لینی به چهره کج و معوج ایوانوا نگاهی انداخت. کمی به نظر معصوم می آمد... اما تاج وزارتی را که بر روی سرش بود و در حال میک زدن آن بود، همان کمی معصومیت را هم از بین می برد. و دلسوزی لینی را بر نمی انگیخت و نکته مهمتر! مرگخواری که معصوم است، قائدتا جای کاریش می لنگد. این صد و پنجاه و شش بند اول کتاب "چگونه مرگخوار شویم و مرگخوار بمانیم؟" بود. کتابی که هر هفته بلاتریکس از آنها امتحانش را می گرفت.
- نه، بال نمی دم! من نمی خوام!
- حتی اگه بهت غذا بدم... ببین این پوست موز، از خاطره دار ترین پوست موز هامه؛ چون تنها پوست موزیه که نخوردمش! ببـ... ببین... اگه یه بال به من بدی، منم کـ... کل اینو بهت میدم!

وزیر ایوانوا، در حالی که بغض در چشمانش حلقه زده بود، موز را در جلوی صورت لینی گرفت.
لینی با دیدن پوست موز چندشش شد. عوقی نمایشی درآورد و بر خود لرزید. برایش عجیب بود که چگونه کسی می تواند چندین سال پوست موز را نگه دارد؟ حتی برای تجزیه شدن در طبیعت هم انقدر طول نمی کشید.
لینی، پس از افکار تجزیه موز و نگهداری موز و اینکه موز زودتر تجزیه می شود یا پوست موز، خرمگسی را دید که با ویزی طولانی به سمتش می آید.
- ویـــــــز!
خرمگس مکان فرود خود را دیوار پشت لینی انتخاب کرده بود و با سر هم در آنجا فرود آمد.
از سر و گوش خرمگس خون می آمد. آن هم از آن سبز رنگ هایش!
لینی به سمت خرمگس که ظاهر چندش و نچسبی داشت، دوید و سعی کرد نبض خرمگس را بگیرد، اما به این دلیل که نمی دانست قلب خرمگس کجا است، چشمانش را بزرگ کرد و به سمت ایوانوا دوید و با جیغ و فریاد گفت:
- پـــرســــتــار ایـــوا! بیست گرم ایزوپوتورولیول بزن! ضــربــان نــداره!

ایوانوا با چهره ای مات و مبهوت به لینی خیره ماند. او نه می دانست که کِی پرستار شده است و نه می دانست که لینی چه چیز را گفته است. البته به احتمال زیاد، لینی نیز نمی دانست چه می گوید و چه می کند.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج





آره داشتم...ولی چند دقیقه پیش یه حشره آبی اومد و یه ذره در مورد حقوق حشرات ویز ویز کرد و بعدش کل آب دهن مگس رو پیش خرید کرد و رفت!
...ولی حالا برای شما اب دهن تسترال داریم میخوای؟ 


وقت اضافی برای تلف کردن هم نداریم



چرا ایوا داره به در و دیوار میخوره؟
دور اتاق می دویید.

