جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

32 کاربر(ها) آنلاین هستند (24 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
29 مهمانان 3 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: شهر لندن
ارسال شده در: دوشنبه 18 بهمن 1400 19:44
نمایش جزئیات
آفلاین
دقایق همین‌طور پشت سر هم سپری می‌شن و فقط فردِ از سایه بیرون اومده به هاگرید زل می‌زنه و هاگرید هم به فرد. به نظر هدف اون فرد از این حرکت ایجاد ترس و رعب و وحشت بود تا به جون هاگرید بیفته و راحت‌تر همه چیو لو بده.

اما قضیه برای هاگرید طور دیگه‌ای بود. اون فکر می‌کرد به چالش "هرکی زودتر بخنده می‌بازه" دعوت شده و بنابراین با جدیت تمام در تلاش بود تا به چهره‌ی طرف که سعی داشت مخوف به نظر برسه، اما در واقع در نظر هاگرید خنده‌دار می‌نمود، نخنده!

نویسنده لازم می‌دونه ذکر کنه که در طی این چند دقیقه، چندین بار لامپ وسط اتاق که تنها منبع روشنایی بود و وظیفه‌ی خوفناک کردن بیشتر محیط را برعهده داشت، از حرکت باز می‌ایسته. بازجو هم هربار بدون این که نگاهش رو از هاگرید برداره، دستش رو جلو می‌برد و تقه‌ای به لامپ می‌زد تا دوباره به حرکت در بیاد و نور رو به طور ترسناکی در محیط جا به جا کنه.

هاگرید از نسل غول‌ها بود، بنابراین یکم خنگ بود. اما نه اونقد که نفهمه واجبه لامپ حتما همیشه در حرکت باشه. پس آخرین باری که لامپ دوباره متوقف می‌شه، این‌بار خودش زودتر از بازجو دست به کار می‌شه و دستشو جلو می‌بره تا با ضربه‌ای لامپو به حرکت در بیاره... که خب... ضربه‌ی دستش یکم زیادی شدید بود و لامپ می‌شکنه و کلا منبع روشنایی اتاق از بین می‌ره.

بازجو با دیدن این وضعیت به سرعت از جا بلند می‌شه و چوبدستیشو به حالت دفاعی در تاریکی به سمتی که هاگرید باید می‌بود می‌گیره.
- بشین سرجات مجرم خطرناک! قصد حمله به مامور قانون و فرار داشتی؟

هاگرید از همه جا بی‌خبر می‌خواد از خودش دفاع کنه، اما مسئله مهم‌تری جلوی روش قرار داشت.
- آخ دماغم... می‌شه چوبدستیتو از تو دماغم در بیاری؟ من گوشنمه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: شهر لندن
ارسال شده در: دوشنبه 18 بهمن 1400 19:16
نمایش جزئیات
آفلاین
- احیانا فق سیاها از این طیلسم سیاها استفاده نمیکونن؟

ماموران وزارت خانه، بی اهمیت به حرف هاگرید، چوب هایشان را محکم تر و سیخ تر گرفتند.
- دستا بالا!

هاگرید، فکر این را نکرد که برای فرار کردن، زیادی گنده است و نمیتواند از دست ماموران فرار کند. با این حال، لرزیدن زمین زیر پای هاگرید موقع دویدنش، سرعتشان را کم کرد. اما بالاخره، ماموران او را بیهوش کردندو برای بیرون کشیدن اطلاعات، به وزارت خانه بردند.

- من کوجام؟

هاگرید، در اتاق سیاهی، بسته شده صندلی بیدار شد. صدای غرش شیری، از شکمش در آمد.
- گوشنمه. حداقل یه چیزی بدین بوخورم.

چراغ ها روشن و هاگرید، با میزی پر از غذای های لذیذ و دسر های خوشمزه مواجه شد. آب دهانش، سیلی ایجاد کرد.
- میخوام بوخورم. بازم کونین.

فردی، از میان سایه ها پدیدار شد.
- به شرطی که سوالایی که ازت میپرسیمو جواب بدی، میتونی کل غذا های این میزو بخوری. تازه، دوبرابر اینم داخل اتاق بغلی هست.

رو به روی هاگرید نشست. مرد بزرگ، باید چیکار میکرد؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!


شناسه بعدی
پاسخ به: شهر لندن
ارسال شده در: دوشنبه 18 بهمن 1400 16:34
نمایش جزئیات
آفلاین
هاگرید کاغذ بعدی را باز کرد و با این متن مواجه شد:
نقل قول:
وزیر خانواده منو قتل عام کرده! اونم جلوی چشمای خودم!


-بالاخره یه دوروست حسابیشو پیدا کردم!

بعد خوشحال و خندان برگه را برداشت کمی پشت برگه تف کرد، و بعد آن را روی دیوار چسباند. بدون آن که به نوشته ریز پایین برگه دقت کند:
نقل قول:
امضا توت فرنگی


اما هاگرید میدانست که فقط یک اعتراض کافی نیست بنابراین برگه ها را جلویش گذاشت و شروع به ساختن اعتراض های جعلی کرد:

وظیر روهشو به شیطون فروخته.
وظیر شبا تو خواب راه میره.
وظیر آمل خوشکسالی چند سال اخیره.


نوشت و نوشت و هر کوچه ای که می پیچید یک اعتراض جدید مینوشت و با تف میچسباند و با خوشحالی آواز می خواند که ناگهان نور یک هلیکوپتر از بالا افتاد روی سرش.

-شما به جرم آسیب به اموال عمومی و دیوار نویسی و تف مالی دیوار ها تحت بازداشت شعبه آزکابان در وزارت خونه هستی! دستاتو بیار بالا و خودتو تسلیم کن! و گرنه مجبور می شیم آوداکداورا بزنیم.


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: شهر لندن
ارسال شده در: دوشنبه 18 بهمن 1400 15:44
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
یک ساعت بعد که همه ی افراد متن اعتراض نامه را تکمیل کرده بودند انهارا داخل سبد بزرگی ریختند و جلوی هاگرید گذاشتند.

-آفرین ملت جادویی. من هاگرید قول میدم به زودی وزیر لایق و کیک پرستی برای شما روی کار بیاورم. حالا بذارید ببینیم چی نوشتین.
و شروع به خواندن کرد.


نقل قول:
ما به وزیر اعتراض داریم چون معاون مدرسمون مارو همش کتک میزد.

هاگرید زیر لب غرولند کرد کاغذ را به گوشه ای انداخت و یکی دیگر برداشت.
نقل قول:
تا خون در رگ ماست هدیه به ارباب ماست.

هاگرید اخم کرد و دیگری را برداشت.
نقل قول:
معجون اعتراض نامه بدم؟

هاگرید که دیگر کفرش بالا امده بود. با عصبانیت ان را پاره کرد و دیگری را برداشت.
نقل قول:
شیره گاومیشه رو باید سرد خورد.

هاگرید فشارش افتاد و زانوهایش شل شد و نشست. چند دقیقه بعد به زور چند کیک و بیسکویت حالش جا امد و بلند شد و درحالی که دستش میلرزید خواست کاغذ دیگری را بردارد.
نقل قول:
مملکتی که دران مورفین را باید ازاد خرید ارزش زندگی ندارد.

این یکی هم زیاد به درد بخور نبود. اما حداقل میدانست که راه جذب کردن ملت برای وقتی که ایوا را بیرون انداختند چیست. اما در کاغذ بعدی چیزی نوشته شده بود که هاگرید دیگر نتوانست جلوی خودش را بگیرد.


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: شهر لندن
ارسال شده در: دوشنبه 18 بهمن 1400 15:28
نمایش جزئیات
آفلاین
اما دیگر جامعه ی جادویی انقلابی آنقدراهم اسکل نبودن که حتی سواد هم نداشته باشند. آن چند نفری هم که گفته بودند خواندن نوشتن بلد نیستند، حتی نمیدانستند برای چی انجا هستند.
قرار شد هاگرید به جای آنها اعلامیه بنویسد.
هاگرید، دسته های کاغذ را که از داخل کتش یافته بودف به همراه خودکار بین مردم پخش کرد.

-هاگرید هرچی خودمون خواستیم بنویسیم پس توش؟
-آره آره همون اعتراض و از اینجور چیزا.

هاگرید هرگز تصور نمیکرد که عده ی زیادی، با در دست گرفتن قلم و کاغذ، و نوشتن اعتراضاتشان به این وزارت، بتوانند انقدر در سکوت و آرامش فرو بروند.
شاید بهتر بود این روش را روی شاگرد های هاگوارتز هم امتحان میکرد.
دختر بچه های با لباس تینکربل لباس هاگرید را کشید:
-عمو یعنی عب نداره به مامانم بگم توی اعتراضاتم، بنویسه که وزارت خونه به قولش عمل نکرد و بهم لباس باله کادو نداد؟

هاگرید به او چشم دوخت.
-نه بهرحال... هرکسی یه مشکلاتی داره دیگه.

هاگرید برای بار چند هزارم سرفه ای کرد تا حرفی بزند:
-مردوم! بعد از اینکه نوشتن اعتراضاتتون رو تموم کردید، میخوام چند تاشون رو بررسی کونم. بعدش هم راه میفتیم تو شهر و سعی میکونم بدون اینکه پلیس ببینتمون اینا رو بچسبونیم به دیوارا!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: شهر لندن
ارسال شده در: دوشنبه 18 بهمن 1400 15:07
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
مردم دیگر امیدشان رنگ باخته بود. هر چه تلاش میکردند نتیجه نمیگرفتند و با خودشان فکر کردند تو چه ممکلت دزدبازاری زندگی میکرده اند و خودشان خبر نداشت.

-حالا چیکار کنیم؟

هاگرید دوباره با قدم های سنگینش وارد میدان شد و سعی کرد توجه مردم را به خودش جلب کند.

_آی مردم. بدونید و آگوه باشید که من هنوز ریشه این بدبختی ها رو در وزیر بیکفایت میبینم. وقتشه حمله کونیم و وزیر لایقی را جاگزین کونیم.

بچه ی کوچکی از زیر ردای هاگرید را کشید.

-عمو خپلی. پس میشه بگید از صبح داریم چه گلی اب میدیم اینجا؟

هاگرید کمی از حرف کودک آزرده شد ولی حرف حق جواب نداشت. خیلی وقت بود که انجا بودند و هنوز کاری پیش نرفته بود. پس سکوت کرد تا کمی فکر کند.

-اها فهمیدم. به جای شعار نویسی روی دیوار. اعلامیه پخش میکنیم. هر کی یه قلم و خودکار دربیاره و متن اعتراضی خودش رو بنویسه و بره یک جای شهر بچسبونه روی دیوار.

مردم با این فکر موافقت کردند. همگی قلم ها و کاغذشان را دراوردند. هاگرید هم شروع به املا خواندن کرد.

-خیلی خوب. بنویسید. ما مردم زحمتکش حکومت آسلامی جادویی... به نحوه ی وزارت وزیر فعلی اعتراض داریم...پس چرا نمینویسید؟
-ببخشیدا ما سواد نداریم؟
-سواد ندارین؟ مگه میشه؟
-خب معمولا قشر بدبخت و بیسواد و مستمند جامعه انقالب میکنن دیگه. پولدارا و باسوادا که انقلاب نمیکنن هاگرید جون.

هاگرید باز هم سکوت کرد تا کمی فکر کند.

-پووف. خیلی خب بیارید اینجا من براتون بنویسم. بعد ببرید پخش کنید توی شهر.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: شهر لندن
ارسال شده در: دوشنبه 18 بهمن 1400 14:38
نمایش جزئیات
آفلاین
ملت، هر چه دار و ندارشان بود را، درون کیسه ریختند.

- چند دقیقه دیگه با بهترین مربیمون بر میگردم و بهتون آموزش میدم.

ملت، حین منتظر موندن برای رسیدن مربی، سعی کردند که خودشان را سرگرم کنند. جمعی از مردم، هر چه پیدا میکردند را به عنوان غذا، در دهان هاگرید میریختند تا بشان حمله نکند. جمعی دیگر، قاقارو را به طنابی بسته و از تیر چراغ برق آویزان کرده بودند و مثل عروسک تولد، کتکش میزدند. ( قابل ذکر است که کتی این پشنهاد را داده بود.) جمعی دیگر نیز، آواز نا امیدانه ای سر داده بودند و صدایشان گوش چند نفر که همان نزدیکی بودند را پاره کرد.
تعدادی دیگر هم نوبتی به هم سیلی میزدند و مانند دیوانه ها از خنده غش میکردند.
چند دقیقه، به چند ساعت تبدیل شد.

- میگم... کی میاد؟

همان لحظه، حافظه بلند مدت کتی، به کار افتاد.
- عه! تازه یادم اومد! اسکورپیوس، کلاهبرداره. فک کنم هر چی مال و اموال داشتیم، دزد برد.

خندید.
- حالا دیگه هیچی نداریم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کتی بل در 1400/11/18 14:48:01
ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!


شناسه بعدی
پاسخ به: شهر لندن
ارسال شده در: دوشنبه 18 بهمن 1400 11:07
نمایش جزئیات
آفلاین
بنظر میرسید تظاهر کنندگان به هدف خود رسیده اند و حالا وقتش بود شروع کنند به شعار نویسی روی دیوار تا بتوانند کاری کنند ایوا وزارت را تحویل دهد و مردم بروند دنبال کارشان.
ملت تظاهر کننده آماده شدند که شعار بنویسند و خودشان را خالی بکنند.

- ما که نمی‌دونیم چی بنویسیم.

ظاهراً مردم تظاهر کننده بویی از اعتراض نبرده بودند و اصلا بلند نبودند چکار کنند و چکار نکنند.
البته بودند آدم هایی که در این فرصت سو استفاده می کردند.

اسکورپیوس که از اول اعتراض تا حالا پنهان شده بود راه خودش را از میان تظاهر کنندگان باز کرد و با کیسه در دستش به پیش تظاهر کننده ها آمد.
- ببنید. آموزش تمام راه های شعار نویسی تا پیشرفته. به همراه نظارت برای یادگیری بهتر.

همگی به اسکورپیوس زل زدند و اینبار به شانسشان درود فرستادند اما این تمام قضیه نبود.
اسکورپیوس تما تر از این بود که رایگان کاری را برای کسی انجام دهد و منتظر پاداش نباشد.

- همه ی پول هاتون رو بریزید تو کیسه.

ملت نفهمیدند از کجا خوردند و تمام پول هایشان را ریختند تو کیسه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ثروت، قدرتی است که می‌تواند به انسان‌ها اجازه دهد تا از زنجیرهای فقر رهایی یابند و به دستاوردهای بزرگ دست یابند.


Wealth is a power that can enable people to break the chains of poverty and achieve great accomplishments.


الثروة هي قوة تمكن الناس من كسر قيود الفقر وتحقيق إنجازات عظيمة.
پاسخ به: شهر لندن
ارسال شده در: دوشنبه 18 بهمن 1400 10:44
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
-داوینچی اومد.

همه ی سر ها به عقب برگشت جایی که چهار مرد که صورت هایشان را پوشانده بودند از دل تاریکی بیرون امدند و به سمت جمعیت می امدند. مردم کمی به همدیگر نزدیک تر شدند چون بعضی هایشان احساس خطر میکردند. وقتی ان چهار مرد به قدر کافی نزدیک شدند روپوششان را برداشتند. ان ها کسی نبودند جز... لاک پشت های نینجا.

-معرفی میکنم. مایکل آنجلو...داناتلو...لئوناردو...رافائل... .

مردم زیر لب پوفی کردند. میدانستند که وجود چهار لاک پشت که برای ان ها نون و اب نمیشود و حتی پلاکس را هم نمیتوانند قانع کنند. اما دیری نپایید که افکارشان با جیغ پلاکس پاره شد.

-وااای خدای من. چهار نقاش و هنرمند اسطوره ای دوره ی رنسانس همشون اینجان. این خوابه یا واقعیت... یکی منو نیشگون بگیره... باورم نمیشه.

پلاکس با چشمانی از حدقه بیرون زده و اغوش باز به سمت لاک پشت های نینجا حرکت کرد. و همینطور اسپری های رنگ و قوطی های رنگش از توی کیسه و جیبش می افتاد ولی اصلا حواسش نبود. مردم هم از موقعیت استفاده کردند و تا میتوانستند رنگ جمع کردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: شهر لندن
ارسال شده در: دوشنبه 18 بهمن 1400 10:34
نمایش جزئیات
آفلاین
امید، به همان سرعتی که در صورت شورشیان نمایان شده بود، از بین رفت و جای خود را به خشم و عصبانیت داد.
- پلاکس تا حالا به این فکر کردی که ما اگه می‌تونستیم بریم داوینچیو گیر بیاریم، می‌رفتیم رنگ و کاغذ هم می‌خریدیم و لنگ تو نمی‌موندیم؟

پلاکس تا حالا به این موضوع فکر نکرده بود. اما در آن لحظه تصمیم گرفت فکر کند. و کرد.
- بله. همین الان فکر کردم. ولی همینه که هست. اگه وسایل منو می‌خواین داوینچیو بیارین اینجا.

گرسنگی هاگرید او را خطرناک‌تر از همیشه کرده بود. و به همین خاطر برای جلوگیری از جوش آوردن او و رخ ندادن اتفاقاتی جبران ناپذیر، سه چهار نفر از جمعیت دور تا دور هاگرید ایستاده و با بیل خوراکی‌هایی که از مغازه‌های اطراف کش رفته بودند را در دهان او پرتاب می‌کردند.

- خیلی خب پلاکس، ما نیاز داریم باهم مشورت کنیم.
- باشه.

شورشیان دور هاگرید که سردسته‌شان بود، حلقه زدند و شروع به مشورت کردند در مورد این موضوع که آیا ارزش دارد بخاطر چندتا تکه کاغذ و رنگ به دنبال داوینچی بروند یا باید از جای دیگری وسایل موردنیازشان را تهیه کنند؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر تغییر اندازه داده شده