که دور می دید گوشه های دامنش را می کشید جلوتر !!
او تنها کسی بود که وقت غم و بی حوصلگی،شادی و سرخوشی به سراغم می آمد ..
آه .. لرد من داشت آرام آرام همه زندگی ام را درگیر خودش میکرد ..
دیگر به هر گوشه که نگاه میکنم گل های روی دامنش را میبینم،و هرکجا نفس میکشم رایحه ای از او مشامم را پر میکند و جانم مست و بی دل !
با خودم گفتم کاش الان همراه لرد وسط جنگل بودم،جنگلی که به بهار دچار باشد ..
کاش میتوانستم مثل الان دراز بکشم روی شاخ و برگ علف های جنگل دست در دست لرد و با چشمان بسته به آواز پرندگان و رودخانه گوش کنم ..
عطر مخصوص او را عمیق نفس بکشم و دل
بسپارم به او و بگویم آوادا کِداورا(avada kedavra) هایت را دوست دارم ..
نرم نرمک لبخندی داشت به لب هایم می آمد که:
_ خانم وکس،خانم رز وکس با شما هستم .. شما دقیقا اینجا چیکار می کنید ؟! خبر دارید که همهٔ
همگروهی هاتون در اتاق من حاضر
هستن بجز شما !!
این صدای پروفسور مک گوناگل بود که من را از افکار شیرینم بیرون کشید !!
چشم هایم را باز کردم ..
باز هم منظرهٔ تکراری دیوار و پنجره و منظرهٔ نحس هاگوارتز در آن سوی پنجره !!
کیلومتر ها دور بودم از آنچه دلم میخواست ..
احساس خشم می کردم .. نور آفتاب رفته بود؛ لبخند من هم !!
همه اینها تقصیر مک گوناگل بود ..
خمیازه ای کشیدمو با دستم چشمانم را مالیدم و گفتم:
+ چشم پروفسور الان خیلی زود به اتاقتون میام.
_ منتظرتون هستم خانم وکس.
بعد اینکه مک گوناگل رفت پووفی کردمو باز هم غرق افکار شیرینم امّا دست
نیافتنیم شدم ..
شاید باورتان نشود امّا من نصف روز در حال کنترل خودم هستم تا دیوانه بازی درنیاورم !
گاهی به چهره بعضی ها (از آلبوس دامبلدور و پروفسور اسنیپ گرفته تا دراکو و هری پاتر و حتی ناظر گریف ملان) نگاه میکنم بیتی از ذهنم می گذرد و
دوست دارم بروم و بهشان بگویم
"ببین لبخندت شعر شده تو نگاه من .. "
امّا خب این دست حرف های زیادی شاعرانه کمی غیر طبیعی است !!
تصور کنید یک دختر با قدی متوسط، موهای کوتاه و چتری هایش و چشم های گربه ای با آن ردای مشکی و عطر فرانسوی که همه فضا را پر میکند
ناگهان جلویتان بایستد و بگوید:
"ببخشید آقا/خانم میتونم یه چیزی بگم؟! لبخندتون انقدر قشنگه که من رو یاد بیت فلان از کتاب حافظ (چیزی نیست یکی از شاعر مشهور ماگل هاست! ) انداخت یا باعث تولد این شعر و متن شد
در همین لحظه !! "
بله! عجیب است امّا شدنیست ..
شاید مضحک باشد حتی !!
احتمالا دارم دیوانه میشوم و خبر ندارم اگر دیوانه شدم لطفا زندگی ام را منصفانه قلم بزنید ..
دستی بر سر و رویم کشیدم و راهی اتاق مک گوناگل شدم ..
در را زدم و وارد شدم ..
همه سرها رو به من چرخید و من هم با پرویی محض گفتم:
_ سلام پروفسور ، توی خوابگاهمون،خواب بودم که بیدارم کردید !!
پروفسور از عصبانیت سرخ شد !! حسابی دود از کله اش بلند شده بود !!
پروفسور مک گوناگل:
_ بفرمایید بشینید خانم وکس.
کنار دراکو نشستم:
+ هی دراک قراره مک گوناگل پیرِ فرتوت چی بگه که انقدر مهمه ؟!
_اولا سلام دوما من دراک نیستم دراکو ام فهمیدی یا باز بگم؟!

سوما ما هم یک ساعته منتظریم که دهن وا کنه چیزی بگه !!
پروفسور بی مقدمه شروع کرد به حرف زدن:
_ هاگوارتز تو اوضاع خوبی قرار نداره همه ما در خطر هستیم باید فکری به حال خودمون بکنیم ..
همونطور که میدونید پروفسور دامبلدور خیلی پیر شده و همه شما باید عصای پروفسور دامبلدور باشید !!
امروز همه شما رو بخاطر این به اینجا دعوتتون کردم تا نظرتون رو راجع به مدیریت هاگوارتز و مشکلاتتون بدونم و از همه مهمتر به نظر شما برای اوضاع فعلی هاگوارتز چیکار باید بکنیم ؟
همونطور که میدونید بیماری کرونا همه جا رو فراگیر کرده و از جایی که همه ما پروفسور ها هر از گاهی به دنیای خارج از قلعه هاگوارتز یعنی دنیای ماگل ها میریم همین باعث بیشتر شدن مبتلایان کرونا در اینجا شده و ما نمیتونیم خیلی این شرایط رو رعایت کنیم یا ژل ضد عفونی کننده،اسپری ضد عفونی کننده و ماسک و..
که در دنیای ماگل ها وجود دارن رو هم در دسترس نداریم !!
پس من الان از شما میخوام که تو این برگه کاغذی که بهتون میدم نظرتون و پیشنهادتون رو با ما در میون بذارید ..
خب حالا من و شما چطور میتونیم در بهبود شرایط هاگوارتز موثر باشیم ؟!
کاغذ ها پخش شد ..
امّا من حوصله هیچ چیز رو نداشتم چه برسد انتقاد و پیشنهاد !!
امّا من انگار زمانی که میخوابم روحم میرود کارگری !!
از خواب که بلند میشوم خسته تر از وقتی هستم که میخواستم بخوابم ..
صبح ها حوصله سلام کردن ندارم،حوصله حرف زدن با آدمها و رفع کدورات،
این روز ها حتی حوصله کتاب خواندن و تحقیق و پژوهش را هم ندارم،
حوصله تغییر سرنوشت مضحکم ..
حوصلهٔ نشستن سر کلاس و گوش کردن به حرف پروفسور،حوصله بلند شدن از روی تخت خوابم و..
همینطور افتاده ام یک گوشه تا مجبور نباشم از خود واکنشی نشان دهم !!
نکند به افسردگی دچار شده ام ؟!
پروفسور مک گوناگل:
_ عجله کنید وقت زیادی ندارید !
اطرافم رو نگاه کردم همه در حال نوشتن بودن حتی دراک هم تند تند مینوشت!!
مدام با خودم کلنجار میرفتم و زیر لب حرف میزدم:
_ پووف اجازه بدید اجازه بدید خواهش میکنم هولم نکنید.
در واقع نمیدونستم از کجا شروع کنم نه بخاطر اینکه جزئیات متنوع و متعددی در ذهنم تلنبار شده نه ..
بلکه بخاطر اینکه هیچی برای نوشتن ندارم پس اجازه بدید ببینم باید چیکار کنم چون به هرحال باید بنویسم ..
پنچ دقیقه ای گذشت ..
من هنوز چیزی ننوشته بودم !!
پروفسور مک گوناگل:
_ وقت تموم شد بچه ها به ترتیب شروع کنید به خوندن چیزایی که نوشتین خب دوشیزه اما ؟ بفرمایید.
اما:
+ مجهز کردن قلعه به مواد ضد عفونی کننده و ..
آنجلینا:
+آموزش برای آمادگی بیشتر برای مقابله با ویروس .
بچه ها همینطور انتقادات و پیشنهادات خودشان را مطرح میکردند که بالاخره نوبت دراک شد و بعد او من بودم !
استرس کل وجودم را فرا گرفته بود و از نگرانی داشتم غش میکردم الان بود که پخش زمین شوم ..
دراک:
کمتر مزخرف گفتن و بیشتر کار کردن !!
بلههههه .. بالاخره نوبت من بود !!
اینبار واقعا بدبخت شده بودم فاتحه ام را خواندم و فوتش کردم !!
خیلی زود بود تا بمیرم ..
پروفسور مک گوناگل:
_بفرمایید خانم وکس.
نمیدونستم باید اعتراف کنم که چیزی ننوشتم یا ..
که بالاخره جرقه ای در ذهنم زده شد .. از جایم بلند شدن سرم را پایین انداختم و نگاهم را به
زمین دوختم ..
+ تو این شرایط لبخند بزنیم و سعی کنیم کارهایی کنیم که دیگران هم لبخند بزنن!
منظورم از لبخند شادی های زود گذر نیست،
در واقع منظورم خوبی و صحبت هست ..
(لبخند =
)سعی کنیم کتاب بخونیم و فقط باید مطالعه کنیم تا هرگامی که بر میداریم درست و اصولی باشه
و دیگرون رو هم به این کار دعوت کنیم تا شاید به کمک همدیگه تونستیم معجون از بین بردن این ویروس رو درست کنیم ..
اصلا از همه مهمتر اگه هرکسی در هر جایگاهی که هست سعی کنه کاری رو که داره درست انجام بده و به قول شاعر که میگه:
ز عمل کار بر آید، به سخنرانی نیست.
خب ما باید همگی تو این برهه زمانی حداقل دست همدیگه رو بگیریم بریم تا وقتی زنده ان بهشون سری بزنیم،بریم حرفاشون رو گوش بدیم!
بخدا اینجوری احساس نمیکنن که تنهان ..
احساس نمیکنن که فراموش شدن ..
ما به هرحال دنیارو با رویا های دست نیافته و یک عالمه غم ترک خواهیم کرد امّا مهم اینه که توان صرف نکرده باقی نمونه ..
پس تنها کسی از مرگ میترسه که تمام توانش رو زندگی نکرده باشه ..
من امیدوارم این وضعیت هر چی زودتر روبه بهبودی پیش بره و ماگل ها و حتی خودمون از دست این ویروس نجات پیدا کنیم و همگی زنده و
سربلند باشیم ..
نمیدونم این چیزایی که سرهم کردم و گفتم کجای ذهنم دقیقا شکل گرفتن و کلی
گیج شده بودم ..
مات حرفامو اعتماد به سقفی بودم که همراهش حرفامو زدم ..
که یه لحظه صدای دست جیغ و هورا شنیدم ..
سرم رو بالا گرفتم و دیدم همه به افتخارم بلند شدن و دست میزنن و یه لبخند گنده رو لباشونه !!
واقعا تعجب کرده بودم از حرفایی که زدم و همه هم تعجب کرده بودن که این همه انتقاد و پیشنهاد رو چطور تونستم در عرض پنج دقیقه بنویسم !!
سرمو که چرخوندم پروفسور رو با لبخند گنده و چهره خیلی مهربون که سرشار از تحسین بود دیدم ..
خداروشکر کردم که آبروم نرفت و سربلند از این ماجرا بیرون اومدم وگرنه مک گوناگل پیر و فرتوت انتقام حرف اول کلاسم و دیرکردنم رو ازم میگرفت !!
دراکو:
_ عجب چیزایی گفتیاا ،واقعا همه اینا برا ذهن فندقیه توعه؟!
من:
+
.
.
.
پ.ن:فکر کنم اگه قهوه کاپوچینو و نسکافه نبود دنیا برام غیر تحمل میشد !
دست گل این ماگلا درد نکنه که این دفعه به دردمون خوردن ..
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رز وکس در 1399/8/29 19:24:18
ویرایش شده توسط رز وکس در 1399/8/29 19:35:10
ویرایش شده توسط رز وکس در 1399/8/29 20:50:39
ویرایش شده توسط رز وکس در 1399/8/29 19:35:10
ویرایش شده توسط رز وکس در 1399/8/29 20:50:39
Quand je te regarde et la lune, je sens
...la lune diminuer face à ta beauté
...la lune diminuer face à ta beauté
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/05/28
تولد نقش: 1399/06/25
آخرین ورود: یکشنبه 13 مهر 1404 00:52
از: صومعه ی سند رینگ رومانی
پستها:
188

ترسناکترین روز عمرم تو هاگوارتز
اون روز همه ی مدرسه رو یه شکل دیگه می دیدم و این شکلی که می دیدم اصلا جالب نبود چون همه با بد ترین ترسشون جلوی همه روبه رو می شدند به هر حال این معلم دفاع در برابر جادوی سیاه نبود که باعث نگرانی همه بود بلکه بوگارتی بود که قراره بد ترین ترسشون رو به همه نشون بده.
-اه این معلم دفاع در برابر جادوی سیاهم خیلی ...
-خیلی چی مارکوس؟ یادت رفته جلسه ی پیش 150 امتیاز از گروهمون به خاطر اینکه تو از یه وردی که اصلا هیچکس تا حالا اسمش رو هم نشنیده بود استفاده کردی و باعث شدی کلاسمون کامل بره هوا یادت که نرفته ؟
-خب نه خیلی هم یادمه اما...
-مارکوس تو فقط دهنتو تا موقعی که نوبتت نرسیده ببند فهمیدی؟
-باشه.
خب من به خاطر این حرفا ساکت شدم تا نوبتم رسید. من داشتم میدیدم که خب خودتون میدونین همه وقتی از کسی بدشون بیاد می خوان که بفهمن از چی می ترسه خب بهتره بگم نصف مدرسه از من متنفر بودند.
-خب مارکوس تو از چه چیزی میترسی ؟
-آقا من از خیلی چیزا میترسم ولی بهتون پیشنهاد میکنم اون بوگارت رو روی من امتحان نکنین چون بدترین ترس من باعث ترس خودتون از من میشه!
-خب ببینیم چی میشه اما الان باید به بدترین ترست فکر کنی!
بعد وقتی بوگارت رو باز کرد بوگارت دو قسمت شد یک قسمتش یه دلقک زشت و یه قسمت دیگش یه راهبه ی بد ترکیب شد . همه به خاطر این ترسم بهم خندیدن.
-خب لطفا وردتو بگو.
-چشم. بامزه شو.
هیچ اتفاقی نیفتاد.
-یه بار دیگه بگو.
-بامزه شو.
بازم هیچی نشد.
-اینا چین تو ازشون میترسی؟
-خب آقا اون دلقکه آدم خواره و خودش جادوگره وخیلی خوب بلده آدمو بترسونه.
-و اون راهبه؟
-اون راهبه خود شیطانه که من توی کتابخونه ی ممنوعه دیدم.
-خب پس بهتره فرار کنیم؟
-نمیدونم خب شما گفتین به بدترین ترسم فکر کنم.
-خب اینا چطوری میمیرن؟
-راهبه از صلیب بدش میاد و دلغک هم باید بهش فوش بدی بعد قلبشو در بیاری.
-خب اینا راه حل های ماگلین درسته؟
-بله.
راهبه و دلغک با هم یه قدم کوتاه برداشتند.
-خب پس باید دو تا گروه بشیم درسته؟
-بله آقا باید دو تا گروه بشیم .
-خب پس تو یه صلیب درست کن . بعد منو بچه ها بریم به اون دلقکه فوش بدیم.
-حداقل چوب دستی تون رو بدین بهم تا یه چوب اضافه داشته باشم.
-باشه بگیر.
بعد هر کدوم به یه طرف رفتیم.
خب قاعدتا همه تو این دنیا به غیر از جادوگرا بلدن چطوری با دو تا چوب یه صلیب درست کنند .
خب من دقیقا دو تا چوب دست رو به شکل به علاوه چسسبوندم نتیجه اش شد یه صلیب و اون صلیب رو به طرف اون راهبه گرفتم جلو رفتم اون عقب روفت اینقدر جلو رفتم تا اون قسمت از بوگارت برو تو صندقش معلمو بچه ها هم هرچی تونستن به اون دلقکه فش دادن که صورتشون سیاه شد .
-خب مارکوس فکرکنم که دیگه از این به بعد بدترین ترسم این دو تا ترس تو باشه.
-آقا امتیازی چیزی تو دفتر نمیزارین؟
معلم بلند شد رفت دفترشو برداشت و گفت:
-ریون کلاو _15
-آقا؟
-ریون کلاو +85
-ممنون.
-خب این امتیازو به خاطر این دادم چون جون خودمو بچه ها رو مدیون تو شدم.
از اون به بعد دیگه همه فقط بهم احترام میزاشتن.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
«هر چیز باید بمیرد، تا بیدار شود.»
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/05/15
تولد نقش: 1399/05/20
آخرین ورود: شنبه 15 شهریور 1404 14:18
از: کتابخونه
پستها:
564

صبح بود، مثل همیشه زودتر از بقیه تو خوابگاه بلند شد،پتوش رو کنار زد و لنگان لنگان به سمت رختکن رفت. دقایقی بعد با ردای سیاه، پیراهن سفید و کرواتی به رنگ زرد و سیاه برگشت.
به کیف دستیِ رنگ و رو رفته اش چنگی زد و به از پله های خوابگاه پایین رفت.
سرسرای بزرگ:
مثل هر روز هنوز نه معلمی و نه دانش آموزی در سرسرا بود، سحرخیز بودن بهش فرصت میداد به کتابخونه بره و از کتابهای اونجا استفاده کنه.
کتابخونه:
در چوبی کتابخونه رو گشود، وارد شد. صدای قدمهاش در فضای کتابخونه اکو میشد. با قدم هایی بلند خودش رو به بخش ممنوعه ی کتابخونه رسوند. درحالی که ورود به اونجا ممنوع بود و همه باید با رضایت نامه معلمان یا مدیر مدرسه به اونجا میرفتند، اما برای گابریل عادی بود.
جیرینگ جیرینگگ! جیرینگ جیرینگگ!
-عههه! چرا در باز نمیشه؟
دوباره تلاش کرد. اما باز هم به نتیجه نرسید! شاید این اتفاق حتی از برگشت لرد سیاه هم ترسناک تر می شد.
-ای بابااا! باز میشی یا بازت کنم؟
درسته اینجا هاگوارتزه و بعضی از اشیاء مثل تابلوها باهاتون حرف میزنن اما در جزو این اشیاء خاص نبود! فقط یه در کاملا عادی بود.
-هومممم...عجیبه!
دستی در کیف دستیش کرد و چوبدستی قهوه ای رنگش رو بیرون اورد.
-آلوهومورا!
اما در باز هم باز نشد. نا سلامتی اینجا قسمت ممنوعه ی کتابخونه بود.
-باز شو!
چندها حرکت رزمی ماگلی انجام داد اما به علت لباسش از ادامه ی اینکار خودداری کرد.
-چرا باز نمیشی؟ منم! گابریل تیت...یادته منو؟
-رضایت نامه
-جان؟
بله! در کتابخونه ی هاگوارتز واقعا داشت باهاش صحبت میکرد!
-گفتم، رضایت نامه
-رضایت نامه واسه ی چی؟
-برای ورود به قسمت ممنوعه ی کتابخونه!
-اما...
-اما بی اما! یا میدی؟ یا هم از جلوی در برو کنار، علاف نیستم.
-
با تردید از جلوی در کنار رفت. مشغول هضم اتفاقی بود که همین الان، براش افتاده بود...صحبت کردن در قسمت ممنوعه ی کتابخونه!
سرسرای بزرگ:
سرسرا مثل همیشه شلوغ بود، خب معلومه ساعت 8 صبح بود! همه در آرامش مشغول خوردن صبحونه، پیام امروز یا بحث و گفت و گو با دوستاشون بودند. جای گب هم در گوشه ی میز هافلی ها، مثل هر صبح خالی بود. اما امروز متافاوت بود.
-کمککک!کمککک!
چنان علم شنگه ای به پا کرده بود که مرلین پس از آزادی از غار نکرده بود.
-کمککک! کمککک!
بیش از صدها چشم بهش خیره شدند، هیچ صبحی چنان غافلگیر کننده شروع نشده بود.
-کمککک! در کتابخونه حرف میزنه! کمککک!
در چوبی سرسرا رو با قویترین ضربه ی ممکن هل داد و مستقیم به سمت صندلی پرفسور رفت.
-پر..پرف...پرفسور...در چوبی...در چوبی قسمت ممنوعه...داشت باهام حرف میزد!
سکوت همه جارو فرا گرفت! تمام جادو آموزهای تو سرسرا متعجب شده بودن. همونطور که گفتم...درها جزو اشیاء استثناء نبودن.همه مات و مهبوت به گابریل که با کیف دستی رنگ و رو رفته اش جلوی میز پرفسور ایستاده بود نگاه میکردند، همه به جز یک نفر!
-آروم باش باباجان!...بیا، بیا از این آب کدو حلوایی بخور.
پرفسور با آرامش و متانت کامل داشت به گابریل آب کدو حلوایی تعارف میکرد در صورتی که در اون سر قلعه در کتابخونه حرف میزد!
-پرفسور الان این قضیه مهمه یا حرف زدن در کتابخونه؟
-اینکه شما آرامش خودتو حفظ کنی مهمتره باباجان.
-
به کیف دستیِ رنگ و رو رفته اش چنگی زد و به از پله های خوابگاه پایین رفت.
سرسرای بزرگ:
مثل هر روز هنوز نه معلمی و نه دانش آموزی در سرسرا بود، سحرخیز بودن بهش فرصت میداد به کتابخونه بره و از کتابهای اونجا استفاده کنه.
کتابخونه:
در چوبی کتابخونه رو گشود، وارد شد. صدای قدمهاش در فضای کتابخونه اکو میشد. با قدم هایی بلند خودش رو به بخش ممنوعه ی کتابخونه رسوند. درحالی که ورود به اونجا ممنوع بود و همه باید با رضایت نامه معلمان یا مدیر مدرسه به اونجا میرفتند، اما برای گابریل عادی بود.
جیرینگ جیرینگگ! جیرینگ جیرینگگ!
-عههه! چرا در باز نمیشه؟
دوباره تلاش کرد. اما باز هم به نتیجه نرسید! شاید این اتفاق حتی از برگشت لرد سیاه هم ترسناک تر می شد.
-ای بابااا! باز میشی یا بازت کنم؟
درسته اینجا هاگوارتزه و بعضی از اشیاء مثل تابلوها باهاتون حرف میزنن اما در جزو این اشیاء خاص نبود! فقط یه در کاملا عادی بود.
-هومممم...عجیبه!
دستی در کیف دستیش کرد و چوبدستی قهوه ای رنگش رو بیرون اورد.
-آلوهومورا!
اما در باز هم باز نشد. نا سلامتی اینجا قسمت ممنوعه ی کتابخونه بود.
-باز شو!
چندها حرکت رزمی ماگلی انجام داد اما به علت لباسش از ادامه ی اینکار خودداری کرد.
-چرا باز نمیشی؟ منم! گابریل تیت...یادته منو؟
-رضایت نامه
-جان؟
بله! در کتابخونه ی هاگوارتز واقعا داشت باهاش صحبت میکرد!
-گفتم، رضایت نامه
-رضایت نامه واسه ی چی؟
-برای ورود به قسمت ممنوعه ی کتابخونه!
-اما...
-اما بی اما! یا میدی؟ یا هم از جلوی در برو کنار، علاف نیستم.
-
با تردید از جلوی در کنار رفت. مشغول هضم اتفاقی بود که همین الان، براش افتاده بود...صحبت کردن در قسمت ممنوعه ی کتابخونه!
سرسرای بزرگ:
سرسرا مثل همیشه شلوغ بود، خب معلومه ساعت 8 صبح بود! همه در آرامش مشغول خوردن صبحونه، پیام امروز یا بحث و گفت و گو با دوستاشون بودند. جای گب هم در گوشه ی میز هافلی ها، مثل هر صبح خالی بود. اما امروز متافاوت بود.
-کمککک!کمککک!
چنان علم شنگه ای به پا کرده بود که مرلین پس از آزادی از غار نکرده بود.
-کمککک! کمککک!
بیش از صدها چشم بهش خیره شدند، هیچ صبحی چنان غافلگیر کننده شروع نشده بود.
-کمککک! در کتابخونه حرف میزنه! کمککک!
در چوبی سرسرا رو با قویترین ضربه ی ممکن هل داد و مستقیم به سمت صندلی پرفسور رفت.
-پر..پرف...پرفسور...در چوبی...در چوبی قسمت ممنوعه...داشت باهام حرف میزد!
سکوت همه جارو فرا گرفت! تمام جادو آموزهای تو سرسرا متعجب شده بودن. همونطور که گفتم...درها جزو اشیاء استثناء نبودن.همه مات و مهبوت به گابریل که با کیف دستی رنگ و رو رفته اش جلوی میز پرفسور ایستاده بود نگاه میکردند، همه به جز یک نفر!
-آروم باش باباجان!...بیا، بیا از این آب کدو حلوایی بخور.
پرفسور با آرامش و متانت کامل داشت به گابریل آب کدو حلوایی تعارف میکرد در صورتی که در اون سر قلعه در کتابخونه حرف میزد!
-پرفسور الان این قضیه مهمه یا حرف زدن در کتابخونه؟
-اینکه شما آرامش خودتو حفظ کنی مهمتره باباجان.
-
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گابریل تیت در 1399/8/27 10:25:06
only Hufflepuff

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1398/03/19
تولد نقش: 1398/03/19
آخرین ورود: دوشنبه 12 مرداد 1405 17:07
از: دست شما
پستها:
529
شغل
رهبر محفل ققنوس

بسمه تعالی
- خیلی خب...
نفس عمیقی کشید و انگشتانش را روی چوبدستی و باسنش را روی نیمکت جا به جا کرد تا راحت تر باشد و بعد با حالتی نمایشی دستش را بالا آورده و توده طلایی برگهای خشک را نشانه گرفت.
- اندِسکو.
بخش قابل توجهی از برگها به یک چشم بر هم زدن محو شدند و چندتای باقیمنده زیر نور ماه دنبال هم گذاشتند و رفتند و حالا تنها یک جعبه بزرگ و سیاه باقی مانده بود؛ مکعب مستطیلی دراز بدون هیچ قفل یا جای کلید و دستگیره، صافِ صاف.
چوبدستی مرد هنوز هم به سوی آن نشانه رفته بود.
- آلوهومورا.
صدای دلنگ دلنگ؛ سنگین و کند از درون جعبه بلند شد. فارغ از صدا اگر تغییری هم روی سطح آن در حال وقوع بود، سایه عظیم درختان آن را پنهان کرده بودند.
مرد دست بدون چوبدستیش را به سمت صورتش برد و چشم هایش را زیر عینک مالید.
- چرا دارم این کار رو میکنم؟
دو انگشتش را با قدرت روی چشمهایش می کشید، بدش نمیآمد اگر اتفاقی آنها را از کاسه در میآورد. با خودش فکر کرد «اونجوری هم اونا از دستم راحت میشن و هم من از دستشون.» اما پیش از آن که این کار را بکند، ضمیر ناخودآگاه دستش را عقب کشید. حالا مجبور بود دوباره به آن منظره تیره و تار چشم بدوزد.
در تمام این مدّت قفل جعبه به سختی مشغول باز شدن بود.
دلنگ
بالاخره باز شده بود.
- به خدا قسم من یه ابلهم.
قبل از آن که جملهاش تمام شود، هجوم هوای سرد را احساس کرد. در طول شب بارها نسیم پاییزی را روی پوستش احساس کرده بود، اما چنین چیزی را... نه. سرمایی بود که وحشیانه از کفشها و جورابهای پشمیش گذشته، سیخ از ستون فقراتش بالا رفته و قلبش را منجمد کرد.
به سینهاش چنگ زد و چند سرفه خشک کرد.
- میدونستم آ...
ابروهایش را بالا داد و چهره در هم رفتهاش را از هم باز کرد. گوشهایش به واسطه شوک زنگ میزدند، با این حال میتوانست صدای «ها» ممتدی را در پس زمینه بشنود. شبیه به گروه کُری که آخرین نواهای یک مرثیه را ادا میکردند.
- باباجان چیزی گفتی؟ بیا... بیا.
مخاطبش کهنه پارچهای بود خاکستری که حالا از لبه کناری جعبه بیرون زده بود.
در جوابش چند انگشت چروکیده، لزج و کوچک بیرون خزید و به دنبالش پیکری شنل پوش که بین زمین و هوا معلق بود.
مرد انگشتانش را در هم قلاب کرد و چانهاش را روی آنها قرار داد.
- سلام.
سعی کرد بهترین لبخندش را تحویل مهمانش بدهد.
- نظرت با یک وعده شام چیه؟
ادامه دارد...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
خیلی خب... از اوّل!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/05/28
تولد نقش: 1399/06/25
آخرین ورود: یکشنبه 13 مهر 1404 00:52
از: صومعه ی سند رینگ رومانی
پستها:
188

دفتر خاطرات مارکوس فنویک سال 1921
---------------------------------------------------------------
من اون موقع دنبال جادوی سیاه بودم . آره دنبال جادوی سیاه بودم که فهمیدم یه شخصی که لباس سیاه می پوشه فقط شب و روز کلا منو دید میزد یعنی کلا روی اعصابم بود آخه من چیکار با کسی داشتم که شکل عزرائیل لباس میپوشه و دنبال آدم میکنه .
بالاخره تصمیم گرفتم که برم پیشش ازش بپرسم که چرا مثل یه سایه چسبیده بهم ؟
-سلام(یعنی خیلی دلم میخواست بگیرمش زیر بار کتک)
-سلام.
-ببخشید من یه سوال داشتم چرا همش شب و روز دنبالم میاین؟
-خب من نمیدونم چی میگی اما الان که تو اومدی با من حرف میزنی.
یعنی نمیدونین چقدر اعصابم خرد شد دلم می خواستم که واقعا خفش بکنم . خیلی شبیه من حرف میزد. یعنی نمیدونستم چقدر اعصاب خرد کنم . وای گلوشو گرفتم از زمین بلندش کردم صورتش قرمز شد بعد سیاه شد . چقدر کیف داد بهم بعد جسدشو بلند کردم بردم آتیش زدم.
این اولین قتل من بود.
---------------------------------------------------------------
من اون موقع دنبال جادوی سیاه بودم . آره دنبال جادوی سیاه بودم که فهمیدم یه شخصی که لباس سیاه می پوشه فقط شب و روز کلا منو دید میزد یعنی کلا روی اعصابم بود آخه من چیکار با کسی داشتم که شکل عزرائیل لباس میپوشه و دنبال آدم میکنه .
بالاخره تصمیم گرفتم که برم پیشش ازش بپرسم که چرا مثل یه سایه چسبیده بهم ؟
-سلام(یعنی خیلی دلم میخواست بگیرمش زیر بار کتک)
-سلام.
-ببخشید من یه سوال داشتم چرا همش شب و روز دنبالم میاین؟
-خب من نمیدونم چی میگی اما الان که تو اومدی با من حرف میزنی.
یعنی نمیدونین چقدر اعصابم خرد شد دلم می خواستم که واقعا خفش بکنم . خیلی شبیه من حرف میزد. یعنی نمیدونستم چقدر اعصاب خرد کنم . وای گلوشو گرفتم از زمین بلندش کردم صورتش قرمز شد بعد سیاه شد . چقدر کیف داد بهم بعد جسدشو بلند کردم بردم آتیش زدم.
این اولین قتل من بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
«هر چیز باید بمیرد، تا بیدار شود.»
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/07/28
تولد نقش: 1399/07/30
آخرین ورود: چهارشنبه 19 آذر 1404 18:49
از: زیر زمین
پستها:
453

ورقی قایمکی کنده شده از دفترچه خاطرات کتی بل:
- هی، روزگار، میبینی؟ من امروز با اون منگل دعوام شد. خب، تقصیر من بدبخت چی بود؟ خیلی حقش بود یک سیلی کشیده تو گوشش بزنم، آخرش هم زدم. باید دوتا سیلی بهش میزدم. اون رونالد خل و چل بدون غذا، اون گشنه، کتاب دارو سازی رو که تازه خریده بودم و یک دونه بیشتر ازش نبود میخواست کش بره. به قول خودش میخواست قرض بگیره اما میدونستم که دیگه بهم پسش نمیده. پروپرو اومد سر میز من و گفت:
- کتی اجازه میدی کتابت رو برای یک روز قرض بگیرم؟
منم بلند شدم و یک کشیده توی گوشش خوابودنم.
- چطور جرعت میکنی این کار رو بکنی؟
و پس از اون بود که پروفسور مگ گونگال من رو به دفترش دعوت کرد.
- کتی تو متهم شدی به اینکه یک سیلی به گوش رونالد ویزلی زدی. راسته؟
و با امیدواری به من چشم دوخت. خب؟ میخواست بازی کنه و من هم دوست داشتم بازی کنم. پس به چشم هاش خیره شدم. راستش بنظرم عجیبه هر وقت یک نفر به چشمام زل میزنه دیگه نمیتونه برشون داره و باید برای این کار با درونش بجنگه. پدرم میگه چشمات حس عجیبی داره. بگذریم من از این بازی های خاله زنکی خوشم نمیاد. بنظرم چشمام یک سلاحه. ولی هر چی بود آخرش به پروفسور گفتم:
- بله من تمام سعیم رو کردم یک کشیده محکم در گوش رونالد بزنم.
- هی، روزگار، میبینی؟ من امروز با اون منگل دعوام شد. خب، تقصیر من بدبخت چی بود؟ خیلی حقش بود یک سیلی کشیده تو گوشش بزنم، آخرش هم زدم. باید دوتا سیلی بهش میزدم. اون رونالد خل و چل بدون غذا، اون گشنه، کتاب دارو سازی رو که تازه خریده بودم و یک دونه بیشتر ازش نبود میخواست کش بره. به قول خودش میخواست قرض بگیره اما میدونستم که دیگه بهم پسش نمیده. پروپرو اومد سر میز من و گفت:
- کتی اجازه میدی کتابت رو برای یک روز قرض بگیرم؟
منم بلند شدم و یک کشیده توی گوشش خوابودنم.
- چطور جرعت میکنی این کار رو بکنی؟
و پس از اون بود که پروفسور مگ گونگال من رو به دفترش دعوت کرد.
- کتی تو متهم شدی به اینکه یک سیلی به گوش رونالد ویزلی زدی. راسته؟
و با امیدواری به من چشم دوخت. خب؟ میخواست بازی کنه و من هم دوست داشتم بازی کنم. پس به چشم هاش خیره شدم. راستش بنظرم عجیبه هر وقت یک نفر به چشمام زل میزنه دیگه نمیتونه برشون داره و باید برای این کار با درونش بجنگه. پدرم میگه چشمات حس عجیبی داره. بگذریم من از این بازی های خاله زنکی خوشم نمیاد. بنظرم چشمام یک سلاحه. ولی هر چی بود آخرش به پروفسور گفتم:
- بله من تمام سعیم رو کردم یک کشیده محکم در گوش رونالد بزنم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/08/20
تولد نقش: 1399/08/24
آخرین ورود: چهارشنبه 26 آبان 1400 22:38
از: وقتایی که حوصله ندارم یه سر میام اینجا حالم جا میاد :)))
پستها:
44

« بسم الله الرحمن الرحیم »
« برگی از نوشته های رز وکس »
۲۱ دسامبر
_بازم یه شب تیره که تمومی نداره ..
حرص و نفرت رز رو تو اتاق بی پنجره ای که ازش نور نمیاد گیر انداخته بود ..
با خودش مدام تکرار میکرد:
_ وقتی که ناراحت بودم تونستم جوری تظاهر کنم که انگار شادم ..
افکارش خشمگینانه و در عین حال گیج شونده بود، احساسات متناقض تمام وجودش رو پر کرده بود .. سکوت سنگین شب رو دوست نداشت بخاطر همین شب ها هیچوقت آرامش نداشت .. ولی حداقلش از این شبای تیره ممنون بود که الان می تونست برای دل خودش زندگی کنه !!
تیک تاک .. تیک تاک ..
صدای عقربه های ساعت داشت عذابش میداد !!
ساعت حدود3نصفه شب بود ..
چطور همه چی میتونست دل آدمو بزنه ؟!
شبیه دیوونه هایی شده بود که کاری از کسی براش بر نمیاد !!
نمیدونست باید به کی حرفاشو بزنه تا خالی بشه .. از دست همه شاکی بود پس ناچاراً دفتر خاطراتش رو از زیر بالشش بیرون آورد و سیل احساساتش رو بر روی کاغذ روان کرد.
به زرق و برق تاج من نگاه کن حالا یه نگاهی به خودت بنداز ..
روزهایی که پشت سر گذاشتیم رو به یاد بیار و منو با خودت مقایسه
کن ..
پیشرفت من و پیشرفت خودت ..
من تو آسمونا با جت شخصیم مدام در حال پروازم، تو چطور ؟!
دوباره یه نگاه به خودم و خودت بنداز ، کی قراره بیشتر عذاب بکشه؟ من؟!
کی عاقله؟ تو عاقلی؟
کی پشیمونه؟ تو پشیمونی؟
کی رییسه؟ تو رییسی؟
نه ..
درسته وقتی به دنیا اومدم یه برده بودم ولی الان پادشاهم و دارم
مثل لرد سیاه قوی و شجاع پیش میرم ..
باز اینم درسته که تو یه گودال بدنیا اومدم و بیچاره ای بیش نبودم و بخاطر سرگذشت بدی که داشتم باید الان یه عوضیه غمگین می شدم ولی نه !! کور خوندی .. الان مثل یه اژدها رشد کردم !! کی فکرشو میکرد که اون اتفاقا میتونه منو به یه وحشی تبدیل کنه؟!
پس آهای تویی که منو بچه سوسول و نازک نارنجی بیچاره خطاب میکنی لطفا شات آپ !! من به دنیا اومدم که یه ببر باشم نه که بشم یه آدم مفنگی ضعیف مثل تو که همش در حال مصرفه .. آدمای درب و داغونی مثل تو مثلا دارن استعدادشون رو به نمایش میزارن ولی دروغ چرا ، اجراهاتون خیلی چرته .. درسته خجالتیم ولی حتی اگه خجالتی هم باشم، تو ایفام بهترینم ..
میدونی اینو آویزه گوشت کن .. من دنبال ادعا و تظاهر نیستم،دخلتو میارم و رحمی برات قائل نمیشم و سقوط تو رو تماشا میکنم !! همه ی اون آدمای چرندی مثل تو که حرفی برای گفتن نداشتنو سرشون رو از تنشون جدا کردم ..
من انعطاف پذیری تو کارم ندارم چون لزومی بهش نمیبینم ..
تصمیم اینه که خیلی زود آدمای کم رنگ زندگیمو خط بزنم برن پی کارشون .. چیزای زیادی هم برای از دست دادن دارم برا همین ناراحتم ولی اصلا جای نگرانی نیست چون من گذشته رو چپوندم تو یه صندوق بزرگ ..
اصلا میدونی چیه؟! چیزی نمونده تا به جایی که میدونم حقمه برسم چون من هرچی که میخوام دارم .. برای خودم تمام چیزهای دوست داشتمو خریدم آره .. دیگه چی میتونه خوشحالم کنه ؟!
من تا الان همش نگاهم به بالا و اوج گرفتن بوده حالا میخوام یکم به پایین نگاه کنم و به آرامش برسم ..
آره سبک زندگیه من اینجوریه ..
اگه عصبی شدی همینجوری عصبی بمون چون ما بهم نمیخوریم !!
دیگه حرفی نمونده که بهت بگم !!
فقط اینکه ..
سقف این کشور برای آرزوهای من خیلی کوتاهه ..
« برگی از نوشته های رز وکس »
۲۱ دسامبر
_بازم یه شب تیره که تمومی نداره ..
حرص و نفرت رز رو تو اتاق بی پنجره ای که ازش نور نمیاد گیر انداخته بود ..
با خودش مدام تکرار میکرد:
_ وقتی که ناراحت بودم تونستم جوری تظاهر کنم که انگار شادم ..
افکارش خشمگینانه و در عین حال گیج شونده بود، احساسات متناقض تمام وجودش رو پر کرده بود .. سکوت سنگین شب رو دوست نداشت بخاطر همین شب ها هیچوقت آرامش نداشت .. ولی حداقلش از این شبای تیره ممنون بود که الان می تونست برای دل خودش زندگی کنه !!
تیک تاک .. تیک تاک ..
صدای عقربه های ساعت داشت عذابش میداد !!
ساعت حدود3نصفه شب بود ..
چطور همه چی میتونست دل آدمو بزنه ؟!
شبیه دیوونه هایی شده بود که کاری از کسی براش بر نمیاد !!
نمیدونست باید به کی حرفاشو بزنه تا خالی بشه .. از دست همه شاکی بود پس ناچاراً دفتر خاطراتش رو از زیر بالشش بیرون آورد و سیل احساساتش رو بر روی کاغذ روان کرد.
به زرق و برق تاج من نگاه کن حالا یه نگاهی به خودت بنداز ..
روزهایی که پشت سر گذاشتیم رو به یاد بیار و منو با خودت مقایسه
کن ..
پیشرفت من و پیشرفت خودت ..
من تو آسمونا با جت شخصیم مدام در حال پروازم، تو چطور ؟!
دوباره یه نگاه به خودم و خودت بنداز ، کی قراره بیشتر عذاب بکشه؟ من؟!
کی عاقله؟ تو عاقلی؟
کی پشیمونه؟ تو پشیمونی؟
کی رییسه؟ تو رییسی؟
نه ..
درسته وقتی به دنیا اومدم یه برده بودم ولی الان پادشاهم و دارم
مثل لرد سیاه قوی و شجاع پیش میرم ..
باز اینم درسته که تو یه گودال بدنیا اومدم و بیچاره ای بیش نبودم و بخاطر سرگذشت بدی که داشتم باید الان یه عوضیه غمگین می شدم ولی نه !! کور خوندی .. الان مثل یه اژدها رشد کردم !! کی فکرشو میکرد که اون اتفاقا میتونه منو به یه وحشی تبدیل کنه؟!
پس آهای تویی که منو بچه سوسول و نازک نارنجی بیچاره خطاب میکنی لطفا شات آپ !! من به دنیا اومدم که یه ببر باشم نه که بشم یه آدم مفنگی ضعیف مثل تو که همش در حال مصرفه .. آدمای درب و داغونی مثل تو مثلا دارن استعدادشون رو به نمایش میزارن ولی دروغ چرا ، اجراهاتون خیلی چرته .. درسته خجالتیم ولی حتی اگه خجالتی هم باشم، تو ایفام بهترینم ..
میدونی اینو آویزه گوشت کن .. من دنبال ادعا و تظاهر نیستم،دخلتو میارم و رحمی برات قائل نمیشم و سقوط تو رو تماشا میکنم !! همه ی اون آدمای چرندی مثل تو که حرفی برای گفتن نداشتنو سرشون رو از تنشون جدا کردم ..
من انعطاف پذیری تو کارم ندارم چون لزومی بهش نمیبینم ..
تصمیم اینه که خیلی زود آدمای کم رنگ زندگیمو خط بزنم برن پی کارشون .. چیزای زیادی هم برای از دست دادن دارم برا همین ناراحتم ولی اصلا جای نگرانی نیست چون من گذشته رو چپوندم تو یه صندوق بزرگ ..
اصلا میدونی چیه؟! چیزی نمونده تا به جایی که میدونم حقمه برسم چون من هرچی که میخوام دارم .. برای خودم تمام چیزهای دوست داشتمو خریدم آره .. دیگه چی میتونه خوشحالم کنه ؟!
من تا الان همش نگاهم به بالا و اوج گرفتن بوده حالا میخوام یکم به پایین نگاه کنم و به آرامش برسم ..
آره سبک زندگیه من اینجوریه ..
اگه عصبی شدی همینجوری عصبی بمون چون ما بهم نمیخوریم !!
دیگه حرفی نمونده که بهت بگم !!
فقط اینکه ..
سقف این کشور برای آرزوهای من خیلی کوتاهه ..
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رز وکس در 1399/8/25 18:39:46
Quand je te regarde et la lune, je sens
...la lune diminuer face à ta beauté
...la lune diminuer face à ta beauté
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج