http://www.jadoogaran.org/modules/xcg ... 82/wp_inquisition_col.jpg
---------------------
جینی : اوووف! این کتاب لعنتی کی تموم میشه؟! پروفسور اسنیپ هم عقده تکلیف پژوهشی داشتا!
دراکو : به به! یه ویزلی دیگه! شما واقعا چجوری اصیل زاده هستین؟! هیچیتون شبیه اصیل زاده ها نیست!!! عوضی های آشغال!
جینی : مالفوی خفه شو! وگرنه با دستای خودم خفهات میکنم و بعدش هم تو باغچه خونتون دفنت میکنم
دراکو : اوووو! وای وای! ببین کی برای ما شاخ شده! البته خب با اون سبک تدریس به شما معلومه که باید برای ما شاخ بشین! ببین ویزلی بهتره با من کل نندازی! وگرنه برات بد میشه...
جینی : ببین کی اینو میگه! یه ترسو که حتی نمیتونه خودش کاراشو انجام بده! بهتره خفه شی وگرنه...
دراکو : وگرنه چی؟؟؟ هان؟؟؟ فکر کردی با این تهدید های توخالی و الکی میتونی منو بترسونی! گریفندوری ها همه احمق و عوضین ولی ویزلی ها احمق ترین و عوضی ترینشون هستن البته بعد از پاتر...
پروفسور مکگوناگل که در پشت دراکو قرار داشت نا گهان اخم هایش در هم رفت و رو به دراکو گفت : اوووو! مثل اینکه خیلی حرف تو دلت مونده مالفوی! داشتی میگفتی... ادامه بده، راستی سوروس نمیذاره تو گروهتون صحبت کنین؟!
دراکو : ا... اومم.... خیلی عذر میخوام پروفسور... من متوجه حضور شما نشدم... اون ها رو هم اشتباه فهمیدین...
ناگهان جینی وسط حرفش پرید و گفت : پروفسور اتفاقا منظورش همون هایی بود که فهمیدین...
و بعد پروفسور مکگوناگل بهش علامت داد که ساکت باشد و بعد به دراکو گفت : مالفوی داری بچه گول میزنی؟ بخاطر این گستاخی چهل امتیاز از اسلیترین کم میشه...
و بعد مالفوی با عصبانیت از کتابخونه بیرون رفت و جینی و پروفسور به یکدیگر لبخندی زدند و بعد پروفسور به سوی مسئول کتابخانه رفت و جینی به ادامه خواندن کتابش پرداخت.
سلام. خوش اومدین به کارگاه داستان نویسی.
داستانتون روون و قشنگ بود و با توجه به توجه تون در رعایت علائم نگارشی و جزئیات دستوری، کاملا به دل مینشست. تنها مشکل این بود که خلاقیتی توی نوشتن به کار نبردید و خیلی ساده نوشتید. اما حتما این مسئله با ورود به ایفای نقش و خوندنِ بیشتر پستها، رفع میشه.
تایید شد!
مرحلهی بعد: گروهبندی
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
15 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
14
مهمانان
|
1
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
[[educate]] کارگاه داستاننویسی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1400/01/20
تولد نقش: 1400/01/24
آخرین ورود: جمعه 28 فروردین 1405 19:16
از: قلعه هاگوارتز
پستها:
31

زنگ تفریح هست و جیمز،لیلی،سیروس،ریموس و پیتر در حال اومدن به حیاط.
سیریوس)اونجا رو جیمز،پسر بی عرضه هست
جیمز)سوروس؟،کو؟
لیلی)هی بچه ها ولش کنین دست از سرش بردارین.
ریموس)اون چیه دستش؟
جیمز و سیریوس باهم) نقشه ی ما!
پیتر )رمزشو از کجا فهمیده؟
جیمز) این مهم نیست. مهم اینه که میرم پسش بگیرم.
سیریوس)منم میام
لیلی با حالتی مظلومانه )جیمز،خواهش میکنم کاریش نداشته باش.
جیمز)متوجه نیستی لیلی؟! اونکه دستشه نقشه ی غارتگران هست نقشه ی ما!
لیلی )خواهش میکنم
جیمز نفس عمیقی میکشه و با سیریوس به سمت سوروس می رن.
سوروس تا اونا رو میبینه فرار میکنه و با سرعتی زیاد می دوعه.
جیمز بلافاصله با یک طلسم اونو مسدود میکنه و جلو میره
سیریوس نقشه رو از دست سوروس میکشه و جیمز میاد نزدیک صورت سوروس و میگه
جیمز)اگه این دفعه کاریت نداشتم به خاطر لیلی بود.
و قبل از اینکه دور بشه میگه:پا رو دم شیر نذار!
بعد سوروس رو از طلسم ازاد میکنه و با سیریوس دور میشن.
ناگهان سوروس بلند میشه و داد میزنه
سوروس )میبینیم مار چطور شیر رو نیش میزنه!
و سریع طلسمی رو به سمت جیمز پرتاب میکنه
جیمز که این اتفاق رو پیش بینی کرده بود طلسم رو مسدود میکنه.
برمیگرده و با عصبانیت میگه:مگه نگفتم پا رو دم شیر نذار هوم؟ حالا که گذاشتی نشونت میدم!
اوجا یک دوئل شکل گرفته که البته برندش جیمز پاتر بود.
بعد از دوئل غارتگران همه با پوزخند از اونجا دور شدن .
تمام کسانی هم که توی محوطه بودن میخندن.
تنها کسی که نمی خنده لیلی هست. چهرش گرفته و به شدت عصبانی هست.
لیلی از غارتگران جدا میشه و به سمت سوروس که روی زمین هست و داره سرش رو میماله میره.
جیمز وانمود میکنه که متوجه رفتن لیلی نشده ولی از پشت دیوار اون دوتا رو زیر نظر داره.
لیلی با عصبانیت به سوروس نگاه میکنه اونو بلند میکنه و یکی میزنه توی گوشش!بعدم یقه اش رو میگیره جلو میاردش و داد میزنه:اول نقشه!بعدم حمله به جیمز! کدومو ببخشم ها؟!تازه شانس اوردی چیزیش نشد وگرنه من تورو میکشتم!
بعدم هلش میده و از اونجا دور میشه به خودشو به گروه میرسونه.
جیمز که نمیتونه جلو خندشو بگیره میزنه زیر خنده بقیه ی گروه هم زیر زیرکی میخندن.
لیلی)هان!؟چیه!؟خنده داره؟!
جیمز)اخه خیلی بامزه شده بودی!وقتی لیلی داد میزند!
و جیمز با شدت بیشتری میخنده. بقیه ی غارتگران هم تایید میکنن و میخندن.بعدم به سمت خوابگاه میرن.
حالا اونطرف،اونجا،روی زمین،سوروس اسنیپ شوک مونده! هدفش از برداشتن نقشه اذیت کردن غارتگران بود ولی الان پشیمونه.
حالا سوروس مونده و کلی پشیمونی، و البته خنده ی بچه ها!
{تصویر شماره۹}
_______________________________________________
خیلی برا این یکی زحمت کشیدم چندبار ویرایش کردم دوبار از اول نوشتم لطفا قبول کنید.
خوش برگشتید!
پیشرفت خوبی داشتید، ولی هنوز هم پستتون به توصیفات بیشتر(مستقل از دیالوگ) نیاز داره که حتما با ورودتون به ایفای نقش حل میشه.
پس...
تایید شد!
مرحلهی بعد:گروهبندی!
سیریوس)اونجا رو جیمز،پسر بی عرضه هست
جیمز)سوروس؟،کو؟
لیلی)هی بچه ها ولش کنین دست از سرش بردارین.
ریموس)اون چیه دستش؟
جیمز و سیریوس باهم) نقشه ی ما!
پیتر )رمزشو از کجا فهمیده؟
جیمز) این مهم نیست. مهم اینه که میرم پسش بگیرم.
سیریوس)منم میام
لیلی با حالتی مظلومانه )جیمز،خواهش میکنم کاریش نداشته باش.
جیمز)متوجه نیستی لیلی؟! اونکه دستشه نقشه ی غارتگران هست نقشه ی ما!
لیلی )خواهش میکنم
جیمز نفس عمیقی میکشه و با سیریوس به سمت سوروس می رن.
سوروس تا اونا رو میبینه فرار میکنه و با سرعتی زیاد می دوعه.
جیمز بلافاصله با یک طلسم اونو مسدود میکنه و جلو میره
سیریوس نقشه رو از دست سوروس میکشه و جیمز میاد نزدیک صورت سوروس و میگه
جیمز)اگه این دفعه کاریت نداشتم به خاطر لیلی بود.
و قبل از اینکه دور بشه میگه:پا رو دم شیر نذار!
بعد سوروس رو از طلسم ازاد میکنه و با سیریوس دور میشن.
ناگهان سوروس بلند میشه و داد میزنه
سوروس )میبینیم مار چطور شیر رو نیش میزنه!
و سریع طلسمی رو به سمت جیمز پرتاب میکنه
جیمز که این اتفاق رو پیش بینی کرده بود طلسم رو مسدود میکنه.
برمیگرده و با عصبانیت میگه:مگه نگفتم پا رو دم شیر نذار هوم؟ حالا که گذاشتی نشونت میدم!
اوجا یک دوئل شکل گرفته که البته برندش جیمز پاتر بود.
بعد از دوئل غارتگران همه با پوزخند از اونجا دور شدن .
تمام کسانی هم که توی محوطه بودن میخندن.
تنها کسی که نمی خنده لیلی هست. چهرش گرفته و به شدت عصبانی هست.
لیلی از غارتگران جدا میشه و به سمت سوروس که روی زمین هست و داره سرش رو میماله میره.
جیمز وانمود میکنه که متوجه رفتن لیلی نشده ولی از پشت دیوار اون دوتا رو زیر نظر داره.
لیلی با عصبانیت به سوروس نگاه میکنه اونو بلند میکنه و یکی میزنه توی گوشش!بعدم یقه اش رو میگیره جلو میاردش و داد میزنه:اول نقشه!بعدم حمله به جیمز! کدومو ببخشم ها؟!تازه شانس اوردی چیزیش نشد وگرنه من تورو میکشتم!
بعدم هلش میده و از اونجا دور میشه به خودشو به گروه میرسونه.
جیمز که نمیتونه جلو خندشو بگیره میزنه زیر خنده بقیه ی گروه هم زیر زیرکی میخندن.
لیلی)هان!؟چیه!؟خنده داره؟!
جیمز)اخه خیلی بامزه شده بودی!وقتی لیلی داد میزند!
و جیمز با شدت بیشتری میخنده. بقیه ی غارتگران هم تایید میکنن و میخندن.بعدم به سمت خوابگاه میرن.
حالا اونطرف،اونجا،روی زمین،سوروس اسنیپ شوک مونده! هدفش از برداشتن نقشه اذیت کردن غارتگران بود ولی الان پشیمونه.
حالا سوروس مونده و کلی پشیمونی، و البته خنده ی بچه ها!
{تصویر شماره۹}
_______________________________________________
خیلی برا این یکی زحمت کشیدم چندبار ویرایش کردم دوبار از اول نوشتم لطفا قبول کنید.
خوش برگشتید!
پیشرفت خوبی داشتید، ولی هنوز هم پستتون به توصیفات بیشتر(مستقل از دیالوگ) نیاز داره که حتما با ورودتون به ایفای نقش حل میشه.
پس...
تایید شد!
مرحلهی بعد:گروهبندی!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مارسی در 1400/1/21 10:42:41
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1400/1/21 17:32:20
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1400/1/21 17:32:20
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1400/01/20
تولد نقش: 1400/01/24
آخرین ورود: جمعه 28 فروردین 1405 19:16
از: قلعه هاگوارتز
پستها:
31

اسنیپ به زیر زمین هاگوارتز رفت و انجا با یک اینه مواجه شد.
از نقش و نگار های دور اینه متوجه شد آن اینه ی نفاق انگیز است.
اسنیپ) آلبوس، مگر قرار نبود این رو از اینجا ببرید؟
صدایی از بالا امد صدای دامبلدور بود
دامبلدور) چی را سوروس؟
اسنیپ) اینه ی نفاق انگیز را.
دامبلدور )مگر ان هنوز انجاست؟
اسنیپ )بله هنوز در زیرزمین است.
دامبلدور ) همین الان می گویم بیایند و ببرندش چون بودنش در اینجا صلاح نیست.در جهان خیالات سر کردن و فراموش کردن زندگی کاری رو از پیش نمیبره.
اسنیپ )حق با تو هست آلبوس.
و خواست از آنجا دور شود که یک لحظه ایستاد.
نیم نگاهی به دورن اینه انداخت و چیزی که دید توجهش را جلب کرد و کامل به جلوی آن آمد.
لیلی تنها عشقش در آغوش او بود
اسنیپ )لیلی؟!باورم نمیشه....
و قطره ای اشک از چشمانش جاری شد.
اما با صدای پای کسانی که آمده بودند تا اینه را ببرند به خود آمد. اشکش را پاک کرد و از آنجا دور شد.
آن شب اسنیپ خوابی دید.
خواب لیلی، بعد از صحبت باهم لیلی خواست حرفی بزند
لیلی)سوروس میشه یه خواهش از تو بکنم؟
اسنیپ ) هرچی عزیزم.
لیلی )از پسرم محافظت کن.....
سوروس اسنیپ به خاطر عشقی که به لیلی داشت از هری محافظت کرد و در این راه جان خود را نیز از دست داد.
او شجاع ترین مردی بود که همه می شناختیم.
{تصویر شماره ی ۳}
سلام. خوش اومدید به کارگاه داستان نویسی.
اول از همه، لحن پستتون و دیالوگهاتون یکدست نیست. گاها کتابی و گاها گفتاری نوشتید و این باعث میشه خواننده علاقهش رو به خوندن ادامهی پست از دست بده.
دوم هم اینکه خیلی سریع از مسائلی که میتونستید بسط بدید رد شدید و روی یک صحنه تمرکز نکردید و این باعث شده قسمتهای قشنگ پستتون دیده نشن.
امیدوارم خیلی زود با پست تازهای برگردید.
تایید نشد.
از نقش و نگار های دور اینه متوجه شد آن اینه ی نفاق انگیز است.
اسنیپ) آلبوس، مگر قرار نبود این رو از اینجا ببرید؟
صدایی از بالا امد صدای دامبلدور بود
دامبلدور) چی را سوروس؟
اسنیپ) اینه ی نفاق انگیز را.
دامبلدور )مگر ان هنوز انجاست؟
اسنیپ )بله هنوز در زیرزمین است.
دامبلدور ) همین الان می گویم بیایند و ببرندش چون بودنش در اینجا صلاح نیست.در جهان خیالات سر کردن و فراموش کردن زندگی کاری رو از پیش نمیبره.
اسنیپ )حق با تو هست آلبوس.
و خواست از آنجا دور شود که یک لحظه ایستاد.
نیم نگاهی به دورن اینه انداخت و چیزی که دید توجهش را جلب کرد و کامل به جلوی آن آمد.
لیلی تنها عشقش در آغوش او بود
اسنیپ )لیلی؟!باورم نمیشه....
و قطره ای اشک از چشمانش جاری شد.
اما با صدای پای کسانی که آمده بودند تا اینه را ببرند به خود آمد. اشکش را پاک کرد و از آنجا دور شد.
آن شب اسنیپ خوابی دید.
خواب لیلی، بعد از صحبت باهم لیلی خواست حرفی بزند
لیلی)سوروس میشه یه خواهش از تو بکنم؟
اسنیپ ) هرچی عزیزم.
لیلی )از پسرم محافظت کن.....
سوروس اسنیپ به خاطر عشقی که به لیلی داشت از هری محافظت کرد و در این راه جان خود را نیز از دست داد.
او شجاع ترین مردی بود که همه می شناختیم.
{تصویر شماره ی ۳}
سلام. خوش اومدید به کارگاه داستان نویسی.

اول از همه، لحن پستتون و دیالوگهاتون یکدست نیست. گاها کتابی و گاها گفتاری نوشتید و این باعث میشه خواننده علاقهش رو به خوندن ادامهی پست از دست بده.
دوم هم اینکه خیلی سریع از مسائلی که میتونستید بسط بدید رد شدید و روی یک صحنه تمرکز نکردید و این باعث شده قسمتهای قشنگ پستتون دیده نشن.
امیدوارم خیلی زود با پست تازهای برگردید.

تایید نشد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مارسی در 1400/1/20 17:51:37
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1400/1/21 0:49:14
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1400/1/21 0:49:14
جزئیات کاربر

همراه پروفسور مک گونگال وارد سالن شدیم هیچ وقت توی عمرم حتی توی خواب هم سالن به این باشکوهی ندیده بودم ،هزاران هزار شمع معلق توی هوا شناور بود و سقفی که آسمون بیرون قلعه رو منعکس میکرد،انگار آسمون واقعی بود!
یک میز بلند وزیبا مخصوص اساتید داخل سالن بود که همه اساتید روش نشسته بودند.
دوباره به بالا نگاه کردم و چشمم به پروفسور مک گونگال خورد که کلاه جادوگری بزرگی رو روی چهارپایه میگذاشت ،یکهو کلاه شروع به صحبت و شعر خوندن کرد،همه با تعجب به اون نگاه میکردن.
بعد از پایان شعر همه برای کلاه دست زدیم و اونو تشویق کردیم بعد کلاه تعظیم کرد و روی صندلی فرود اومد.
پروفسور مک گونگال لیست بلند بالایی رو آورد و دونه دونه دانش آموزا رو صدا میزد و میرفتن کلاه رو روی سرشون میگذاشتن و گروه اونها از بین گریفیندور، اسلیترین،ریونکلاو و هافلپاف مشخص میشد .
رون گفت:«وای چقد خوب فقط یک کلاه میگذاریم روی سرمون و گروهمون مشخص میشه ،فرد بهم گفته بودباید با یه دیو کشتی بگیریم.»
اسم رون خونده شد و اون کلاه رو گذاشت روی سرش کلاه گفت :به به یه ویزلی دیگه خب... تو هم برو پهلوی برادرات توی گرفیندور، رون خوشحال رفت پهلوی جرج و فردو پرسی.
یکهو اسم منو خوندن تو سالن همهمه و پچ پچ به پا شد همه میگفتن هری پاتر معروف همون که از دست اسمشونبر جون سالم به در برد ،وای اون اینجاستتت!
من رفتم بالا و کلاه رو گذاشتم روی سرم همش دعا دعا میکردم توی اسلیترین نیفتم چون همه میگفتم گروه بدیه و اسمشونبر قبلا تو اسلیترین بوده.
کلاه داشت افکارمو میخوند و گفت خب پس اسلیترین نه ام..... پس گریفیندور، من خوشحالو خندان به سوی رون رفتم .
بعد از مراسم و خوشامد گویی پروفسور به ما بخاطر ورودمون به هاگوارتز ما به همراه پرسی برادر بزرگ رون که ارشد گروه گریفیندور بود توی راه پله های متحرک به سمت تالار عمومی گرفیندور رفتیم .
جلوی نقاشی یک زن چاق وایساده بودیم ،پرسی کلمه عبور رو گفت و قاب کنار رفت و ما وارد تالار شدیم .
بعد از مدتی گشتن من و رون رفتیم به خوابگاه .من تو تخت خودم غلت میخوردم.
اون شب احساس میکردم بهترین شب عمرم تا اون زمان بود:)
تایید شد.
مرحلهی بعد: گروهبندی!
یک میز بلند وزیبا مخصوص اساتید داخل سالن بود که همه اساتید روش نشسته بودند.
دوباره به بالا نگاه کردم و چشمم به پروفسور مک گونگال خورد که کلاه جادوگری بزرگی رو روی چهارپایه میگذاشت ،یکهو کلاه شروع به صحبت و شعر خوندن کرد،همه با تعجب به اون نگاه میکردن.
بعد از پایان شعر همه برای کلاه دست زدیم و اونو تشویق کردیم بعد کلاه تعظیم کرد و روی صندلی فرود اومد.
پروفسور مک گونگال لیست بلند بالایی رو آورد و دونه دونه دانش آموزا رو صدا میزد و میرفتن کلاه رو روی سرشون میگذاشتن و گروه اونها از بین گریفیندور، اسلیترین،ریونکلاو و هافلپاف مشخص میشد .
رون گفت:«وای چقد خوب فقط یک کلاه میگذاریم روی سرمون و گروهمون مشخص میشه ،فرد بهم گفته بودباید با یه دیو کشتی بگیریم.»
اسم رون خونده شد و اون کلاه رو گذاشت روی سرش کلاه گفت :به به یه ویزلی دیگه خب... تو هم برو پهلوی برادرات توی گرفیندور، رون خوشحال رفت پهلوی جرج و فردو پرسی.
یکهو اسم منو خوندن تو سالن همهمه و پچ پچ به پا شد همه میگفتن هری پاتر معروف همون که از دست اسمشونبر جون سالم به در برد ،وای اون اینجاستتت!
من رفتم بالا و کلاه رو گذاشتم روی سرم همش دعا دعا میکردم توی اسلیترین نیفتم چون همه میگفتم گروه بدیه و اسمشونبر قبلا تو اسلیترین بوده.
کلاه داشت افکارمو میخوند و گفت خب پس اسلیترین نه ام..... پس گریفیندور، من خوشحالو خندان به سوی رون رفتم .
بعد از مراسم و خوشامد گویی پروفسور به ما بخاطر ورودمون به هاگوارتز ما به همراه پرسی برادر بزرگ رون که ارشد گروه گریفیندور بود توی راه پله های متحرک به سمت تالار عمومی گرفیندور رفتیم .
جلوی نقاشی یک زن چاق وایساده بودیم ،پرسی کلمه عبور رو گفت و قاب کنار رفت و ما وارد تالار شدیم .
بعد از مدتی گشتن من و رون رفتیم به خوابگاه .من تو تخت خودم غلت میخوردم.
اون شب احساس میکردم بهترین شب عمرم تا اون زمان بود:)
تایید شد.
مرحلهی بعد: گروهبندی!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط saghat در 1400/1/19 11:27:24
ویرایش شده توسط saghat در 1400/1/19 11:29:15
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1400/1/20 0:02:06
ویرایش شده توسط saghat در 1400/1/19 11:29:15
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1400/1/20 0:02:06
جزئیات کاربر

تصویر شماره ۸
یک شب طوفانی بود دامبلدور توی اتاقش داشت دفترچه سحرهای شخصی که در طول عمر خودش درست کرده بود رو چک میکرد و طلسم جدید به اون اضاف میکرد.....طلسمه(Golden tuch) یا همون گاتلین(gateliyan)
دامبلدور برای این طلسم ۵۰ سال از طول عمر خودش رو صرف اختراع این طلسم کرده بود و در حالی که میدونست بخاطر این طلسم قراره جنگ بزرگی بین 巫师 رخ بده....
(روز بعد)
پروفسور مک گونگال وارد دفتر دامبلدور میشه و با اون دربارهی خطر این طلسم صحبت میکرد
مک گونگال:این طلسم باعث میشه کل تاریخ هاگوارد و 巫师و از بین ببره و جنگی بزرگ را به پا کنه
دامبلدور:دامبلدور چند دقیقه سکوت میکنه......مک گونگال من با خبرم از خطری که این طلسم داره ولی این باعث میشه که 巫师 سفید(巫师 خوب)قدرت زیادی در جادو پیدا کنن با وجود این طلسم....
........
سلام. خوش اومدین.
پستتون کوتاه و ناقصه و پایانش مشخص نیست. لطفا دوباره چک کنید و ایراداتش رو رفع کنید... مثلا پایان مشخصی برای داستانتون بذارید و اشکالات نگارشی-املاییتون رو تصحیح کنید و پست جدید بفرستید.
فعلا تایید نشد.
یک شب طوفانی بود دامبلدور توی اتاقش داشت دفترچه سحرهای شخصی که در طول عمر خودش درست کرده بود رو چک میکرد و طلسم جدید به اون اضاف میکرد.....طلسمه(Golden tuch) یا همون گاتلین(gateliyan)
دامبلدور برای این طلسم ۵۰ سال از طول عمر خودش رو صرف اختراع این طلسم کرده بود و در حالی که میدونست بخاطر این طلسم قراره جنگ بزرگی بین 巫师 رخ بده....
(روز بعد)
پروفسور مک گونگال وارد دفتر دامبلدور میشه و با اون دربارهی خطر این طلسم صحبت میکرد
مک گونگال:این طلسم باعث میشه کل تاریخ هاگوارد و 巫师و از بین ببره و جنگی بزرگ را به پا کنه
دامبلدور:دامبلدور چند دقیقه سکوت میکنه......مک گونگال من با خبرم از خطری که این طلسم داره ولی این باعث میشه که 巫师 سفید(巫师 خوب)قدرت زیادی در جادو پیدا کنن با وجود این طلسم....
........
سلام. خوش اومدین.

پستتون کوتاه و ناقصه و پایانش مشخص نیست. لطفا دوباره چک کنید و ایراداتش رو رفع کنید... مثلا پایان مشخصی برای داستانتون بذارید و اشکالات نگارشی-املاییتون رو تصحیح کنید و پست جدید بفرستید.
فعلا تایید نشد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1400/1/18 6:36:18
مموش اعظم به توانه یک
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1400/01/14
تولد نقش: 1400/01/18
آخرین ورود: پنجشنبه 23 بهمن 1404 18:11
از: داخل کلاه گروهبندی!
پستها:
116

هری و رون سوار ماشین شدند رون گفت:
ـــ هری نگاه کن ببین کسی نمی بینمون؟
ـــ نه کسی نیست.
ــــ اماده، بریم
رون دکمه ی قرمز رنگ را فشار داد و ناگهان ناپدید شدند و به سوی اسمان حرکت کردند
هری به قطار سرخ رنگ هاگوارتز که مانند ماری حرکت می کرد نگاه کرد و گفت:
ــ خب داره به سمت شرق میره. هر پانزده دقیقه یکبار نگاهی بهش می کنیم.
رون گفت:
ــ هری تو اون کشو شکلات هست بهتره تا مامانم نیست ترتیبشونو بدیم.
هری خندید و یه شکلات به رون داد و یکی هم خودش خورد. رفتن به هاگوارتز با ماشین پرنده خیلی لذت بخش بود هری ابر هارا می دید که شکل های مختلفی داشتند و به این می اندیشید وقتی به ارامی روی محوطه ی هاگوارتز فرود آیند فرد و جرج چه می گویند.
تقریبا یک ساعت گذشته بود. انها چون شکلات خورده بودند تشنه شان شده بود اما یک قطره اب هم نداشتند. هری در فکر بود که اگر در قطار بود از ساحره ی شکلات فروش چیزی می خرید،چرا نتوانستند وارد سکوی نه و سه چهارم شودند؟
ناگهان ماشین تکانی شدید خورد.
رون گفت: حتما خسته شده تا حالا اینقدر پرواز نکرده.
بعد در حالی که انگار سخنش با ماشین بود نه با هری گفت: یکم دیگه مونده و با دستپاچگی داشبورد اتومبیل را نوازش کرد.
انها درست بالای دریاچه بودند که ناگهان ماشین خاموش شد و سقوط کردند هری داد زد: رون بپر پایین
هری از ماشین بیرون پریدوتوی اب افتاد ماشین هم چند متر ان طرف تر فرود امد هری چوبدستی خودش را در اورد و وردی گفت اما فقط حباب از دهانش درامد ناگهان احساس کرد که چیزی او را گرفته و بالا می برد دیگر چشم هایش تار می دید.
ناگهان باد ملایم پاییزی به صورتش خورد نفس عمیقی کشید رون هم چند مرد که از مردمان دریایی بود از اب بیرون اوردند.
هری که به لکنت افتاده بود گفت:
ـــ م.. ممنونم
رون هیچ حرفی نزد و فقط به مردم دریایی نگاه می کرد انها به زیر اب رفتند ودر اعماق رودخانه ناپدید شدند.
ـــــ هری پاتررررر
قلب هری در سینه ریخت این صدای اسنیپ استاد درس معجون ها بود.
او وقتی به هری رسید پوزخندی زد و گفت: که این طور برای هری پاتر معروف و دوست وفادارش با قطار به هاگوارتز اومدن خسته کننده شده. او هری و رون را بیرون کشید و گفت: دنبالم بباین.
او انها را به دفتر تاریکش در طبقه ی پنجم برد و گفت:
حیف که شما تو گروه من نیستید و نمی تونم اخراجتون کنم اما حالا کسانی رو میارم که این قدرت لذت بخش رو دارند
اون از دفتر بیرون رفت. هری و رون باهم حرف نمی زدند. چند دقیقه بعد اسنیپ با مردی که مو و ریش نقره فامی داشت جلوی در ظاهر شدند. اوکسی نبود جز
پروفسور دامبلدور، مدیر مدرسه او گفت: توضیح بدین.
هری در دل ارزو کرد کاش به جای اینکه صدای ناراحت دامبلدور را بشنود در ماشین بودند و از تشنگی زجر می کشیدند
هری و رون تمام ماجرا را تعریف کردن از بسته شدن نرده ی ایستگاه کینز کراس گرفته تا افتادنشان در اب
پس از اینکه حرف هایشان تمام شد سکوتی ناراحت کننده در اتاق ایجاد شد.پس از چند دقیقه رون سکوت را شکست و گفت:خب من و هری می ریم که وسایلمونو جمع کنیم و برای اخرین بار نگاهی به قلعه بندازیم.
دامبلدور گفت: امروز اخراجتون نمی کنیم ولی اگه دوباره کاری کنین که برخلاف قانون مدرسه باشه مجبور می شم اخراجتون کنم.
اسنیپ که دهانش باز مانده بود گفت:پروفسور به نظر من این بچه ها مستحق تنبیه شدن هستند.
ــــ تنبیه کردنشون به عهده ی پروفسور مک گونگاله،سیوروس من موضوع رو با هاشون در میان می گذارم.سپس چوبدستی خود را در اورد و تکان داد.
ــ شما همین جا غذا تونو بخورین و بعد برین به خوابگاهتون. فعلا خدانگه دار
و از در بیرون رفت.
هری و رون به یکدیگر لبخند زدند و باهم گفتند:
ـــ باورم نمی شه!
رون ادامه داد:
ــ چه شانسی اوردیم!
انها وقتی غذا هایشان را خوردند له سمت برج گریفندور راه افتادند. سر راه به دختری با موهای قهوه ای و چشم هایی عسلی بر خوردند. رون گفت:
ـــ سلام هرمیون
ــ سلام هرمیون
هرمیون که اخم کرده بود گفت:معلومه شما چه کار می کنین؟ یکی گفت که اخراج شدین! اخه لا ماشین پرنده اومدین؟
رون گفت:
ـــ لازم نیست بگی حقمون بود چون.......
همان وقت تابلوی بانوی چاق باز شد و بقیه ی حرف های رون در میان داد و فریاد های دانش اموزان گم شد.
پسرس که دین نام داشت و در خوابگاه هری بود گفت:
ــــ محشره
نویل گفت:
ــــ معرکه بود
دختری که هری با او هیچوقت حرف نزده بود و لینا نام داشت گفت:
ــــ خوشم اومد.
لبخندی بر لبان هری نقش بست.
لطفا قبول کنید خیلی زحمت کشیدم 🌹🌹
سلام سلام! خوش اومدی به سایت جادوگران!
از نوع نوشتنت، و لحن دلنشینی که داره واقعا خوشم اومد. کاملا مشخص بود که تلاشت رو کردی و داستان خوبی هم نوشتی. تنها چیزی که باید بیشتر روش کار کنی استفاده از علائم نگارشیه. حتما حتما برای اینکه پستت قشنگتر باشه و راحتتر خونده بشه از نقطه و ویرگول و غیره استفاده کن.
اما با این حال، این ایراد به تدریج و با ورودت به ایفای نقش رفع میشه.
پس،
تایید شد!
مرحلهی بعد: گروهبندی!
ـــ هری نگاه کن ببین کسی نمی بینمون؟
ـــ نه کسی نیست.
ــــ اماده، بریم
رون دکمه ی قرمز رنگ را فشار داد و ناگهان ناپدید شدند و به سوی اسمان حرکت کردند
هری به قطار سرخ رنگ هاگوارتز که مانند ماری حرکت می کرد نگاه کرد و گفت:
ــ خب داره به سمت شرق میره. هر پانزده دقیقه یکبار نگاهی بهش می کنیم.
رون گفت:
ــ هری تو اون کشو شکلات هست بهتره تا مامانم نیست ترتیبشونو بدیم.
هری خندید و یه شکلات به رون داد و یکی هم خودش خورد. رفتن به هاگوارتز با ماشین پرنده خیلی لذت بخش بود هری ابر هارا می دید که شکل های مختلفی داشتند و به این می اندیشید وقتی به ارامی روی محوطه ی هاگوارتز فرود آیند فرد و جرج چه می گویند.
تقریبا یک ساعت گذشته بود. انها چون شکلات خورده بودند تشنه شان شده بود اما یک قطره اب هم نداشتند. هری در فکر بود که اگر در قطار بود از ساحره ی شکلات فروش چیزی می خرید،چرا نتوانستند وارد سکوی نه و سه چهارم شودند؟
ناگهان ماشین تکانی شدید خورد.
رون گفت: حتما خسته شده تا حالا اینقدر پرواز نکرده.
بعد در حالی که انگار سخنش با ماشین بود نه با هری گفت: یکم دیگه مونده و با دستپاچگی داشبورد اتومبیل را نوازش کرد.
انها درست بالای دریاچه بودند که ناگهان ماشین خاموش شد و سقوط کردند هری داد زد: رون بپر پایین
هری از ماشین بیرون پریدوتوی اب افتاد ماشین هم چند متر ان طرف تر فرود امد هری چوبدستی خودش را در اورد و وردی گفت اما فقط حباب از دهانش درامد ناگهان احساس کرد که چیزی او را گرفته و بالا می برد دیگر چشم هایش تار می دید.
ناگهان باد ملایم پاییزی به صورتش خورد نفس عمیقی کشید رون هم چند مرد که از مردمان دریایی بود از اب بیرون اوردند.
هری که به لکنت افتاده بود گفت:
ـــ م.. ممنونم
رون هیچ حرفی نزد و فقط به مردم دریایی نگاه می کرد انها به زیر اب رفتند ودر اعماق رودخانه ناپدید شدند.
ـــــ هری پاتررررر
قلب هری در سینه ریخت این صدای اسنیپ استاد درس معجون ها بود.
او وقتی به هری رسید پوزخندی زد و گفت: که این طور برای هری پاتر معروف و دوست وفادارش با قطار به هاگوارتز اومدن خسته کننده شده. او هری و رون را بیرون کشید و گفت: دنبالم بباین.
او انها را به دفتر تاریکش در طبقه ی پنجم برد و گفت:
حیف که شما تو گروه من نیستید و نمی تونم اخراجتون کنم اما حالا کسانی رو میارم که این قدرت لذت بخش رو دارند
اون از دفتر بیرون رفت. هری و رون باهم حرف نمی زدند. چند دقیقه بعد اسنیپ با مردی که مو و ریش نقره فامی داشت جلوی در ظاهر شدند. اوکسی نبود جز
پروفسور دامبلدور، مدیر مدرسه او گفت: توضیح بدین.
هری در دل ارزو کرد کاش به جای اینکه صدای ناراحت دامبلدور را بشنود در ماشین بودند و از تشنگی زجر می کشیدند
هری و رون تمام ماجرا را تعریف کردن از بسته شدن نرده ی ایستگاه کینز کراس گرفته تا افتادنشان در اب
پس از اینکه حرف هایشان تمام شد سکوتی ناراحت کننده در اتاق ایجاد شد.پس از چند دقیقه رون سکوت را شکست و گفت:خب من و هری می ریم که وسایلمونو جمع کنیم و برای اخرین بار نگاهی به قلعه بندازیم.
دامبلدور گفت: امروز اخراجتون نمی کنیم ولی اگه دوباره کاری کنین که برخلاف قانون مدرسه باشه مجبور می شم اخراجتون کنم.
اسنیپ که دهانش باز مانده بود گفت:پروفسور به نظر من این بچه ها مستحق تنبیه شدن هستند.
ــــ تنبیه کردنشون به عهده ی پروفسور مک گونگاله،سیوروس من موضوع رو با هاشون در میان می گذارم.سپس چوبدستی خود را در اورد و تکان داد.
ــ شما همین جا غذا تونو بخورین و بعد برین به خوابگاهتون. فعلا خدانگه دار
و از در بیرون رفت.
هری و رون به یکدیگر لبخند زدند و باهم گفتند:
ـــ باورم نمی شه!
رون ادامه داد:
ــ چه شانسی اوردیم!
انها وقتی غذا هایشان را خوردند له سمت برج گریفندور راه افتادند. سر راه به دختری با موهای قهوه ای و چشم هایی عسلی بر خوردند. رون گفت:
ـــ سلام هرمیون
ــ سلام هرمیون
هرمیون که اخم کرده بود گفت:معلومه شما چه کار می کنین؟ یکی گفت که اخراج شدین! اخه لا ماشین پرنده اومدین؟
رون گفت:
ـــ لازم نیست بگی حقمون بود چون.......
همان وقت تابلوی بانوی چاق باز شد و بقیه ی حرف های رون در میان داد و فریاد های دانش اموزان گم شد.
پسرس که دین نام داشت و در خوابگاه هری بود گفت:
ــــ محشره
نویل گفت:
ــــ معرکه بود
دختری که هری با او هیچوقت حرف نزده بود و لینا نام داشت گفت:
ــــ خوشم اومد.
لبخندی بر لبان هری نقش بست.
لطفا قبول کنید خیلی زحمت کشیدم 🌹🌹
سلام سلام! خوش اومدی به سایت جادوگران!

از نوع نوشتنت، و لحن دلنشینی که داره واقعا خوشم اومد. کاملا مشخص بود که تلاشت رو کردی و داستان خوبی هم نوشتی. تنها چیزی که باید بیشتر روش کار کنی استفاده از علائم نگارشیه. حتما حتما برای اینکه پستت قشنگتر باشه و راحتتر خونده بشه از نقطه و ویرگول و غیره استفاده کن.
اما با این حال، این ایراد به تدریج و با ورودت به ایفای نقش رفع میشه.
پس،
تایید شد!
مرحلهی بعد: گروهبندی!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط viyana در 1400/1/16 18:26:04
ویرایش شده توسط viyana در 1400/1/16 18:27:43
ویرایش شده توسط viyana در 1400/1/16 18:56:42
ویرایش شده توسط viyana در 1400/1/16 21:51:33
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1400/1/17 1:06:51
ویرایش شده توسط viyana در 1400/1/16 18:27:43
ویرایش شده توسط viyana در 1400/1/16 18:56:42
ویرایش شده توسط viyana در 1400/1/16 21:51:33
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1400/1/17 1:06:51
قدم به قدم تا روشنایی از شمعی در تاریکی تا نوری پر ابهت و فراگیر!!
می جنگیم تا اخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!
برای عشق!!
برای گریفندور!!
می جنگیم تا اخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!
برای عشق!!
برای گریفندور!!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/08/01
تولد نقش: 1384/08/01
آخرین ورود: شنبه 14 فروردین 1400 04:53
از: اون یارو خوشم میاد!
پستها:
1548

اسم من سوروس اسنیپ است، و آدم بدی هستم.
قبل از آن که آینهی نفاقانگیز را هم پیدا کنم، جایی در اعماق قلبم، میدانستم آدم بدیام. فکر میکنم همان لحظهی اول که او سرش را بالا آورد، به من خندید و چشمان سبزش در نور آفتاب درخشیدند، فهمیدم آدم بدیام. در مقایسه با آن نور، هر آدم دیگری تاریک است. بد است. چه برسد به من، فرزند مردی تاریک و زنی خاموش، وهمآورترین ترکیب دنیا.
- ببین، بیا یه معاملهای کنیم، من یه فکری واسه درس طلسمهای تو میکنم، تو یه فکری واسه معجونسازی من بکن؟
آن روز در کتابخانه با سرهای نزدیک به هم، داشتیم پچپچ میکردیم. روزی که هنوز امید داشتم. یا احمق بودم. بین امید و حماقت مرز باریکیست، اگر اصلاً مرزی باشد.
لیلی با چشمهای سبزش ملتمسانه نگاهم کرد و صدایش را پایینتر آورد:
- جدی میگم سوروس، یه بار دیگه تو مقالهم دریوری تحویل بدم کلاً ساعت شنی گریفندورو زیرورو میکنن!
ابرویی بالا انداختم.
- که من رو عمیقاً خوشحال میکنه، اگر باعث شه جیمز پاتر هم دماغش رو پایین بگیره.
لیلی عصبانی پوفی کرد و رشتهای موی سرخ را از جلوی چشمانش کنار زد.
- این که جیمز پاتر به وضعیت رقتانگیز من تو معجونسازی بخنده هم خوشحالت میکنه؟!
بعد فکری به ذهنش رسید و موی سرخ را دور انگشتش پیچید.
- البته... بعدش بهم پیشنهاد کمک میده و خب... چی میتونم بگم...
پوزخندی زدم. اگر یک نفر بود که بیشتر از من از آن احمق متکبر گریفندوری بدش میآمد، لیلی بود. فهمید تیرش به سنگ خورده و وعده و وعید از سر گرفت. ساعتی بعد، وقتی خندان از هم جدا شدیم، هنوز نمیدانستم این آخرین باریست که چشمان سبز لیلی پیروزمندانه میدرخشد، و دلیلش منم.
- به حق کلهاژدری... یورتمه...
از پیچ راهرویی غریبه پیچیدم و راستش، اولین باری تبود که در راهروهای هاگوارتز گم میشدم. سال سوم بودیم ولی هنوز غریبه به قلعهی بیدروپیکر. اولش فکر کردم به کسی خوردم، بعد فهمیدم آینهای جلویم است.
آینهای... عجیب. چشمانم را تنگ کردم. لیلی کنارم بود، میخندید. انگار تصویری باشد از همین یک ساعت پیش.
بعد نگاهم چرخید و رنگم پرید. تصویر داخل آینه من نبودم. وحشتزده عقب رفتم، ناخودآگاه دستم بالا آمد که روی گوشم بگذارم، آمادهی شنیدن فریادش، فریاد همیشگی پدرم. چهرهی مادرم پیش چشمم برق زد؛ درهمپیچیده از... از چه؟ دستم میجهد که لیلی را بگیرم، از قاب آینه بیرون بکشم.
- این که...
صدایم به شکل آه برمیآید.
پدرم نیست، خودمم.
خیره میمانم به خودم، موهای سیاه چرب، استخوانبندی بیرحم گونهها، لبهای نجواگر اندوه... آینهای از پدرم.
به لیلی نگاه میکنم، چشمان سبز درخشان، لبخند پراز نور، چهرهای آرام و امیدوار، تمام آنچه میدانم هرگز با من نخواهد بود. با جیمز پاتر شاید، با من هرگز.
میچرخم. به آینه پشت میکنم. حالا دیگر میدانم؛ نام من سوروس اسنیپ است، من آدم بدی هستم.
و باید لیلی را از شر خودم نجات دهم.
سلام، راستش میخواستم رول بزنم و فقط به همینجا دسترسی داشتم و روی اون تصویر اسنیپ جلوی آینهی نفاقانگیز نوشتم. مرسی که وقت گذاشتید و خوندید، ولی رولم برای عضویت در ایفای نقش نیست.
---
سلام و خوش برگشتی.
در مورد پست که، هدفِ زده شدنش تایید شدن نبوده پس صحبتی نیست، اما هر وقت خواستید با شناسۀ جدیدی به ایفا برگردین، قطعاً جادوگران درهاش بازه و خوشحال میشیم.
قبل از آن که آینهی نفاقانگیز را هم پیدا کنم، جایی در اعماق قلبم، میدانستم آدم بدیام. فکر میکنم همان لحظهی اول که او سرش را بالا آورد، به من خندید و چشمان سبزش در نور آفتاب درخشیدند، فهمیدم آدم بدیام. در مقایسه با آن نور، هر آدم دیگری تاریک است. بد است. چه برسد به من، فرزند مردی تاریک و زنی خاموش، وهمآورترین ترکیب دنیا.
***
- ببین، بیا یه معاملهای کنیم، من یه فکری واسه درس طلسمهای تو میکنم، تو یه فکری واسه معجونسازی من بکن؟
آن روز در کتابخانه با سرهای نزدیک به هم، داشتیم پچپچ میکردیم. روزی که هنوز امید داشتم. یا احمق بودم. بین امید و حماقت مرز باریکیست، اگر اصلاً مرزی باشد.
لیلی با چشمهای سبزش ملتمسانه نگاهم کرد و صدایش را پایینتر آورد:
- جدی میگم سوروس، یه بار دیگه تو مقالهم دریوری تحویل بدم کلاً ساعت شنی گریفندورو زیرورو میکنن!
ابرویی بالا انداختم.
- که من رو عمیقاً خوشحال میکنه، اگر باعث شه جیمز پاتر هم دماغش رو پایین بگیره.
لیلی عصبانی پوفی کرد و رشتهای موی سرخ را از جلوی چشمانش کنار زد.
- این که جیمز پاتر به وضعیت رقتانگیز من تو معجونسازی بخنده هم خوشحالت میکنه؟!
بعد فکری به ذهنش رسید و موی سرخ را دور انگشتش پیچید.
- البته... بعدش بهم پیشنهاد کمک میده و خب... چی میتونم بگم...
پوزخندی زدم. اگر یک نفر بود که بیشتر از من از آن احمق متکبر گریفندوری بدش میآمد، لیلی بود. فهمید تیرش به سنگ خورده و وعده و وعید از سر گرفت. ساعتی بعد، وقتی خندان از هم جدا شدیم، هنوز نمیدانستم این آخرین باریست که چشمان سبز لیلی پیروزمندانه میدرخشد، و دلیلش منم.
- به حق کلهاژدری... یورتمه...
از پیچ راهرویی غریبه پیچیدم و راستش، اولین باری تبود که در راهروهای هاگوارتز گم میشدم. سال سوم بودیم ولی هنوز غریبه به قلعهی بیدروپیکر. اولش فکر کردم به کسی خوردم، بعد فهمیدم آینهای جلویم است.
آینهای... عجیب. چشمانم را تنگ کردم. لیلی کنارم بود، میخندید. انگار تصویری باشد از همین یک ساعت پیش.
بعد نگاهم چرخید و رنگم پرید. تصویر داخل آینه من نبودم. وحشتزده عقب رفتم، ناخودآگاه دستم بالا آمد که روی گوشم بگذارم، آمادهی شنیدن فریادش، فریاد همیشگی پدرم. چهرهی مادرم پیش چشمم برق زد؛ درهمپیچیده از... از چه؟ دستم میجهد که لیلی را بگیرم، از قاب آینه بیرون بکشم.
- این که...
صدایم به شکل آه برمیآید.
پدرم نیست، خودمم.
خیره میمانم به خودم، موهای سیاه چرب، استخوانبندی بیرحم گونهها، لبهای نجواگر اندوه... آینهای از پدرم.
به لیلی نگاه میکنم، چشمان سبز درخشان، لبخند پراز نور، چهرهای آرام و امیدوار، تمام آنچه میدانم هرگز با من نخواهد بود. با جیمز پاتر شاید، با من هرگز.
میچرخم. به آینه پشت میکنم. حالا دیگر میدانم؛ نام من سوروس اسنیپ است، من آدم بدی هستم.
و باید لیلی را از شر خودم نجات دهم.
***
سلام، راستش میخواستم رول بزنم و فقط به همینجا دسترسی داشتم و روی اون تصویر اسنیپ جلوی آینهی نفاقانگیز نوشتم. مرسی که وقت گذاشتید و خوندید، ولی رولم برای عضویت در ایفای نقش نیست.
---
سلام و خوش برگشتی.

در مورد پست که، هدفِ زده شدنش تایید شدن نبوده پس صحبتی نیست، اما هر وقت خواستید با شناسۀ جدیدی به ایفا برگردین، قطعاً جادوگران درهاش بازه و خوشحال میشیم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1400/1/14 9:21:36
But Life has a happy end. :)
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1400/01/08
تولد نقش: 1400/01/15
آخرین ورود: شنبه 22 آبان 1400 09:42
از: هرجایی که امید باشه!
پستها:
65

تصویر شماره ۵
همراه با بقیه دانش آموزا وارد سرسرای بزرگ شدم. درست مثل بقیه مجذوب سقف جادویی سرسرا شدم.
به جلوی سکویی که میز مدیر و معلم ها روش بود رسیدیم و منتظر وایسادیم تا پروفسور مک گونگال کلاه و چهارپایه رو بیاره.
وقتی پروفسور مک گونگال با کلاه و چهارپایه وارد شد کل سالن نفسشونو حبس کردن.
با اینکه قدم نسبت به بقیه سال اولی ها بلند بود ولی بازهم پا بلندی میکردم تا از آخر سف ببینم اون جلو چه خبره.
-اسم هر کسیو خوندم ، میاد جلو و روی چهارپایه میشینه تا کلاه رو روی سرش بزارم و گروه بندی بشه!...
بعد از حرف های پروفسور ، دلم هُری ریخت. اسم من با A شروع میشد پس حتما جزو اولین کسایی بودم که گروه بندی میشن.
درست بعد از اینکه به خودم اومدم پروفسرو مک گونگال فریاد زد :
-آگاتا جونز!
وقتی اسم خودمو شندیم از جا پریدم و به زور خودمو از بین دانش آموزای دیگه عبور دادم و به سکو رسیدم.
همین که خواستم پامو بزارم روی پله ها سکندی بدی خوردم ولی تعادلم رو حفظ کردم.
صدای پوزخند اسلیترینی ها باعث شد استرسم بیشتر بشه.
وقتی پروفسور کلاه رو گزاشت روی سرم یکهو همه جا تاریک شد. کلاه تا بالای بینی من اومده بود و جلوی چشمام رو گرفته بود ناگهان صدایی اومد که تنمو به لرزه انداخت و کل گوشمو پر کرد :
-اوه بالاخره بعد چندین سال...خیلی وقت بود بچه ای از خانواده جونز رو گروه بندی نکرده بودم...اوه دختر جون تو شباهت زیادی به مادر بزرگت داری...شجاع و جسور ، زیرک و باهوش ، زیبا و مهربان...ولی چیزی که راجب تو جالبه اینه که هیچکدوم از ویژگیهای اسلیترین رو نداری...
+صد سال از آخرین باری که یکی از اعضای خانوادم افتاد توی اسلیترین میگذره...
-اوه بله درست میگی...خب تورو توی کدوم گروه بزارم؟...هوممممممم فکر کنم...گریفیندور مناسبت باشه!
با خوشحالی بلند شدم و به سمت میز گریفیندور رفتم. سر میز با یه دختر برخوردم ، دستشو سمتم دراز کرد :
-سلام من کیم جِین هستم...دو رگه آمریکایی-کره ای...از آشناییت خوشبختم...
+همچنین...
باهاش دست دادم و کنارش نشستم. حس میکنم تنها عامل خوبی اون شب جِین بود...
-----
سلام، به کارگاه خوش اومدی.
داستان قشنگی بود، توصیفاتت نشون میده بلدی احساسات رو توی نوشته نشون بدی و این نکته خیلی حائز اهمیته.
تنها ایراد بزرگی که توی این پست میبینم، ایرادات تایپی و گاه املاییه که پیشنهاد میکنم همیشه قبل از ارسال یکی دوبار پستتو بخونی تا اینا پیش نیان.
به غیر از این، برای این مرحله کافی بود.
تایید شد.
مرحلهی بعد: گروهبندی!
همراه با بقیه دانش آموزا وارد سرسرای بزرگ شدم. درست مثل بقیه مجذوب سقف جادویی سرسرا شدم.
به جلوی سکویی که میز مدیر و معلم ها روش بود رسیدیم و منتظر وایسادیم تا پروفسور مک گونگال کلاه و چهارپایه رو بیاره.
وقتی پروفسور مک گونگال با کلاه و چهارپایه وارد شد کل سالن نفسشونو حبس کردن.
با اینکه قدم نسبت به بقیه سال اولی ها بلند بود ولی بازهم پا بلندی میکردم تا از آخر سف ببینم اون جلو چه خبره.
-اسم هر کسیو خوندم ، میاد جلو و روی چهارپایه میشینه تا کلاه رو روی سرش بزارم و گروه بندی بشه!...
بعد از حرف های پروفسور ، دلم هُری ریخت. اسم من با A شروع میشد پس حتما جزو اولین کسایی بودم که گروه بندی میشن.
درست بعد از اینکه به خودم اومدم پروفسرو مک گونگال فریاد زد :
-آگاتا جونز!
وقتی اسم خودمو شندیم از جا پریدم و به زور خودمو از بین دانش آموزای دیگه عبور دادم و به سکو رسیدم.
همین که خواستم پامو بزارم روی پله ها سکندی بدی خوردم ولی تعادلم رو حفظ کردم.
صدای پوزخند اسلیترینی ها باعث شد استرسم بیشتر بشه.
وقتی پروفسور کلاه رو گزاشت روی سرم یکهو همه جا تاریک شد. کلاه تا بالای بینی من اومده بود و جلوی چشمام رو گرفته بود ناگهان صدایی اومد که تنمو به لرزه انداخت و کل گوشمو پر کرد :
-اوه بالاخره بعد چندین سال...خیلی وقت بود بچه ای از خانواده جونز رو گروه بندی نکرده بودم...اوه دختر جون تو شباهت زیادی به مادر بزرگت داری...شجاع و جسور ، زیرک و باهوش ، زیبا و مهربان...ولی چیزی که راجب تو جالبه اینه که هیچکدوم از ویژگیهای اسلیترین رو نداری...
+صد سال از آخرین باری که یکی از اعضای خانوادم افتاد توی اسلیترین میگذره...
-اوه بله درست میگی...خب تورو توی کدوم گروه بزارم؟...هوممممممم فکر کنم...گریفیندور مناسبت باشه!
با خوشحالی بلند شدم و به سمت میز گریفیندور رفتم. سر میز با یه دختر برخوردم ، دستشو سمتم دراز کرد :
-سلام من کیم جِین هستم...دو رگه آمریکایی-کره ای...از آشناییت خوشبختم...
+همچنین...
باهاش دست دادم و کنارش نشستم. حس میکنم تنها عامل خوبی اون شب جِین بود...
-----
سلام، به کارگاه خوش اومدی.
داستان قشنگی بود، توصیفاتت نشون میده بلدی احساسات رو توی نوشته نشون بدی و این نکته خیلی حائز اهمیته.
تنها ایراد بزرگی که توی این پست میبینم، ایرادات تایپی و گاه املاییه که پیشنهاد میکنم همیشه قبل از ارسال یکی دوبار پستتو بخونی تا اینا پیش نیان.
به غیر از این، برای این مرحله کافی بود.
تایید شد.
مرحلهی بعد: گروهبندی!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1400/1/14 9:16:32
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1400/01/12
تولد نقش: 1400/01/16
آخرین ورود: سهشنبه 22 تیر 1400 14:33
از: روی قله های موفقیت!
پستها:
5

http://www.jadoogaran.org/modules/xcgal/albums/userpics/42804/226156_142644279152928_100002220699671_256967_5175359_n.jpg
سوروس اسنیپ : من کجام ؟! آه سرم چقدر درد می کنه؟
دامبلدور : سوروس، پس بالاخره بیدار شدی! ماشاالله خوش خوابی!
سوروس اسنیپ : آلبوس ما کجاییم ؟ این آینه دیگه چیه که اینجاست ؟
دامبلدور : سوروس تو بهتر از من می دونی این آینه چیه !!! این آینه آینه ای هست که عمیق ترین رویا های قلب ما رو نشون میده، رویا هایی که از عمق قلب دوست داریم اتفاق بیفتن...
سوروس اسنیپ : خب چرا من رو اینجا آووردی ؟؟
دامبلدور : سوروس من این چند وقته تو رو زیر نظر داشتم و ...
سوروس اسنیپ : و چی ؟؟
دامبلدور : و فهمیدم تو به یک چیزی نیاز داری، چیزی که بتونه تو رو از ته قلب خوشحال کنه... و بنابراین تصمیم گرفتم بیارمت اینجا تا یک برای همیشه بتونی رویایی که در عمق قلب خوابیده رو ببینی... ولی فقط برای یک بار!
سوروس اسنیپ : باشه... اتفاقا خودمم چند وقتی بود که دنبال این آینه بودم تا این رویا رو ببینم اما هیچ وقت نتونستم این آینه رو پیدا کنم.
دامبلدور : خب ورور کردن دیگه بسه! پاشو سوروس و بیا جلوی این آینه..
سوروس اسنیپ : باشه.
و بعد اسنیپ به جلوی آینه رفت و خود را در آینه دید اما نه تنها بلکه در کنار لی لی!
دامبلدور : چی می بینی سوروس؟ داری لی لی رو می بینی درسته؟
سوروس اسنیپ : بله قربان درسته دارم لی لی رو می بینم... که... که من رو در آغوش گرفته.
دامبلدور : سوروس... اوممم می دونم که تو عاشق لی لی بودی ولی باید این عشق رو در قلبت دفن کنی چون جیمز و لی لی با هم ازدواج کردن... و لی لی بارداره!
سوروس اسنیپ : آلبوس من نمی تونم این درد رو تحمل کنم... همین الان منو بکش، لطفاااا. من نمی خوام تا آخر عمر این درد رو در سینه ام تحمل کنم...
دامبلدور : من چنین کاری نمی کنم... تو باید زنده بمونی و زندگی کنی می دونی چرا؟
سوروس اسنیپ : چرا؟؟
دامبلدور : چون ... چون ممکنه لی لی بزودی بمیره!
سوروس اسنیپ : چی؟! چرا؟
دامبلدور : بله درست شنیدی لی لی بزودی یعنی روز تولد پسرش می میره .
سوروس اسنیپ (با چهره ای نگران): شما از کجا می دونید؟ راهی هست جلوی این اتفاق رو گرفت ؟
دامبلدور (با چهره ای متاسف): متاسفانه پیش بینی شده و هیچ راهی برای جلوگیری از پیش اومدن این اتفاق وجود نداره...
سوروس ناگهان شروع به گریه کرد و سریع اتاق را ترک کرد... ناگهان فکری به ذهنش رسید ولی فکر شومی بود... او تصمیم گرفت به مرگخواران بپیوندد و از لرد ولدمورت خواهش کند تا فقط جیمز و پسرش رو بکشه...
او روانه جاده شد... از ولدمورت درخواست کرد ولی لی لی باز هم مرد و این دفعه هم سوروس ضربه روحی بدتری دید.
---
سلام، به کارگاه خوش اومدی.
مشخصه که احساسات شخصیت هارو درک میکنه و میتونی ازشون استفاده کنی... اما اینو باید همیشه یادت باشه که هر شخصیت یه چارچوب رفتاری داره، دامبلدور هیچوقت از دیالوگی مثل "ورور کردن" استفاده نمیکنه. این دقت باعث میشه پستت، مخصوصاً زمانی که پست جدیه، در نظر خواننده منطقیتر و قابل ارتباط در بیاد.
به غیر از این، ایراد بزرگ دیگهای توی نوشتهت نمیبینم اما بیشک جای خیلی بهتر شدن داره. بهت پیشنهاد میکنم پستایِ ایفای نقش رو بخونی تا بیشتر متوجه منظورم بشی.
برای گذر از این مرحله مانعی نمیبینم...
تایید شد.
سوروس اسنیپ : من کجام ؟! آه سرم چقدر درد می کنه؟
دامبلدور : سوروس، پس بالاخره بیدار شدی! ماشاالله خوش خوابی!
سوروس اسنیپ : آلبوس ما کجاییم ؟ این آینه دیگه چیه که اینجاست ؟
دامبلدور : سوروس تو بهتر از من می دونی این آینه چیه !!! این آینه آینه ای هست که عمیق ترین رویا های قلب ما رو نشون میده، رویا هایی که از عمق قلب دوست داریم اتفاق بیفتن...
سوروس اسنیپ : خب چرا من رو اینجا آووردی ؟؟
دامبلدور : سوروس من این چند وقته تو رو زیر نظر داشتم و ...
سوروس اسنیپ : و چی ؟؟
دامبلدور : و فهمیدم تو به یک چیزی نیاز داری، چیزی که بتونه تو رو از ته قلب خوشحال کنه... و بنابراین تصمیم گرفتم بیارمت اینجا تا یک برای همیشه بتونی رویایی که در عمق قلب خوابیده رو ببینی... ولی فقط برای یک بار!
سوروس اسنیپ : باشه... اتفاقا خودمم چند وقتی بود که دنبال این آینه بودم تا این رویا رو ببینم اما هیچ وقت نتونستم این آینه رو پیدا کنم.
دامبلدور : خب ورور کردن دیگه بسه! پاشو سوروس و بیا جلوی این آینه..
سوروس اسنیپ : باشه.
و بعد اسنیپ به جلوی آینه رفت و خود را در آینه دید اما نه تنها بلکه در کنار لی لی!
دامبلدور : چی می بینی سوروس؟ داری لی لی رو می بینی درسته؟
سوروس اسنیپ : بله قربان درسته دارم لی لی رو می بینم... که... که من رو در آغوش گرفته.
دامبلدور : سوروس... اوممم می دونم که تو عاشق لی لی بودی ولی باید این عشق رو در قلبت دفن کنی چون جیمز و لی لی با هم ازدواج کردن... و لی لی بارداره!
سوروس اسنیپ : آلبوس من نمی تونم این درد رو تحمل کنم... همین الان منو بکش، لطفاااا. من نمی خوام تا آخر عمر این درد رو در سینه ام تحمل کنم...
دامبلدور : من چنین کاری نمی کنم... تو باید زنده بمونی و زندگی کنی می دونی چرا؟
سوروس اسنیپ : چرا؟؟
دامبلدور : چون ... چون ممکنه لی لی بزودی بمیره!
سوروس اسنیپ : چی؟! چرا؟
دامبلدور : بله درست شنیدی لی لی بزودی یعنی روز تولد پسرش می میره .
سوروس اسنیپ (با چهره ای نگران): شما از کجا می دونید؟ راهی هست جلوی این اتفاق رو گرفت ؟
دامبلدور (با چهره ای متاسف): متاسفانه پیش بینی شده و هیچ راهی برای جلوگیری از پیش اومدن این اتفاق وجود نداره...
سوروس ناگهان شروع به گریه کرد و سریع اتاق را ترک کرد... ناگهان فکری به ذهنش رسید ولی فکر شومی بود... او تصمیم گرفت به مرگخواران بپیوندد و از لرد ولدمورت خواهش کند تا فقط جیمز و پسرش رو بکشه...
او روانه جاده شد... از ولدمورت درخواست کرد ولی لی لی باز هم مرد و این دفعه هم سوروس ضربه روحی بدتری دید.
---
سلام، به کارگاه خوش اومدی.

مشخصه که احساسات شخصیت هارو درک میکنه و میتونی ازشون استفاده کنی... اما اینو باید همیشه یادت باشه که هر شخصیت یه چارچوب رفتاری داره، دامبلدور هیچوقت از دیالوگی مثل "ورور کردن" استفاده نمیکنه. این دقت باعث میشه پستت، مخصوصاً زمانی که پست جدیه، در نظر خواننده منطقیتر و قابل ارتباط در بیاد.
به غیر از این، ایراد بزرگ دیگهای توی نوشتهت نمیبینم اما بیشک جای خیلی بهتر شدن داره. بهت پیشنهاد میکنم پستایِ ایفای نقش رو بخونی تا بیشتر متوجه منظورم بشی.
برای گذر از این مرحله مانعی نمیبینم...
تایید شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1400/1/13 5:58:28
جانم فدای سالازار اسلیترین و نوادگانش!
جزئیات کاربر

در غروب یک روز عادی،هری و رون در سالن های هاگوارتز تمرین ورد های جادوگری میکردند؛زیرا شایعه شده بود که قاتلی خطر ناک،از زندان ازکابان فرار کرده است و بیرون از هاگوارتز پر شده بود از دیوانه ساز هایی که به شدت عصبانی بودند.هری و رون با تمرین ورد ها می خواستند خود را برای مقابله و دفاع در برابر قاتلی که ممکن بود،سر و کله اش به هاگوارتز پیدا شود آماده کنند.هری مثل همیشه ورد ها را به خوبی اجرا میکرد اما رون طبق معمول کمی دست و پاچلفتی بود و ورد ها را اشتباه اجرا میکرد و باعث خرابکاری میشد.رون سعی کرد اول با ورد ساده تری شروع کند؛او ورد مربوط به بلند کردن اجسام را انتخاب کرد،و چوب دستی اش را به سمت گلدانی که کنار پنجره ای باز قرار داشت هدف گرفت.او نفس عمیقی کشید و شروع به گفتن ورد کرد؛اما دوباره دچار اشتباه شد و کلمات ورد را اشتباه گفت و باعث شد،که ورد مربوط به حرکت اجسام به ورد مربوط به ضربه زدن تغییر کند.او ورد اشتباه را گفت و به سمت گلدان نشانه گرفت که ناگهان در این حین دیوانه سازی هم، در حال گذشتن از کنار همان پنجره بود.ورد گلدان را شکست و تکه های گلدان به سمت دیوانه ساز پرتاب شد..... دیوانه ساز که عصبانی بود بیشتر عصبانی شد و به سمت هری و رون،از پنجره به داخل هاگوارتز آمد.هری و رون بلافاصله پا به فرار گذاشتند و دوان دوان به هر جا که بود،می رفتند تا بتوانند از دست دیوانه ساز خلاص شوند.رون در حال دویدن بود که ناگهان پایش به سنگی برخورد کرد و به زمین افتاد؛دیوانه ساز فورا رون را گرفت و به صورت او خیره شد تا شادی هایش را،از او بگیرد.هری برای نجات رون سنگی برداشت و به سمت دیوانه ساز پرتاب کرد.دیوانه ساز،رون را پرت کرد و به سمت هری شتافت.هری دوباره شروع به دویدن کرد و رون هم از روی زمین بلند شد و دنبال آنها،دوید.آنها در حال دویدن بودند که ناگهان به یک سالنی که دو راهی بود رسیدند.هری و دیوانه ساز به یکی از راه ها،و رون هم به راه دیگر رفت.رون خیلی ترسیده بود و نمی دانست چگونه باید هری را نجات دهد؛که ناگهان به فکر ماشین پرنده ی پدرش افتاد.او به سرعت به سمت خانه دوید و خیلی یواش بدون اینکه پدرش متوجه بشود سوار ماشین پرنده شد و به سمت هاگوارتز پرواز کرد.رون هری را که در گل خانه ی هاگوارتز،عقب عقب راه می رفت و راه فرار نداشت دید؛او که دیگر چاره ای جز شکستن پنجره های گل خانه نداشت،سرعتش را زیاد کرد و چشمانش را بست.بوووووم؛ شیشه ی گل خانه شکست و رون با ماشین پرنده به داخل گل خانه فرود آمد،و هری به سرعت سوار ماشین شد و آنها سرعت ماشین را بیشتر کردند،و بر فراز آسمان ها پرواز کردند.آنها خوشحال بودند و فکر می کردند که از دست دیوانه ساز خلاص شدند،اما دیوانه ساز هنوز به دنبالشان بود و دست از سرشان برنمیداشت.دیگر شب شده بود و یکی از قوانین هاگوارتز این بود،که به محض شب شدن هیچکس نباید در محدوده ها و اطراف هاگوارتز پرسه بزند؛اما هری و رون که نمی دانستند چرا این قانون وضع شده،بی خیال همچنان با ماشین پرنده برای رهایی از دیوانه ساز پرواز میکردند که ناگهان موجوداتی که نصف آدم بودند و هم نصف خفاش و دندان های تیز و چشمان ترسناک داشتند،در آسمان ها پرواز می کردند و تعداد آنها کم کم بیشتر می شد....رون که دیگر عقلش به جایی نمی رسید،با چشمانی نگران و صورتی رنگ پریده به هری نگاه کرد و گفت:بدبخت شدیم حالا چه کار کنیم؟هری دیگر عصبانی شده بود و سعی می کرد هر جور شده تمرکز کند و فکری بیندیشد؛که یکدفعه فکری به ذهنش رسید،و نقشه اش را برای رون بازگو کرد.هری تیکه ی گوشتی را که در ماشین رون بود برداشت و با دقت بالایی به سمت دیوانه ساز هدف گرفت و پرتاب کرد.تکه ی گوشت درست به هدف خورد و روی دیوانه ساز قرار گرفت،سپس هری رو به خفاشان شبیه انسان کرد و گفت:آهای موجودات بد و زشت بیاید اینجا!هری توجهشان را جلب کرد و آنها با خشمگینی به سمت ماشین پرنده پرواز کردند.هری به رون گفت:وقتی گفتم "حالا" راه ماشین را کج کن و به سمت چپ ببر.خفاشان نزدیک و نزدیک تر شدند؛و هری گفت: حالاااا، رون به سرعت مسیر را کج کرد و ناگهان خفاشان چشمشان به گوشتی که روی دیوانه ساز قرار داشت افتاد و آنها که حسابی گرسنه بودند،به دنبال دیوانه ساز اوج گرفتند و دیوانه ساز هم با دیدن این اتفاق دست از سر هری و رون برداشت و فرار کرد.و بالاخره هری و رون توانستند نفس راحتی بکشند؛آنها یکدیگر را بغل کردند و می دانستند که با این خرابکاری ها تنبیه سختی در انتظارشان است و فعلا نباید به هاگوارتز بروند.آنها شبی پر ماجرا را پشت سر گذاشته بودند و اکنون با خستگی بسیار زیاد به سمت خانه رون پرواز کردند تا آنجا حسابی استراحت کنند و نیرو و انرژی بگیرند، زیرا معلوم نیست که فردا چه اتفاقاتی در انتظارشان خواهد بود......
----
سلام. به جادوگران خوش اومدی.
داستانت قشنگ بود. پرداختنت به اتفاقات رو دوست داشتم و این واضحه که با مسائل پایهایِ نوشتن آشنایی داری.
ای کاش به فاصله بین خطوطت بیشتر دقت میکردی تا پستت انقدر برای خوندن سخت نباشه. توی جادوگران برای جلوگیری از این اتفاق، معمولاً قبل از دیالوگ یه اینتر و بعد از اون دوتا اینتر میزنیم و جایی هم که موضوع توصیف عوض میشه، اینتر استفاده میشه؛ با خوندن پستهای بیشتر بهتر منظورم رو متوجه میشی. در کل، برای این مرحله راضی کننده بود.
تایید شد.
----
سلام. به جادوگران خوش اومدی.

داستانت قشنگ بود. پرداختنت به اتفاقات رو دوست داشتم و این واضحه که با مسائل پایهایِ نوشتن آشنایی داری.
ای کاش به فاصله بین خطوطت بیشتر دقت میکردی تا پستت انقدر برای خوندن سخت نباشه. توی جادوگران برای جلوگیری از این اتفاق، معمولاً قبل از دیالوگ یه اینتر و بعد از اون دوتا اینتر میزنیم و جایی هم که موضوع توصیف عوض میشه، اینتر استفاده میشه؛ با خوندن پستهای بیشتر بهتر منظورم رو متوجه میشی. در کل، برای این مرحله راضی کننده بود.

تایید شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1400/1/9 0:25:02
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج