جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

82 کاربر(ها) آنلاین هستند (35 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
76 مهمانان 6 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کلاس «شفابخشی جادویی»
ارسال شده در: جمعه 19 شهریور 1400 22:51
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام پروفسور!
ــــــــــــــــــــــــــــــ
آلبوس همراه با مردی ناشناس وارد کلاس شد. بلافاصله نظرجادو آموزان به سمت مرد ناشناس جلب شد، صورت خسته و چشم هایی پف کرده، واضح ترین چیزی بود که می شد در او دید.

- سلام بچه ها!
- سلام پروفسور!
- امروز قصد دارم تا « جک» رو بهتون معرفی کنم.

جک با حالتی کوالا گونه دستش را به بالا برد و سلام بی رمقی نثار جادوآموزان کرد.

- قبل از اینکه در مورد جک باهمدیگه صحبت کنیم، باید چیزی رو بهتون نشون بدم.

آلبوس چوبدستیش را روی اولین میز که جلوی کلاس بود گذاشت و با بشکنی پرده های کلاس پایین آمدند تا فضا تاریک شود.

- لطفا با دقت به این فیلم نگاه کنید!
.
.
.
- خب! کسی می تونه این فیلم رو تو چند دقیقه برامون خلاصه کنه؟

دست هرمیون سریع بالا رفت.

- شروع کن هرمیون!

- همون طور که هممون دیدیم. توی این فیلم افرادی بلیماری رو مشاهده کردیم که اصلا حال خوبی نداشتند و نیاز شدید به مراقبت پزشکی داشتند. ولی سوالی که برای من پیش میاد اینه که چرا شفادهنده ها هیچ کاری براشون انجام نمیدن؟
- ازت ممنونم هرمیون! سوال خوبی بود! چون این ها اصلا مریض نبودند.

-

- حالا وقتشه که توضیح کامل تری بهتون بدم. همتون جک رو دیدید. جک و افرادی که توی فیلم دیدید دچار یه بیماری خاصی شدن که نه تنها جادوگران بلکه مشنگ ها رو هم درگیر خودش می کنه. البته باید بگم که این بیماری بیماری واقعا عجیبیه! به این بیماری « سندرم خود بیمار پنداری» میگن!

آلبوس چوبدستیش را از روی میز و برداشت و جرقه ای به سمت دیزی که درحال چرت زدن بود، فرستاد.

- باید بگم که درمان این بیماری فقط و فقط یک راه داره و اونم اینه که به بیمار ثابت کنیم که بیمار نیست! می دونم یکم سخته ولی امکان داره! مثلا همین جک! جک تا حالا فکر می کرد، آنفولانزای تسترالی داره!
- خب، واقعا دارم!
- نه نداری! تو اصلا تا حالا توی زندگیت که تسترال رو از نزدیک دیدی؟
- نه!
- پس چطوری و از چه راهی این بیماری رو گرفتی؟ هممون می دونیم که آنفولانزای تسترالی فقط یک راه سرایت داره؛ اونم اینه که مستقیم به تسترال دست بزنی. حتی از جادوگر به جادوگر هم ممکن نیست این بیماری رو بگیری!
- حالا که بهش فکر می کنم، میبینم که حق با توعه. شاید من اصلا مریض نیستم؟
- درسته جک! حالا می تونی بری! همونطور که دیدید، میشه این بیماران رو مجاب کرد، که هیچ مشکلی ندارن! حالا ازتون میخوام که با من به جایی که توی فیلم دیدیم بیاین! همه دست های هدیگه رو بگین! سه، دو ، یک...

آلبوس به همراه تمامی جادو آموزان به بخش خود بیمار پنداران سنت مانگو رفتند.
- جادو آموزان تپل مپل! شما رو به اینجا آوردم تا از نزدیک با این بیمارن سر و کار داشته باشین و از همه مهم تر این که تکلیف هاتون رو بهتون بگم:

1- یه بیمار پیدا کنیم و مشخص کنین که فکر میکنه چه بیماری داره! (4 نمره)
2- سعی کنین اون بیمار رو درمان کنین( اگه موفق نشدین هم مشکلی نداره)! (6 نمره)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
EVEN IN DEATH MAY I BE TRIUMPHANT

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کلاس «شفابخشی جادویی»
ارسال شده در: جمعه 19 شهریور 1400 22:37
نمایش جزئیات
آفلاین
-خب سلام عزیزانم!
درس امروز رو شروع می‌کنیم با نام مرلین!

فلش بک

لوسی دیگر تحمل نداشت، دیگر نمی‌توانست.
او باید در مقام یک پروفسور واقعی تدریس می‌کرد، نه این که ساعت ها جیغ بکشد تا جادو آموزان به او توجه کنند.
ناگهان جرقه ای در سرش روشن شد!

مدتی بعد
بوی بعدی از معجون در حال جوشیدن می آمد.
تنها یک ماده مانده بود.
لوسی ماده آخر که یک تار موی آبی رنگ بود را در پاتیل انداخت...

پایان فلش بک
لوسی حالا ملانی بود، با این تفاوت که موهایش صورتی بودند و هر چه تلاش کرده بود نتوانسته بود آنها را به رنگ آبی در بیاورد.
-خب عزیزانم!
جرس امروز دراجی...نه چیز یعنی درس امروز جراحیه و بخیه کردن!

کلاه نوک تیزش را صاف کرد.
- توی بخیه کردن باید خیلی دقت کنید و خیلی خیلی ظریف عمل کنید تا بعدا جاش نمونه!
حالا برای اینکه بهتر یاد بگیرین، اول روی گوجه ها امتحان می کنیم!

این دفعه به جای کف زدن چوبدستی اش را تکان داد و موفق عمل کرد چون جلوی هر کدام از جادو آموزان، یک گوجه، انبر، تیغ و سوزن نخ ظاهر شد.
لوسی که ملانی بود به سمت میز ملانی رفت تا بخیه کردن صحیح را به جادو آموزانش یاد بدهد.
گوجه را در دستش گرفت و با تیغ، چاک کوچکی روی آن ایجاد کرد.
اتبر را آرام داخل کرد و یک تخمه گوجه را در آورد.
-خب حالا رسیدیم به قسمت اصلی، یعنی بخیه زدن!

گوجه را آرام و ظریف در دستانش گرفت و اولین دور را دوخت؛ اما همین که می‌خواست دور دوم سوزن را فرو کند، گوجه از زیر دستش سر خورد و محکم به دیوار خورد و هزار تکه شد و آب گوجه به همه جا پاشید.
گوجه های دیگر، با دیدن این صحنه وحشت کردند و از زیر دست بچه سر خوردند و از کلاس بیرون رفتند.
-برین بگیرینشون و بخیه شون کنید! اما حواستون باشه که گازتون نگیرن! وگرنه دچار بیماری التهاب گوجه می‌شین که اینطوریه که روی پوستتون گوجه در میاد!

و سریع از کلاس خارج شد و پشت دیواری پناه گرفت تا کسی متوجه قدش که در حال کوتاه شدن بود، نشود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
احتمالات مختلفی محتمله!
پاسخ به: کلاس «شفابخشی جادویی»
ارسال شده در: جمعه 19 شهریور 1400 18:02
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام استاد!
وقت عالی متعالی
—————✦—————


درب کلاس شفابخشی باز و کتی بل خوشحال و شاد و خندان همراه قاقارو از کلاس خارج شد. مانند نفرات قبل دسته ای از جادو آموزان دور او را گرفتند و رگباری از او سوال پرسیدند.
- چی شد؟ خیلی سخت بود نه؟
- استاد سخت گرفت یا آسون؟
- کتبی بود یا شفاهی؟
- نه بابا! خیلی باحال بود. نمره کامل گرفتم.

کتی چشمکی زد. درب کلاس دوباره باز و در دل جادو آموزان دوباره زیر دیگ های سیر و سرکه روشن شد. هیچ کدام نمیخواست قربانی بعدی امتحان باشد. با اینکه هر کسی که به داخل کلاس رفته بود، راضی برگشته بود ولی هنوز استرس وجود بیشتر جادو آموزان را گرفته بود.

- دیزی کران بیا داخل!
- اوف! منو صدا نزد.
- مرلین بهم رحم کرد.
- دیـــــــــــــزی کران! بـــــــــیا داخل دیـــــــــــــگه.

نگاه جمعیت روی دیزی قفل شد. او بی خیال در گوشه ای نشسته بود و تا گردن در کتاب درسی اش فرو رفته بود.

- هی زی مگه نمی بینی دارن صدات می کنند؟
-برای درمان افسردگی فقط لازمه به فرد مقابلمون...
- بیا برودیگه!
- این خوراکی مفید می تونه...

آلانیس که تا آن موقع خیلی آرام با دیزی رفتار کرده و نتیجه ای نگرفته بود، آرامش را کنار گذاشت و با ترکیب چهار چهار سه خشونت وارد زمین شد. او همانطور که لبخند میزد چک آبداری نثار دیزی کرد.

-آخ... چرا میزنی؟
- چون حقت بود! بیا برو صدات زدن.

دیزی همانطور که سرش را گرفته بود، به سمت درب کلاس شفابخشی راه افتاد. از طرفی استرسی که وجودش را گرفته بود، درد دیگری را در وجدان او به وجود آورده بود. دردی که حاصل از شب بیداری شب قبل و نخواندن حتی یه صفحه از جزوه درسی اش بود. او همانطور که در دلش از روونا و مرلین کمک می خواست، وارد کلاس شد و در را پشت سرش بست.

- سلام استاد.
- اســـــــــــــــــــــــــتـــــــــــاد؟! ( کش دار و خسته وار خوانده شود.)

دیزی به طرف صدا برگشت. دسته ای تنبل روی پشتی های کلاس لم داده بودند. دهان بعضی از آنها باز بود. بعضی از آنها خواب بودند و بعضی طی حرکات آهسته داشتند به جکی تنبل هم پشتی شان برایشان تعریف کرده بود، می خندیدند.

پس از گذشت چند دقیقه دیزی با تعجب به سمت میز استاد استانفورد رفت. روی میز پاکت نامه ای به چشم میخورد. دیزی آن را برداشت و آرام خواند.

نقل قول:
سلام دیزی
امتحانتون یه امتحان عملیه.
قراره معلم یه کلاس بشی و در شاگردانت تحول ایجاد کنی. تحولی که باعث بشه سطح بهداشت جامعه و هاگوارتز بالا بره.
مطمئنا تا الان شاگرد های کلاست رو دیدی! ممکنه برات جالب باشه چرا یه دسته تنبل باید شاگردای تو باشند؟!
چون اونا مبتلا به بیماری هستند که نشونه هایی از اون در بدن تو هم هست.
تنبلی و خسته گی بی جا!
ازت میخوام طی یک ساعتی که زمان داری به این تنبل ها مثل یک معلم یاد بدی چجوری می تونند یکم زرنگ باشند.
مرلین رو چه دیدی ممکنه این آموزش روی خودت هم تاثیر بذاره و راه روش زندگی خودت هم تغییر کنه.
موفق باشی.
استاد استانفورد
u

دیزی چند بار دیگر نامه را خواند. باورش نمیشد اصلا نیازی نبود مباحث جلسات قبل را بلد باشد. از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید به همین دلیل خیلی ریز پوست انداخت. از طرفی آموزش دادن چند عدد تنبل هم آنقدر ها کار سختی بنظر نمی رسید.

خیلی سریع دست به کار شد. به گذشته فکر کرد. زمان هایی که بسیار خسته بود و ناظران ریون با ذکر" یا روونا" او را فرا می خواندند تا بلند شود و کاری انجام دهد.

- تنبلان یا روونا!

تنبلان بدون هیچ تغییری روی پشتی های کلاس لم داده بودند. دهان بعضی از آنها که باز بود، بسته شده بود . بعضی هنوز خواب بودند و بعضی هنوز طی حرکات آهسته داشتند به جکی تنبل هم پشتی شان برایشان تعریف کرده بود، می خندیدند.

هیچ تنبلی تحریک نشده بود.
او چیزی را نادید گرفته بود. به این مسئله که ممکن است تنبلان ریونکلاوی نباشند فکر نکرده بود. پس ذکر عمومی تری را انتخاب کرد.

-تنبلان گرامی یا مرلین!

تنبلان بدون هیچ تغییری روی پشتی های کلاس لم داده بودند. دهان بعضی از آنها که بسته شده بود، برای کشیدن خمیازه دوباره باز شد . بعضی از آنها که خوابیده بودند بازهم خوابیده بودند و بعضی هنوز طی حرکات آهسته هنوز داشتند به جکی تنبل هم پشتی شان برایشان تعریف کرده بود، هنوز داشتند می خندیدند.

دیزی باید راه های دیگری را امتحان می کرد. قطعا ایده های بعدی جواب می دهد.

پنجاه دقیقه بعد

دیزی پوکر فیس به تنبل ها نگاه می کرد. او هر راهی که به ذهنش رسید بود را امتحان کرد. از پخش موزیک قری تا قلقلک دادن آن ها ولی انگار آب در هاون کوبیده بود. راهی جز خواهش و تمنا برایش نمانده بود.
- میشه خودتون خود به خود زرنگ شید.
-
- میشه یکم تکون بخورید.
-
- یه حرکت ریز چی؟
-
-میشه خمیازه نکشید.
-
- اه! دارم خل میشم!

دیزی کم کم داشت دیوانه میشد. تنها چیزی که در آن لحظه دلش می خواست این بود که محکم سرش را در دیواری بکوبد. موجوداتی که تا پنجاه دقیقه قبل باعث شادمانی دیزی شده بودند اکنون داشتند روی مخ او به فجیع ترین شکل ممکن سورتمه سواری می کردند. علاوه بر تنبلان گرسنگی نیز روی مخ او فشار می آورد به همین دلیل بی هوا دستاش داخل کیفش برد و از نا کجا آباد موزی در آورد.

- تنها کسی که الان حال منو می فهمه تویی فقط!

موز سکوت اختیار کرد. دیزی همانطور که بغض سنگینی را در درون گلویش حمل کرد، پوست موز را کند و او را به دهانش نزدیک کرد. خواست گاز اول را بزند که صحنه عجیبی مانع این کار شد.

تنبلان طی حرکات اسلو مُنشن ( درسته آیا؟) به طرف موز سکوت اختیار کرده پوست کنده و دیزی می آمدند.

- اون مـــــــــــوز مال منه!
- فکرشم نکن!
- باید از روی جسدم رد شی تا گیرش بیاری.
- برید کنار زخمی نشید.
(دیالوگ های بالا را کش دار و خسته وار بخوانید و شکلک هایش را نیز همانطور در ذهنتان تصور کنید. با تشکر! )

در مغز دیزی هیچ وقت نمی گنجید عده ای تنبل بخواهند برای یک دیگر کری بخوانند. او موز را محکم تر گرفت. بالای میز رفت و تمام قوایش را در حنجره اش جمع کرد.

- هرکی این موز رو میخواد سر جاش وایسه!

تنبلان سر جایشان ایستادند.

-هر کی این موز رو میخواد سریع بشینه.

تنبلان نشستند.

-هرکی این موز رو میخواد داد بزنه "من تنبل نیستم".
- من تنبل نیستم.
تنبلان به راحتی هویت چندین ساله شان را انکار کردند. اثرات شادی کم کم داشت در چهره دیزی پدیدار می شد. باورش سخت بود که حیواناتی که اکنون جلویش نشسته بودند، همان حیوانات زبان نفهم قبل بودند.

- خب هر کی این موز رو میخواد باید به حرف های من گوش کنه و ازشون یادداشت برداره.

تنبلان برای به دست آوردن موز هر کاری می کردند. آنها طی حرکتی سرعتی کاغذ و قلمی در دست گرفتند. دیزی که از سرعت آنها شک شده بود کم کم لب به سخن گشود.

- بنویسید! بهداشت هر جامعه ای رو ملت اون جامعه می سازند. ملت هم تشکیل شده از مشنگ ها، فشفشه ها، جادوگرا و ساحره ها. ساحره ها رو هم من و امثال من تشکیل میدن. در بین ساحره های هم ساحره زرنگ داریم و هم ساحره های خسته ای مثل من...

ایده ای در ذهن دیزی شکفت. ایده ای که با آن هم میتوانست تنبلان را زرنگ کند و هم زندگی خودش را تغییر دهد.

- مثل من که برای انجام بعضی تاکیید می کنم بعضی از کارها به کمک نیاز دارند. اگه حیوانات مهربون و موز دوستی مثل شما به من و امثال من کمک کنید، بهداشت جامعه نه تنها بهتر نمیشه بلکه از این رو به اون رو میشه.

دیزی همین طور ادامه داد. کار را به جایی کشاند که در طی پنج دقیقه توانسته روش انجام تمام کارهای شخصی اش مانند گردگیری تالار ریون و... را به تنبلان بی نوا یاد بدهد. تنبلان هم خام حرف ها و موزی که در دستان دیزی بود، شده بودند و هر از گاهی به نشانه تایید یا لبخند می زدند و یا سرشان را تکان می دادند.

- خب دیگه بنظرم کافیه! تا اینجا هم خیلی خوب تونستیم روی سلامت جامعه تاثیر بذاریم.
- استاد تکلیف نداریم؟( این سری کـــــــــــش دار و خسته وار خوانده نشود!)
- دارید راه می افتید! تکلیفم داریم... برای اینکه هم شما درس رو عملی یاد بگیرید و هم بهداشت جامعه دچار تحولات بیشتری بشه، همراه من بیاید بریم به تالار ریون و یه دست به سر و گوشش بکشیم.

تنبلان لبخند زنان بدون هیچ اعتراض و حرفی بلند شده و پشت سر دیزی راه افتادند. بندگان مرلین نمی دانستند دیزی چه آشی را برایشان پخته است. تماشایی تر از حال تنبلان، حال دیزی بود که لبخند خرسی زنان از کلاس بیرون می زد. او توانسته بود امتحانش را با نمره خوبی به پایان برساند.

تامام
☆خسته نباشید استاد☆
u

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کلاس «شفابخشی جادویی»
ارسال شده در: پنجشنبه 18 شهریور 1400 21:40
نمایش جزئیات
آفلاین
جیانا از تمام شدن کلاس هم خوشحال بود و هم ناراحت، یکهو صدای پروفسور ملانی همه ی افکارش را بر هم زد.

- بچه ها کسی هست که نمره اضافه بخواد؟ از درس شما هنوز یه جلسه مونده ولی من باید به خاطر کاری که برام پیش اومده مدتی به جای دیگه ای برم . داطلب نبود؟

یکی از بچه ها با کم رویی پرسید:

-نم...نمره...دا....ره؟(نمره داره؟)

ملانی آهی از افسوس کشید و سرش را به نشانه موافقت تکون داد . کلاس پر از همهمه شد.

-من پروفسوررررررررررررررررررررررررررررررر!
-من!
-نه خیرم من.

جیانا دوست نداشت دخالتی بکنه ، کلی درس داشت که هنوز انجام نداده بود ولی بی تفاوت هم نموند . با سیلنسیو کلاس را ساکت کرد.

-جی تو داوطلبی؟
-من؟
-بله ... دیوار که نگفتم!
-چشم پروفسور اما...

ولی ملانی رفته بود.

-----------------------------------------------------------------------------------------------
جیانا به کلاس رسید ، نفس عمیقی کشید و وارد کلاس شد.

- خب بچه ها این جلسه براتون چیزی آوردم که غیر ممکنه که دربارش هیچی ندونین.

بچه ها ساکت شدند .

-چی؟

جیانا ادامه داد.

- از اونجایی که اینجا نزدیک جنگله من یکمی از گیاه های خاص و کمیاب از همین اطراف جمع کردم و آوردم . بعضی از اونا کشنده هستن و بعضی دارویی . برای مثال این ریشه گیاه آتشین خیلی از استرس ها رو برطرف می کنه ولی این سنبل آبی شب نما سمیه و برای فلج کردن شما یه قطره اش هم کافیه.

بچه ها از تعجب و ترس موهاشون سیخ شد.

-نگران نباشین من یه جدول بهتون میدم که گیاهان سمی و دارویی و معجون هایی که اثر اون سمی ها رو از بین می برن رو نوشته. نگران نباشین به کشتنتون نمیده!

جیانا برگه ها رو پخش می کنه و بچه ها خیالشون کمی راحت تر میشه. آرتیمیسا دستش رو بالا میبره:
-ببخشید جاهای خالی جدول واسه چیه؟
-خب سوال خوبی کردی جوابش تکلیفتونه.

تکلیف شما


1-شما باید گیاه هایی رو که بهتون میدم و مال هر کسی با دیگران فرق داره رو امتحان کنید بعضی از گیاها توی لیست هستن و بعضی نه. اونایی که نیستن رو، حالا از هر روشی سعی کنین بفهمین سمی هستن یا نه.(4 نمره)

2-اگه سمی نیستن برای چه بیماری هایی خوبه اگه سمی هستن خب چه معجون هایی خنثی می کنه اثراتشونو.(4 نمره)


3- جواب این معما رو پیدا کنید حالا به هر روشی و ربطش رو با تکلیفتون پیدا کنید: اگه دو رو با دو جمع کنید جواب ممکنه بیشتر از چهار بشه و شما رو به جواب برسونه.(2 نمره)


4-(نمره اضافه این اجباری نیست) چه درمانی رو از همه بیشتر موثر می دونید؟(1 نمره)

جیانا نفس راحتی کشید و کلاس را تمام کرد.
------------------------------------------------------------------------------------------------
پروفسور ملانی شما عالی بودین گرچه وسط ترم دوم اومدم ولی سوژه ها جذاب بودن در حد لالیگا . آرزوی سلامتی دارم برای شما، ای پروفسور زیبا!( خیلی نیاز به گفته واقعیه. )

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اکسپکتو پاترونوس


قدم به قدم تا روشنایی از شمعی در تاریکی تا نوری پر ابهت و فراگیر!!
می جنگیم تا اخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!
برای عشق!!
برای گریفندور!!


پاسخ به: کلاس «شفابخشی جادویی»
ارسال شده در: چهارشنبه 17 شهریور 1400 15:46
نمایش جزئیات
آفلاین
جادو آموزان درکلاس، مشغول گفت و گو بودند. قاقارو روی پای کتی نشسته بود؛ تری مشغول صحبت با دافنه بود؛ رزی از زیر میز آرام می خزید و آرتمیسیا خوابالود بود.
_اینو بگیرش!
_بفرس اینور.... بفرس اینور!
آملیا با استفاده از چوبدستی، با کاغذ، گوزنی درست کرده بود و همان طور که در هوا معلق بود دور کلاس میچرخاند.
همان لحظه پروفسور استانفورد در کلاس را باز کرد و وارد شد. اختیار گوزن از دست آملیا خارج شد و به پیشانی پروفسور خورد.
پروفسور برگه را بیرون انداخت وبا حالتی عصبانی گفت:
_صبح شماهم بخیر
آملیا سرش را پایین انداخت. پروفسور روی سکوی کلاس رفت،نفس عمیقی کشید و گفت:
_دیگه نزدیکه کریسمسه...... من معمولا یک هفته قبل میرفتم به تعطیلات اما امسال یک هفته دیرتر از تعطیلات میام! هرکدوم از شما اگه داوطلبید میتونیدجلسه ی بعدی تدریس داشته باشید.
جادو آموزان به همدیگر نگاهی انداختند. آرتمیسیا که هنوز خوابالود بود چشمانش را مالش داد . دستش را به سمت پاشنه ی پایش برد که ردایش را صاف کند که ناگهان دستش به پوسته ی لیز و زخیمی خورد؛ سرش را آرام جلو برد و رزی را زیر میز دید و از جایش بی اختیار بدون حرفی بلند شد!
همه ی جادو آموزان به او خیره شده بودند. پروفسور استانفورد با ابروهای بالا رو به آرتمیسیا گفت:
_عالیه! خب پس برای بعد کریسمس آماده باش
آرتمیسیا که شوکه شده بود رو به پروفسور گفت:
_ااااا..... بله؟
_خودتون داوطلب شدید..تدریس جلسه ی بعد با شماست.... گفتم آماده باشید
_آاااممم.... بب.. باشه
پروفسور شروع به تدریس شد. آرتمیسیا که هنوز شوکه بود یادش آمد برای چه چیزی بلند شد. به پایین نگاهی انداخت؛ رزی دور پایش پیچیده بود.
_از این ماده برای....
_
صدای جیغ آرتمیسیا کلاس را پرکرد.آرتمیسیا نفس، نفس میزد و بی صدا و بی حرکت ایستاده بود.
پروفسور استانفورد سریعا به سمت آرتمیسیا آمد و خیلی سریع گفت:
_آروم باش.... رزی تربیت شدست، هیچ آسیبی بهت نمیزنه
یهو قاقارو جلوی رزی پرید ورزی به سمت او پرید.وزغ یکی از دانش آموزان جلو پرید و هرسه حیوان درگیر شدند؛ پس از مدت طولانی کل کلاس به حالت اول برگشت و زنگ به صدا درآمد. تمام دانش آموزان کلاس را ترک کردند؛ آرتمیسیا کتابهایش را جمع کرد و برای جلسه ی آینده به راه حلی فکر میکرد.

بعد از کریسمس

جادو آموزان تک تک وارد کلاس شدند و در همان حال باهم صحبت میکردند. تقریبا 10دقیقه از زمان کلاس گذشته بود که در کلاس بازشد و آرتمیسیا با جعبه ای بزرگ در دست وارد کلاس شد.
جعبه را روی میز گذاشت و رو به جادو اموزان گفت:
_سلام به همگی
جادو آموزان سریعا به سمت جعبه هجوم آوردند. آرتمیسیا که در کنار میز ایستاده بود، الان وسط جمعیت به آن بزرگی گیر افتاده بود. جادو آموزان در تلاش بودند که ببینند درون جعبه چه چیزی قرار دارد. آرتمیسیا از میان جمعیت خودش را بیرون کشید و بلند گفت:
_میشه بشینید...!
اما جادو آموزان متوجه صدا نشدند. آرتمیسیا چوبدستی اش را از درون جیب ردایش برداشت و روی گلویش گرفت و گفت:
_میشه بشینید!
جادو آموزان همگی به سمت میز ها رفتند و سرجایشان نشستند. آرتمیسیا نفس عمیقی کشید و گفت:
_درس رو شروع میکنیم
آرتمیسیا به سمت جعبه رفت و در آن را باز کرد. یک ورقه ی نازک فلزی که رویش از حباب پرشده و داخلش توپهایی بود را بیرون آورد وروبه جادو آموزان گفت:
_در دنیای ماگلی برای شفا بخشی از قرص استفاده می کنند. همین بسته ای که در دست منه نوعی قرص هست که با توجه به اسمش میتونیم متوجه بشیم که برای درمان چجور بیماری خوب هست.
سپس جعبه را از روی میز برداشت و روبه جادو آموزان گرفت و گفت:
_این جعبه پراز قرص های مختلفه........ مثلا این.... یا... مثلا این یکی
آرتمیسیا از درون جعبه قرص هارا بیرون می آورد و به جادو آموزان نشان میداد.
_خب حالا ما از چه چیزی برای شفابخشی استفاده میکنیم؟ مشخصه «معجون» ما از بیشتر معجون ها برای شفا بخشی استفاده میکنیم و برای ساخت همه ی این معجون ها حداقل یکی از موادش گیاهان هستن. جالبه بدونید که قرص های ماگلی هم تقریبا با گیاهان درست میشه با این تفاوت که قرص ها از مواد دیگر شیمیایی هم درونشون استفاده میشه اما معجون ها گیاهی
آرتمیسیا، جعبه را روی میز گذاشت و قرص ها را در کنار جعبه روی میز ریخت. سپس شیشه هایی را که درونشان محلولی مایع بود را بیرون آورد و در دست گرفت و رو به بچه ها گفت:
_خودتون با خواص بیشتر معجون ها آشنایی دارید؛ الانم گفتم که قرص ها هم برای درمان استفاده میشه... اما تا حالا به ترکیب هردو با هم و اثرش فکر کردید؟
جادو آموزان به یکدیگر نگاه کردند. سپس آرتمیسیا گفت:
_فکر کنید.... هردوش برای شفابخشی استفاده میشه ولی چرا باهم امتحان نشن؟ شاید یک داروی جدید اختراع بشه! البته...معلوم نیست که چه جور دارویی باشه.... ممکنه نتایج مثبت یا منفی باشه.
آرتمیسیا ردایش را بالا داد و گفت:
_مثلا.... ترکیب معجون سوسن با قرص آموکسی سیلین باعث تغییر رنگ پوست میشه
قسمت دایره ای شکلی در مچ دست آرتمیسیا، از سفید به نارنجی تبدیل شده بود.
_یا... مثلا ترکیب معجون آویشن با قرص آهن باعث ایجاد ابر با هوای دهان میشه
سپس آرتمیسیا دو دستش را جلوی دهانش برد و ها کرد . وقتی دستانش را باز کرد ابری کوچک شبیه پشمک از میان دستانش خارج شد و به سقف چسبید.
_دیدید! ولی این نتایج منفی میتونه به صورت بر عکس نتایج مثبتی داشته باشه. مثلا چون پوستم سفید بود با خوردن ترکیب به نارنجی تغییر کرد اما مثلا اگه پوستم تیره بود تبدیل به یک لکه ی سفید میشد ولی بعضی از ترکیب ها ممکنه واقعا خطرناک باشن و برای این کار باید از یک قرص مخصوص استفاده کنید
سپس آرتمیسیایک بسته قرص سفید را آورد و گفت:
_شما وقتی قرص و معجون رو ترکیب کردید محلول رو باید نصف کنید. نصفش استفاده بشه و درون نصف دیگرش برای پایان به اثر ترکیب یک دونه قرص اضافه میکنید و اونوقت ترکیب رو استفاده میکنید.
حالا بریم سراغ تکالیف:


1_به گروه های دو نفره تقسیم بشید و هرکدومتون یک بسته قرص و یک معجون از روی میز بردارید و باهم ترکیب کنید. هرکس ترکیب رو روی هم گروهیش امتحان میکنه و میگه چه تاثیری داشته . (7نمره )

2_بگید چه قرص و معجونی رو باهم ترکیب کردید.( 1نمره)

3_بگید اون معجون خودش چه خاصیتی داشته و اون قرص هم چه بیماریی رو درمان میکرده؟(2نمره )

سپس آرتمیسیا به سمت میز رفت و به جادو آموزان معجون هارا پخش کرد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Magic bridge for different hostsʕ´•ᴥ•`ʔ
پاسخ به: کلاس «شفابخشی جادویی»
ارسال شده در: یکشنبه 14 شهریور 1400 05:08
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
امتحان کلاس شفابخشی جادویی


ملانی با شنل سیاه سفری اش وارد کلاس شد و به دنبالش برگه های امتحانی بین جادوآموزان پخش شدند.

-خب به اندازه کافی وقت تلف کردیم. امتحان شما بسیار ساده و البته مهمه. من سعی کردم تو این کلاس بهتون تشخیص و درمان رو یاد بدم تا شفادهنده ی خودتون و اطرافیانتون باشین.
حالا ازتون میخوام نشون بدید که چی از کلاس من یاد گرفتید.

بچه ها با قیافه ی مگه چیزی قرار بود یاد بگیریم به همدیگه نگاه کردن و بعد به کاغذهای سفید امتحانی نگاه کردن.

-لطفا توی برگه تون برام یک رول تدریس شفابخشی بنویسید. سوژه ای که فکر می کنید برای شفابخشی جذاب و کاربردیه رو انتخاب کنید و خودتون جای استاد این درس باشید و رول مرتبط با اون تدریس رو بنویسید. در واقع یه پست رول تدریس کامل بنویسید، شکلک گذاری و علامت گذاری فراموشتون نشه.
در انتهای تدریستون هم یکی دو مورد تکلیف به جادوآموز ها بدید.
منتظرم که تکلیف های خلاقانه تون رو بخونم.
درضمن نمره امتحان از ده نمره ست و نمره منفی هم نداره. شروع!

قلم پر ها روی کاغذ به حرکت دراومدن و ملانی نفسی راحت کشید که کلاس شفابخشی جادویی به خیر گذشت و به خاطره ها پیوست.

__________
تدریس به شما تجربه ی خیلی خوبی بود. امیدوارم برای شما هم تجربه خوبی باشه!

هرکس تمایل داشت لطفا نظرشو نسبت به این کلاس و تدریس من در چند خط بنویسه.

سلامت و بی نیاز از شفادهنده ها باشید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

⚠️خطر برخورد⚠️
پاسخ به: کلاس «شفابخشی جادویی»
ارسال شده در: جمعه 12 شهریور 1400 00:54
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
نمرات جلسه سوم کلاس شفابخشی جادویی


گریفیندور:
جیانا ماری: ۱۸
داروی باحالی بود جیانا، فقط ایکاش دارویی که اثر داروت رو خنثی میکنه هم پیدا میکردی!
از جلسات قبل خیلی خیلی بهتر مینویستی، پیشرفت کردی. آفرین!
هنوز سه نقطه هایی که میذاری بیشتر از سه نقطه ن. باید دقیقا سه نقطه باشن...
قبل از شکلک هم حتما نقطه رو بذار که نشون بده جمله ت تموم شده.
اسلیترینی شاد هم داریم چرا گفتی بعیده؟

لوسی ویزلی: ۲۰
سلام لوسی! چه داروی وحشتنا... نه یعنی جالبی! شکلات و پیاز رنده شده... شخصا خوشحالم که آرتور مقاومت کرد و ازش نخورد. کُشتی و علائم جالبی پیدا کردی، آفرین به دقتت.
بیماری هم پروفسوری نبود افسروری بود.

کتی بل: ۱۸
سلام کیت کت!
اهم... عزیزم؟ شما الان کسی رو درمان کردی یا قاقاروی بیچاره رو مریض کردی؟ زبونش دوبرابر شده بود. روش عجیبی بود.
ممنون از بیماریابی خلاقانه ت، البته بیمارسازی بود.
من میرم با دوشیزه کران یه صحبتی بکنم!

اما ونیتی: ۲۰
سلام بر کلاهبردار کلاهبردارا!
تازه وقتی گفتی همه چیز با پول حل نمیشه کمی بهت امیدوار شده بودم که... بله! راه حل دیگه ای با استفاده از پول پیدا کردی.
کلاس ضدافسردگی برگزار کنی باید یه معاونت شفادهندگی که خودم باشم مالیات بدی ها گفته باشم. :relax
مثل همیشه خلاقانه و عالی بود. خوشحال شدم توی کلاسم دیدمت بنده ی مقرب.

الکس وندزبری: ۲۰+۱
سلام الکس!
ایندفعه توضیحاتت کمتر بودن و سناریو و داستان خیلی بیشتر خودش رو نشون داد. آفرین به تو!
همینکه شکست خوردی و رو به ورشکستگی هستی نشون میده که اعتماد به نفست توی نوشتن و ریسک کردن بالا رفته. برای همین بهت نمره کامل رو میدم.
حالا اون معجون عشق رو بیار تحویل بده و باید بگم وقتی اثرش بپره احتمالا لاوندر افسرده تری خواهیم داشت. درمانش با خودت!
امیدوارم بازم تو کلاسم ببینمت.

اسلیترین:
دافنه گرین گرس: ۱۶
اینکه به درمان حیوونت پرداختی ایده جالبی بود... پروفسور استانفورد تکلیفت یکم نامهربون بود ولی درکل خوب نوشتی.
یه مشکلی که وجود داشت مخلوط شدن لحن محاوره و لحن رسمی بود.
مثلا من دافنه گرین گرس تونستم خواهرم با اون بزرگی رو اذیت کنم

و جای دیگه میگه فقط مریضم را درمان کردم.

این تعارض توی پسته که گاهی (را) آورده بشه و گاهی (رو)
معمولا توصیف هارو رسمی مینویسن و دیالوگ ها راحت و خودمونی نوشته میشه، بازم هیچ محدوپیت خاصی نیست.
فقط اینکه سعی کن یک دست باشه و از فاصله ها بیش از حد استفاده نکن.
موش دارو آوردی، آفرین.

آلبوس سوروس پاتر: ۱۹
سلام آلبوس جوان!
چه خواهر خشنی داری! برادر قلدری هم داری، پسری هستی مظلوم.
خیلی خوبه که به حرفام توجه کردی.
راستش تو اول پستت گفتی هیچکس دلیل اصلی بی شور و شوق بودن خونه رو نمیدونست و خط بعد گفتی دلیل اصلی اش لیلی لونا بود! این یکم گیج کننده بود که به سرعت جواب ابهامی که ایجاد کردی رو دادی.
مورد بعدی اینکه سعی کن توی توضیحات و توصیفاتت از شکلک استفاده نکنی. یه جورایی بار معنایی توضیحت رو کم میکنه و توصیه نمیشه.
مواد معجونت جالب بودن، اگه یکبار دیگه هم جیمز معجون رو میگرفت بابا کله زخمی کچل میشد.

اسکورپیوس مالفوی: ۱۹
به وجدانت بگو که شفادهنده خبیث و جالبی شد!
میتونه بیاد و پاره وقت تو درمانگاهم کار کنه.
اگه ارباب اذیت کردنتو بفهمه دنیا تبدیل به دنیایی پر از بلاتریکس و لبخندهای ترسناکش میشه و ما میتونیم فیلم ترسناکتون رو نگاه کنیم.
دید جالبی بود که خودتو درمان کردی، آفرین.

ریونکلاو:
لایتینا فاست: ۲۰
آفرین لایت! کارت خیلی خوب بود. معجونت هم خلاقانه و البته که حال بهم زن بود.
لطفا بعدا از ذهن خوانی‌ت استفاده کن و بهم بگو که شاگردام تو کلاس درمورد درسم چه فکری میکنن!
خیلی عالی نوشتی. صدآفرین.

آلانیس شپلی: ۱۸
گربه هات چه اسم های جالبی داشتن! میشه پیتزا رو بدی یه گاز بهش بزنم؟ :droll:
معجونت از معجون لایتینا هم خلاقانه تر و حال بهم زن تر بود. انتظار داشتم ایده خلاقانه تری به کار ببری و کمی هم طولانی تر باشه.
اما در کل خوب بود.

دیزی کران: ۲۰
سلام دوشیزه کران. شما درمورد بستنی فلفلی به خانم بل مشاوره دادی؟
پس تاثیر این بود که متوجه شدی سرت کلاه رفته و بسته چیپست به غارت رفته؟
خب الان دیگه کمتر دلم برای قاقارو و زبون بادکرده ش براثر بستنی فلفلی میسوزه.
خوب نوشته بودی دیزی.

آلنیس اورموند: ۲۰
سلااااام آلنیس!
آخی! چشام قلبی شد!
لولو رفت با هلو برگشت، به به. مادرجغد بازی درنیاری ها! هوای عروست رو هم داشته باش.
درمان خیلی جالبی بود حتما باید روی بیمار های دیگه هم امتحانش کنم! بهشون میگم که برای درمان به تو مراجعه کنن. آستین هات رو بیشتر باید بالا بزنی! صدآفرین. قشنگ بود.

جرمی استرتون: ۱۸
کمی با شکلک ها دوست باش جرمی! جاشون تو پستت خالی بود.
افسردگیت با ترکیدن یه کیک خوشمزه درمان شد؟ عجیبه!
خوشحالم که دوستای خوبی داری.

هافلپاف:

آرتمیسیا لافکین: ۱۵
توضیحاتت درمورد علائم خوب بود آرت.
متسفانه ظاهر پستت زیاد به هم چسبیده بود. کمی سطر هاتو فاصله بده.

مثل همینکاری که من میکنم. هروقت دارم موضوع دیگه ای رو میگم میرم خط بعدی و گفته هام منظم تر میشه.
علائم نگارشی‌ت مشکل داشتن. مثلا سه نقطه هات باید سه نقطه داشته باشن نه بیشتر. ویرگول و نقطه هات هم یادت نره بذاری.
با شکلک ها هم دوست باش ازشون استفاده کن تاپستت رو قشنگ تر کنن.
داروی افسردگیت کمی زیادی عادی و ساده بود. خوراکی و کتاب چیزایی خوبی ان اما خلاقیتِ بیشتر خوشحال ترم میکرد.

رامودا سامرز: ۲۰
چه شفادهنده خوش قلبی! به کلاس من خوش اومدی رامودا.
سعی کن در راه درمان بقیه سکته نکنی چون واقعا تعداد زیادی بیمار رو نمیتونی درمان کنی.
ایده ت خیلی جالب بود، علائم و درمان هم خوب بودن. خوشحال شدم که به درمانی جز معجون و خوراکی فکر کردی. همینجوری خلاق و پرانرژی ادامه بده.

جسیکا ترینگ: ۱۸
ایده ت خیلی خوب بود جسیکا!
استفاده از هکتور و بعد درمانش ساده و هوشمندانه بود. یه صدآفرین داری.
فقط اینجا یه مشکلی درمورد غلط املایی و ظاهر پستت هست. ضدافسردگی درسته نه زدافسردگی.
و سعی کن دیالوگ های بهتری بنویسی، روون تر باشن.
علائم نگارشی مثل نقطه و ویرگول هم به کلمه قبل میچسبن، و از کلمه بعدشون فاصله میگیرن.
مثلا:
جسیکا خلاقیت خوبی دارد، به به!
اینجا ویرگول رو به دارد چسبوندم و از به به فاصله دادم.
بیشتر بنویس، بهتر میشه. بازم آفرین!

____________________
همتون عالی بودید شفادهنده های جوان! امیدوارم تو زندگیتون هیچوقت افسردگی نگیرید و اگر هم گرفتید از درمان هایی که پیدا کردید روش استفاده کنید و شکستش بدید.
از اینکه یک ترم رو به عنوان استادتون با شما گذروندم خوشحال شدم.
با آرزوی موفقیت برای تک تکتون.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

⚠️خطر برخورد⚠️
پاسخ به: کلاس «شفابخشی جادویی»
ارسال شده در: چهارشنبه 10 شهریور 1400 23:43
نمایش جزئیات
آفلاین
تکلیف جلسه سوم


جسیکا داشت می گشت و هی از این و اون می پرسید ناراحتی یا نه و از بخت بدش همه داشتند ( به دلیلی نامعلوم ) از خوشحالی بال در می آوردند . تا اینکه بالاخره فکری به ذهنش رسید . حتما همیشه لازم نیست کارو از روش درستش انجام بدیم . پس به سرا هکتور رفت :
- هکتوووور کجایییی ؟
- بله اینجام اینجا چی کار داری ؟
- ازت می خوام یه معجون برام بسازی .
- واقعا ؟
- آره.
- چی می خواهی ؟
- معجون زد افسردگی . یه عالمه !
- فکر کنم یه چند تا همین اطراف داشتم . آها اینجاس !
- ساخت خودته دیگه ؟
- حالا چی شده انقدر به من علاقه مند شدی ؟
- چیز خاصی نیست .
- آره ساخت خود نابغمه بفرما می شه دو سیکل .

جسیکا دو سیکل از جیبش در آورد و داد و به هکتور و رفت بیرون . حالا فقط باید جیسونو پیدا می کرد . هرچی آدم عجیب تر بهتر . یه مقدار آب و رنگ قرمز و باهم قاطی کرد و معجونو بهش اضافه کرد و رفت تو انبار جیسون و از دور ترین کنج اتاق یه شیشه خون پیدا کرد اون هم بهش اضافه کرد تا قشنگ بودی خون بده. نزدیک جیسون شد و با لوس ترین حالت ممکن گفت :
- جیسون ؟
- بله ؟
- یه مقدار خون تازه پیدا کردم می خواهی ؟
- آره ! چند وقتی هست خونام تموم شده . دارم می میرم تشنگی بدش ببینم .

خونو به جیسون داد و جیسون هم سر کشید . چند دقیقه بعد جیسون داشت تغییر شکل می داد به یک تنبل . ناراحت دراز کشیده بود و غر می زد :
- وای. آخ . من چند وقت دیگه از بی خونی میمیرم . اینجام که خون به زور باید پیدا کنم همه هم مشالله طلسم محافظتی دارن که نمی شه خون ازشون گرفت . چقدر من بدبختم ! تازه کتی رو نگو که می گه من یه خون آشام کامل نیستم شاید واقعا نباشم....

جسیکا که رسما سر گیجه گرفته بود مقداری از خون را که نگه داشته بود داد به جیسون ولی کامل جواب نداد . یعنی اثر کرد ولی کم بود . انبار جیسونم خالی بود دیگه معلم نبود از کجا می تونه خون پیدا کنه . رفت سراغ پروفسور ملانی و گفت :
- پروفسور یه مشکل کوچیک هست.
- چیه جسیکا ؟
- خب راستش جیسون افسردگی گرفته و من فهمیدم با خون درست می شه .
- خب الان مشکل چیه ؟
- ذخیره خونشم تموم شده و من الان نمی دونم باید چی کار کنم .
- وای خدا بهتره خودم به این یکی از یه روش دیگه رسیدگی کنم .
- اما پروفسور نمرم چی ؟
- چون فهمیدی چی حالتو خوب می کنه لحاظ می شه حالا من دیگه برم سراغ جیسون .
جسیکا در حالی که مرلین مرلین می کرد که نفهمد کار معجون هکتور است از دسترس دور شد .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

در کشاکش شجاعت و اصالت، در هیاهوی هوش و ذکاوت، اتحاد و پشتکار سو سو میزنند...فرزندان هلگا میدرخشند!
تصویر تغییر اندازه داده شده
بله تا زنده ایم واسه هافل می جنگیم.
123 هافل برنده می شه !
پاسخ به: کلاس «شفابخشی جادویی»
ارسال شده در: چهارشنبه 10 شهریور 1400 23:42
نمایش جزئیات
آفلاین
جرمی با بی حوصلگی وسایلش را جمع کرد. کلاس شفابخشی جادویی را ترک کرد و به سمت خوابگاه راه افتاد. شور و شوق همیشگی اش را نداشت. حس می کرد قلبش مانند همیشه نمی تپد. شاید اگر از او می پرسیدند که چه حسی دارد، خیلی شاعرانه می گفت که همه چیز را سیاه و سفید می بیند.

طبق حرف هایی که پروفسور استانفورد چند دقیقه قبلش گفته بود، جرمی به بیماری افسردگی مبتلا شده بود ولی جرمی خودش این را نمی دانست زیرا سر کلاس، اصلا تمرکز نداشت. بالاخره به خوابگاه رسید. رفت روی تخت دراز کشید و به سقف خیره شد. معمولا جرمی بعد از کلاس ها به خوابگاه نمی رفت؛ اکثر اوقات وقتش را در حیاط قلعه با دوستانش می گذراند. اما آن روز انگیزه هیچ کاری را نداشت.

روزی که قاقارو جرمی را گاز گرفته بود و او را به ویروسی مبتلا کرده بود که باعث توهم جرمی می شد، پلاکس نگرانی جرمی بابت قاقارو هایی که در تهوم هایش می دید را متوجه شده بود. جرمی چندین بار دیگر هم طوری رفتار کرده بود که به سادگی می شد حسش نسبت به قاقارو را فهمید. پلاکس بالاخره توانسته بود متوجه حس واقعی جرمی نسبت به قاقارو بشود. جرمی واقعا به قاقارو حسودی می کرد. واقعا سخت است که حس کنی یکی از بهترین دوستانت تو را کنار گذاشته و کس دیگری را جایگزین تو کرده. به همین دلیل پلاکس از آن روز بیشتر مراقب جرمی بود و مدام او را تحت نظر می گرفت. آن روز هم متوجه بی حال و حوصله بودن جرمی شده بود. برای همین باید به دنبال راهی برای خوشحال کردن جرمی می افتاد. پس رفت تا کتی و دیزی را پیدا کند و با آنها مشورت کند.

- بچه ها من چند روزه به دلایلی حواسم به جرمی هست. امروز هم زیاد حالش خوب نبود. حقیقتا دلیلی که شما رو اینجا جمع کردم اینه که فکرامون رو بریزیم رو هم و ببینیم که چیکار می شه برای جرمی کرد.
- یعنی میگی اون بیماری هه که امروز تو کلاس راجع بهش حرف می زدند رو گرفته؟
- آره کتی.

کتی سر تکان داد و لبخند زنان گفت:
- خب چرا مثل پروفسور بهش بستنی نمی دی؟

پلاکس با چهره ای آمیخته به غم و نگرانی پاسخ داد:
- راستش مطمئن نیستم روی هر کسی تاثیر داشته باشه. و این که فکر کنم تاثیرش موقتی باشه. دنبال چیزیم که بتونه واقعا خوشحالش کنه و تاثیرش روش بمونه. نمی خوام بعد یک مدت کوتاه دوباره ناراحتیش برگرده.

هر سه چند ثانیه ای را صرف فکر کردن کردند. دیزی که تا آن لحظه کاملا خونسرد فقط آنها را تماشا کرده بود، سکوت را شکست:
- اگر دلیل ناراحت بودنش رو بدونیم، می تونیم با از بین بردن دلیلش حالش رو بهتر کنیم. خیلی خیلی بهتر.

پلاکس ثانیه ای مکث کرد و بعد طوری که به کتی برنخورد و جرمی را هم ضایع نکرده باشد گفت:
- حقیقتش جرمی حس می کنه که چند وقتیه به خاطر قاقارو، کتی داره بهش کم توجهی می کنه. حتی این حس رو میشه وقتی داره با کتی صحبت می کنه به راحتی از تو چشماش فهمید.

کتی اخم کرد. دیزی با همان آرامش ادامه داد:
- خب می تونیم دورش جمع بشیم و به طریقی بهش اطمینان بدیم که هنوز ما رو داره.
- نه دیزی. مسئله جرمی ما نیستیم...

کتی با چهره در هم حرف پلاکس را ادامه داد:
- مسئله جرمی منم. با دورش جمع شدن هم نمیشه کاریش کرد. مشکلش قاقاروئه. به قاقارو حسودی می کنه، خودم هم فهمیدم. ولی خب می خواستم چیکار کنم؟

چند لحظه ای به یکدیگر خیره ماندند. پلاکس بحث را جمع کرد و گفت:
- به نظرم باید همگی بهش نشون بدیم که ارزشش برامون از قاقارو خیلی بیشتره؛ مخصوصا تو کتی. هر طور شده باید به جرمی ثابت کنی که ارزشش برات خیلی از قاقارو بیشتره.

کتی رویش را به سمت دیگری کرد. با غصه اخم کرد و به زمین چشم دوخت.

- مگه نمی خوای حال جرمی بهتر بشه؟

کتی قاقارو را خیلی دوست داشت و از طرفی هم جرمی بهترین دوستی بود که داشت. نمی توانست به خاطر حیوان خانگی ای که فقط چند ماه با او بوده تمام لحظات خوشی که با جرمی داشته را نادیده بگیرد. جرمی هیچ گاه برای او کم نگذاشته بود؛ حالا نوبت کتی بود که جبران کند.

چندی گذشت. جرمی می خواست تا کمی از آن حال و هوا در بیاید. برای همین تصمیم گرفت به حیاط هاگوارتز برود تا کمی هوا بخورد. با بی رقمی تمام از تخت بیرون آمد و در حالی که سرش گیج می رفت، تلو تلو خوران خود را به در تالار رساند. وقتی از در تالار خارج شد جا خورد. کتی، پلاکس و دیزی با نیش هایی که تا بناگوش باز بودند رو به روی جرمی ایستاده بودند و کیکی دستشان بود که روی آن عکس قاقارو چاپ شده بود. جرمی با دیدن طرح روی کیک، از قبل دپرس تر شد. کتی گفت:
- سورپرایـــــــــــــــز! اومدیم با بهترین دوستمون تو دنیا وقت بگذرونیم.

جرمی زورکی لبخندی زد و گفت:
- تولد قاقاروئه؟ مبارک باشه. خودش کجاست؟

کتی لبخند زنان جلو رفت و گفت:
نه بابا! قاقارو چیه! اومدیم با تو باشیم! اگر هم منظورت به طرح روی کیکه، باید بگم که...

کیک را به جایی پشت سرش پرتاب کرد و کیک، با زمین برخورد کرد و از هم پاشید.

جرمی با همان چهره خسته اش لبخندی زد و به کتی نگاه کرد. نگاه های کتی و جرمی در هم قفل شد. چشم های کتی خیس بودند. خوشحال بود که توانسته بود حال جرمی را بهتر کند. بغض، گلوی جرمی را پر کرد. حالا دیگر جرمی مطمئن شده بود که کتی به حرفش پی برده. برای دوستی، هیچ جایگزینی وجود ندارد.

پایان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
✦RainbowClaw✦


پاسخ به: کلاس «شفابخشی جادویی»
ارسال شده در: چهارشنبه 10 شهریور 1400 23:20
نمایش جزئیات
آفلاین
- این برای تو! نمی‌خواد پولش رو بدی.
او افسرده بود. چند روزی بود که دیگر اسکورپیوس قبلی نبود. امیدش به زندگی را از دست داده بود و در حال حراج زدن زندگی و مالش در نزدیکی دکه ای بود که از زمان ورود به خانه ریدل ها کنار عمارت برپا کرده بود.

- اقا اون پنجه بوکس چنده؟

هر مشتری ای که می آمد و چیزی درخواست میکرد تیری به قلب اسکورپیوس وارد می شد و او اذیت میکرد چرا که برای این وسایل زحمت فراوان کشیده بود و الان آنها را همینطوری راحت و بدون هیچ چیزی از دست میداد ولی چاره ای نداشت دنیا دو روز بود و اصلا ارزش این چیز ها را نداشت.

فلش بک - چند وقت پیش

اسکورپیوس روی مبل راحتی خانه شأن نشسته بود تلویزیون میدید و همراه آن نوشیدنی کره دار میخورد. تلوزیون فیلم ترسناک گذاشته بود و اسکور عاشق فیلم ترسناک بود.
- نرو تو نکبت! خوب وقتی میدونی اونجا خطرناک هست پس چرا میری تو؟

ظاهر اسکور معنای فیلم ترسناک را نمی‌دانست و نباید او را سرزنش کرد چرا که علاقه داشتن به چیزی نشانه دانستن درباره ی این نبود.

- کجا میری؟ به سمت من بیا! میخواهم خونت را بخورم.
- نه!

لحظه به لحظه وضع صحبت های اسکورپیوس وخیم تر میشد.
- آخه تسترال این ترس داره؟ تسترال های ما هم از این نمی ترسن!

حوصله اش سر رفت کنترل را ور داشت و کانال را عوض کرد.
- نظرتون چیه دکتر؟
- خب همانطور که بینندگان می دانند زندگی ارزش دشمنی نداره و باید با هم ساخت. مال و ثروت هم ارزش نداره و باید بخشیده بشن.
چلک!

تلویزیون را خاموش کرد و به حرف های دکتر فکر کرد. شاید راست می گفت. شاید واقعا مال دنیا ارزشی نداشت. جرقه ای در ذهنش روشن شد.

پایان فلش بک

- اون...بیست گالیون...چیز...مجانیه برای شما!
پنجه بوکس را به مشتری داد و مشتری دکه را ترک کرد.

- ازش خوب استفاده کن.
این یکی اخری دل اسکورپیوس را بدجوری ملاک کرده بود و هر لحظه افسرده و افسرده تر میشد.


- مردک این چکاریه انجام میدی؟

- تو کی هستی؟
- من وجدانتم مردک!
- وجدان من؟
- مردک افسرده نفهمم شدی؟
ظاهر وجدان بی تربیتی و بد دهنی داشت.

- مردک این چکاریه انجام میدی؟
- کار خوبی میکنم! دنیا دو روزه!
- دنیا درد! دنیا درد بی بلا ابله!
- اما...من حالم بده افسردم!
ظاهر وجدانش فکری به ذهنش رسیده بود. پس در درونش لبخند شیطانی زد و دندان های زشت خیالی اش را نشان داد.
- مردک باید اون کچل رو اذیت کنی. همونی که بهش میگی ارباب.
- اما...اون اربابم هست.
- برای من نیست حالا هر چی میگم گوش کن.

اسکورپیوس خواست اعتراض کند اما حرفش را خورد و مشغول شنیدن نقشه وجدانش شد تا با این کار افسرده ایش را درمان کند.

فردای همان روز

- بفهمیم کی ما را اذیت کرده شهیدش میکنیم.

اسکورپیوس ترسید. خیلی ترسیده بود. او با اجرا کردن نقشه های وجدانش اربابش را حسابی اذیت کرده بود و الان نگران بود.ولی خوب شده بود نه به دلیل اجرای نقشه های وجدانش بلکه بخاطر ترس از مجازات اربابش که گفته بود یک هفته ان کسی را که اذیتش کرده مجازات میکند.
او فهمید دنیا دو روز نیست چون تحمل یک هفته مجازات اربابش را نداشت.




افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ثروت، قدرتی است که می‌تواند به انسان‌ها اجازه دهد تا از زنجیرهای فقر رهایی یابند و به دستاوردهای بزرگ دست یابند.


Wealth is a power that can enable people to break the chains of poverty and achieve great accomplishments.


الثروة هي قوة تمكن الناس من كسر قيود الفقر وتحقيق إنجازات عظيمة.

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.