لینی هنوز هم انتظار داشت که گرگ خفتش کند و به زندگی مرگخوارانه ی پر افتخارش خاتمه بدهد. اما همه گرگ ها با لبخند مهربانی به او زل زده بودند. مثل اینکه در قضاوتش درمورد سرزمین عجایب اشتباه کرده بود.
-این کفش و این هم تاج، از امروز تو عضوی از گروه گرگان مامانی هستی. یعنی گروه ما. تو ظرافت و زیبایی موردنظر مارو داری، ما وظیفه داریم بهترین و نازترین موجود جنگل باشیم. پنجشنبه شب ها هم جلسه پخت غذاهای خونگی داریم که شرکت توش برای اعضای گروه اجباریه.

گرگ بعد از این حرف ها یک جفت کفش پاشنه بلند طلایی و تاج فسقلی طلایی ای را به سمت لینی گرفت.
لینی وسوسه شد، در تمام دوران خدمت مرگخواریش تنها یک ردای سیاه و چندین مورد اخم مهربانانه دریافت کرده بود.
لرد سیاه هیچوقت به او کفش پاشنه بلند یا تاج مرگخواری نداده بود. هیچوقت با لبخند مهربانانه به او نگفته بود که زیبا و ظرف است.
آیا لینی به آنجا تعلق داشت؟
تصور ارباب که منتظر او بود تا برایش خرگوش بیاورد وارد افکار شوم لینی شد، آنها را آواداکداورا زد و فاتحانه و با اخم بر جایشان نشست. اگر ارباب دستور خرگوش داده بود لینی باید از زیر سنگ هم می شد خرگوش پیدا می کرد، یا چیزی را که شبیه خرگوش بود پیدا می کرد.
-به به، چه گرگای مامانی خوبی. قبوله، ولی منم برای پیوستن بهتون چند تا شرط دارم.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج










