شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
- مگه اینا نباید گریه کنن؟ چرا این چماق کشیده سر ما. - آتیشش بزنم ارباب؟ - نخیر. همینمون مونده بابای یه بچه ققنوس بی ریخت بشیم. - بی ریختو با من بودی کچل؟
فک ملت مرگخوار از شدت تعجب به زمین چسبیده بود.
- این چه طرز حرف زدنه؟ - همینه که هست. یه مشت غریبه معلوم نیست از کجا پیداتون شده. سر دسته تون کجاست؟ - یارانمون ما هیچ خوشمون نیومد. اینو از جلو چشممون دور کنید بچه هاشو املت میکنیم میخوریم.
ققنوس در کمتر از چند ثانیه از رنگ سرخ به سرخ پر رنگ و آتیشی تبدیل شد و میشد دید که از سرش دود بلند میشه.
- داره آتیش میگیره ارباب. وقت مردنشه! - ارباب پوست تخم هاشو میدین به من توش معجون بریزم؟
این جمله ی آخر باعث شد از ققنوس بیشتر از قبل دود بلند بشه.
- درباره ی... بچه های... من... چی... گفتی؟ - گفتیم قصد داریم املتشون کنیم. البته شاید هم نیمر...
هنوز جمله ی لرد تموم نشده بود که لرد با همراهی تمامی مرگخواران به انضمام موسسان هاگوارتز در هوا به پرواز در اومدن و اون سوی جزیره در آغوش عده ای لاغر اندام که استخونی روی سرشون بود پیاده شدن... قبلیه ی آدم خوار ها!
موسسان هاگوارتز به بحث ادامه می دادند و روونا اصرار به لزوم پر برای درست بودن این روند داشت. - باید پر داشته باشه. این مار پر داره؟ من که چیزی نمی بینم. پر اینا رو گرم نگه می داره.
- لعنت به این شانس!
صدا، صدای نارلک بود که آخر این داستان را به خوبی می دید. و درست هم می دید. همه نگاه ها بطور همزمان به سمت نارلک برگشت.
- چیه؟ باز دیگه چیه؟ چی می خوایین؟ من مامانشون بشم؟ با نجینی ازدواج کنم و باباشون بشم؟ پرای وامونده مو بکنم و بدم به نجینی که همگی راحت بشیم و منم بقیه عمرم رو پیاده سر کنم؟ چیکار کنم من لک لک بدبخت بیچاره؟
نارلک خیلی عصبانی شده بود.
- چته چرا جزیره را روی سرت گذاشته ای؟ ما اصلا دامادی به زشتی و دراز منقاری تو می خواهیم؟ بچمون حس مادری پیدا کرده. بیا و بصورت منطقی برای این دخترمون توضیح بده که چرا نمی شه که مادر اون تخما باشه!
نارلک داشت فکر می کرد که واقعا چرا نجینی نمی تواند مادر تخم کبوتر باشد که ناگهان هوا تاریک شد!
برای تاریک شدن هوا خیلی زود بود... هنوز خیلی تا غروب باقی مانده بود.
سایه ای سیاه و سنگین روی جزیره افتاد. صدای بال زدن های آرام به گوش می رسید و بادی نسبتا شدید می وزید.
همگی به آسمان نگاه کردند و ققنوسی عظیم به آرامی روی درخت فرود آمد.
- ققنوس است؟ ما دچار افت فشار خون شدیم. -چقدرم زشته. - تخمای این بودن؟ مگه اینا آتیش نمی گرفتن! -بکشین کنار ققنوسی نشین.
نجینی طاقت نیاورد و خودش را از بالای درخت به پایین پرتاب کرد. مرگخواران با اکراه و انزجار به ققنوس نگاه کردند. مایع ضد عفونی کننده بینشان دست به دست می شد.
ققنوس در حالی که نیم نگاهی به نارلک داشت پرسید: - شما غریبه ها... با تخم های من کاری داشتین؟
نجینی با شنیدن صدای هکتور تلاش قابل تقدیری برای "شاخه درخت" به نظر رسیدن کرد. اما از آنجا که اخیرا رژیم غذاییاش را زیر پا گذاشته بود و صبحانه، نهار، شام و سه میان وعده پیتزا نوش جان میکرد، قطر اضافه کرده بود و زیاد، به شاخه درخت نمیماند.
-عه! اینجایی!
نجینی با ناراحتی نیش درازی به هکتور کرد. -نه فس!
-چی شد هک؟ دخترمون چی پیدا کرده؟
هکتور بی توجه به نیش دراز نجینی، سرکی پشت سر او کشید. -عه... ارباب! کاش بودین و میدیدین... کبوتر بچه کرده.
تخم کبوتر دقیقا چیزی که باعث خوشحالی لرد سیاه بشود نبود. اما در آن وضع، همان هم غنیمت بود. -میتونیم نیمرو بخوریم! بیارشون پایین!
دست هکتور به سمت تخمها دراز شد و به همان سرعت، با فرو رفتن دندان نیش نجینی در مچ دستش، جمع شد. -آی هواااار! آی داد! دستم فلج شد! آی!
نجینی سرش را از لای برگ های درخت بیرون برد. -تخم کبوتر نه فس... نجینی مامان فس!
ملت مرگخوار با تعجب سعی کردند جمله نجینی را رمز گشایی کنند که لرد سیاه زودتر از آنها رمز گشایید. -یعنی چی که میخوای مامانشون بشی؟ اونا پرندهان... مامانشون باید پر داشته باشه... پر!
هکتور معترض شد: - خب ارباب نارلک که قراره زحمت بکشه، خودش بره ببینه اون بالا چه خبره!
لرد دوباره چوب دستی اش را رو به هکتور تکان داد و گفت: - اوامر همایونی ما را زیر سوال میبری هک؟ تصمیم گرفته شده و فرمان صادر شده. تو باید به بالای درخت بروی و نارلک هم تو را تا بالا مشایعت خواهد کرد!
نارلک با چراغ سبز لرد بال های سنگینش را گشود و بال زنان به بالای سر هکتور رفت و با پاهایش گوش های هکتور را گرفت و او را از زمین بلند کرد. - آیییی نارلک! من نصف مغز رو نصف گوش کردی! ای...داد...کمک کنین!
کولی بازی هکتور کمکی به او نکرد و تغییری در عزم راسخ نارلک جهت اطاعت از فرامین لرد نکرد. نارلک هکتور را بالای درخت برد و بعد از تنظیم جهت سقوط گوش های هکتور را رها کرد! هکتور از بالا مانند سنگ روی درخت افتاد و مانند کوالا یکی از شاخه ها بغل کرد!
لرد از پایین فریاد زد: - از درخت بالا رفتن که بلد نیستی، حداقل سعی کن از درخت پایین اومدن رو یاد بگیری!
هکتور که به روح تمام اجداد مرگخوارانی که سرش کلاه گذاشته بودند دورد فرستاد و سعی کرد از شاخ و برگ زیر پایش جایی برای پایین آمدن و رسیدن به نجینی پیدا کند. - نجینی جان؟ پرنسس ارباب؟ کجایی؟ ببین عمو هکتور داره میاد پیشت!
ارباب خطاب به نجینی گفت: - پرنسس من چیزی اون بالا پیدا کردی؟ - فس. - اگه خوردنیه برای من هم میاری دختر بابا؟ - نه فس!
لرد از این مگالمه کوتاه اصلا خوشش نیامد. در دنیا از دو چیز بیشتر بدش میامد، روشنایی و سفیدی، و سپس تک خوری! برای همین رو به مرگخوارانش کرد و گفت: - دستور میدهیم یک داوطلب برود بالای درخت و ما را از محتویات کشفیات نجینی مطلع کند.
مرگخواران که از تاکتیک سوت زدن و به اطراف نگاه کردن خوششان آمده بود همین کار را کردند و خوشان را به آن راه زدند! لرد با لحن پرخاشگرانه ای گفت: - اگه شما داوطلب نشین من انتخاب میکنم! گفتم در جریان باشین!
با این حرف لرد موجی میان مرگخواران شکل گرفت. هیچ کس نمیخواست با اجبار یا طلسم فرمان به آن بالا برود! برای همین به پیشنهاد بلا سنگ، طلسم باستانی و فندق شکن بازی کردند!
این بازی چیزی شبیه به سنگ کاغذ قیچی بود اما هکتور سطح بازی را چند مرحله بالاتر برد و همه مرگخواران را شکست داد. همان طور که برای خودش دست میزد و جیغ و هورا میکشید گفت: - جد من مخترع این بازی بوده! کسی توی این بازی روی دست من نیست! حالا که برنده شدم جایزه ندارم؟
لرد دستش را روی شانه هکتور گذاشت و بعد از نشان دادن درختی که نجینی لا به لای شاخ و برگش مخفی شده بود به او گفت: - جایزه ات اینه که بری بالا و ببینی که نجینی چی پیدا کرده!
لردسیاه که مشغول جر و بحث با هکتور بود، توجهش به نجینی جلب شد که به آرامی از شانههایش پایین خزید و دور شد..
شیشهی معجون رفع گرسنگی را در سوراخِ مغزِ هکتور چپاند!
و با نگاهش بالا خزیدن نجینی از تنهی یک درخت را دنبال کرد..
- نه هکتور، گفتیم نه! ما غذا میخواهیم! ما هم خود گرسنهایم، هم فرزندی برای سیر کردن داریم!
نجینی در میانِ شاخ و برگِ درختان گم شده بود ولی انتهای دُمش که پاپیون قرمزش را بلاتریکس قبل از سفر برایش بسته بود، از بین برگها دیده میشد.. حتمن فرزندمان از اینهمه شلوغی و گرسنگی خسته شد و به کنجِ خلوتی خزید..
لردسیاه رو به مرگخوارانش گفت:
- یارانمان، ما بسیار هوسِ کباب کردهایم. حالا کبابِ شیر نشد، ولی کبابِ پرندگان هم بد نیست.. مثلن کبابِ لکلک!
- ارباب؟!
- نگران نباش. قصد کشتنِ لکلکمان را نداریم.. فقط در حدِ بالکباب! یک بال برای ما، یک بال برای دخترمان!
- ارباب؟!!!!
- و اگر میشد در کنارش کمی سالاد سزار و سیب زمینیِ سرخ شده و .. صدای آرامی میآمد.. لردسیاه ساکت شد و به جای هشتاد درصد حواسش، تمامِ حواسش را به جایی که نجینی خزیده بود جمع کرد.. تمامِ مرگخواران به سمتی که لرد نگاه میکرد برگشتند. صدای خرچ خرچ آرامی از بالای درخت شنیده میشد..
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نجینی در 1401/5/15 1:33:01 ویرایش شده توسط نجینی در 1401/5/15 1:33:31 ویرایش شده توسط نجینی در 1401/5/15 3:11:12 ویرایش شده توسط نجینی در 1401/5/15 3:14:05
از اونجایی که هر جا سخن از خوردن و نوشیدن به میون میومد نام هکتور بود که میدرخشید، اولین نفری که قصد کرده بود محتویات جیبش رو تقدیم معده لرد کنه اون بود. بنابراین جفت پا و ویبره زنون پرید وسط میدون و محتویات جیبش رو خالی کرد.
هکتور انگار متوجه نکته مهمی شده بود. - بله بله البته که نمیخورید! الان یه چیز مناسب میدم!
هکتور بعد از کشمکش و جست و جو های فراوان در جیبش بلاخره دستش رو از جیبش در آورد. - پاتیل طلایی! کاملا مناسب ارباب! - هک چرا مغز نداشته ات رو به کار نمیندازی؟ ما کلا پاتیل نمیخوریم!
هکتور این بار کاملا متوجه همه چیز شده بود!
- فهمیدم چی براتون مناسبه ارباب... این شما و این...
هکتور از جیب رداش یک شیشه ی در بسته با محتوای سبز تیره بیرون آورد. - معجون رفع گرسنگی!