جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

17 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13
مهمانان
4
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  106 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  220 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  224 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  311 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  214 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: سه‌شنبه 23 دی 1399 09:44
نمایش جزئیات
آفلاین
به ساعت مچی اش نگاهی انداخت. هنوز ده دقیقه به زمان قرارش با جرمی مانده بود. عجیب بود، جرمی همیشه نیم ساعت زودتر سر قرار ها می آمد ولی الان دیزی زودتر رسیده بود. به مغازه های دور اطراف نگاهی انداخت. هنوز نه دقیقه مانده بود. درون مغزش تمامی القاب بدی را که بلد بود، به جرمی نسبت داد. حجم القاب بد به قدری زیاد بود که نه دقیقه به سرعت نور گذشت ولی باز هم خبری از جرمی نبود. در آن بین صدای ملچ ملوچی توجه او را به خود جلب کرد. به سمت صدا برگشت و با کسی که در بین بسته های بزرگ مارشمالو استتار کرده بود، رو به رو شد.

-تو هم قراره باهامون بیای؟

کتی که یک بسته کامل مارشمالو در دهانش خالی کرده بود، اهم اهوم کنان سعی کرد جواب دیزی را بدهد.

-اهمی، اهم اوهم ایهام آهن اهیم.اوهش نمی اوهونه.

شما هم وقتی با یک خوره مارشمالو دوماه هم خانه باشید، به سادگی میتوانید این زبان را ترجمه کنید.

-که گفتی 'جرمی ، بهم گفت بیام باهم بریم، خودش نمیتونه'. راه بیفت بریم بازی یه ربع دیگه شروع میشه.

-اهم اهیم.


دیزی و کتی راه افتادند. کوچه دیاگون از پوستر ها و پرچم های تیم های کوییدیچ استدلال و سمفونیس پر شده بود. هر از گاهی فرد ملعونی با جارو اش ویراژ میداد و برای طرفدار تیم مقابل کری میخواند.

دیزی و کتی به تریا فلورین فورتسکیو رسیدند بر خلاف تمامی مغازه ها، دیوار های تریا با پارچه های زرد تزئین شده بود و هر چند لحظه یک بار شعار ' نه قرمز ، نه آبی، فقط زرد طلایی ' شنیده می شد. دیزی وارد تریا شد اما کتی همان جا ایستاده بود و بر و بر دیزی را نگاه میکرد.

-چته؟ چرای نمیای تو؟
-مگه قرار نبود بریم فروشگاه شوخی ویزلی؟
-نـــــه؛ قرار بود بیایم اینجا، کوییدیچ ببینیم.
-یعنی جرمی بهم دروغ گفت؟
-من چه میدونم! بازی شروع شد، سریع بیا داخل.

دیزی دست کتی را گرفت و او را به طرف در کشید ولی باز کتی تکان نخورد و با چشمانی که حتی سنگ را هم آب میکرد، در چشمان دیزی زل زد.

-نمیشه بریم فروشگاه ویزلی ها؟ من گناه دارم.
-اممم.....
-فکر کن کوییدیچ رو هم دیدی، چیزی عوض میشه؟نـــــــــــــــه
-امممم....
-بیا بریم دیگه.
-امممم... باشه بریم.
-آخ جون! بدو بریم.

این گونه بود که دیزی کتی را به کوییدیچ ترجیح داد و همراه کتی به راه افتاد. هیچ چیز مانند نگاه های معصومانه کتی نمیتوانست دیزی را از لذت دیدن کوییدیچ منصرف کند.

½---------------½

♥تولدت مبارک کیت کت♥


ممنون بابت اینکه همیشه هرچی بهت گفتیم( منظورم خودمم ، پلاکس و جرمی) گوش دادی و بهشون عمل کردی.

امیدوارم در زندگیت موفق و پیروز باشی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: شنبه 6 دی 1399 21:21
نمایش جزئیات
آفلاین
کریسمس: کادوی عجیب
پارت ۱: عمد یا سهو؟


- کتی بل! کتی بل! کتی آل دِ وِی! اوه وات فان ایت ایز تو راید این ئه وان کَت او اسلِی!

کریسمس اومده! همگی دور هم جمع شدند و خوشحالند! کلی کادو! کلی نوشیدنی و کیک! درخت های تزئین شده! و کلی چیز های باحال!
خارج از جنب و جوش درون قلعه، بر خارج از آنجا، سرما و یخبندان، حکمفرما بود. تمام زمین ها و درخت ها، سفید پوش شده بودند. همگی مراقب بودند، تا سرما نخورند. کتی خوشحال بود؛ لباسی را که به مناسبت کریسمس دریافت کرده بود به تن داشت و دور خودش می دوید و بالا و پایین می پرید و شعر می خواند. جرمی، پلاکس و دیزی هم یک کنار نشسته بودند و داشتند کادوهایشان را باز می کردند. هر چهار نفر در آن هوای سرد، لباس های پشمی و گرمی به تن داشتند.

- خب جرمی، نوبت توئه!
- باشه دیزی.

سپس جرمی، در حالی که چشمانش را بسته بود و لبخند به لب داشت، کاغذ دور کادویش را پاره کرد. صدای شعر کتی بالا رفت و پلاکس و دیزی هم هورا کشیدند و تشویق کردند؛ جرمی زیر چشمی نگاه کرد و گفت:
- وای! اینجا رو باش! یک بسته دیگه! اینکه سیاهه! پس شما ها چرا هورا کشیدید؟
- دیدیم باز کردی خواستیم یکم جَو بدیم تو ذوق کنی.
- آهان، مرسی قانع شدم!

سپس در جعبه را طوری باز کرد که فقط خودش داخلش را ببیند و چشمانش را ریز کرد و نگاهی به درونش انداخت.

- خب جرمی، بگو بابات برات چی فرستاده؟
- خب... معجون عشقه!
- خب؟
- خب که خب دیگه! حتما خواسته باهام شوخی کنه!

جرمی به نقطه ای خیره شد؛ در آن لحظه نمی دانست که این معجون، به چه دردش می خورد. آیا برای شوخی است یا دلیلی دارد.
سپس دوباره دستش را درون جعبه کرد و با آن، شروع به جست و جو کرد.

- افسون شده است! انگار یک کیسه بزرگه! فکر کنم اینم یک شوخیه!

هر لحظه دستش بیشتر وارد کیسه می شد. وقتی دستش تا شانه وارد جعبه شده بود، چشم هایش از قبل باز تر شد، اخمی کرد و سعی کرد با لمس کردن، متوجه بشود آن چیست. انگار چیزی پیدا کرده بود. به سختی دستش را دراورد و به آن نگاهی کرد:
- یک مهره شطرنجه... فیل! و البته یک پاکت نامه.

همواره لبخند بر لب داشت؛ ولی کسی نمی دانست که هدایا، چقدر ذهن او را مشغول کرده است. پاکت را به دیزی داد و از او خواست تا آن را باز کند؛ سپس، خودش فیل را با فاصله کمی از صورتش، در دست گرفت و با نگاهی ورانداز کرد.

- هی! اینجا رو باش! روش اسمم رو حکاکی کرده! باز هم مثل همیشه روی فرستادش حکاکی کرده! با همون خط خوش!
- جرمی!
- هوم؟
- تو این پاکت، نامه نیست فقط... سه تا مهره دیگه ست!
- مهره؟
- آره. سرباز و اسب و رخ! روی هر کدوم هم... اسم ما حک شده! روی سرباز نوشته دیزی... روی رخ هم نوشته پلاکس...

سپس مهره را به پلاکس داد و ادامه داد:
- و روی اسب هم...

کتی سریع جستی زد و مهره اسب را از دست دیزی چنگ زد و ورجه وورجه کنان با خوشحالی گفت:
- کتی!

سپس بدو بدو از آنان دور شد.

- به نظرتون این چه معنی میده؟
- من که واقعا گیج شدم جرمی. نمی دونم چرا بعد از این همه گذشت از مسابقات شطرنج باز هم...

کتی از پشت، دوان دوان خود را به آنها رساند و دستش را سر شانه دیزی گذاشت و حرفش را قطع کرد:
- داشتین چی می گفتین بدون من؟

جرمی از پلاکس چشم برداشت و به مهره ای که در دست کتی جا خوش کرده بود زل زد و گفت:
- چیز خاصی نبود کتی.

ادامه دارد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
RainbowClaw


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: پنجشنبه 27 آذر 1399 19:41
نمایش جزئیات
آفلاین
_اهان حالا یه ذره وانیل .

به سمت ملانی برگشت .
_وانیل کجاست؟

ملانی اول به پاتیلی پر از مایع ای سبز رنگی که مثلا فرار بود تبدیل به باسلوق شود و سپس به امیلی نگاه کرد.

_وانیل نداریم.
_عیب نداره . حالا به جاش چی بریزم ؟
بال مگس خوبه.

و با دقت شیشه ای حاوی بال مگس داخل پاتیل ریخت و کمی بهم زد تا مایع ی داخل پاتیل تبدیل به خمیر شد.

_امیلی مطمئنی تبدیل به باسلوق میشه .
_اره . شک نکن . بیا تموم شد.

ملانی با تردید باسلوق سبز رنگی رو از توی ظرف برداشت...

"فلش فوروارد ؛ فردا "
ماتیلدا به کتی نزدیک شد .

_کتی ؛ ملانی رو ندیدی؟
_دیروز چند دقیقه بعد از اینکه از پیش تو اومد رفت درمانگاه. رنگ سبز شده بود.تو میدونی چرا؟
_نه اصلا
و سپس با سرعت نور فرار کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: پنجشنبه 27 آذر 1399 16:57
نمایش جزئیات
آفلاین
_چیکار میتونستم بکنم که نکردم؟

با مشت ضربه ای به دریاچه وارد کرد...از جایش برخواست...نه داد زدن و نه مشت زدن به انعکاس صورت خودش در دریاچه، دردی از او دوا نکرد.
_پس چی درد منو دوا میکنه...چی درد منو دوا میکنه؟

میدانست...میدانست راه حل در چیست...ولی او دنبال راه حل دیگری بود...سال‌ها تلاش کرده بود تا که شاید بتواند چیز دیگری پیدا کند..تلاش کرده بود تا که شاید تنها راه‌حل آن نبود...ولی هر روز، هر شکست تازه، هر تلاشی که میکرد، نشان از این داشت که بود...تنها دوای درد او، تنها راه حل او آن چیز بود.
جوان‌تر که بود یقین داشت به باقی چیزهایی که جوانان خام به آن اعتقاد داشتند...که شکست‌های پی‌درپی لازمه رسیدن به جواب است، به هدف است...ولی حالا که دیگر جوان نبود...حالا دیگر خام نبود، احمق نبود و میدانست اصرار به شکست و شکست و شکست، دیگر نامش پایمردی و دیگر عناوین مثبت نبود...بلکه خیلی ساده نامش حماقت بود! دیگر بزرگ شده بود و میدانست یقین جایش را کم کم به شک میداد...

_چیکار میتونستم بکنم که نکردم؟

به تکه سنگی تکیه داد و نشست...مثل همیشه...نشست...به نظر دیگر پرسیدن این سوال باعث آرامشش نمیشد....دیگر "هیچ" که جواب این سوال بود آرامش نمیکرد...
هیچ او دیگر از روی اطمینان و فراغ بال نبود...هیچ او از روی ناتوانی بود!

_چیکار میتونستم بکنم که نکردم؟

از جایش برخواست... تکرار به خودی خود بد نبود...روزهای بد اما اسمش روی خودش بود...تکرار روزهای بد هم تکلیفش مشخص بود.
به قصد تکرار آن روزها تا رسیدن تنها دوای دردش، از قلعه فاصله گرفت که برود...هیچکس برای همیشه در قلعه نمی‌ماند...میدانست تا رسیدن آن روز روی زمین نمی‌ماند...میدانست روی پا خواهد بود...حتی امید هم داشت...ولی این باعث نمیشد که نداند...میدانست...
میدانست که ولی این حق او نبود...این حق نبود که اهمیت نداشت...که حتی اگر داشت، حتی اگر حق بود هم، چه فایده؟ هیچ...

آهی کشید...دوباره زیر آوازی برای دل خودش زد و رفت...


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: یکشنبه 16 آذر 1399 10:47
نمایش جزئیات
آفلاین
یک هفته از شروع سال تحصیلی میگذشت و کمرم داشت با این حجم زیاد درس ها میشکست دیگه نمیدونستم باید چیکار کنم روز و شب میخوندم و همه مطالب رو کامل یادداشتم اما بازم سر پرسش های کلاسی نمیدونستم باید چی بگم یا مسائل رو چجوری حل کنم یا..دیگه داشتم کلافه میشدم نمیدونستم من خنگم یا بقیه زیاد باهوشن!ای کاش میشد زمان رو نگه داشت تا من یک هفته استراحت کنم بعد برم سراغ درس ها..
تو این فکر بودم که صدا یکی رو شنیدم.

_اریکا...اریکا..

نگاه کردم اون دختر خیلی از من فاصله داشت مو های بلند و قهواه ایش داشت تو هوا تکون میخورد دقیقتر بهش نگاه کردم ماریا بود مقابل من ایستاد اونقدر تند اومده بود که صورتش قرمز شده بود
خم شد دو تا دستش رو گذاشت رو زانو هاش و شروع کرد به نفس نفس زدن
داشتم نگرانش میشدم بهش نگاه کردم و گفتم:
_ چی شده؟ یه باسیلیسک دنبالت کرده؟

_وای چقدر بامزه

بعد با عصبانیت به من نگاه کرد واقعا ترسیدم و گفتم:
_باشه، جنبه شوخی نداری به من ربطی نداره، حالا چرا اینقدر سریع اومدی؟

_پات رو روی اون برگه نزاری!

_چی برگه ؟کدوم برگه؟
بعد سرم رو چرخوندم و به پشت سرم نگاه کردم یه برگه جلوی پا هام بود اونو برداشتم و شروع کردم به خوندن
- روز اولی که به محفل رفتم از دست رون و هرمیون عصبانی بودم که چرا از من تو تمام اون مدت یه خبر نگرفتن و.

_اون برگه رو بده به من اریکا.

_باشه بیا مال خودت.این دفترچه خاطرات کی هست؟

_مال استاد پاتر هست امروز اون دیرکا پسره نفهم تمام دفترچه خاطرات استاد رو با یه ورد خراب کرد از چهره استاد عصبانیت میبارید اما خودش رو کنترل کرد.

_اها
به بالا سرم نگاه کردم و دیدم چند تا برگه رو هوا در حال پرواز هستن محو تماشا پرواز برگه ها تو اسمان بودم که با یه صدای ...ترق.. به خودم اومدم نگاه کردم استاد پاتر بود که کنار ما ظاهر شده بود

_اوو سلام ماریا ممنون از کمکت همگی صفحات تقریبا جمع شدن

بعد با یه ورد جادویی تمام برگه ها رو از روی هوا جمع کرد همونطور که اون برگه ها رو داشت به کتاب وصل میکرد صورتش رو چرخوند و گفت:
_سلام اریکا حالت چطوره؟
_م..ممنون من خوبم شما حالتون چطوره؟

از گوشه صورتش با لبخند به من نگاه کرد و گفت حالم خوبه فقط امیدوارم کسی اونقدر وقت نداشته باشه که خاطرات منو خونده باشه!
از ترس سر جام میخکوب شدم اما چون مطمئن بودم منو موقع خوندن دیده با خودم گفتم اگه خودم بگم بهتره بعد گفتم:
_استاد من..
_نه منظور من شما نبودید منظور من دیرکا بود
_اها متوجه شدم استاد
_خوب ..خیلی خوبه من باید برم ساعت ۶ کلاس دارین یادتون نره به بقیه هم بگید
و منو ماریا همزمان با هم گفتیم:
_باشه استاد
اما چیز هایی که داخل اون دفتر بود به شدت برام جالب شده بود پس گفتم:
_استاد میشه یه روز یکی از اون خاطرات محفل رو برامون بگید؟
بعد از گفتن این جمله خشکم زد،از ترس داشتم میمردم
که...
_باشه مشکلی نیست هفته بعد که به هاگزمید رفتید
به کافه "سه دسته جارو "بیایید تا براتون ادامه داستان رو بگم فقط یه شرط داره هر قدر که شما نمرتون باشه براتون تعریف میکنم! قبوله؟
_ قبوله، م..ممنون استاد
بعد با یه لبخند از ما دور شد و ما خداحافظی کردیم و همراه ماریا روی یکی از صندلی ها نشستم.

#این داستان_ادامه دارد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 14 آذر 1399 22:57
نمایش جزئیات
آفلاین
شگفت‌انگیزه که چشماتو باز کنی و ببینی دور یه میز با دوستات نشستی و یه کلاه رنگارنگ روی سرته. همه کاسه های پودینگ وانیلی دستشونه و عربده می‌زنن و می‌رقصن. روی پودینگت یه توت فرنگی هست که که نشون میده کی صاحاب مجلسه چون راستش اگه قیافه‌ت شبیه من باشه و توی سرت پر از جلبکای سرگردان، زیاد شبیه کسایی نیستی که دارن یه سال بزرگتر می‌شن.

منم پشت یه میز نشستم و یه کاسه پودینگ دستمه ولی به جز اون، بقیه ی چیزای شگفت‌انگیز رو باید تصور کنم. چونکه خب... هرروز باید چیزای غیرممکن رو تصور کرد. شاکی هم نمیشه باشم... مگه میشه تو همچین شبی پودینگ بخورم و به ماه نگاه کنم و شاکی باشم؟

همون لحظه که دارم به جمعیت فکر می‌کنم، اینیگو روی نرده های دور و برم می‌چرخه و ریسه ی رنگی تاب می‌ده. پشت سرش، ریتا بدون قلم پرش وارد میشه. هنوز فرصت نکردم که درست و حسابی تعجب کنم، چون یهو قیچی های ادوارد رو می‌بینم که موهای آرتور رو نشونه گرفتن و اون ویزلی بزرگ، یه پرتقال پشت سرش مخفی کرده.

تا می‌شینن پشت میز، ماروولو یه نگاه "ضعیفه رو ببین" بهت می‌ندازه و دو سه تا ظرف پودینگ رو تو یه سنگک می‌پیچه و یه لقمه می‌کنه، بی‌توجه به اعتراضای ماما مروپ که میگه سهم بچه‌های مامان رو نگه دار. تراورز داره به جشن نظارت می‌کنه. هیچکسی حق نداره از اصولش تخطی کنه و من معنی این جمله رو بلد نیستم.

نفهمیدم سیوروس کِی نشست پشت میز ولی حضورش آروم و گرمه.

- راسی... اون روز بهت نگفتم. ولی واقعا دلم نوشیدنی کره ای می‌خواست.

یک ظرف برتی بات بزرگ با دختری که پشتش استتار کرده، بهم نزدیک می‌شن. هیچ راهی نیست که بفهمم کیه حتی با وجود اینکه اینقد ویبره می‌زنه که کلی شیرینی و شکلات توی مسیرش ریخته. خوبه، اینجوری امشب هانسل و گرتل گم نمیشن.

- آوردمش بچه ها!

همون لحظه برمی‌گردم و پشت سرم، یه نصفه آگلانتاین و پیپ و یه نصفه سدریک و بالش می‌بینم. تا می‌خوام شروع کنم به لبخند زدن، تام و تسترالاش شروع می‌کنن به لگد پرت کردن سمت نصفه ی آگلانتاین و نصفه ی پیپ. قهقهه می‌زنم.

فنریر یه گاز از سوسیسش می‌زنه و یه قاشق پودینگ می‌خوره. حتما باید این ترکیب رو امتحان کنم.

- تولدت مبارک لاوگود. این فنجونو بگیر و گریه هم نکن.
- گریه نمی‌کنم دروئلا، نور ماهه.
- ببین تولد کیه؟!

قبل ازینکه بتونم جواب بدم، ویلبرت با سازش سرم رو نوازش می‌کنه. یکمی محکم.
پودینگ رو به سمتش نشونه می‌گیرم و درست یه لحظه قبل از پرتابش، یهو همه چی چند درجه روشن میشه. نه نه! پریای ماه نیومدن، هریه که داره می‌خنده!

هری به چی می‌خنده؟

هاگرید رو می‌بینم که مثل یه هلیکوپتر داره پرواز می‌کنه. قهقهه‌م بی‌اختیار پخش میشه و یه نگاه به همه ی کسایی که پشت میزن می‌ندازم. ملانی،ریموند، سو، پالی و آلیشیا که همیشه با دیدنشون لبخند می‌زنم... سر کادوگان توی تابلوها جابه‌جا میشه و به گمونم مرلین اسبق زیاد ازین جابه‌جاییا راضی نیست.

پروف نزدیک میشه و کلی شکلات همراهشه ولی بهتر از شکلات، فلور و گابریل تیت رو هم آورده!

-تولدت مبارک مادام پامفری!

آموس با لبخند مهربانی به من تبریک می‌گه و به ابرو های بالا رفته ی جوزفین که زیر موهای قرمزش قایم شده، توجهی نمی‌کنه. اگه می‌خواد منو مادام پامفری صدا کنه، با مادام پامفری بودن هم مشکلی ندارم.

می‌خوام از همشون تشکر کنم ولی به گمونم بهش نیازی نیست. می‌تونن توی قیافه‌م ببینن که خوشحالم.
دوباره به پودینگم نگاه می‌کنم می‌بینم توت فرنگی سر جاش نیست. روی صندلی کناریم، ایوا با لبخند معصومانه‌ش نشسته؛ گول می‌خوردم اگه لبخند معصومانه‌ش آغشته به توت فرنگی نبود.
- لونای جوان. تبریک می‌گم. الکی الکی بزرگ شدی.

سرم رو کج می‌کنم و لبخند می‌زنم.
این دیگه از شگفت‌انگیز هم شگفت‌انگیزتره.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لونا لاوگود در 1399/9/14 23:27:31
تصویر تغییر اندازه داده شده


You can laugh! But people used to believe there were no such things as the Blibbering Humdinger or the Crumple-Horned Snorkack!


و درنهایت، به یکدیگر می‌پیوندند...
پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: پنجشنبه 29 آبان 1399 19:15
نمایش جزئیات
آفلاین
« بسم الله الرحمن الرحیم »

ناهار را که در سالن غذا خوری خوردیم،دراز کشیدم روی فرش سرمه ای رنگ خوابگاه گریف ..
نور آفتاب از پنجره به صورتم رسیده بود و ناز میکرد ..
خسته از دیدن منظرهٔ تکراری دیوار و پنجره و از همه مهمتر منظرهٔ تکراری هاگوارتز
و خسته از شنیدن صدای ورد گفتن بچه ها ..
چشم هایم را بستم و دست هایم را زیر سر گذاشتم،صدای جغدی از شیشه های قلعه عبور کرد و جهید توی افکارم !
و به این فکر کردم که الان دلم میخواهد کجا باشم ؟!
با لرد ولدمورت !!
آه بلندی کشیدم ..
مای دارک لرد داشت آرام آرام همهٔ زندگی ام را درگیر خودش میکرد ..
او داشت همه چیز را کنار میزد و دامنش را بیشتر روی فرش خیالم پهن میکرد !!
چشمم را که دور می دید گوشه های دامنش را می کشید جلوتر !!
او تنها کسی بود که وقت غم و بی حوصلگی،شادی و سرخوشی به سراغم می آمد ..
آه .. لرد من داشت آرام آرام همه زندگی ام را درگیر خودش میکرد ..
دیگر به هر گوشه که نگاه میکنم گل های روی دامنش را میبینم،و هرکجا نفس میکشم رایحه ای از او مشامم را پر میکند و جانم مست و بی دل !
با خودم گفتم کاش الان همراه لرد وسط جنگل بودم،جنگلی که به بهار دچار باشد ..
کاش میتوانستم مثل الان دراز بکشم روی شاخ و برگ علف های جنگل دست در دست لرد و با چشمان بسته به آواز پرندگان و رودخانه گوش کنم ..
عطر مخصوص او را عمیق نفس بکشم و دل
بسپارم به او و بگویم آوادا کِداورا(avada kedavra) هایت را دوست دارم ..

نرم نرمک لبخندی داشت به لب هایم می آمد که:
_ خانم وکس،خانم رز وکس با شما هستم .. شما دقیقا اینجا چیکار می کنید ؟! خبر دارید که همهٔ
همگروهی هاتون در اتاق من حاضر
هستن بجز شما !!

این صدای پروفسور مک گوناگل بود که من را از افکار شیرینم بیرون کشید !!
چشم هایم را باز کردم ..
باز هم منظرهٔ تکراری دیوار و پنجره و منظرهٔ نحس هاگوارتز در آن سوی پنجره !!
کیلومتر ها دور بودم از آنچه دلم میخواست ..
احساس خشم می کردم .. نور آفتاب رفته بود؛ لبخند من هم !!
همه اینها تقصیر مک گوناگل بود ..


خمیازه ای کشیدمو با دستم چشمانم را مالیدم و گفتم:
+ چشم پروفسور الان خیلی زود به اتاقتون میام.
_ منتظرتون هستم خانم وکس.


بعد اینکه مک گوناگل رفت پووفی کردمو باز هم غرق افکار شیرینم امّا دست
نیافتنیم شدم ..
شاید باورتان نشود امّا من نصف روز در حال کنترل خودم هستم تا دیوانه بازی درنیاورم !
گاهی به چهره بعضی ها (از آلبوس دامبلدور و پروفسور اسنیپ گرفته تا دراکو و هری پاتر و حتی ناظر گریف ملان) نگاه میکنم بیتی از ذهنم می گذرد و
دوست دارم بروم و بهشان بگویم
"ببین لبخندت شعر شده تو نگاه من .. "

امّا خب این دست حرف های زیادی شاعرانه کمی غیر طبیعی است !!
تصور کنید یک دختر با قدی متوسط، موهای کوتاه و چتری هایش و چشم های گربه ای با آن ردای مشکی و عطر فرانسوی که همه فضا را پر میکند

ناگهان جلویتان بایستد و بگوید:
"ببخشید آقا/خانم میتونم یه چیزی بگم؟! لبخندتون انقدر قشنگه که من رو یاد بیت فلان از کتاب حافظ (چیزی نیست یکی از شاعر مشهور ماگل هاست! ) انداخت یا باعث تولد این شعر و متن شد
در همین لحظه !! "

بله! عجیب است امّا شدنیست ..
شاید مضحک باشد حتی !!
احتمالا دارم دیوانه میشوم و خبر ندارم اگر دیوانه شدم لطفا زندگی ام را منصفانه قلم بزنید ..


دستی بر سر و رویم کشیدم و راهی اتاق مک گوناگل شدم ..
در را زدم و وارد شدم ..
همه سرها رو به من چرخید و من هم با پرویی محض گفتم:
_ سلام پروفسور ، توی خوابگاهمون،خواب بودم که بیدارم کردید !!


پروفسور از عصبانیت سرخ شد !! حسابی دود از کله اش بلند شده بود !!
پروفسور مک گوناگل:
_ بفرمایید بشینید خانم وکس.
کنار دراکو نشستم:
+ هی دراک قراره مک گوناگل پیرِ فرتوت چی بگه که انقدر مهمه ؟!
_اولا سلام دوما من دراک نیستم دراکو ام فهمیدی یا باز بگم؟!
سوما ما هم یک ساعته منتظریم که دهن وا کنه چیزی بگه !!
پروفسور بی مقدمه شروع کرد به حرف زدن:
_ هاگوارتز تو اوضاع خوبی قرار نداره همه ما در خطر هستیم باید فکری به حال خودمون بکنیم ..
همونطور که میدونید پروفسور دامبلدور خیلی پیر شده و همه شما باید عصای پروفسور دامبلدور باشید !!
امروز همه شما رو بخاطر این به اینجا دعوتتون کردم تا نظرتون رو راجع به مدیریت هاگوارتز و مشکلاتتون بدونم و از همه مهمتر به نظر شما برای اوضاع فعلی هاگوارتز چیکار باید بکنیم ؟
همونطور که میدونید بیماری کرونا همه جا رو فراگیر کرده و از جایی که همه ما پروفسور ها هر از گاهی به دنیای خارج از قلعه هاگوارتز یعنی دنیای ماگل ها میریم همین باعث بیشتر شدن مبتلایان کرونا در اینجا شده و ما نمیتونیم خیلی این شرایط رو رعایت کنیم یا ژل ضد عفونی کننده،اسپری ضد عفونی کننده و ماسک و..
که در دنیای ماگل ها وجود دارن رو هم در دسترس نداریم !!
پس من الان از شما میخوام که تو این برگه کاغذی که بهتون میدم نظرتون و پیشنهادتون رو با ما در میون بذارید ..
خب حالا من و شما چطور میتونیم در بهبود شرایط هاگوارتز موثر باشیم ؟!


کاغذ ها پخش شد ..
امّا من حوصله هیچ چیز رو نداشتم چه برسد انتقاد و پیشنهاد !!

امّا من انگار زمانی که میخوابم روحم میرود کارگری !!
از خواب که بلند میشوم خسته تر از وقتی هستم که میخواستم بخوابم ..
صبح ها حوصله سلام کردن ندارم،حوصله حرف زدن با آدمها و رفع کدورات،
این روز ها حتی حوصله کتاب خواندن و تحقیق و پژوهش را هم ندارم،
حوصله تغییر سرنوشت مضحکم ..
حوصلهٔ نشستن سر کلاس و گوش کردن به حرف پروفسور،حوصله بلند شدن از روی تخت خوابم و..
همینطور افتاده ام یک گوشه تا مجبور نباشم از خود واکنشی نشان دهم !!
نکند به افسردگی دچار شده ام ؟!


پروفسور مک گوناگل:
_ عجله کنید وقت زیادی ندارید !

اطرافم رو نگاه کردم همه در حال نوشتن بودن حتی دراک هم تند تند مینوشت!!
مدام با خودم کلنجار میرفتم و زیر لب حرف میزدم:
_ پووف اجازه بدید اجازه بدید خواهش میکنم هولم نکنید.

در واقع نمیدونستم از کجا شروع کنم نه بخاطر اینکه جزئیات متنوع و متعددی در ذهنم تلنبار شده نه ..
بلکه بخاطر اینکه هیچی برای نوشتن ندارم پس اجازه بدید ببینم باید چیکار کنم چون به هرحال باید بنویسم ..


پنچ دقیقه ای گذشت ..


من هنوز چیزی ننوشته بودم !!
پروفسور مک گوناگل:
_ وقت تموم شد بچه ها به ترتیب شروع کنید به خوندن چیزایی که نوشتین خب دوشیزه اما ؟ بفرمایید.

اما:
+ مجهز کردن قلعه به مواد ضد عفونی کننده و ..

آنجلینا:
+آموزش برای آمادگی بیشتر برای مقابله با ویروس .

بچه ها همینطور انتقادات و پیشنهادات خودشان را مطرح میکردند که بالاخره نوبت دراک شد و بعد او من بودم !
استرس کل وجودم را فرا گرفته بود و از نگرانی داشتم غش میکردم الان بود که پخش زمین شوم ..

دراک:
کمتر مزخرف گفتن و بیشتر کار کردن !!

بلههههه .. بالاخره نوبت من بود !!
اینبار واقعا بدبخت شده بودم فاتحه ام را خواندم و فوتش کردم !!
خیلی زود بود تا بمیرم ..


پروفسور مک گوناگل:
_بفرمایید خانم وکس.

نمیدونستم باید اعتراف کنم که چیزی ننوشتم یا ..

که بالاخره جرقه ای در ذهنم زده شد .. از جایم بلند شدن سرم را پایین انداختم و نگاهم را به
زمین دوختم ..
+ تو این شرایط لبخند بزنیم و سعی کنیم کارهایی کنیم که دیگران هم لبخند بزنن!
منظورم از لبخند شادی های زود گذر نیست،

در واقع منظورم خوبی و صحبت هست ..

(لبخند = )

سعی کنیم کتاب بخونیم و فقط باید مطالعه کنیم تا هرگامی که بر میداریم درست و اصولی باشه
و دیگرون رو هم به این کار دعوت کنیم تا شاید به کمک همدیگه تونستیم معجون از بین بردن این ویروس رو درست کنیم ..
اصلا از همه مهمتر اگه هرکسی در هر جایگاهی که هست سعی کنه کاری رو که داره درست انجام بده و به قول شاعر که میگه:
ز عمل کار بر آید، به سخنرانی نیست.

خب ما باید همگی تو این برهه زمانی حداقل دست همدیگه رو بگیریم بریم تا وقتی زنده ان بهشون سری بزنیم،بریم حرفاشون رو گوش بدیم!

بخدا اینجوری احساس نمیکنن که تنهان ..
احساس نمیکنن که فراموش شدن ..

ما به هرحال دنیارو با رویا های دست نیافته و یک عالمه غم ترک خواهیم کرد امّا مهم اینه که توان صرف نکرده باقی نمونه ..
پس تنها کسی از مرگ میترسه که تمام توانش رو زندگی نکرده باشه ..
من امیدوارم این وضعیت هر چی زودتر روبه بهبودی پیش بره و ماگل ها و حتی خودمون از دست این ویروس نجات پیدا کنیم و همگی زنده و
سربلند باشیم ..


نمیدونم این چیزایی که سرهم کردم و گفتم کجای ذهنم دقیقا شکل گرفتن و کلی
گیج شده بودم ..
مات حرفامو اعتماد به سقفی بودم که همراهش حرفامو زدم ..
که یه لحظه صدای دست جیغ و هورا شنیدم ..

سرم رو بالا گرفتم و دیدم همه به افتخارم بلند شدن و دست میزنن و یه لبخند گنده رو لباشونه !!

واقعا تعجب کرده بودم از حرفایی که زدم و همه هم تعجب کرده بودن که این همه انتقاد و پیشنهاد رو چطور تونستم در عرض پنج دقیقه بنویسم !!

سرمو که چرخوندم پروفسور رو با لبخند گنده و چهره خیلی مهربون که سرشار از تحسین بود دیدم ..

خداروشکر کردم که آبروم نرفت و سربلند از این ماجرا بیرون اومدم وگرنه مک گوناگل پیر و فرتوت انتقام حرف اول کلاسم و دیرکردنم رو ازم میگرفت !!



دراکو:
_ عجب چیزایی گفتیاا ،واقعا همه اینا برا ذهن فندقیه توعه؟!
من:
+
.
.
.
پ.ن:فکر کنم اگه قهوه کاپوچینو و نسکافه نبود دنیا برام غیر تحمل میشد !
دست گل این ماگلا درد نکنه که این دفعه به دردمون خوردن ..

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رز وکس در 1399/8/29 19:24:18
ویرایش شده توسط رز وکس در 1399/8/29 19:35:10
ویرایش شده توسط رز وکس در 1399/8/29 20:50:39
Quand je te regarde et la lune, je sens
...la lune diminuer face à ta beauté
پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: سه‌شنبه 27 آبان 1399 09:16
نمایش جزئیات
آفلاین
ترسناکترین روز عمرم تو هاگوارتز


اون روز همه ی مدرسه رو یه شکل دیگه می دیدم و این شکلی که می دیدم اصلا جالب نبود چون همه با بد ترین ترسشون جلوی همه روبه رو می شدند به هر حال این معلم دفاع در برابر جادوی سیاه نبود که باعث نگرانی همه بود بلکه بوگارتی بود که قراره بد ترین ترسشون رو به همه نشون بده.

-اه این معلم دفاع در برابر جادوی سیاهم خیلی ...
-خیلی چی مارکوس؟ یادت رفته جلسه ی پیش 150 امتیاز از گروهمون به خاطر اینکه تو از یه وردی که اصلا هیچکس تا حالا اسمش رو هم نشنیده بود استفاده کردی و باعث شدی کلاسمون کامل بره هوا یادت که نرفته ؟
-خب نه خیلی هم یادمه اما...
-مارکوس تو فقط دهنتو تا موقعی که نوبتت نرسیده ببند فهمیدی؟
-باشه.

خب من به خاطر این حرفا ساکت شدم تا نوبتم رسید. من داشتم میدیدم که خب خودتون میدونین همه وقتی از کسی بدشون بیاد می خوان که بفهمن از چی می ترسه خب بهتره بگم نصف مدرسه از من متنفر بودند.
-خب مارکوس تو از چه چیزی میترسی ؟
-آقا من از خیلی چیزا میترسم ولی بهتون پیشنهاد میکنم اون بوگارت رو روی من امتحان نکنین چون بدترین ترس من باعث ترس خودتون از من میشه!
-خب ببینیم چی میشه اما الان باید به بدترین ترست فکر کنی!
بعد وقتی بوگارت رو باز کرد بوگارت دو قسمت شد یک قسمتش یه دلقک زشت و یه قسمت دیگش یه راهبه ی بد ترکیب شد . همه به خاطر این ترسم بهم خندیدن.

-خب لطفا وردتو بگو.
-چشم. بامزه شو.

هیچ اتفاقی نیفتاد.

-یه بار دیگه بگو.
-بامزه شو.

بازم هیچی نشد.

-اینا چین تو ازشون میترسی؟
-خب آقا اون دلقکه آدم خواره و خودش جادوگره وخیلی خوب بلده آدمو بترسونه.
-و اون راهبه؟
-اون راهبه خود شیطانه که من توی کتابخونه ی ممنوعه دیدم.
-خب پس بهتره فرار کنیم؟
-نمیدونم خب شما گفتین به بدترین ترسم فکر کنم.
-خب اینا چطوری میمیرن؟
-راهبه از صلیب بدش میاد و دلغک هم باید بهش فوش بدی بعد قلبشو در بیاری.
-خب اینا راه حل های ماگلین درسته؟
-بله.

راهبه و دلغک با هم یه قدم کوتاه برداشتند.

-خب پس باید دو تا گروه بشیم درسته؟
-بله آقا باید دو تا گروه بشیم .
-خب پس تو یه صلیب درست کن . بعد منو بچه ها بریم به اون دلقکه فوش بدیم.
-حداقل چوب دستی تون رو بدین بهم تا یه چوب اضافه داشته باشم.
-باشه بگیر.

بعد هر کدوم به یه طرف رفتیم.
خب قاعدتا همه تو این دنیا به غیر از جادوگرا بلدن چطوری با دو تا چوب یه صلیب درست کنند .
خب من دقیقا دو تا چوب دست رو به شکل به علاوه چسسبوندم نتیجه اش شد یه صلیب و اون صلیب رو به طرف اون راهبه گرفتم جلو رفتم اون عقب روفت اینقدر جلو رفتم تا اون قسمت از بوگارت برو تو صندقش معلمو بچه ها هم هرچی تونستن به اون دلقکه فش دادن که صورتشون سیاه شد .

-خب مارکوس فکرکنم که دیگه از این به بعد بدترین ترسم این دو تا ترس تو باشه.
-آقا امتیازی چیزی تو دفتر نمیزارین؟

معلم بلند شد رفت دفترشو برداشت و گفت:
-ریون کلاو _15
-آقا؟
-ریون کلاو +85
-ممنون.
-خب این امتیازو به خاطر این دادم چون جون خودمو بچه ها رو مدیون تو شدم.

از اون به بعد دیگه همه فقط بهم احترام میزاشتن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
«هر چیز باید بمیرد، تا بیدار شود.»
پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: دوشنبه 26 آبان 1399 22:05
نمایش جزئیات
آفلاین
صبح بود، مثل همیشه زودتر از بقیه تو خوابگاه بلند شد،پتوش رو کنار زد و لنگان لنگان به سمت رختکن رفت. دقایقی بعد با ردای سیاه، پیراهن سفید و کرواتی به رنگ زرد و سیاه برگشت.
به کیف دستیِ رنگ و رو رفته اش چنگی زد و به از پله های خوابگاه پایین رفت.


سرسرای بزرگ:

مثل هر روز هنوز نه معلمی و نه دانش آموزی در سرسرا بود، سحرخیز بودن بهش فرصت میداد به کتابخونه بره و از کتابهای اونجا استفاده کنه.

کتابخونه:

در چوبی کتابخونه رو گشود، وارد شد. صدای قدمهاش در فضای کتابخونه اکو میشد. با قدم هایی بلند خودش رو به بخش ممنوعه ی کتابخونه رسوند. درحالی که ورود به اونجا ممنوع بود و همه باید با رضایت نامه معلمان یا مدیر مدرسه به اونجا میرفتند، اما برای گابریل عادی بود.

جیرینگ جیرینگگ! جیرینگ جیرینگگ!

-عههه! چرا در باز نمیشه؟

دوباره تلاش کرد. اما باز هم به نتیجه نرسید! شاید این اتفاق حتی از برگشت لرد سیاه هم ترسناک تر می شد.

-ای بابااا! باز میشی یا بازت کنم؟

درسته اینجا هاگوارتزه و بعضی از اشیاء مثل تابلوها باهاتون حرف میزنن اما در جزو این اشیاء خاص نبود! فقط یه در کاملا عادی بود.

-هومممم...عجیبه!

دستی در کیف دستیش کرد و چوبدستی قهوه ای رنگش رو بیرون اورد.

-آلوهومورا!

اما در باز هم باز نشد. نا سلامتی اینجا قسمت ممنوعه ی کتابخونه بود.

-باز شو!

چندها حرکت رزمی ماگلی انجام داد اما به علت لباسش از ادامه ی اینکار خودداری کرد.

-چرا باز نمیشی؟ منم! گابریل تیت...یادته منو؟
-رضایت نامه
-جان؟

بله! در کتابخونه ی هاگوارتز واقعا داشت باهاش صحبت میکرد!

-گفتم، رضایت نامه
-رضایت نامه واسه ی چی؟
-برای ورود به قسمت ممنوعه ی کتابخونه!
-اما...
-اما بی اما! یا میدی؟ یا هم از جلوی در برو کنار، علاف نیستم.
-

با تردید از جلوی در کنار رفت. مشغول هضم اتفاقی بود که همین الان، براش افتاده بود...صحبت کردن در قسمت ممنوعه ی کتابخونه!


سرسرای بزرگ:

سرسرا مثل همیشه شلوغ بود، خب معلومه ساعت 8 صبح بود! همه در آرامش مشغول خوردن صبحونه، پیام امروز یا بحث و گفت و گو با دوستاشون بودند. جای گب هم در گوشه ی میز هافلی ها، مثل هر صبح خالی بود. اما امروز متافاوت بود.

-کمککک!کمککک!

چنان علم شنگه ای به پا کرده بود که مرلین پس از آزادی از غار نکرده بود.

-کمککک! کمککک!

بیش از صدها چشم بهش خیره شدند، هیچ صبحی چنان غافلگیر کننده شروع نشده بود.

-کمککک! در کتابخونه حرف میزنه! کمککک!

در چوبی سرسرا رو با قویترین ضربه ی ممکن هل داد و مستقیم به سمت صندلی پرفسور رفت.

-پر..پرف...پرفسور...در چوبی...در چوبی قسمت ممنوعه...داشت باهام حرف میزد!

سکوت همه جارو فرا گرفت! تمام جادو آموزهای تو سرسرا متعجب شده بودن. همونطور که گفتم...درها جزو اشیاء استثناء نبودن.همه مات و مهبوت به گابریل که با کیف دستی رنگ و رو رفته اش جلوی میز پرفسور ایستاده بود نگاه میکردند، همه به جز یک نفر!

-آروم باش باباجان!...بیا، بیا از این آب کدو حلوایی بخور.

پرفسور با آرامش و متانت کامل داشت به گابریل آب کدو حلوایی تعارف میکرد در صورتی که در اون سر قلعه در کتابخونه حرف میزد!

-پرفسور الان این قضیه مهمه یا حرف زدن در کتابخونه؟
-اینکه شما آرامش خودتو حفظ کنی مهمتره باباجان.
-

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گابریل تیت در 1399/8/27 10:25:06
only Hufflepuff
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: دوشنبه 26 آبان 1399 00:32
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
بسمه تعالی


- خیلی خب...

نفس عمیقی کشید و انگشتانش را روی چوبدستی و باسنش را روی نیمکت جا به جا کرد تا راحت تر باشد و بعد با حالتی نمایشی دستش را بالا آورده و توده طلایی برگ‌های خشک را نشانه گرفت.

- اندِسکو.

بخش قابل توجهی از برگ‌ها به یک چشم بر هم زدن محو شدند و چندتای باقیمنده زیر نور ماه دنبال هم گذاشتند و رفتند و حالا تنها یک جعبه بزرگ و سیاه باقی مانده بود؛ مکعب مستطیلی دراز بدون هیچ قفل یا جای کلید و دستگیره، صافِ صاف.
چوبدستی مرد هنوز هم به سوی آن نشانه رفته بود.

- آلوهومورا.

صدای دلنگ دلنگ؛ سنگین و کند از درون جعبه بلند شد. فارغ از صدا اگر تغییری هم روی سطح آن در حال وقوع بود، سایه عظیم درختان آن را پنهان کرده بودند.
مرد دست بدون چوبدستیش را به سمت صورتش برد و چشم هایش را زیر عینک مالید.
- چرا دارم این کار رو می‌کنم؟

دو انگشتش را با قدرت روی چشم‌هایش می کشید، بدش نمی‌آمد اگر اتفاقی آن‌ها را از کاسه در می‌آورد. با خودش فکر کرد «اونجوری هم اونا از دستم راحت می‌شن و هم من از دستشون.» اما پیش از آن که این کار را بکند، ضمیر ناخودآگاه دستش را عقب کشید. حالا مجبور بود دوباره به آن منظره تیره و تار چشم بدوزد.
در تمام این مدّت قفل جعبه به سختی مشغول باز شدن بود.

دلنگ

بالاخره باز شده بود.

- به خدا قسم من یه ابله‌م.

قبل از آن که جمله‌اش تمام شود، هجوم هوای سرد را احساس کرد. در طول شب بارها نسیم پاییزی را روی پوستش احساس کرده بود، اما چنین چیزی را... نه. سرمایی بود که وحشیانه از کفش‌ها و جوراب‌های پشمیش گذشته، سیخ از ستون فقراتش بالا رفته و قلبش را منجمد کرد.
به سینه‌اش چنگ زد و چند سرفه خشک کرد.
- می‌دونستم آ...

ابروهایش را بالا داد و چهره در هم رفته‌اش را از هم باز کرد. گوش‌هایش به واسطه شوک زنگ می‌زدند، با این حال می‌توانست صدای «ها» ممتدی را در پس زمینه بشنود. شبیه به گروه کُری که آخرین نواهای یک مرثیه را ادا می‌کردند.

- باباجان چیزی گفتی؟ بیا... بیا.

مخاطبش کهنه پارچه‌ای بود خاکستری که حالا از لبه کناری جعبه بیرون زده بود.
در جوابش چند انگشت چروکیده، لزج و کوچک بیرون خزید و به دنبالش پیکری شنل پوش که بین زمین و هوا معلق بود.
مرد انگشتانش را در هم قلاب کرد و چانه‌اش را روی آن‌ها قرار داد.
- سلام.

سعی کرد بهترین لبخندش را تحویل مهمانش بدهد.
- نظرت با یک وعده شام چیه؟

ادامه دارد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Io sempre per te...


#بیا_بنویسیم