تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
32 کاربر(ها) آنلاین هستند (16 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
28
مهمانان
|
4
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
انتخاب بهترینها
هفتاد و هفتمین دورهٔ انتخاب بهترینهای سایت جادوگران برای فصل تابستان ۱۴۰۵ آغاز شده است؛ با رأی خود از اعضای اثرگذار جامعه قدردانی کنید.
مهلت شرکت: ۲۵ تا ۲۸ شهریور
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
دندانپزشکی دکتر گلگومات
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1400/05/08
تولد نقش: 1400/05/12
آخرین ورود: جمعه 22 دی 1402 18:12
از: ایران_اراک
پستها:
174

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1400/03/20
تولد نقش: 1400/04/01
آخرین ورود: جمعه 21 فروردین 1405 23:08
از: پشت ویترین
پستها:
269

ایوا در حالی که سرش رو به نشونه تاسف تکون می داد رو به پیتر کرد که عین ابر بهار گریه می کرد.
- اشک تمساحه بابا باور نکنین.
بلاتریکس که صبرش تموم شدو بود و هر لحظه ممکن بود یکی رو به کروشیو بکشه دیگه نتونست تحمل کنه و پرید جلوی ایوا.
- اشک تمساح؟ این داره عین اسب زار میزنه یکم ترحم به خرج بده دیگه.ببخشش دیگه.
ایوا که از این حرکت بلاتریکس تعجب کرده بود بهش خیره شد.
- حالت خوبه بلا؟
- نه حالم خوب نــــیـــــــســــــــــــت!
- خب چه مرگ... یعنی خب مگه چی شده؟
- میگم ببخشش اینو ایوا! زودباش!
- آخه این همیشه منو اذیت می کنه تازه همین الانم داره واسم شکلک در میاره.
- آخه این کجاش شبیه شکلکه خنگ مرلین. این داره زار می زنه! مدلش اینجوریه.
- نخیر من مطمئنم که این داره شکلک در میاره.
بلاتریکس باید هرجور شده این دو تا رو با هم آشتی می داد ولی چجوری؟
یکدفعه یکی از مرگخوار ها از وسط انبوه جمعیت داد زد:
- بهشون معجون عشق بدین اینجوری هر دوتاشون ترحم می کنن و ما هم دو تا مغز محفلی داریم.
- اشک تمساحه بابا باور نکنین.
بلاتریکس که صبرش تموم شدو بود و هر لحظه ممکن بود یکی رو به کروشیو بکشه دیگه نتونست تحمل کنه و پرید جلوی ایوا.
- اشک تمساح؟ این داره عین اسب زار میزنه یکم ترحم به خرج بده دیگه.ببخشش دیگه.
ایوا که از این حرکت بلاتریکس تعجب کرده بود بهش خیره شد.
- حالت خوبه بلا؟
- نه حالم خوب نــــیـــــــســــــــــــت!
- خب چه مرگ... یعنی خب مگه چی شده؟
- میگم ببخشش اینو ایوا! زودباش!
- آخه این همیشه منو اذیت می کنه تازه همین الانم داره واسم شکلک در میاره.
- آخه این کجاش شبیه شکلکه خنگ مرلین. این داره زار می زنه! مدلش اینجوریه.
- نخیر من مطمئنم که این داره شکلک در میاره.
بلاتریکس باید هرجور شده این دو تا رو با هم آشتی می داد ولی چجوری؟
یکدفعه یکی از مرگخوار ها از وسط انبوه جمعیت داد زد:
- بهشون معجون عشق بدین اینجوری هر دوتاشون ترحم می کنن و ما هم دو تا مغز محفلی داریم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/08/08
تولد نقش: 1387/08/11
آخرین ورود: چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 17:15
از: ما گفتن...
پستها:
6961

خلاصه:
نجینی برای کاشت دندون به دندونپزشکی رفته. دندون پزشک به مرگخوارا میگه که برای بی حس کردن دندونای نجینی نیاز به "آب مغزِ شیش تا محفلی" داره.
مرگخوارا تصمیم می گیرن از مغز ایوا استفاده کنن ولی قبلش باید ایوا رو محفلی کنن. برای این کار تصمیم می گیرن کاری کنن که ایوا کسی رو که باهاش دشمنی داشته ببخشه. پیتر انتخاب می شه. مرگخوارا می خوان اشک پیتر رو در بیارن که بعدش ایوا که روی گریه مرگخوارا حساسه، پیتر رو ببخشه و سفید(محفلی) بشه.
برای در آوردن اشک پیتر، حتی حرف زدن در مورد مرگ لرد سیاه کافیه!
- خوبه خوبه. بذارین فکر کنه می خواییم ارباب رو بکشیم. اینجوری احساساتی می شه. باور کنین. من می شناسمش.
- رامودا!
- حرف متفرقه نزنین. موضوع رو نپراکنین. روی احساسات پیتر تمرکز کنین. آره پیتر. جون ارباب الان در خطره.
- رامودا!
- جسد ارباب رو توی تابوت تصور کن. با ردای سفید. چهره ای رنگ پریده. بدون جانی در بدن و جان پیچی در جیب.
-رامودا!
- پوستی سرد و یخ زده و چشمانی بدون روح. قلبی نتپنده و ذهنی خالی!
- رامودا!
"رامودا" ی آخر فریاد خشمگین بلاتریکس بود که پیتر را دو دستی بلند کرده بود و جلوی صورت رامودا گرفته بود و تکان می داد.
- اینو ببین! پیتره! این خودش داره گریه می کنه و تو داری چرندیاتی در مورد تابوت و ردای سفید می گی. به جای وقت تلف کردن باید اینو سریع ببریم و جلوی ایوا بذاریم که گریه شو ببینه. الان چشمه اشکش خشک می شه.
دقایقی بعد، مرگخواران، پیتر را روی میز بزرگی در وسط اتاق نصب کرده بودند و ایوا را هم روی صندلی در مقابل او نشانده بودند.
- می بینیش؟ دقت کن بهش.
- احساس دلسوزی بر تو غلبه نمی کنه؟
- درسته که همیشه اذیتت می کرد. ولی مطمئنم که اون رفتارا ریشه در کودکیش داره.
- پیتر کودکی خیلی سختی داشته. این دلیل خوبیه برای این که ببخشیش. گناه داره. طفلکی پیتر. چقدر رنج کشیده.
- روی اشک هاش تمرکز کن!
نجینی برای کاشت دندون به دندونپزشکی رفته. دندون پزشک به مرگخوارا میگه که برای بی حس کردن دندونای نجینی نیاز به "آب مغزِ شیش تا محفلی" داره.
مرگخوارا تصمیم می گیرن از مغز ایوا استفاده کنن ولی قبلش باید ایوا رو محفلی کنن. برای این کار تصمیم می گیرن کاری کنن که ایوا کسی رو که باهاش دشمنی داشته ببخشه. پیتر انتخاب می شه. مرگخوارا می خوان اشک پیتر رو در بیارن که بعدش ایوا که روی گریه مرگخوارا حساسه، پیتر رو ببخشه و سفید(محفلی) بشه.
برای در آوردن اشک پیتر، حتی حرف زدن در مورد مرگ لرد سیاه کافیه!
........................................
- خوبه خوبه. بذارین فکر کنه می خواییم ارباب رو بکشیم. اینجوری احساساتی می شه. باور کنین. من می شناسمش.
- رامودا!
- حرف متفرقه نزنین. موضوع رو نپراکنین. روی احساسات پیتر تمرکز کنین. آره پیتر. جون ارباب الان در خطره.
- رامودا!
- جسد ارباب رو توی تابوت تصور کن. با ردای سفید. چهره ای رنگ پریده. بدون جانی در بدن و جان پیچی در جیب.
-رامودا!
- پوستی سرد و یخ زده و چشمانی بدون روح. قلبی نتپنده و ذهنی خالی!
- رامودا!
"رامودا" ی آخر فریاد خشمگین بلاتریکس بود که پیتر را دو دستی بلند کرده بود و جلوی صورت رامودا گرفته بود و تکان می داد.
- اینو ببین! پیتره! این خودش داره گریه می کنه و تو داری چرندیاتی در مورد تابوت و ردای سفید می گی. به جای وقت تلف کردن باید اینو سریع ببریم و جلوی ایوا بذاریم که گریه شو ببینه. الان چشمه اشکش خشک می شه.
دقایقی بعد، مرگخواران، پیتر را روی میز بزرگی در وسط اتاق نصب کرده بودند و ایوا را هم روی صندلی در مقابل او نشانده بودند.
- می بینیش؟ دقت کن بهش.
- احساس دلسوزی بر تو غلبه نمی کنه؟
- درسته که همیشه اذیتت می کرد. ولی مطمئنم که اون رفتارا ریشه در کودکیش داره.
- پیتر کودکی خیلی سختی داشته. این دلیل خوبیه برای این که ببخشیش. گناه داره. طفلکی پیتر. چقدر رنج کشیده.
- روی اشک هاش تمرکز کن!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1400/11/16 23:56:51
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/03/28
تولد نقش: 1397/04/12
آخرین ورود: سهشنبه 11 آذر 1404 19:20
از: خواب بیدارم نکن!
پستها:
735

لرد روبهروی بلومون ایستاد و دستش را به سوی او دراز کرد.
- بلومون، عینکت را در بیاور و به ما بده.
- کلمهی جادویی یادتون رفت.
- ما سراسر وجودمان جادوییست. کلمهی جادویی دیگر چه کوفتی میباشد؟
- "لطفا". شما "لطفا" نگفتین.
صبر بلاتریکس دیگر تمام شده بود. تا همان لحظه هم بسیار بیشتر از حد تحملش صبر کرده بود تا عینک را مسالمتآمیز از بلومون بگیرند. اما حالا دیگر هیچ چیز برایش مهم نبود.
درست پیش از آنکه لرد سیاه از خشم منفجر شود، بلو را برداشت و صاف و مستقیم، از پنجره به بیرون پرتاب کرد.
- بفرمایین سرورم. مزاحمت برطرف شد. حالا میتونین در کمال آرامش استراحت کنین.
سپس گروه مرگخواران را به بیرون از دفتر لرد هدایت کرد و در را هم پشت سرش بست. به محض اینکه اندکی از دفتر فاصله گرفتند، دو سه نفر از مرگخواران که کمی شجاعتر از بقیه بودند، تصمیم گرفتند موضوعی را به بلاتریکس یادآوری کنند.
- اممم...میدونی چیه بلا، تو عینکم با بلو فرستادی رفت.
- البته خیلیم مسئله مهمی نیستا، فقط دیگه نمیدونیم چطوری گریهی پیترو در بیاریم که دل ایوا براش بسوزه و ببخشدش تا محفلی بشه و بتونیم مغزشو ببریم برای دندونپزشک که دندون نجینیو بیحس کنه.
درست پیش از آنکه بلاتریکس بخواهد واکنشی نشان دهد، صدای گریهی پیتر بلند شد.
- دیگه عینک نداریم؟ یعنی چی؟ حالا چطوری من گریهم بگیره؟ شما که نمیخواید واقعا اربابو...اربابو...بکشید؟
- بلومون، عینکت را در بیاور و به ما بده.

- کلمهی جادویی یادتون رفت.
- ما سراسر وجودمان جادوییست. کلمهی جادویی دیگر چه کوفتی میباشد؟

- "لطفا". شما "لطفا" نگفتین.

صبر بلاتریکس دیگر تمام شده بود. تا همان لحظه هم بسیار بیشتر از حد تحملش صبر کرده بود تا عینک را مسالمتآمیز از بلومون بگیرند. اما حالا دیگر هیچ چیز برایش مهم نبود.
درست پیش از آنکه لرد سیاه از خشم منفجر شود، بلو را برداشت و صاف و مستقیم، از پنجره به بیرون پرتاب کرد.
- بفرمایین سرورم. مزاحمت برطرف شد. حالا میتونین در کمال آرامش استراحت کنین.
سپس گروه مرگخواران را به بیرون از دفتر لرد هدایت کرد و در را هم پشت سرش بست. به محض اینکه اندکی از دفتر فاصله گرفتند، دو سه نفر از مرگخواران که کمی شجاعتر از بقیه بودند، تصمیم گرفتند موضوعی را به بلاتریکس یادآوری کنند.
- اممم...میدونی چیه بلا، تو عینکم با بلو فرستادی رفت.

- البته خیلیم مسئله مهمی نیستا، فقط دیگه نمیدونیم چطوری گریهی پیترو در بیاریم که دل ایوا براش بسوزه و ببخشدش تا محفلی بشه و بتونیم مغزشو ببریم برای دندونپزشک که دندون نجینیو بیحس کنه.

درست پیش از آنکه بلاتریکس بخواهد واکنشی نشان دهد، صدای گریهی پیتر بلند شد.
- دیگه عینک نداریم؟ یعنی چی؟ حالا چطوری من گریهم بگیره؟ شما که نمیخواید واقعا اربابو...اربابو...بکشید؟

افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/05/28
تولد نقش: 1399/06/25
آخرین ورود: یکشنبه 13 مهر 1404 00:52
از: صومعه ی سند رینگ رومانی
پستها:
188

_خب مارکوس بلومون کدوم گوریه؟
_ام الان... تو.... دفتر ارباب نشسته!
_چی!؟
_اربابم داره سرش داد میزنه ولی بلومون انگار ارباب و نمیبینه ارباب رو!
_ خب برای نجات ارباب به پیش!
_کجا همین طوری دارین راه میرین؟
خب به آپاراتین عوض این همه راه رفتن!
_ ا... خب راست میگی دستاتونو تو دست هم بزارین به آپاراتین.
_بلومون ما تو را تبدیل به رب بلوبری میکنیم اگر زود از روی صندلی ما پایین نروی!
خوب شد آمدی بلا!
این موجود نکبت را از خانه ی ما بیانداز بیرون!
_اسکورپییییووووس!
این عینک چجوری غیر فعال میشه!؟
_ قیمت درخواستی من برای گفتن جواب این سوال...
_تو غلط می کنی ما رو تو هچل می اندازی ببین اسکورپیوس یا راه این کار را به بلا میگویی یا فنوییک را صدا میکنیم تبدیل به کنسروت کند چون مارکوس توانایی خوبی در درست کردن کنپوت از مالفوی ها دارد!
_خب من نمیدونم!
بلاتریکس و ارباب با قیافه ای خشمگین اسکورپیوس رو نگاه میکنن ولی به جای اینکه اصبانیت شون رو روی اسکورپیوس تخلیه کنند هر دو کروشیویی راهی غارغارو و مارکوس توپی کردند.
_آخخخخخخخخخ!
مگه مرض داری!؟
_مارکوس تو بگو چگونه این عینک را از چشم بلومون در بیاریم؟
_خب اگه درش بیاریم خراب میشه باید خودش درش بیاره.
_ام الان... تو.... دفتر ارباب نشسته!
_چی!؟
_اربابم داره سرش داد میزنه ولی بلومون انگار ارباب و نمیبینه ارباب رو!
_ خب برای نجات ارباب به پیش!
_کجا همین طوری دارین راه میرین؟
خب به آپاراتین عوض این همه راه رفتن!
_ ا... خب راست میگی دستاتونو تو دست هم بزارین به آپاراتین.
دفتر ارباب سیاه
_بلومون ما تو را تبدیل به رب بلوبری میکنیم اگر زود از روی صندلی ما پایین نروی!
خوب شد آمدی بلا!
این موجود نکبت را از خانه ی ما بیانداز بیرون!
_اسکورپییییووووس!
این عینک چجوری غیر فعال میشه!؟
_ قیمت درخواستی من برای گفتن جواب این سوال...
_تو غلط می کنی ما رو تو هچل می اندازی ببین اسکورپیوس یا راه این کار را به بلا میگویی یا فنوییک را صدا میکنیم تبدیل به کنسروت کند چون مارکوس توانایی خوبی در درست کردن کنپوت از مالفوی ها دارد!
_خب من نمیدونم!
بلاتریکس و ارباب با قیافه ای خشمگین اسکورپیوس رو نگاه میکنن ولی به جای اینکه اصبانیت شون رو روی اسکورپیوس تخلیه کنند هر دو کروشیویی راهی غارغارو و مارکوس توپی کردند.
_آخخخخخخخخخ!
مگه مرض داری!؟
_مارکوس تو بگو چگونه این عینک را از چشم بلومون در بیاریم؟
_خب اگه درش بیاریم خراب میشه باید خودش درش بیاره.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
«هر چیز باید بمیرد، تا بیدار شود.»
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/07/28
تولد نقش: 1399/07/30
آخرین ورود: چهارشنبه 19 آذر 1404 18:49
از: زیر زمین
پستها:
453

بلاتریکس، دلش میخواست همان جا و همان طور، چاقو را وسط سر اسکورپیوس فرو کند.
- امنیت؟ برای تضمین امنیتش باید با اسکورپیوس چیکار کنم؟ از وسط نصفش کنم یا انگشتاشو دونه دونه ببرم؟
اسکورپیوس، آب دهانش را قورت داد، و دلش میخواست توت فرنگی هایی که باعث این اتفاق شده بودند را، تا حد توانش، شکنجه کند.
- در حال حاضر، برای تضمین امنیتش، باید اسکورپیوسو زندانی کنیم. فعلا، تنها راهشه!
بلاتریکس، درحالی که شبیه قاتل سریالی شده بود، اسکورپیوس را از یقه گرفت، و داخل قفسی انداخت.
- بریم عینکو پس بگیریم.
- امنیت؟ برای تضمین امنیتش باید با اسکورپیوس چیکار کنم؟ از وسط نصفش کنم یا انگشتاشو دونه دونه ببرم؟
اسکورپیوس، آب دهانش را قورت داد، و دلش میخواست توت فرنگی هایی که باعث این اتفاق شده بودند را، تا حد توانش، شکنجه کند.
- در حال حاضر، برای تضمین امنیتش، باید اسکورپیوسو زندانی کنیم. فعلا، تنها راهشه!
بلاتریکس، درحالی که شبیه قاتل سریالی شده بود، اسکورپیوس را از یقه گرفت، و داخل قفسی انداخت.
- بریم عینکو پس بگیریم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/05/28
تولد نقش: 1399/06/25
آخرین ورود: یکشنبه 13 مهر 1404 00:52
از: صومعه ی سند رینگ رومانی
پستها:
188

_بلاتریکس چیکار میکنی آخه نباید برشون داری من یه چیزی به جای کارت دارم فقط از فروشنده یه چاقو بگیر.
_اوهوی تو یه چاقو بده ببینم این توپه چی زر میزنه.
_مگه توپم حرف میزنه!؟ به حرف چیزای ندیده و نشنیده.
فروشنده از توی کشوی میزش یه چاقوی مسی در آورد و به بلاتریکس داد.
_خب اون موشه رو میبینی بلاتریکس بکشش.
بلاتریکس با یه زربه فنی موش رو کشت و به فروشنده نشون داد.
_ممنون این موشه هر روز کل میوه هامو خراب میکرد.
اما حالا دیگه مردش و من راحت شدم.
به همین خاطر این یه کیلو بلوبری برای شما.
بلاتریکس در جا فریاد زد.
_اسکورپیییییووووس!
_بله!
_بیا اینم یه کیلو بلوبری
کوفتت بشه عینکه رو رد کن بیاد!
_خب عینکه... خب ام... فروختمش!
بلاتریکس با نگاهی خشمگینانه همراه با تعجب به اسکورپیوس نگاه کرد.
_خب به کی فروختی؟
_به بلومون!
_چی؟
_خب اون به جای بلوبری بهم سه کیلو توت فرنگی داد.
_مارکوس بلومون به نظرت با چی این عینکه رو معامله میکنه؟
_خب اگه راستشو بخاین احتمالا با امنیتش در برابر این اسکورپیوس.
_اوهوی تو یه چاقو بده ببینم این توپه چی زر میزنه.
_مگه توپم حرف میزنه!؟ به حرف چیزای ندیده و نشنیده.
فروشنده از توی کشوی میزش یه چاقوی مسی در آورد و به بلاتریکس داد.
_خب اون موشه رو میبینی بلاتریکس بکشش.
بلاتریکس با یه زربه فنی موش رو کشت و به فروشنده نشون داد.
_ممنون این موشه هر روز کل میوه هامو خراب میکرد.
اما حالا دیگه مردش و من راحت شدم.
به همین خاطر این یه کیلو بلوبری برای شما.
بلاتریکس در جا فریاد زد.
_اسکورپیییییووووس!
_بله!
_بیا اینم یه کیلو بلوبری
کوفتت بشه عینکه رو رد کن بیاد!
_خب عینکه... خب ام... فروختمش!
بلاتریکس با نگاهی خشمگینانه همراه با تعجب به اسکورپیوس نگاه کرد.
_خب به کی فروختی؟
_به بلومون!
_چی؟
_خب اون به جای بلوبری بهم سه کیلو توت فرنگی داد.
_مارکوس بلومون به نظرت با چی این عینکه رو معامله میکنه؟
_خب اگه راستشو بخاین احتمالا با امنیتش در برابر این اسکورپیوس.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
«هر چیز باید بمیرد، تا بیدار شود.»
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1400/06/21
تولد نقش: 1400/06/22
آخرین ورود: شنبه 2 دی 1402 01:48
از: ناکجا آباد
پستها:
25

_پس اینجور که پیداست رفتن به بازا ماگلی راحت تره
***
بلاتریکس در حال که خسته و عصبانی شده بود گفت:_ابمیوه با طعم بلوبری،شکلات با طعم بلوبری،کلی چیز میز اینجا با طعم بلوبری هست پس خود بلوبری کجاست؟
مارکوس لبخند زد و گفت_اون گوشه بازار رو ببین اون اقا نشسته اونجاست
_لازم نبود بگی خودم میدونستم
_پس چرا دنبالش میگشتی
_هیس.گفتم دنبالش نمیگشتم یعنی دنبالش نمیگشتم و میدونستم کجاست
****
بلاتریکس با لبخند کوچیکی رو کرد به فروشنده
_ببخشید اقا شما توی مغازتون بوته بلوبری دارید؟
_بوته بلوبری نداریم ولی اگر بلوبری بخاید بله داریم
_خب منظورم همون بود دیگه.
یه کیلو بلوبری بدید لطفا
_باشه.بفرمایید اینم یه کیلو بلوبری.لطفا با این دستگاه کارت بکشید.
_کارت؟کارت چیه دیگه؟چجوری باید کارت کشید؟
_کارت عابر بانک دیگه:|
_این که میگید یعنی چی
_خانم محترم این یه چیزیه برای پرداخت پول.ببخشید شما از گذشته میاید یا از خواب پنجاه ساله بیدار شدید؟
بلاتریکس با حالت عصبی گفت_عه این چه حرفیه میزنی
نکنه میخای بمیری
فروشنده با یه نگاهی جوری که انگار بلاتریکس حوصله سربرترین ادم دنیاست بهش نگاه کرد
بلاتریکس خواست با چوبدستی بهش شلیک کنه ولی لحظه سکوت کرد
_عه اقا اون خانم داره لیمو ها رو بی اجازه میذازه توی کیفش
وقتی فروشنده به طرفی که بلاتریکس اشاره کرده بود نگاه کرد،بلاتریکس خیلی سریع بلوبری ها رو برداشت و فرار کرد
***
بلاتریکس در حال که خسته و عصبانی شده بود گفت:_ابمیوه با طعم بلوبری،شکلات با طعم بلوبری،کلی چیز میز اینجا با طعم بلوبری هست پس خود بلوبری کجاست؟
مارکوس لبخند زد و گفت_اون گوشه بازار رو ببین اون اقا نشسته اونجاست
_لازم نبود بگی خودم میدونستم
_پس چرا دنبالش میگشتی
_هیس.گفتم دنبالش نمیگشتم یعنی دنبالش نمیگشتم و میدونستم کجاست
****
بلاتریکس با لبخند کوچیکی رو کرد به فروشنده
_ببخشید اقا شما توی مغازتون بوته بلوبری دارید؟
_بوته بلوبری نداریم ولی اگر بلوبری بخاید بله داریم
_خب منظورم همون بود دیگه.
یه کیلو بلوبری بدید لطفا _باشه.بفرمایید اینم یه کیلو بلوبری.لطفا با این دستگاه کارت بکشید.
_کارت؟کارت چیه دیگه؟چجوری باید کارت کشید؟
_کارت عابر بانک دیگه:|
_این که میگید یعنی چی
_خانم محترم این یه چیزیه برای پرداخت پول.ببخشید شما از گذشته میاید یا از خواب پنجاه ساله بیدار شدید؟
بلاتریکس با حالت عصبی گفت_عه این چه حرفیه میزنی
نکنه میخای بمیری فروشنده با یه نگاهی جوری که انگار بلاتریکس حوصله سربرترین ادم دنیاست بهش نگاه کرد
بلاتریکس خواست با چوبدستی بهش شلیک کنه ولی لحظه سکوت کرد
_عه اقا اون خانم داره لیمو ها رو بی اجازه میذازه توی کیفش
وقتی فروشنده به طرفی که بلاتریکس اشاره کرده بود نگاه کرد،بلاتریکس خیلی سریع بلوبری ها رو برداشت و فرار کرد
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/05/28
تولد نقش: 1399/06/25
آخرین ورود: یکشنبه 13 مهر 1404 00:52
از: صومعه ی سند رینگ رومانی
پستها:
188

_ خب نکنه واقعا میخوای ارباب رو به قتل برسونی؟
_چی؟
نه من یه نقشه ی بهتر دارم همگی بیاین جلو تا بهتون بگم!
تو نه ایوا!
_
مرگ خواران همگی به دور هم حلقه زدند و به یاد عینک مرگخوارو نبین اسکورپیوس افتادند که با آن میخواست با بلومون معامله کند نقشه بسیار زیرکانه اما پر خرج بود!
_ یعنی واقعا باید این عینکو بخریم؟
_آره!
دلم بدجور به حال بلومون سوخت!
ناگهان بلاتریکس فریاد زد:
اسکورپییییییوووووس!
_بله!
با من کاری داشتین؟
_قیمت اون عینک مرگخوارو نبین چقدر بود که به بلومون گفتی!؟
_ام خب قیمتا رفته بالا!
بلاتریکس با نگاهی خشمگینانه به اسکورپیوس گفت :
قیمتا رو برا من بالا پایین میکنی؟ برا من؟
_غلط کردم!
قیمتش همون یک کیلو بلوبری!
مرگ خوار ها دوباره دور هم دایره زدند ولی این دفعه اسکورپیوس رو به حلقه ی مشارکت راه ندادند!
_خب بوته ی بلوبری از کجا گیر بیاریم؟
_خب از اون مارکوس توپی بپرس معمولاً جهت یابی تو اینجور چیزا خوبه!
بلاتریکس مارکوس توپی را از جیبش در آورد و بر روی میز گذاشت و کروشیویی روانه اش کرد.
_آخخخخخخخخ
مگه مرض داری!
_زود باش بگو درخت بلوبری این نزدیکی هست؟
_اولا اون درخت نیست بوته است.
دوما تو یه کیلومتری اینجا یه باغ بلوبری هست که زیر نظر انجمن میوه هاست و برای گرفتن بلوبری ازشون باید یه هورکراکس بهشون بدین نمیدونم به چه کارشون میاد ولی اونا فقط با هورکراکس معامله میکنن!
_خب نمیتونی بهمون محل یه کیلو بلوبری تو این نزدیکی بگی؟
_خب اوناهاش اونجا بازار ماگلیه هر چقدر بخواین بلوبری داره!
_چی؟
نه من یه نقشه ی بهتر دارم همگی بیاین جلو تا بهتون بگم!
تو نه ایوا!
_
مرگ خواران همگی به دور هم حلقه زدند و به یاد عینک مرگخوارو نبین اسکورپیوس افتادند که با آن میخواست با بلومون معامله کند نقشه بسیار زیرکانه اما پر خرج بود!
_ یعنی واقعا باید این عینکو بخریم؟
_آره!
دلم بدجور به حال بلومون سوخت!
ناگهان بلاتریکس فریاد زد:
اسکورپییییییوووووس!
_بله!
با من کاری داشتین؟
_قیمت اون عینک مرگخوارو نبین چقدر بود که به بلومون گفتی!؟
_ام خب قیمتا رفته بالا!
بلاتریکس با نگاهی خشمگینانه به اسکورپیوس گفت :
قیمتا رو برا من بالا پایین میکنی؟ برا من؟
_غلط کردم!
قیمتش همون یک کیلو بلوبری!
مرگ خوار ها دوباره دور هم دایره زدند ولی این دفعه اسکورپیوس رو به حلقه ی مشارکت راه ندادند!
_خب بوته ی بلوبری از کجا گیر بیاریم؟
_خب از اون مارکوس توپی بپرس معمولاً جهت یابی تو اینجور چیزا خوبه!
بلاتریکس مارکوس توپی را از جیبش در آورد و بر روی میز گذاشت و کروشیویی روانه اش کرد.
_آخخخخخخخخ
مگه مرض داری!
_زود باش بگو درخت بلوبری این نزدیکی هست؟
_اولا اون درخت نیست بوته است.
دوما تو یه کیلومتری اینجا یه باغ بلوبری هست که زیر نظر انجمن میوه هاست و برای گرفتن بلوبری ازشون باید یه هورکراکس بهشون بدین نمیدونم به چه کارشون میاد ولی اونا فقط با هورکراکس معامله میکنن!
_خب نمیتونی بهمون محل یه کیلو بلوبری تو این نزدیکی بگی؟
_خب اوناهاش اونجا بازار ماگلیه هر چقدر بخواین بلوبری داره!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مارکوس فنویک در 1400/7/22 12:43:13
«هر چیز باید بمیرد، تا بیدار شود.»
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1400/03/18
تولد نقش: 1400/03/19
آخرین ورود: یکشنبه 14 دی 1404 01:54
از: پشت سرت
پستها:
146

خلاصه:
نجینی برای کاشت دندون به دندونپزشکی رفته. دندون پزشک به مرگخوارا میگه که برای بی حس کردن دندونای نجینی نیاز به "آب مغزِ شیش تا محفلی" داره.
مرگخوارا تصمیم می گیرن از مغز ایوا استفاده کنن ولی ایوا محفلی نیست. برای همین باید ایوا رو با روش زندگی محفلی ها آشنا کنن تا تبدیل به یه محفلی بشه. مرگخوار ها میخوان کاری کنن تا ایوا کسی که باهاش دشمنی داشته رو ببخشه و اون فرد کسی جز پیتر نیست که همیشه ایوا رو اذیت میکرده. بعد از یک سری اتفاقات متوجه میشن ایوا روی گریه ی مرگخوار ها حساسه بنابراین باید کاری کنن تا پیتر گریه کنه و ایوا ببخشتش بنابراین مرگخوار ها باید کاری کنن تا پیتر کاملا طبیعی گریش بگیره و دل ایوا براش بسوزه. حالا باید دنبال چیزی بگردن تا پیتر رو ناراحت کنه.
پیتر لبخندی هیستریک به بلاتریکس زد.
-باور کن دشمنی ای وجود نداره . نگاه ما چقدر دوستیم.
پیتر دستش را دور گردن ایوایی که با فرمت "
" به او نگاه میکرد انداخت.اما بلاتریکس مرگخواری باهوش و مستعد بود که با این چیز ها خام نمیشد.
-چی ناراحتت میکنه پیتر؟
-خوشحالی ایو... چیز نه ... منظورم اینه که مرگ!
-خب این که کاری نداره بیاید بکشیمش.
مرگخواری مجهول این حرف را خطاب به بقیه گفته بود.ارکو یک دوجین چاقو را از جیب هایش بیرون کشید و به سمت پیتر حرکت کرد.
- نه! نه! مرگ خودم که نه!
-خب ... آودا کداورا!
مرگخواران نگاهی به بلاتریکسی انداختند که طلسم را به سمت مرگخوار بی نام و نشان هدف گرفته بود و مرگخوار مجهول النام قبل از آن که با او بیشتر آشنا شویم به دیار مرلین شتافته بود.
- خب ... مرد دیگه ... گریه کن!
-چرا باید از مرگ کسی که نمیشناسمش گریم میگرفت؟
بلاتریکس اماده شد که طلسمش را روانه رودولف کند که پیتر حرفش را ادامه داد.
-مرگ ارباب من رو ناراحت میکنه.
-
-همون محفلی پیدا میکردیم راحت تر نبود؟
مرگخواران نگاهی به هم انداختند و دور بلاتریکس حلقه زدند.
- حالا چیکار کنیم؟
-لرد رو نکشیم اون ما رو ... چیز یعنی این که باید کاری کنیم پیتر فکر کنه ارباب -گوش داملبدور کر - فوت شده.
- یعنی مرگ لرد رو جعل کنیم؟
-دقیقا!
-اما چه طور؟
-من یه نقشه دارم!
نجینی برای کاشت دندون به دندونپزشکی رفته. دندون پزشک به مرگخوارا میگه که برای بی حس کردن دندونای نجینی نیاز به "آب مغزِ شیش تا محفلی" داره.
مرگخوارا تصمیم می گیرن از مغز ایوا استفاده کنن ولی ایوا محفلی نیست. برای همین باید ایوا رو با روش زندگی محفلی ها آشنا کنن تا تبدیل به یه محفلی بشه. مرگخوار ها میخوان کاری کنن تا ایوا کسی که باهاش دشمنی داشته رو ببخشه و اون فرد کسی جز پیتر نیست که همیشه ایوا رو اذیت میکرده. بعد از یک سری اتفاقات متوجه میشن ایوا روی گریه ی مرگخوار ها حساسه بنابراین باید کاری کنن تا پیتر گریه کنه و ایوا ببخشتش بنابراین مرگخوار ها باید کاری کنن تا پیتر کاملا طبیعی گریش بگیره و دل ایوا براش بسوزه. حالا باید دنبال چیزی بگردن تا پیتر رو ناراحت کنه.
*********
پیتر لبخندی هیستریک به بلاتریکس زد.
-باور کن دشمنی ای وجود نداره . نگاه ما چقدر دوستیم.

پیتر دستش را دور گردن ایوایی که با فرمت "
" به او نگاه میکرد انداخت.اما بلاتریکس مرگخواری باهوش و مستعد بود که با این چیز ها خام نمیشد.-چی ناراحتت میکنه پیتر؟

-خوشحالی ایو... چیز نه ... منظورم اینه که مرگ!
-خب این که کاری نداره بیاید بکشیمش.

مرگخواری مجهول این حرف را خطاب به بقیه گفته بود.ارکو یک دوجین چاقو را از جیب هایش بیرون کشید و به سمت پیتر حرکت کرد.
- نه! نه! مرگ خودم که نه!
-خب ... آودا کداورا!
مرگخواران نگاهی به بلاتریکسی انداختند که طلسم را به سمت مرگخوار بی نام و نشان هدف گرفته بود و مرگخوار مجهول النام قبل از آن که با او بیشتر آشنا شویم به دیار مرلین شتافته بود.
- خب ... مرد دیگه ... گریه کن!
-چرا باید از مرگ کسی که نمیشناسمش گریم میگرفت؟
بلاتریکس اماده شد که طلسمش را روانه رودولف کند که پیتر حرفش را ادامه داد.
-مرگ ارباب من رو ناراحت میکنه.
-
-همون محفلی پیدا میکردیم راحت تر نبود؟
مرگخواران نگاهی به هم انداختند و دور بلاتریکس حلقه زدند.
- حالا چیکار کنیم؟
-لرد رو نکشیم اون ما رو ... چیز یعنی این که باید کاری کنیم پیتر فکر کنه ارباب -گوش داملبدور کر - فوت شده.
- یعنی مرگ لرد رو جعل کنیم؟
-دقیقا!
-اما چه طور؟
-من یه نقشه دارم!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج

