شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
جماعت مرگخوار گیج و منگ روی هم ولو شده بودن و در زیرترین نقطه، پیکسی آبی رنگ چروکیده و پلاسیده و لهشدهای قرار داشت که حالا تبدیل به یک نقاشی پیکسیمانند روی زمین شده بود و در واقع با زمین یکی شده بود! مرگخوارای دیگهای که در نقاط زیرین قرار داشتن هم وضعشون بهتر نبود و چیزی تا دو بعدی شدن فاصله نداشتن. بالاخره مرگخوارا یکی یکی تلاش میکنن از جاشون بلند شن. - هی تو چرا پات تو گوش منه؟ اصلا چطوری جا شده؟ بکش بیرون ببینم. - میشه هیکلتو از رو من بلند کنی تا بتونم پاشم؟ - کسی کلاه منو ندیده؟
تو این وضعیت که مرگخوارا در هم گره خورده بودن، این که تنها نگرانی سو گم شدن کلاهش بود کمی برای ملت عجیب بود. ولی عجیبتر از سویی که سرپا وایساده بود و در حال جا به جایی مرگخوارا برای پیدا کردن کلاهش بود، بلاتریکسی بود که بچه به بغل از دور نمایان میشه.
بلاتریکس با دیدن مرگخوارانی که روی هم تلنبار شده بودن، کوینو زمین میذاره اما همچنان یقه بچه رو نگه میداره تا مبادا به خانه ریدل برگرده و دوباره قلههای لردو فتح کنه. - چه خبر شده اینجا؟ دو دقیقه ولتون کردم چرا در هم گوریدین؟
هکتور از زیر آوار مرگخواران با افتخار ویبرهای میزنه که موجب میشه جمعیت زیادی از مرگخوارا به اطراف پرتاب بشن. - همه به رهبری من از پنجره اومدیم پریدیم پایین. - مگه مرض داشتین خب؟ پلهها رو ازتون گرفته بودن؟
مرگخوارا که حالا دیگه تقریبا از هم جدا شده و سر پا شده بودن، با شنیدن این حرف بلاتریکس شوکه میشن. چهره همهشون به شکل علامت سوال در اومده بود که میپرسید واقعا چرا؟ - امم... چیزه. دنبال یکم هیجان بودیم. از خودت چه خبر بلاتریکس؟
بلاتریکس کوینو که به شدت زور میزد تا از دستانش رها بشه و به خونه برگرده رو بلند میکنه و جلوی خودش رو زمین مینشونه. - فکر کردین من میذارم این بچه باشه که با ارباب تنها میمونه و نه من؟ حالا گرد استخونا چی شد؟
با برخورد رعد و برق به پاتیل بالای سر هکتور که تازه از پنجره پایین پریده بود همه چیز به حالت اسلوموشن در اومد! همه چیز، به جز لگد تری که به حدی سرعت داشت که حتی در این حالت هم غیر قابل تشخیص بود. تری که آخر صف مرگخواران ایستاده بود با دیدن صاعقهای که در فاصلهی دو متریش به هکتور برخورد میکنه از آدرنالین اشباع میشه و همین برای پرواز کردن پاش به مقصد نشیمنگاه اسکورپیوس که جلوش وایستاده بود کافیه. لگدی که میتونست حتی کوه رو هم تبدیل به خاکشیر کنه حالا به اسکورپیوس خورده بود و باعث ایجاد موجی شد که همهی مرگخواران رو به همراه تری که به دنبال پاش توی هوا به پرواز در اومده بود به بیرون پرتاب کرد. تمام این مدت لینی که از اون پایین چیزی به جز برق صاعقه نمیدید به محض محو شدنش با لشکری از مرگخواران روبه رو شد که به دنبال یک پاتیل دو سرهی ویبره زن به سمتش میاومدن! - یا اکثر مرلینزاده ها! یا خود روون...
صدای لینی با برخورد سر انتهایی پاتیل بهش قطع شد و به دنبالش صدای تاپ تاپ برخورد بقیه به زمین فضا رو پر کرد!
- لشکریان ویبرهای من! بهتون افتخار میکنم! هکتور که موهاش بعد از برخورد رعد و برق شبیه جوجه تیغی شده بود روی پاتیلش ایستاده بود و با اشک شوق به مرگخوارانی نگاه میکرد که حالا با این( ) حالت روی زمین بودند.
درسته که لینی همه اینا رو دیده بود و حالا میدونست بارون اومده و شسته و برده ولی مسئله اینجا بود که مرگخوار های لب پنجره از همه جا بی خبر بودن. در واقع اونا درگیر مسائل دیگه ای بودن.
- اول تو برو! - اممم نه نه اول خودت برو! - نه من از بالا میخوام مراقب اوضاع باشم. - اصلا من موندم این ایوان با اون چهار پاره استخون چجوری از این ارتفاع پریده. - اصلا شاید کل استخون هاش پودر شده و به ملکوت ارباب پیوسته!
هکتور بی توجه به تمام این جنگ و جدال ها، پاتیلی رو روی سرش گذاشته بود و خودش هم توی یه پاتیل نشسته بود و از لبه ی پنجره منتظر بود تا بپره پایین و ماموریت مهم هدایت مرگخوار ها به سمت ایوان رو رهبری کنه.
- همگی به فرمان من... - این الان چی گفت؟ - با ویب من همگی از پنجره به سمت بیرون شیرجه میزنیم.
مرگخوار ها نه آماده بودن و نه میخواستن هکتور بهشون دستور بده.
- ویب.. وییییب... ویییییییییببببببب....
صدای هکتور در میون صدای رعد و برق و بارون و سقوطش به سمت پایین به خاموشی رفت.
تخت که دیگر نمی توانست روحیه پرخاشگر و رفتار بی ادبانه ی ایوان را بر حساب جهالت و ناپخته گی اش بگذارد صدایش درآمد . - فقط چون این درِ بیچاره ی فلکزده ی از همه جا بی خبر چوبیه فکر کردی هر وقت عشقت کشید میتونی به هم بکوبیش ها؟
در ، ترجیح داد دیالوگ توهین آمیز تخت را به مثّابه ی تعجیل در دفاع از حقوق چوب ها در نظر بگیرد و سکوت کند. میز در حالی که پایه اش را روی شانه ی تخت قرار می داد نچ نچ کنان سر تکان داد.
- روزگارو ببین تو رو مرلینیه زمانی این جوونای معلوم الحال جرعت نداشتن روی چوبا دست بلند کنن...
همانطور که موتور درد دل میز و تخت ، بدون توجه به عدم حضور انرژی خورشیدی گرم میشد ، خورشید که در حال جمع کردن پسمانده ی اشعه هایش بود گذشته های دور را به خاطر آورد. زمانی که اختیار شعله هایش را تماما در دست داشت ، زمانی که تمدن انسان ها به خودشان جرعت دخالت در چرخه ی طبیعت را نمی دادند و زمانی که لایه اوزون هنوز سوراخ نشده بود. او با یادآوری این موضوع که در چند صد هزار قرن اخیر این اولین بار است که یک نیمه انسان در را درون صورت درخشانش می بندد، اشک در چشمانش حلقه زد و با دو تکه ابر دم دست اشک هایش را پاک کرد . آن ابر های دم دست سرسخت بودند . آنها بعد از برخورد به گونه های آتشین خورشید هنوز بخار نشده بودند. بعد از توده هوای آتشینی که درونشان فین شد هم بخار نشدند . ابر های سر سخت فقط عرق میریختند. عرق هایشان بخار میشد و باز هم عرق میریختند.
- گرمه...آبراهام. - میدونم...باربارا.
ابر ها که در آن لحظه میدانستند اشک های پر فروغ خورشید آغازی تراژدیک برای پایان آنهاست ، عرق هایشان را سرکوب... و با آغوشی باز با یکدیگر وداع کردند . و بعد جرقه ی آغوششان به صاعقه ای سهمگین بدل شد و زمین زیر پایه های تخت و میز را لرزاند .
ولی ابر ها همچنان تراویدن عرق هایشان را سرکوب می کردند و پیش زمینه ای برای قطره قطره دریا شدنشان فراهم می نمودند. اینگونه ، قطره عرق ها درون بخار هایشان جمع می شدند و جمع میشدند و جمع می شدند و هر لحظه آنهارا چاق تر و بزرگ تر کردند . درحالی که باربارا و آبراهام عظیم و عظیم تر میشدند خورشید که از یک جا نشستن خسته شد ، شعله هایش زیر بغلش زد و رفت تا نقشه ای برای نابودی بشریت طرح ریزی کند .
- بوووووممممم
در این میان ابر ها که حجم زیادشان نزدیک بود از آن سر آسمان بیرون بزند ترکیدند و بارانی از قطره ها باریدن گرفت .
خانه ریدل ها
لینی بدون توجه به جماعتی که کیپ تا کیپ پنجره را پوشانده بودند ، از قطره های درشت باران جا خالی داد و به دنبال نشتی استخوان های ایوان شیرجه زد ، اما چیزی نیافت . باران پودر استخوان های ایوان را شسته بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوزانا هسلدن در 1402/5/30 18:43:50 ویرایش شده توسط سوزانا هسلدن در 1402/5/30 19:43:42
- فکر می کنم... باید بریم دنبالش! با دنبال کردن گرد استخون هایی که روی زمین ریخته شده می تونیم ردشو پیدا کنیم.
به محض خارج شدن این حرف از دهن یک مرگخوار و وارد شدنش به هر دو گوش تمام مرگخواران حاضر در اونجا به جز کوین که برای چند صدمین بار در حال فتح لرد و پرچمگذاری بود، همهی نگاههای مرگخواران به صورت اتوماتیکوار به سمت تنها یک نفر میچرخه.
هکتور دگورث گرنجر!
هکتور خوب میدونست چرا همه دارن بهش نگاه میکنن، ولی ترجیح میده وانمود کنه که نمیدونه. - چیه؟ چرا همهتون به من زل زدین؟ معجون میخواین؟ معجونپراکنی کنم؟
هکتور نامردی نمیکنه و بلافاصله از هر جیبش چند بطری معجون در میاره و با هر دو دستش اونا رو بالا میگیره. مرگخوارا ناخودآگاه چند قدم به عقب برمیدارن و برای این که هکتور بیشتر خیالپردازی نکنه و مبادا با این خیالپردازیش معجونپراکنیای اتفاق بیفته، سریعا وانکش نشون میدن. - هکتور هکتور! آروم باش! منظورمون این بود که چون تو از گرد استخونِ جدا شده از استخونِ زندهای که با عجله در حال فرار بوده رونمایی کردی، خودتم جلو بیفت ردشو بگیر ببینیم کجا میره دیگه نه. بد میگم؟
همه مرگخوارا به نشانه موافقت سر تکون میدن. اما هکتور هنوز هم موافق نبود. - من مواد اولیهیاب هستم، ردیاب که نیستم. ولی شاید بتونم با معجونام...
این هراس بود که تک به تک تو چشمای مرگخوارا در حال جا گرفتن بود، اما هکتور به جاش ایمان به خودش رو میبینه. پس تصمیم میگیره از کردن معجوناش تو پاچه ملت برای مدتی هم که شده دست بکشه. - خیله خب. من رد گردها رو تا پنجره اتاقش گرفته بودم. از پنجره فرار کرده! باید بریم ببینیم نقطه فرودش رو زمین کجا بوده و به کجا هدایتمون میکنه!
لینی خوشحال از این که گردی برای دنبال کردن پیدا کردن، چرخی تو هوا میزنه و بالبالزنان به سمت پنجره میره و ازش خارج میشه. بقیه مرگخوارا اما بال نداشتن!
ایوان با نارضایتی عینک آفتابیاش را از چشمانش برداشت و سعی کرد روی کلهی صاف و صیقلیاش قرار دهد. - هی، چی کار میکنی؟ ناسلامتی اون همه روغن به خودم مالیدما! - به من مربوط نیست. اگه میخوای از خدمات اینجا استفاده کنی، باید بهاشو بپردازی.
خورشید همچنان مشغول جمع کردن نور و اشعههایش بود و حتی یک ذره را هم هدر نمیداد.
- بها چیه دیگه، خدمات کدومه! تو خورشیدی، باید مفت و مجانی به من نور و گرما بدی! خیر سرت انرژی تجدیدپذیری! وظیفته این کار.
خورشید اصلا خوشش نیامد. جملات ایوان مانند تیری بر قلب بینوای او فرود آمدند و میلیونها سال بیگاری را یادآوری کردند. در کسری از ثانیه یخبندان عظیمی دورتادور ایوان را فرا گرفت.
- خیلی خب باشه. حالا که فکرشو میکنم یه کوچولو حق داری. ولی فقط یکم! میتونیم باهم حرف بزنیم...
سرما اندکی ملایمتر شد و استخوانهای ایوان که در معرض گرما و سرمای ناگهانی قرار گرفته بودند، ترق و تروق خطرناکی تولید کردند. حالا که سرمای استخوانسوز رفع شده و ایوان میتوانست قدم بردارد، با سرعت به طرف کلبه راه افتاد. - برو بابا، میگه باید بهاشو بدی! خیال کردی من اومدم اینجا به جنابعالی خدمت کنم؟ نخیر آقا، نخیر! من خودم ارباب دارم که قراره بعدا برگردم پیشش و طلب رحم و مغفرت کنم و زیر سایهی لطف و بزرگیشون برگردم.
مرگخواران در سکوتی سنگین به در و دیوار و مقابل خود خیره شده بودند. بعد از گذشتن دقایقی، بالاخره لادیسلاو سکوت را شکست. -یعنی... گریخته است؟
دودی از سر هکتور بلند شد که مشخص نبود به دلیل تعجب زیاد است یا در اثر معاشرت بسیار با معاجین! - من یه ساعته دارم چی می گم خب. گوش نمی کنین. فرار کرده.
بلاتریکس با ناباوری سرش را به دو طرف تکان داد. - مگه می شه؟ مگه ممکنه؟ یکی به اختیار خودش، با پای خودش، از خدمت ارباب فرار کنه. اونم وقتی که فرصتی برای خدمات بیشتر گیرش اومده. کی می تونه اینقدر بی لیاقت باشه!
لرد سیاه در آن لحظات کمی درگیر بود و صدای یارانش را نمی شنید. - نکن بچه... بیا پایین. سر ما جای سرسره بازیه؟ کی تو رو راه داد اینجا...
کوین با انرژی زیاد و با جدیت از لرد سیاه بالا می رفت و قله های او را فتح می کرد و رویش پرچم می زد.
-فکر می کنم... باید بریم دنبالش! با دنبال کردن گرد استخون هایی که روی زمین ریخته شده می تونیم ردشو پیدا کنیم.
در فاصله ای دورتر، داخل کلبه جنگلی!
ایوان مقدار زیادی روغن سرخ کردنی به خودش مالید و از کلبه خارج شد. جلوی کلبه روی تخت چوبی دراز کشید تا از اشعه های زیانبار و سرطان زای خورشید بهره ببرد.
-اوهوی...
ایوان با تعجب از جایش بلند شد که ببیند چه کسی او را با لفظ "اوهوی" مورد خطاب قرار داده.
و خیلی زود فهمید...تخت چوبی بود!
- حداقل کل وزنت رو ننداز یه طرف. چوبام خشک شدن...
میز فلزی که ظاهرا دوست قدیمی تخت بود ادامه داد: - یه ذره درک و شعور ندارن. رعایت سن تخت رو هم نمی کنن.
درست در همین لحظه ناگهان گرمای هوا به مقدار زیادی کم شد. ایوان خورشید را دید که با عصبانیت یکی یکی اشعه هایش را جمع کرده و داخل کیسه ای می ریزد. - دیگه قرار نیست همشو خودت جذب کنی ها...
از اونجایی که هکتور کلا موجود سمج و ول نکنی بود، در همون حینی که دنبال مرگخوار ها میرفت و با هر قدم یک زلزله ی جدید در مرکز زلزله نگاری جادویی به ثبت میرسوند، باز هم به حرفش اصرار خاصی داشت. - من نمیدونم چرا به من اعتماد ندارید. ولی همه شما خوب میدونید که من به عنوان بهترین معجون ساز تمام دوران تاریخ جادوگری درباره ی مواد اولیه معجون ها بسیار دقیقم. این رو که دیگه همتون قبول دارید؟
مرگخوار ها چنان سکوت سنگینی رو بر فضا حکم فرما کرده بودن که مبادا حتی صدای نفس کشیدنشون باعث بشه هکتور اون رو نشونه ای از رضایت و جواب مثبت برداشت کنه. اما هکتور بسیار پررو تر از ایین حرف ها بود که به سادگی میدون رو خالی کنه.
- بله میدونستم. کلمات نمیتونن میزان موافق بودن شما رو نشون بدن. واسه همین دارید با پلک زدنتون جواب مثبت میدین.
تو قیافه ی مرگخوار ها ذره ای احساس موافق بودن با کلمات هکتور دیده نمیشد. اما مخالفت کردن با اون هم ممکن بود عوارضی داشته باشه. مرگخوار ها خوب میدونستن همیشه تو جیب های هکتور چند شیشه معجون نا معلوم با عوارض جانبی هست که منتظرن روی یه بی نوایی تست بشن.
- تازه من در حال حاضر صاحب یکی از پاتیل های مجهز و به روزم. این پاتیل دارای سیستم همزن خودکار، فندک اتوماتیک با امکان تنظیم شعله، تایمر خاموش کن شعله و خیلی چیز های دیگه. تازه موقع خرید گفتن تو به روز رسانی بعدیش قراره سیستم مواد اولیه یاب اتوماتیک هم اضافه کنن.
برای مرگخوار ها کوچکترین اهمیتی نداشت که قابلیت های پاتیل جدید هکتور چیا هستن. اونا در اون لحظه فقط میخواستن ایوان روزیه رو هر چه سریع تر پیدا کنن.
لینی بعنوان پیشنهاد دهندهی این ایده، در صدر مرگخوارا وارد اتاق ایوان میشه. این در صدر بودن فقط به جلوتر بودن لینی خلاصه نمیشد، بلکه از نظر ارتفاع هم در صدر بقیه بود. همین باعث میشه نکات ریزبینی که در کف مسیر در جریان بود، از چشمان تیزبینش دور بمونه.
هکتور همینطور که ویبرهزنان به سمت تنها نقطهی خالی اتاق میرفت، یعنی نزدیک پنجره، ناگهان حرفی میزنه که قاعدتا هواداری هم نداره. - ویبرهی من داره یه چیزی از رو زمین بلند میکنه. به نظر پودر استخونِ جدا شده از یه استخونِ زنده میاد که با عجله داشته فرار میکرده.
مرگخوارا با تعجب برای لحظهای متوقف میشن. نه به این علت که به حرفای هکتور اعتماد داشتن نه، بلکه به این دلیل که هکتور چقدر جزئیاتی که برای هیچکس مورد پسند نبود رو تماما تو یک دیالوگ مطرح کرده بود! - اینجا اتاق ایوانه! پیدا کردن پودر استخون مسئله عجیبی نیست. - ولی این پودر استخونِ جدا شده در حین فراره نه قرار.
مرگخوارا به معجونهای هکتور اعتماد نداشتن که این خود به خود باعث میشد به خود هکتور هم اعتماد نداشته باشن. پس دوباره مشغول گشتن میشن. بعد از چند دقیقه بلاتریکس در چارچوب در ظاهر میشه. - هنوز دارین همینجا رو میگردین؟ این اتاق مگه چقد جا داره؟ ایوان اینجا نیست! - حتما رفته یه جای دیگهی خونه ریدل.
مرگخوارا که از گشتن اتاق ایوان چیزی عایدشون نشده بود، برای گشتن باقی نقاط خانه ریدل از اتاق خارج میشن. بیتوجه به هکتوری که حالا تا کمر از پنجره خم شده بود و فریاد میزد: - بهم اعتماد کنین! ایوان فرار کرده. من یه معجونساز خیلی حرفهایم که در تشخیص طرز تهیه مواد اولیه... اوا رفتین که... دارم میام.
و طولی نمیکشه که دوباره زمین زیرپای مرگخوارا به علت ملحق شدن دوبارهی هکتور به جمعشون به لرزه در میاد.
دوریا نگاه غضبناکی به سدریک که با چشمان نیمهباز این حرف را زده بود، انداخت. - معلومه که درست دیدم! همه که عین تو با چشای بسته اینور اونور نمیرن.
سپس نگاه دیگری روانهی سدریک که حالا صدای خروپف ملایمش نیز بلند شده بود، کرد؛ اما برخلاف تلاشش، نگاههایش تاثیر چندانی نداشتند. هر چه باشد، با چشمان بسته نمیشد متوجه نگاههای سهمگین و چشمغرههای دیگران شوی.
- خب حالا چی کار کنیم؟ من یکی که نمیرم به ارباب بگم ایوان نیست. هر کی از جونش سیر شده این مسئولیتو به عهده بگیره. - حالا شایدم نَمیری. شاید فقط مجبور شی چندتا کروشیو تحمل کنی؟
چشمغرهی دوریا این بار نتیجهی دلخواهش را در پی داشت و مرگخواری که این حرف را زد، به سرعت متواری شد.
- من میگم بیاین همه یه بار دیگه اتاقو بگردیم. ممکنه یه چیزی از چشم دوریا دور مونده باشه. ایوان چهارتا دونه استخون بیشتر که نیست، مغزم که نداره، پس قطعا نه به فکرش رسیده و نه تواناییشو داشته که از خونه ریدل خارج بشه. یه جایی همین دور و براست.
مرگخواران ابتدا با شک و تردید به یکدیگر نگاه کردند. اما در نهایت، اطمینانی که در صدای لینی و حتی نحوهی بال زدنش موج میزد، کار خودش را کرد و در کسری از ثانیه دست به کار شدند.