هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: متروی لندن!
پیام زده شده در: ۱:۱۵:۳۲ دوشنبه ۱۸ تیر ۱۴۰۳
#62

اسلیترین، مرگخواران

اسکارلت لیشام


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۳ شنبه ۲۷ آبان ۱۴۰۲
آخرین ورود:
دیروز ۱۶:۲۶:۴۵
از میان ورق های کتاب
گروه:
اسلیترین
جادوآموخته هاگوارتز
جـادوگـر
مرگخوار
شـاغـل
پیام: 69
آفلاین
- کلاهه جادوییه!

همین دو کلمه از طرف یک ماگل کافی بود تا مامور حفاظت از قانون رازداری جادوگران به سبک بروسلی از پنجره داخل دفتر شهردار لندن شود.
- خانم شهردار! تخلف از قانون اساسی! افشای جادوگری تو روز روشن! پس شما اینجا چیکار می‌کنین؟

اسکارلت که هنوز در شوک بود به تکه های شیشه روی زمین نگاهی ‌انداخت.
- چی‌شده؟
- برین ببینین تو متروی شهرتون چه خبره! من کاری به این ماجرا ندارم، تو محل مربوط به شما انجام شده، خودتون باید حلش کنید. قبل از این‌ که کل عالم از جادوگری خبردار بشن.

مامور از همان پنجره‌ای که آمده بود نرفت، موقع خروج پنجره کناری را شکست و از آن خارج شد و اسکارلت را با سوال های بسیاری از جمله این که چرا مامورها مانند آدمیزاد رفت‌وآمد نمی‌کنند، تنها گذاشت.

یک لحظه هم صبر نکرد. تا نزدیک‌ترین مکان به مترو آپارات کرد و بقیه راه را با سرعت طی کرد. چندین دقیقه در ایستگاه معطل شد که بالاخره مترو از راه رسید و جلوی پایش توقف کرد. جهنم به معنای دقیق کلمه جلوی چشمانش بود. مسافران بی‌توقف جیغ می‌کشیدند، سر مسافری با گردن قطع شده ژله‌ای و چشم های قرمز و صورتی جلوی پایش افتاده بود. کمی آن‌طرف‌تر فردی با دماغی دراز مجهز به اسنایپر و بدنی حشره مانند جلویش ایستاده بود که کم‌کم به حالت عادی باز می‌گشت. در همین حال کلاه بین مسافران جیغ‌جیغو در حال جا‌به‌جایی بود.

در آن گیرودار اسکارلت به سختی توانست ببیند که یک کلاه بر سر کسی افتاد و باعث شد دست هایش خال‌خالی و زرد شده و مثل بادکنک باد کنند و از ناخن‌هایش مایعی شبیه نوشیدنی جاری شود.
زنی جیغ‌کشان به سمت در دوید.
- فرار کنین! فرار!

و ماگل ها به‌علاوه مرد دست بادکنکی و کلاه روی سرش مثل موجی خروشان از درهای مترو خارج شده و کلاه به همراه صاحبش در دوردست‌ها از جلوی چشم محو شدند. حالا مترو کاملا خالی بود به جز اسکارلت و گابریلی که حالا عادی بود.

-بدبخت شدم، رفتن سمت خیابون اصلی و احتمالا بیمارستان!
- ولی عوضش به همه خوش می‌گذره! دیدی چطوری از خوشحالی هورا می‌کشیدن؟ من میرم اونجا که دوباره کلاه جادویی رو بگیرم!


ویرایش شده توسط اسکارلت لیشام در تاریخ ۱۴۰۳/۴/۱۸ ۱:۵۳:۳۱


پاسخ به: متروی لندن!
پیام زده شده در: ۲۳:۰۷:۰۹ دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۳
#61

ریونکلاو، محفل ققنوس

جوزفین مونتگومری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۵ چهارشنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۱۳:۵۰
از دستم حرص نخور!
گروه:
جـادوگـر
ریونکلاو
جادوآموخته هاگوارتز
محفل ققنوس
پیام: 339
آفلاین
×سوژئانو جدیدانو×


نیمه‌شب بود.
صدای پاشنه‌ی دو جفت کفش در کوچه‌ی ناکترن پیچیده بود. مثل تیک‌تاک عقربه‌های ساعت، پیاپی و منظم از پی هم می‌آمدند.

شالاپ

چاله‌ی آبی که باران عصرهنگام بر زمین جا گذاشته بود زیر پای آن غریبه رفت و چرتش پاره شد.
به روی خودش نیاورد. از کسی انتظار رعایت حریم چاله‌های آب نمی‌رفت، آن‌ها هم توقعش را نداشتند. آرامش و سکونشان که بهشان باز می‌گشت، باز فوراً به خواب می‌رفتند. انگار نه انگار که چیزی شده.

بچه‌گربه‌ای از لای سوراخ سنبه‌ای به کوچه دوید. ضربه‌ی پنجه‌های کوچکش بر روی سنگفرش کوچه بی‌صدا بودند. شکارچی کوچکی بود.
قلابِ نگاهش را در آب توی چاله انداخت، اما آب چرک‌تر از آن بود که بتواند تصویر او را منعکس کند.

گوش تیز کرد. ضرب‌آهنگ قدم‌های غریبه چند متر آن‌طرف‌تر جلوی مغازه‌ای متوقف شد.

کلاغی که روی بام مغازه نشسته بود، از راه دودکش صدای گفتگو را می‌شنید.
صدای مسلط مرد گفت:
- سفارش آماده‌ست؟

پس از چند لحظه صدای کشیده‌شدن چرم و پارچه به سطحی چوبی، صدای فریبنده‌ و کشدار خانم مغازه‌دار به گوش رسید:
- کلاه گروهبندی تقلبی‌ای که خواسته بودید.

و بعد، صدای شیرین جرینگ‌جرینگ گالیون‌ها.
مرد از مغازه بیرون آمد و راه بازگشت را در پیش گرفت. باد شبانه مثل قلم‌مویی تیرگی لباسش را به بوم نقاشیِ کوچه می‌کشید.

بچه گربه به زیر سایه‌ها خزید و از نظر پنهان شد.


مدتی بعد

مردم توی مترو حسب‌المعمول درهم چپیده بودند و بوی کمرنگ و ملس عرق‌شان باهم ممزوج شده و هوا را پر کرده بود.

صدای حرف‌زدن ملت تبدیل به وزوز و همهمه‌ای یکنواخت و آرام شده بود که گوش به‌سرعت به آن عادت می‌کرد. در این بین، دستفروشی درحال همبرشدن بین جمعیت جار می‌زد:
-کلاه! اینا ضدگلوله‌ست... آخریشه ها!

اما کسی محل نگذاشت. یک کلاه چاک‌خورده‌ی دراز و بدقواره‌ی ضدلگوله به چه دردشان می‌خورد؟

- فقط سی پوند!

واقعاً اهمیتی نداشت.

گابریل که جایی را چسبیده و گوشه‌ای ایستاده بود، دلش به حال دستفروش سوخت.

اصلاً او آنجا چکار می‌کرد؟ حین کمک به پیرزن علیل و لهیده‌ای، مثل همیشه باطن خیرخواهش کار دستش داده و پایش به جاهای عجیب باز شده بود.
در نهایتِ ماجرا و وقتی که پا به درون قطار گذاشته بودند، پیرزن چهل پوند بابت کمک در حمل خریدهایش دستش چپانده و بی‌معطلی روی اولین صندلی خالی نشست و گابریل چندساعتی می‌شد که همانجا ایستاده بود و مترو هی می‌ایستاد و هی آدم‌های جدید می‌آمدند و می‌رفتند و هیچکس نمی‌آمد به او جای نشستنش را تعارف کند و بلندگو هی چیزهایی زرزر می‌کرد و او کلاً نمی‌فهمید چی به چی است و کی به کی.

بگذریم؛ دلش به حال دستفروش سوخت، مشتش که چهل پوند در آن بود را در هوا تکان داد و با لبخند شوق‌گینی داد زد:
- من می‌خوامش!

و دستفروش از خدا خواسته، بالأخره از شر آن کلاه خلاص شد. اما آسودگی خاطرش را ابداً به روی خود نیاورد.

گابریل کلاه را روی روی سرش گذاشت و به جای اولش برگشت که حالا تصرف شده بود.
نمی‌دانست چرا، ولی مردم همه یک‌جوری نگاهش می‌کردند. یک جوری که انگار عنکبوت پشمالوی صورتی‌ای روی سرش گذاشته که با نقاله پرتقال قاچ می‌کند.

از زنی که کنارش بود پرسید:
- اِم... چیزی روی صورتمه؟

زن کمی منّ و منّ کرد، ولی جوابی نداد.
گابریل شانه بالا انداخت و مشغول تماشای منظره‌ی بیرون پنجره شد.

ناگهان احساس کرد دماغش زیادی سنگین شده. دست به دماغش برد.
- هان؟ این چیه...؟ موزه؟

دماغش هی داشت دراز و دراز می‌شد.

در نهایت انقدر دراز شد که چسبید به شیشه‌ی پنجره‌ی مترو، و چون دیگر نتوانست پیش‌تر برود، پوستش از هم باز شد، انگار که غنچه‌ای بشکفد.
و لوله‌ی اسنایپری پدیدار شد.

گابریل یکهو عطسه‌اش گرفت و اسنایپر شلیک کرد و گلوله خورد به کله‌ی یک بدبختی در آن دوردورها.

و پاهایش مثل پای ملخ نازک شدند و قد کشیدند و روی کمرش ردیفی عاج درآمد و سقف مترو که داشت از روی پلی می‌گذشت را شکافت و با دست‌هایش که مثل باله‌های اسب دریایی شده بود، به شنا در رودخانه مشغول شد.

این وسط، کلاه روی سر یکی از مسافران افتاد. مسافر انگار که از خوابی بیدار شده باشد، لرزید و پلک زد.
- چیکار داشتم می‌کردم؟ چی شد؟

دست به گردنش برد تا آن را بخاراند.
اما چیزی که دستش لمس کرد، ژله‌ی آلوئه‌ورا بود.

ژله از هم گسسته شد و کله‌ی مسافر بر زمین افتاد و ملت جیغ کشیدند و صورت خراشیدند.


تصویر کوچک شده

بسوز! شعله‌ور شو، با اشتیاق. چنان بسوز که گرمای وجودت رو بشه حس کرد...


پاسخ به: متروی لندن!
پیام زده شده در: ۲:۱۰ چهارشنبه ۱۱ مرداد ۱۴۰۲
#60

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۹:۰۵:۲۶ جمعه ۲۵ خرداد ۱۴۰۳
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
شناسه‌های بسته شده
پیام: 5459
آفلاین
× پست پایانی ×

طولی نمی‌کشه که زمین و زمان دست به دست هم می‌دن تا سو به سرعت به اون چه که می‌خواد برسه، چون بلافاصله ماگلی حواس‌پرت رو می‌بینه که در حین جا به جا کردن کارتای بانکیش، یکی از کارتاش روی زمین میفته و متوجه هم نمی‌شه. سو با خوش‌حالی به سمت کارت حرکت می‌کنه. سو به محل می‌رسه. سو خم می‌شه. سو دستشو دراز می‌کنه. سو می‌خواد کارتو برداره. دست سو فقط چند سانتی‌متر با کارت فاصله داره. الانه که دست سو به کارت برسه. ولی...

- ایستگاه کینگزکراس. مسافرین محترم ایستگاه پایانی می‌باشد. لطفا پس از توقف کامل، قطار را ترک نمایید.

و این چنین می‌شه که قبل از این که دست سو به کارت برسه، با خیل جمعیتی که برای خروج از مترو عجله داشتن، به بیرون از مترو رونده می‌شه و سو با چشمان خودش می‌بینه که کارت چطور زیر دست و پای ملت له می‌شه و خودش هر لحظه بیشتر و بیشتر از کارت دور می‌شه تا این که همه خارج می‌شن و درهای مترو بسته می‌شه.

و داستان سوزناک "سو و کارت بانکی" همونجا به پایان می‌رسه.

کمی اونورتر، لینی که وظیفه خطیر سرشماری جادوآموزان رو برعهده داشت تا مطمئن شه کسی جا نمونده، بالاخره بعد از شمارشی سرتاسری جلوی جمعیت جادوگر و ساحره میاد.
- جادوآموزان و اساتید محترم! دیگه شب شده و به نظر میاد همه هستن و ما هم که با مترو یه دور کامل زدیم و برگشتیم جای اولمون. پولا رو بریزین وسط که بریم برای بازگشت به هاگوارتز آماده بشیم.

جادوآموزان و اساتیدی که موفق به جمع‌آوری پول شده بودن برای تحویل پول جلو میان و بعضی هم که در این عمل موفق نبودن آه‌کشان با چشماشون پول‌هایی که فرود میومدن رو نگاه می‌کردن تا میزان موفقیت بقیه رو بسنجن.
بالاخره وقتی همه پولاشونو خالی می‌کنن، سدریک جعبه‌ی پر از پول رو تحویل می‌گیره و همگی به سمت سکوی نه و سه چهارم حرکت می‌کنن.

- سلام! ما پول خرید ساندویچ‌ها و اجاره دیوار بغلی رو جور کردیم. بفرما.

سدریک با خوش‌حالی پول رو تحویل ماگلِ ساندویچ‌فروش می‌ده. ماگل جعبه رو می‌گیره و بعد از چندبار خیس کردن انگشتاش با دهنش، مشغول شمارش پول‌ها می‌شه.
- کافی نیست! بقیه‌ش رو فردا بیارین.

با این حال همون مقدار پول ناکافی رو توی جیباش می‌ذاره. سدریک با تعجب نگاهشو به پولایی که با هزار زحمت جور کرده بودن و حالا تو جیبای ماگل ناپدید شده بود می‌دوزه. اما قبل از این که بخواد تصور یک روز طاقت‌فرسای دیگه تو مترو رو بکنه، با صحنه‌ای حتی تعجب‌برانگیزتر مواجه می‌شه...

ماگل در حال جمع کردن دکه‌ش بود و در یک چشم به هم زدن بار و بندیلش رو جمع می‌کنه و حتی راه میفته که بره!

- هی کجا داری می‌ری؟ مگه نگفتی پول کافی نبود؟
- آره کافی نبود. فردا برگردین بقیه‌شو برام بیارین دیگه!
- ولی پس کجا داری می‌ری؟
- خونه‌مون خب! نصف شب سگ میاد ازم خرید کنه؟ فردا برمی‌گردم! شما هم اگه می‌خواین فردا باز منو جلوی این دیوار نبینین، با پول برگردین. عزت زیاد.

ماگل همراه دکه و پول‌ها از اونجا می‌ره و جادوآموزان، اساتید و سدریک می‌مونن با دیواری که حالا خالی شده بود و به راحتی می‌تونستن ازش عبور کنن!

سدریک دچار شوک بزرگی می‌شه طوری که شروع می‌کنه به با خودش صحبت کردن!
- یعنی تمام کاری که لازم بود بکنیم این بود که فقط تا شب صبر کنیم؟ این همه زحمت برای هیچی؟ پولامونم که برد.

جمعیت جادوآموزان با دیدن ماگل که حالا رفته بود جلوتر میان تا ببینن چی شده.
- تموم شد؟ پولمون کافی بود و ماگله حاضر شد بره دیوار بغلی؟

سدریک دست از صحبت کردن با خودش برمی‌داره و به سرعت برمی‌گرده.
- البته، البته که تموم شد. کارتون عالی بود. با این که پول کافی بود ولی طرف می‌خواست دبه در بیاره و زیرش بزنه. ولی من با مذاکرات موفقی که داشتم تونستم راضیش کنم ازینجا بره.
- وای ما اگه تو رو نداشتیم چی کار می‌کردیم سدریک؟ ولی پس چرا ماگله هنوز داره می‌ره؟ نباید دیوار بغلی متوقف می‌شد؟
- ساندویچامون چی شد پس؟ من گشنه‌مه!

سدریک دست هر دو جادوآموز فضول رو می‌گیره و به جلو هدایتشون می‌کنه.
- وقت چونه زدن نداریم. باید تا پشیمون نشده ازینجا بریم. زودباشین.

جماعت جادوآموز و اساتید بدون این که سدریک فرصتی برای نگاه کردن به پشت سرشونو بهشون بده، از دیوار عبور می‌کنن و با قطار سرخ‌رنگ هاگوارتز رو به رو می‌شن که با تاخیری طولانی مدت منتظر بود تا مسافرینش رو سوار کنه و به مقصد هاگوارتز حرکت کنه.


× پایان سوژه ×


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۴۰۲/۵/۱۱ ۲:۱۳:۳۸
ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۴۰۲/۵/۱۱ ۲:۱۸:۲۶



پاسخ به: متروی لندن!
پیام زده شده در: ۲۲:۵۰ سه شنبه ۱۰ مرداد ۱۴۰۲
#59

ریونکلاو، مرگخواران

سو لى


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۲ دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱:۵۷:۴۳ سه شنبه ۸ خرداد ۱۴۰۳
از این سو، به اون سو!
گروه:
مرگخوار
جادوآموخته هاگوارتز
ریونکلاو
جـادوگـر
پیام: 541
آفلاین
-این چی؟ این یکی چیه؟
-این تینت لب جدیدمونه عزیزم... ضد آب، طبیعی و با کیفیت. قیمتشم از همه همکارام پایین تر گذاشتم.

چشمان سو از ذوق و هیجان درخشید.
-وااااااااااااای... این یکی چی؟ این چی کار می‌کنه؟
-این... خب این دستگاه کارت خوانه دیگه، باهاش پرداخت می‌کنن... ببینم منو مسخره کردی؟

سو نمی‌دانست دلیل تغییر برخورد خانم چرخدستی دار چه بود. به نظرش کسی که آن همه وسیله‌ی رنگارنگ و زیبا داشت باید انسان خوشحال تری می‌بود و عصبی شدنش پس از جواب دادن به فقط دویست و چهل و یک سوال اصلا منطقی نبود.

-خانومم مثل اینکه تو مشتری نیستی...

خانم چرخدستی دار این را گفت و به طرف واگن بعدی حرکت کرد. سو اعتراضی نکرد اما همانطور که روی زمین چمباتمه زده بود، با نگاهش رد چرخدستی را تا چند قدم آن طرف تر دنبال کرد. از بین پاهای جمعیت مقابلش می‌دید که زن دستفروش مشغول معرفی چند تا از کالاهایش به خانمی بود که خودش را به کمک میله قطار نگه داشته بود.

-قابلت رو نداره گلم... رمزت چنده؟

امکان نداشت سو آنچه می‌دید را باور کند... کارت کوچکی روی دستگاه کشیده شد و در ازایش خانم واگن بغلی یکی از آن انبرهای کوچک و نوک تیز را دریافت کرد!

-پس ماگلا اینجوری پول در میارن...

فاصله گذر این فکر از ذهن سو تا غیب شدن همزمان سو و دستگاه کارت خوان زن دستفروش در ایستگاه بعدی، چیزی کمتر از یک دقیقه بود.

-کارت! باید یه کارت پیدا کنم!


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.


پاسخ به: متروی لندن!
پیام زده شده در: ۲۲:۰۷ سه شنبه ۱۰ مرداد ۱۴۰۲
#58

ریونکلاو، مرگخواران

لاديسلاو زاموژسلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۵ دوشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۳
آخرین ورود:
دیروز ۱۴:۰۵:۱۲
از ما چه خواهد ماند؟
گروه:
جـادوگـر
ریونکلاو
جادوآموخته هاگوارتز
مترجم
مرگخوار
مشاور دیوان جادوگران
پیام: 599
آفلاین
کمی آن طرف تر از لرد سیاه و حشره ای که بر شانه‌اش بود، حشره‌ی دیگری قرار داشت و مردی که زیرش بود و در کنارشان یک شخص بی خانمانِ مفلوکِ گرسنه و احتمالا وابسته به استعمال مواد مخدر قرار داشت که دستش را در برابر جمعیت گرفته بود و از آنان طلب رحم و شفقت می کرد و البته گه گاهی هم نگاهی به آن مرد زیر حشره می انداخت که با یک دست کت و شلوار آبیِ تر و تمیزِ اتو خورده و کلاه بلند در یک وجبی اش چمباتمه زده بود و به شکلی معذب کننده به وی خیره نگاه می کرد.

در این میان مردی از جلوی آن دو شخص گذر کرد.

- امروژ هیشی نخوردم یه کمکی بهم بکن.

مرد رهگذر که ظاهر کارمند مابانه‌ای داشت لحظه ای تردید کرد. سرش را برگرداند و مرد مفلس را از نظر گذراند. چند لحظه‌ای طول کشید تا با خودش کلنجار برود و دست آخر یک اسکناس از جیبش بیرون بکشد و به مرد بیچاره بدهد و با سرعتی بیشتر از قبل پی مسیرش را به سمت پله‌هایی که بالا می رفتند بگیرد.
پشت سر او مرد بیچاره مشغول به شمردن صفرهای اسکناس شد، لیک پیش از آن که از کم بودن آن ها ناامید شود، با پدیده‌ای رو به رو شد که انتظارش را نداشت.
آن مرد دیگر دستش را به سوی او دراز کرده بود.

- شی می خوای؟
- مال.
-خودت بمال... بی شوور.

پیرمرد که دچار سوءتفاهم شده بود، پشتش را به آقای زاموژسلی کرده و اسکناس را به سمت جیبش برد تا آن را در جیبش گذارد، اما دستی محکم دستش را گرفت.

- آن مال را بر جنابمان ده.

پیرمرد که حوصله جر و بحث با این غریبه را نداشت، بر آشفت و جار و جنجال به پا کرد.
- مال شی! کشک شی! پول خودمه! اشن تو شی می خوای؟

آقای زاموژسلی بی توجه به مردمی که دور آن ها جمع می شدند، دست طلبش را به سویِ مرد مفلوکِ بیچارهِ معتادِ گرسنه گرفته بود.
- مال زور می خواهیم.

آقای زاموژسلی منتظر پاسخ طرف مقابل نشد. اسکناس را از دستش بیرون کشید و به سرعت متواری شد.



پاسخ به: متروی لندن!
پیام زده شده در: ۱۳:۴۴ سه شنبه ۱۰ مرداد ۱۴۰۲
#57

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۹:۰۵:۲۶ جمعه ۲۵ خرداد ۱۴۰۳
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
شناسه‌های بسته شده
پیام: 5459
آفلاین
ماگل به عواقب احتمالی پاسخ "نه"‌ای که باید می‌داد فکر می‌کنه. با هر بار فکر به نتایج خشونت‌بارتری می‌رسه. به نظر نمیومد به خیر و صلاحش باشه که حقیقت رو بگه، بنابراین جواب می‌ده:
- البته که کافیه.

به محض این که فشار دست دوریا کم می‌شه، ماگل به طرز شگفت‌آوری با سرعت بین جمعیت می‌لوله و از دوریا دور می‌شه. حرکتی که با وجود این جمعیت زیادی که تنگاتنگ هم ایستاده بودن ساده نبود! دوریا نمی‌دونست خیالش باید راحت می‌شد یا نه. حرف ماگل یک چیز می‌گفت و فرارش چیز دیگری! ولی بالاخره اون سهم خودشو تو کسب درآمد انجام داده بود.

همون موقع صدای ویز ویزی خبر از نزدیک شدن لینی می‌ده که با خیالی آسوده بالای سر جمعیت پرواز می‌کرد و حسرت به دل آدمایی می‌ذاشت که اون پایین داشتن له می‌شدن.
- انواع و اقسام لوازم مینیاتوری برای زیبایی دکوراسیون خونه به فروش می‌رسه. میزها و صندلی‌های انگشتی!

توجه ماگل‌ها به سرعت به حشره آبی‌رنگی که از این سوی واگن به اون سو می‌رفت و تازه سخنگو هم بود جلب می‌شه. بالاخره حشره سخنگو چیزی نبود که ماگل‌ها هر روز با اون مواجه بشن!

- این حشره فروشیه؟

لینی دست از تبلیغ برمی‌داره و به سمت ماگلی که اونو خطاب قرار داده بود برمی‌گرده.
- نخیر آقا. من فروشی نیستم، ولی اینا هستن!

لینی ضمن گفتن این حرف، میز و صندلی مینیاتوری‌ای که از جیبش در آورده بودو به نمایش می‌ذاره. ولی ماگل چیزی فراتر از چهار تا میز و صندلی بند انگشتی می‌خواست.
- هرکی این حشره رو ساخته خیلی خلاق بوده! صاحبش کیه؟

قبل از این که لینی بخواد واکنشی نشون بده، ماگل دستشو دراز می‌کنه، پای لینی رو می‌چسبه و می‌کشدش پایین.
- وای چقد طبیعیه. اصلا مشخص نیست رباته! از ChatGPT بهتر حرف می‌زنه! اگه خود حشره رو می‌فروشین باشه، میز و صندلیاشم باهاش می‌خرم.
- ولم کن آقا. ربات چیه. من یه حشره واقعیم!
- جل الخالق به این رشد تکنولوژی. هوش مصنوعی به کجاها که نرسیده. صاحبش نبود؟

به محض این که ماگل سر می‌چرخونه تا ببینه کی این هوش مصنوعی پیشرفته رو در اختیار داره، با دو جفت چشم سرخ‌رنگ مواجه می‌شه!
- حشره‌ی ماست.

ماگل با دیدن چهره‌ای که جلوی روش می‌بینه آب دهنش رو قورت می‌ده. حتی جادوآموزان هم از دیدن ناگهانی لرد در اونجا تعجب می‌کنن.

- نه‌تنها از حشره‌ی ما معذرت‌خواهی می‌کنی که تمام میز و صندلیاشم می‌خری. متوجه شدی یا باید دوباره بگیم؟

به قیافه‌ی لرد نمیومد که بخواد چیزی رو دوباره بگه و ماگل هم اینو به خوبی فهمیده بود. پس با وحشت پای لینی رو رها می‌کنه.
- مـ... معذرت می‌خوام. من... من فقط حیران بودم از این همه پیشرفت تکنولوژی...
- پولتو نمی‌بینیم.

مرد کیف پولشو در میاره و هرچی پول توش بود و نبود رو در میاره.
- باور بفرمایین این کل پولیه که دارم.

لینی پروازکنان پولو تحویل می‌گیره و با غرور رو شونه‌ی لرد فرود میاد.
این یکی ماگل هم به محض تحویل پول مثل اون یکی در بین جمعیت می‌لوله و به سرعت از دیده‌ها پنهان می‌شه!




پاسخ به: متروی لندن!
پیام زده شده در: ۱۲:۴۴ سه شنبه ۱۰ مرداد ۱۴۰۲
#56

اسلیترین، مرگخواران

دوریا بلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۵ پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
امروز ۷:۰۲:۵۲
از جنگل بایر افکار
گروه:
جـادوگـر
جادوآموخته هاگوارتز
اسلیترین
مرگخوار
مدیر دیوان جادوگران
شـاغـل
مترجم
پیام: 366
آفلاین
ناگهان یکی از جادوآموزان شروع کرد به داد زدن:
-کراوات راه راه زرد و نقره‌ای! فقط یک گالیون!

مردم با تعجب به او خیره شدند. جادوآموز که فهمید سوتی داده است و نه بلد است تبلیغ کند و نه واحد شمارش پول ماگلی را می‌داند، مشغول برداشتن مورچه‌ای خیالی از روی کراواتش شد.
سدریک به او نگاهی انداخت، سپس به بالشتش نگاه کرد. اشک در چشمانش حلقه زده بود. اگر جادوآموزان حاضر بودند کراوات‌هایشان را بفروشند، او هم باید دست به کار می‌شد. با صدایی بغض آلود بالشتش را بالا گرفت.
-بالشت درجه یک اوریجینال، ماساژور داره مثل ماه! اینو بذاری زیر سرت یک دقیقه‌ای خوابت برده!

سپس قطره اشکی را از گوشه‌ی چشمانش پاک کرد.

-چنده؟

سدریک در دلش از مرلین می‌خواست کسی بالشتش را نخرد، اما دعاهایش رد شده بود.
-دویست!
-صد میدم خیرشو ببینی!
-باور کن برای خودم سود نداره! اگه سود داشت باور کن تخفیف می‌دادم...

انگار کسی دکمه‌ی فروشندگی را در سدریک روشن کرده بود.

دوریا با عصبانیت به صحنه نگاه می‌کرد.
او باید اکنون در قطار هاگوارتز نشسته بود و با خیال راحت قورباغه‌ی شکلاتی‌اش را می‌خورد؛ نه اینکه در مترو گیر افتاده باشد و سدریک را ببیند که بالشتش را به فروش گذاشته است. آن‌ها چقدر افول کرده بودند؟ برای افزایش عصبانیش هم هر لحظه یکی یا پایش را لگد می‌کرد یا دست تو جیبش می‌کرد.
-عی مرلین! چیزی توی جیبم ندارم! هی دست می‌کنی که چی پیدا کنی؟

این سومین بار بود که دوریا به معنای واقعی کلمه، مچ یکی را می‌گرفت و دستش را از جیبش بیرون می‌کشید.
-شما ماگل‌ها هم یه چیزیتون می‌شه! هی دست می‌کنین توی جیب آدم! می‌خوای دزدی کنی حداقل یه نگاه بنداز ببین جیب طرف به نظر می‌رسه چیزی داشته باشه یا نه!

ماگل بخت برگشته با چشمانی گشاد شده از ترس به دوریا نگاه می‌کرد و سعی می‌کرد مچش را از دست دوریا خلاص کند.
کم کم توجه جمعیت داشت به سمت آن‌ها جلب می‌شد که فروشنده‌ای در گوش دوریا داد زد:
-یخچال شیش قلوی مخزن‌دار...

دوریا مچ جیب‌بُر را ول نکرد! بلکه دستش را کشید و او را به سمت فروشنده پرتاب کرد.

-هی! چیکار می‌کنی!

دزد در بغل فروشنده افتاده بود و اگر ژانر داستان متفاوت بود، قطعا آهنگی رمانتیک پخش می‌شد.

-برو اونور! به من دست نزن!

دوریا مچ جیب بر را کشید و او را به سمت خودش برگرداند و لبخند بزرگی به فروشنده زد.
-ببخشید جناب! این دوست من یکم مخچه‌اش دچار ایراده، نمی‌تونه تعادلش رو حفظ کنه!

فروشنده مشکوکانه به آن‌ها نگاه کرد و درحالیکه فریادهای تبلیغاتی‌اش را از سر گرفته بود از آن‌ها دور شد.
دوریا به سمت جیب‌بُر برگشت.
-هر چی از جیبش برداشتی رو بده بیاد!
-ها؟
-میگم هر چی از جیبش زدی رو بده بهم!

دزد به چشمان دوریا نگاه کرد و سعی کرد نشانه‌ای از شوخی در آن را بیابد. اما دوریا شوخی نمی‌کرد. مچ جیب‌بُر را بیشتر فشار داد.

-آی! شکست! آی شکست!

و بلافاصله دست دیگرش را در جیبش کرد و هرچه از این و آن دزدی کرده بود را کف دست دوریا گذاشت.
دوریا نگاهی به سدریک انداخت که هنوز داشت چانه می‌زد و آهی کشید.
-حالا بهم بگو این مقدار برای خریدن هزارتا ساندویچ و اجاره‌ی یه دکه کنار ستون کافیه یا نه؟



Isabella's lullaby-The Promised Neverland

یک عالمه اطلاعات بیشتر! (معجون راستی)

دوئل مرگ؛ بهترین نوشته‌ی من؟


,Out beyond ideas of wrongdoing and rightdoing
.there is a field. I’ll meet you there
*
.I believe in poems as I do in haunted houses
.We say, someone must have died here
*
You are NOT the main character in everybody's story
*
Il n'existe rien de constant si ce n'est le changement
*
Light is easy to love
Show me your darkness


پاسخ به: متروی لندن!
پیام زده شده در: ۳:۳۱ سه شنبه ۱۰ مرداد ۱۴۰۲
#55

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۷:۲۶:۳۷ شنبه ۳۰ تیر ۱۴۰۳
از خواب بیدارم نکن!
گروه:
مرگخوار
شـاغـل
جادوآموخته هاگوارتز
هافلپاف
جـادوگـر
پیام: 728
آفلاین
چیزی نمانده بود همگی از شدت ناامیدی و شکست‌های پی در پی گوشه‌ای کز کرده و سه روز طاقت‌فرسا را در بدبختی و بیچارگی طی کنند، که با صدای بوق بلندی از جا پریدند.

- هی، مترو! مترو اومد!

پیش از اینکه جادوآموزان و اساتید به خودشان بیایند، زیر دست و پای ماگل‌ها که وحشیانه به طرف درهای مترو هجوم می‌بردند، گیر کرده و تاحدودی له شدند.
- اوی! برو کنار ببینم! کفشم نو بود!
- پامو له کردی مرتیکه! کوری مگه نمی‌بینی آدم اینجا وایساده؟
- نکن، من نمی‌خوام اونوری برم، من باید برگردم، توی مترو نه!

اما کسی به اعتراضات جادوگران اهمیتی نمی‌داد. خواسته یا ناخواسته، تعدادی از جادوآموزان و اساتید با سیل جمعیت به درون مترو هدایت شدند و پیش از آن که بتوانند خودشان را از میان آن جهنم بیرون بکشند، درها با صدایی فِس‌گونه بسته شد.

‌- هندزفری درجه یک اورجینال، اصلِ اصل، سه‌تا فقط پنج تومن!
- بدو بدو آتیش زدم به مالم، لیف‌های اتومات، پنبه‌ای مرغوب، قلاب‌دوزی شده‌ی مامان‌بزرگم مفت و مجانی یکی بخر دوتا ببر!
- یخچال شیش‌قلوی مخزن‌دار، خودش آب می‌ریزه برات میاره، صبح به صبح میره نون تازه می‌خره، فقط و فقط پونزده تومن!

جادوآموزان با تعجب به صحنه‌ی مقابلشان زل زدند.
اکسیژن برای نفس کشیدن و فضا برای تکان دادن انگشتانشان نبود، با این حال، عده‌ای در میان جمعیت می‌چرخیدند و با داد و فریادها و کالاهای نه چندان عادی و معمولیشان، پول در می‌آوردند.


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: متروی لندن!
پیام زده شده در: ۱۶:۴۰ دوشنبه ۹ مرداد ۱۴۰۲
#54

گودریک گریفیندور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۲ چهارشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۱
آخرین ورود:
۱۷:۵۲:۲۲ چهارشنبه ۵ اردیبهشت ۱۴۰۳
گروه:
شناسه‌های بسته شده
پیام: 76
آفلاین
طبیعتا هیچ‌کس دلش نمی‌خواست که چنین چیزهای عجیب و غریبی رو بخره، یا لااقل هیچ‌کس با وجود صحت و سلامت عقلی چنین چیزی رو نمی‌خواست، که این موضوع میتونست برای جادوگرا و ساحره‌های عزیز که توی دنیای ماگل‌ها گیر افتاده بودن، اندکی مشکل‌ساز بود.

ولی نه برای پروفسور گودریک گریفیندور، در واقع با توجه به زندگی خاص و طولانیش، با این قضیه زیاد دچار چالش نشده بود، بیشتر دلش می‌خواست زودتر وارد قطار بشه تا ردا و شنل عظیمی که پوشیده بود تا اعضای اضافه‌ش رو بپوشونن تا ماگل‌ها دچار سکته نشن رو از تن خارج کنه، ردای راحتیشو بپوشه و به اون روز خاص که توی دنیای ماگل‌ها گیر کرده بودن، فقط به چشم یه خاطره بد نگاه کنه.

اما چنین چیزی ممکن نبود، چون تا وقتی دکه سر راهشون بود، نمیتونستن وارد سکوی نه و سه چهارم بشن، بنابراین از ردای راحتی هم خبری نبود.



این موضوع به مغز و اعصاب گودریک فشار مضاعفی وارد کرد. بنابراین، در حالی که کلاه شنلش رو روی سرش کشیده بود و صورتش مشخص نبود، از صف جادوآموزا و اساتید که همچنان در حال بحث و غر زدن بودن، جدا شد و رفت به سمت اولین ماگلی که داشت عبور می‌کرد، خودش رو رسوند به پشت سر ماگل عابرپیاده و گفت:
- پیست. آره آره. با توئم. پیست. بیا اینجا.

ماگل مورد نظر چرخید و با تعجب به گودریک نگاه کرد، همراه با یکی دو جین ماگل دیگه که ایستادن و با تعجب به گودریک نگاه کردن. و گودریک فهمید که احتمالا باید صداشو پایین میاورده و ماگل مورد نظر رو صدا میزده، ولی خب دیگه دیر بود.
- شماها نه، شماها برید پی کارتون، فقط با این یدونه بودم.

و گودریک دیگه امان نداد که ماگل متعجب ازش دور شه، سریع پرید جلوش، راهشو سد و کرد و شروع کرد به سخنرانی‌ای که احتمالا بهتر بود با صدای خیلی آهسته‌ای گفته میشد.
- می‌خوای کلیه‌هات سالم بشن؟ ببین حتی دهنت هم بوی کلیه فاسد میده. و من راه حل این مشکلو دارم.
- ولی من کلیه‌هام سالمن؟! راجع به چی داری حرف میزنی؟! من اصلا نخواستم باهات صحبت کنم؟!

ماگل کاملا شوکه شده بود و ترسیده بود. ولی خب گودریک زیاد اهمیتی نداد و به حرف خودش ادامه داد.
- ببین همین الان یه کلیه دارم که فقط حدود ده سال تو بدن یه خانم دکتر بوده، صحیح و سالمه، اصلا تا حالا مشکلی نداشته، اگه اندازه چندصدتا ساندویچ و اجاره یه دکه تو ایستگاه کینگزکراس پول بدی، مال تو میشه و تمام مشکلاتت میرن کنار، خودمم جابه جا میکنمش، با خدمات پس از فروش و گارانتی تازه.
- نه آقا ولم کن... نمیخوام... چی داری میگی واسه خودت؟!
- ولی...
- نه.

و گودریک ناامید شد، شونه‌هاش خم شد و برگشت به صف و با دانش آموزا و اساتید که ناامیدانه نگاهش می‌کردن، رو به رو شد.
- حداقل تلاشمو کردم.


,I was tucked in snow
,And beaten by the rain
And covered in dew
I've been dead for so long


پاسخ به: متروی لندن!
پیام زده شده در: ۳:۴۴ شنبه ۷ مرداد ۱۴۰۲
#53

دیانا کارتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۰ یکشنبه ۹ خرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱:۱۱:۰۸ دوشنبه ۶ فروردین ۱۴۰۳
از خونت خوشم میاد
گروه:
مـاگـل
پیام: 59
آفلاین
دیانا که حسابی کلافه بود و وقت خوابش هم رسیده بود از بین جمعیت جلو اومد
-نمیشه از زور استفاده کنیم؟ سریعتره
-نه دیانا، به عنوان یکی از مسئولین هاگوارتز این اجازه رو نمیدم
-ولی
-ولی نداره،دردسرش زیاده

دیانا آهی کشید و رفت پیش کوین
-تو ایده ای نداری؟ مثلاً از اعضای خاندان کارتری ها، انقدر خنگ نباش
-بزار فکر کنم
-فهمیدم
-دیدی کوین، این یه راه پیدا کرد تو نه

سدریک جلو اومد تا جلوی دعوای کوین و دیانا رو بگیره
-حالا چی فهمیدی بندن؟
-میتونیم دستفروشی کنیم

خوبی قضیه این بود که سدریک بود تا جلوی دیانا رو قبل از صدمه زدن به بندن بگیره

-چییییییییییییی؟ دستفروشی؟ عقل تو کله ات نیست؟ ما؟ دستفروشی؟

بندن نگران همون چند استخوان باقی مونده اش بود
-باشه دیانا غلط کردم
-ولی فکر خوبیه ها
-
-
_
-
-
-
-
-
-
-

واکنش بچه ها بعد از حرف لینی کاملا طبیعی بود، کاملا

-چی؟ لینی این خودتی؟
-آره
-پس؟
-خب، ایده خوبیه. اگه اینجوری بی دردسر بتونیم برگردیم چرا که نه
-من همیشه ایده های خوبی دارم

سدریک قبل از هر اقدامی دیانا رو گرفت
-ولم کن سدریکککک
-میشه بس کنی تا مشکلات مارو بیشتر نکردی؟

«ساعاتی بعد»


سدریک و دیانا و کوین با هم قدم می زدن. البته قدم که نه، به لطف بندن دنبال کار میگشتن. سدریک برای کنترل دیانا همراهش رفته بود و کوین برای اینکه دیانا عصبانیت شو روش تخلیه کنه

لینی بچه ها رو دو گروه کرده بود، گروه اول باید تو مترو دستفروشی می کردن و گروه دوم باید دنبال کار می گشتن. کارایی مثل تمیز کردن مغازه ها و ...

-در آرایشگاه-

-هی این چه موهاییه تو داری؟ ها؟ می‌بینم شون یاد ریش های دامبلدور میافتم
-این چه مدل حرف زدنه؟ دامبلدور دیگه کیه؟ لطفا حد خودتونو بدونین، من استاد بزرگترین دانشگاه کشورم
-حالا هرکی هستی برام مهم نیست، باید از شر موهات خلاص بشم
-وایسا دیانا، چیکار میخوای بکنی؟
-کاری که همیشه میخواستم با دامبلدور بکنم
- ...
-بوووووووووم

و اینگونه اونها پنجاه و چهارمین کار شونو از دست دادن

-همش تقصیر تو بود کوین
-تصخیر من نبود
-میگم بود یعنی بود

-طرف دیگر، ایستگاه متروی لندن

-هی لادیسلاو، قرار نبود منو بفروشی

از اونجایی که هیچکس پولی نداشت تا چیزی برای فروش تهیه کنن، همه تصمیم گرفتن وسایل و چیز های دیگه ای که همراهشون بود رو بفروشن. لادیسلاو دینگ رو میفروخت، لینی حشرات عزیزش رو، لرد سیاه دماغش رو برای حراج گذاشته بود، دامبلدور بافتی از موهاش رو و اسکورپیوس هم از اونجایی که کوین با دیانا رفته بود جای خودش و کوین رو پر کرده بود و لباس های قشنگش و بستنی کوین رو میفروخت. بله، کوین حتی از بستنیش هم گذشته بود


اما، کیه که بخواد بستنی تقریبا آب شده ی مصرف شده یا حشرات و این چیز ها رو بخره؟


ویرایش شده توسط دیانا کارتر در تاریخ ۱۴۰۲/۵/۷ ۳:۴۷:۳۸
ویرایش شده توسط دیانا کارتر در تاریخ ۱۴۰۲/۵/۷ ۳:۴۹:۴۶
ویرایش شده توسط دیانا کارتر در تاریخ ۱۴۰۲/۵/۷ ۱۳:۱۵:۱۲
ویرایش شده توسط دیانا کارتر در تاریخ ۱۴۰۲/۵/۷ ۱۳:۱۶:۰۹

بی صبرانه منتظر قربانی بعدی ام







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.